خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

غیرت دینی

در جوامع دینی بسیارند افرادی که با دیدن اعمال و رفتارهای برخی از مردم که از نظر ایشان مصداق بی‌دینی است بر می‌آشوبند و با خشم و انزجار و برخوردهای قهرآلود واکنش نشان می‌دهند. توجیه ایشان هم آن است که آن واکنش‌های قهر و غضب آلود، تجلی «غیرت دینی» آنهاست. نگارنده را با آن دسته از شیادان و دغل‌پیشه‌گان طرّاری که قصدشان از این کارها رسیدن به نان و نوای این دنیاست سخنی نیست، که تکلیف ایشان معلوم است. روی سخن این سطور اما با آنانی است که به گمان خویش به وظیفه‌ای دینی عمل می‌کنند و «حمیت دینی»شان آنها را به آن رفتارهای قهرآلود دعوت می‌کند. مولوی در اواخر دفتر اول مثنوی (قصه‌ی هاروت و ماروت) این جماعت را دعوت می‌کند که دمی خود را در آینه ببینند و یک لحظه از خود بپرسند که آیا این حقیقتن برآمده از «غیرت دینی» است، یا ریشه در خودخواهی و خویش‌بینی ایشان دارد؟ 

چون گناه و فسق خلقان جهان / می‌شدی بر هر دو روشن آن زمان
دست خاییدن گرفتندی ز خشم / لیک عیب خود ندیدندی به چشم
خویش در آیینه دید آن زشت‌مَرد / رو بگردانید از آن و خشم کرد
خویش‌بین چون از کسی جُرمی بدید / آتشی در وی ز دوزخ شد پدید
حمیت دین خواند او آن کِبر را / ننگرد در خویش نفس گَبر را
حمیت دین را نشانی دیگر است / که از آن آتش جهانی اخضر است

شاه‌بیت این ابیات بیت آخر است که می‌گوید «حمیت دین» نشان دیگری دارد و از این دست نیست که شما می‌نمایید. رنگش از جنس سرخ و سیاهی که شما می‌شوید نیست. بلکه از جنس آتشی است که شخص را از درون گرم و روشن نگه می‌دارد، ولی وقتی بیرون می‌آید جز سبزی و شادابی و خوشی از آن نمی‌تراود: حمیت دین را نشانی دیگر است / که از آن آتش جهانی اخضر است.

سعدی هم در بوستان حکایتی به غایت شیرین درباره‌ی این افراد دارد که با طنازی تمام، آنچنانکه در خور استادی اوست، آن را روایت می‌کند:

چنین گفت پیری پسندیده دوش / خوش آید سخنهای پیران به گوش ...

+ محمد ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٦
comment نظرات ()

در نهایت داور اصلی خداست

درباره‌ی مرحوم منتظری نقل می‌کنند که به ایشان پیشنهاد داده شد که درباره‌ی موضوعاتی که معترض است فعلن سکوت کند تا پس از درگذشت رهبر وقت جمهوری اسلامی، یعنی آیت‌الله خمینی، رهبری را که به دست گرفت اوضاع را بهبود ببخشد و قطاری را که از دیدگاه ایشان از ریل خارج شده به مسیر اصلی آن باز گرداند. ایشان نپذیرفت و در پاسخ گفت (نقل به مضمون): «آیا شما تضمین می‌کنید که من پیش از آقای خمینی از دنیا نروم؟» به تکلیفی که بر عهده‌اش بود عمل نمود و هزینه‌هایش را هم داد. اخلاقی که در پیش گرفته بود و بر آن اساس عمل کرد روشی بود که فیلسوفان اخلاق به آن اخلاق وظیفه‌گرا (Kantian Ethics) می‌گویند.

آقای هاشمی اما شیوه‌ای متفاوت داشت. روشی که بر آن اساس عمل می‌کرد مبتنی بر اخلاق فایده‌گرایانه (Utilitarian Ethics) بود. بر اساس عواقب امور، مصلحت‌سنجی و عمل می‌کرد. تا پایان عمر هم همین‌گونه رفتار کرد.

این‌ها دو روش است که هریک پیروان خود را دارد. ولی در نهایت داور اصلی خداست:

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست / پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست
پیش تُرک آیینه را خوش رنگی است / پیش زنگی آینه هم زنگی است
آن که می‌ترسی ز مرگ اندر فرار / آن ز خود ترسانی ای جان، هوش دار!
روی زشت توست، نه رخسار مرگ / جان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رُسته‌ست ار نکویست ار بَد است / ناخوش و خوش هر ضمیرت از خود است
گر به خاری خَسته‌ای خود کِشته‌ای / ور حریر و قزدری خود رشته‌ای

از خدا بخواهیم پایان کار را برایمان ختم به خیر کند:

خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار

+ محمد ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

معراج از نگاه مولانا

عاشق همه چیز را عاشقانه می‌بیند، فرقی نمی‌کند ماجرا چیست و بحث بر سر چه چیزی است. عاشق نگاه خود را دارد:

عاشقان را شد مدرّس حُسن دوست / دفتر و درس و سَبَقشان روی اوست
خامشند و نعره‌ی تکرارشان / می‌رود تا عرش و تخت یارشان
درسشان آشوب و چرخ و زلزله / نه زیادات است و باب سلسله
سلسله‌ی این قوم، جعد مُشکبار / مسأله‌ی دور است، لیکن دورِ یار
مسأله‌ی کیس ار بپرسد کس تو را / گو نگنجد گنجِ حق در کیسه‌ها
گر دَمِ خُلع و مُبارا می‌رود / بد مبین، ذکر بخارا می‌رود

نگاه عاشقانه‌ای که مولانا به همه چیز دارد سوای آن که نگاهی به غایت دلپذیر است، در بسیاری موارد حیرت‌انگیز هم است. یکی از آن موارد برداشتی است که او از قصه‌ی معراج دارد. در بیان آن واقعه هم نگاه ویژه‌ی خود را دارد و تعبیر عاشقانه‌ی خود را به دست می‌دهد. بر سبیل مقدمه می‌گوید پیامبر طالب آن شد که جبرئیل صورت خود را به او بنمایاند:
مصطفی می‌گفت پیش جبرئیل / که چنان‌که صورت توست ای خلیل
مر مرا بنما تو محسوس آشکار / تا ببینم مر تو را نظّاره‌وار

و جبرئیل در پاسخ می‌گوید:
گفت نتوانی و طاقت نبودت / حس ضعیف است و تُنُک (=ناتوان)، سخت آیدت

و باز پیامبر می‌گوید:
گفت بنما تا ببیند این جسد / تا چد حد حس نازک است و بی‌مدد

در این هنگام:
چون که کرد الحاح، بنمود اندکی / هیبتی که کُه شود زو مُندَکی (=خُرد و حقیر و درهم‌کوفته)
شهپری بگرفته شرق و غرب را / از مهابت گشت بی‌هُش مصطفی
چون ز بیم و ترس بی‌هوشش بدید / جبرئیل آمد در آغوشش کشید

بعد ادامه می‌دهد که این آن حس خاکی پیامبر بود که متغیر شد وگرنه آن روح بلندش تغیرناپذیر است:
اندر احمد آن حسی کو غارب (=غروب کننده) است / خفته این دم زیر خاک یثرب است
وآن عظیم‌الخلق او کآن صفدر است / بی‌تغیّر مَقعَد صدق اندر است
جای تغییرات، اوصافِ تن است / روح باقی آفتابی روشن است
بی ز تغییری که لا شرقیةً / بی ز تبدیلی که لا غربیةً
آفتاب از ذره کی مدهوش شد؟! / شمع از پروانه کی بی‌هوش شد؟!
جسم احمد را تعلق بُد بدان / این تغیّر آنِ تن باشد، بدان!
...
احمد ار بگشاید آن پرّ جلیل / تا ابد بی‌هوش مانَد جبرئیل

پس از این مقدمه است که آن نگاه ویژه‌ی عاشقانه‌ی خود را بر داستان معراج بروز می‌دهد:
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش / وز مقام جبرئیل و از حدش
گفت او را هین بپر اندر پِیَم / گفت رو رو من حریف تو نیَم
باز گفت او را بیا ای پرده‌سوز / من به اوج خود نرفتستم هنوز
گفت بیرون زین حد ای خوش‌فرّ من / گر زنم پرّی بسوزد پرّ من
حیرت اندر حیرت آمد این قصص / بی‌هشی خاصگان اندر اخص

سخن از بی‌هشی که می‌آید می‌گوید بی‌هوش شدن، این‌جا بازیچه‌ای بیش نیست. این‌جا مقامی است که باید جان را تقدیم کنی. به قول حافظ: «اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند / عشق است و داوِ اول بر نقد جان توان زد». چند تا جان آورده‌ای برای فداکردن؟
بی‌هُشی‌ها جمله این‌جا بازی است / چند جان داری؟ که جان پردازی است!

در این جاست که خطاب به جبرئیل می‌گوید بسیار شریفی و جایگاه بلندی داری، ولی عاشق نیستی، وگرنه از سوختن بالهای خود نمی‌هراسیدی. می‌ترسی که این بال‌ها بسوزد؟ خُب بسوزد. بالهایی که در پرواز بسیار توانا و نیرومند باشد ولی نتواند راه به منزلگاه معشوق ببرد به چه کار می‌آید؟! 
جبرئیلا گر شریفی و عزیز / تو نه‌ای پروانه و نه شمع نیز
شمع چون دعوت کند وقت فروز / جانِ پروانه نپرهیزد ز سوز

درست این‌جاست که مولانا احساس می‌کند زیاده‌روی کرده است و برای زمینیان سخن از آسمان گفتن بیش از این روا نیست:
این حدیث منقلب را گور کُن / شیر را برعکس صید گور کُن
بند کن مَشک سخن‌شاشیت (=سخنرانی) را / وا مکُن انبان قلماشیت (=سخنان یاوه و نامعقول گفتن) را
آن‌که بر نگذشت اجزاش از زمین / پیش او معکوس و قلماشی‌ست این

+ محمد ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

هبوط

شاعران و عارفان می‌گفتند خداوند کتاب خلقت را به زبان عشق سروده است و باید این زبان را آموخت تا آن کتاب را خواند:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دیرزمانی که گذشت عالمان علوم تجربی آمدند و پس از تقلیل خلقت به طبیعت، گفتند خداوند کتاب طبیعت را به زبان ریاضیات نوشته است و باید ریاضیات آموخت تا سر از کار طبیعت در آورد.  این سخن گالیله بود و از آن پس بود که ریاضیات شد زبان طبیعت. 

اکنون چند صباحی بیش نیست که سوداگران و آزمندان، سوار بر مرکب مراد، نه تنها خدا را از صفحه‌ی روزگار به بیرون رانده‌اند، بلکه طبیعت و آدمیان و ریاضیات و هر چه هست و نیست را انبانی از ثروت و سرمایه و سود می‌انگارند و در نظر آنان، این پول و اقتصاد است که چیزها را به این سو و آن سو می‌راند. و این اندیشه، تنها برای چند صباح، کافی است تا دنیا را به گه بکشد.

+ محمد ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

← صفحه بعد