خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

در نهایت داور اصلی خداست

درباره‌ی مرحوم منتظری نقل می‌کنند که به ایشان پیشنهاد داده شد که درباره‌ی موضوعاتی که معترض است فعلن سکوت کند تا پس از درگذشت رهبر وقت جمهوری اسلامی، یعنی آیت‌الله خمینی، رهبری را که به دست گرفت اوضاع را بهبود ببخشد و قطاری را که از دیدگاه ایشان از ریل خارج شده به مسیر اصلی آن باز گرداند. ایشان نپذیرفت و در پاسخ گفت (نقل به مضمون): «آیا شما تضمین می‌کنید که من پیش از آقای خمینی از دنیا نروم؟» به تکلیفی که بر عهده‌اش بود عمل نمود و هزینه‌هایش را هم داد. اخلاقی که در پیش گرفته بود و بر آن اساس عمل کرد روشی بود که فیلسوفان اخلاق به آن اخلاق وظیفه‌گرا (Kantian Ethics) می‌گویند.

آقای هاشمی اما شیوه‌ای متفاوت داشت. روشی که بر آن اساس عمل می‌کرد مبتنی بر اخلاق فایده‌گرایانه (Utilitarian Ethics) بود. بر اساس عواقب امور، مصلحت‌سنجی و عمل می‌کرد. تا پایان عمر هم همین‌گونه رفتار کرد.

این‌ها دو روش است که هریک پیروان خود را دارد. ولی در نهایت داور اصلی خداست:

مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست / پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست
پیش تُرک آیینه را خوش رنگی است / پیش زنگی آینه هم زنگی است
آن که می‌ترسی ز مرگ اندر فرار / آن ز خود ترسانی ای جان، هوش دار!
روی زشت توست، نه رخسار مرگ / جان تو همچون درخت و مرگ برگ
از تو رُسته‌ست ار نکویست ار بَد است / ناخوش و خوش هر ضمیرت از خود است
گر به خاری خَسته‌ای خود کِشته‌ای / ور حریر و قزدری خود رشته‌ای

از خدا بخواهیم پایان کار را برایمان ختم به خیر کند:

خدایا چنان کن سرانجام کار / تو خشنود باشی و ما رستگار

+ محمد ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٥
comment نظرات ()

معراج از نگاه مولانا

عاشق همه چیز را عاشقانه می‌بیند، فرقی نمی‌کند ماجرا چیست و بحث بر سر چه چیزی است. عاشق نگاه خود را دارد:

عاشقان را شد مدرّس حُسن دوست / دفتر و درس و سَبَقشان روی اوست
خامشند و نعره‌ی تکرارشان / می‌رود تا عرش و تخت یارشان
درسشان آشوب و چرخ و زلزله / نه زیادات است و باب سلسله
سلسله‌ی این قوم، جعد مُشکبار / مسأله‌ی دور است، لیکن دورِ یار
مسأله‌ی کیس ار بپرسد کس تو را / گو نگنجد گنجِ حق در کیسه‌ها
گر دَمِ خُلع و مُبارا می‌رود / بد مبین، ذکر بخارا می‌رود

نگاه عاشقانه‌ای که مولانا به همه چیز دارد سوای آن که نگاهی به غایت دلپذیر است، در بسیاری موارد حیرت‌انگیز هم است. یکی از آن موارد برداشتی است که او از قصه‌ی معراج دارد. در بیان آن واقعه هم نگاه ویژه‌ی خود را دارد و تعبیر عاشقانه‌ی خود را به دست می‌دهد. بر سبیل مقدمه می‌گوید پیامبر طالب آن شد که جبرئیل صورت خود را به او بنمایاند:
مصطفی می‌گفت پیش جبرئیل / که چنان‌که صورت توست ای خلیل
مر مرا بنما تو محسوس آشکار / تا ببینم مر تو را نظّاره‌وار

و جبرئیل در پاسخ می‌گوید:
گفت نتوانی و طاقت نبودت / حس ضعیف است و تُنُک (=ناتوان)، سخت آیدت

و باز پیامبر می‌گوید:
گفت بنما تا ببیند این جسد / تا چد حد حس نازک است و بی‌مدد

در این هنگام:
چون که کرد الحاح، بنمود اندکی / هیبتی که کُه شود زو مُندَکی (=خُرد و حقیر و درهم‌کوفته)
شهپری بگرفته شرق و غرب را / از مهابت گشت بی‌هُش مصطفی
چون ز بیم و ترس بی‌هوشش بدید / جبرئیل آمد در آغوشش کشید

بعد ادامه می‌دهد که این آن حس خاکی پیامبر بود که متغیر شد وگرنه آن روح بلندش تغیرناپذیر است:
اندر احمد آن حسی کو غارب (=غروب کننده) است / خفته این دم زیر خاک یثرب است
وآن عظیم‌الخلق او کآن صفدر است / بی‌تغیّر مَقعَد صدق اندر است
جای تغییرات، اوصافِ تن است / روح باقی آفتابی روشن است
بی ز تغییری که لا شرقیةً / بی ز تبدیلی که لا غربیةً
آفتاب از ذره کی مدهوش شد؟! / شمع از پروانه کی بی‌هوش شد؟!
جسم احمد را تعلق بُد بدان / این تغیّر آنِ تن باشد، بدان!
...
احمد ار بگشاید آن پرّ جلیل / تا ابد بی‌هوش مانَد جبرئیل

پس از این مقدمه است که آن نگاه ویژه‌ی عاشقانه‌ی خود را بر داستان معراج بروز می‌دهد:
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش / وز مقام جبرئیل و از حدش
گفت او را هین بپر اندر پِیَم / گفت رو رو من حریف تو نیَم
باز گفت او را بیا ای پرده‌سوز / من به اوج خود نرفتستم هنوز
گفت بیرون زین حد ای خوش‌فرّ من / گر زنم پرّی بسوزد پرّ من
حیرت اندر حیرت آمد این قصص / بی‌هشی خاصگان اندر اخص

سخن از بی‌هشی که می‌آید می‌گوید بی‌هوش شدن، این‌جا بازیچه‌ای بیش نیست. این‌جا مقامی است که باید جان را تقدیم کنی. به قول حافظ: «اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند / عشق است و داوِ اول بر نقد جان توان زد». چند تا جان آورده‌ای برای فداکردن؟
بی‌هُشی‌ها جمله این‌جا بازی است / چند جان داری؟ که جان پردازی است!

در این جاست که خطاب به جبرئیل می‌گوید بسیار شریفی و جایگاه بلندی داری، ولی عاشق نیستی، وگرنه از سوختن بالهای خود نمی‌هراسیدی. می‌ترسی که این بال‌ها بسوزد؟ خُب بسوزد. بالهایی که در پرواز بسیار توانا و نیرومند باشد ولی نتواند راه به منزلگاه معشوق ببرد به چه کار می‌آید؟! 
جبرئیلا گر شریفی و عزیز / تو نه‌ای پروانه و نه شمع نیز
شمع چون دعوت کند وقت فروز / جانِ پروانه نپرهیزد ز سوز

درست این‌جاست که مولانا احساس می‌کند زیاده‌روی کرده است و برای زمینیان سخن از آسمان گفتن بیش از این روا نیست:
این حدیث منقلب را گور کُن / شیر را برعکس صید گور کُن
بند کن مَشک سخن‌شاشیت (=سخنرانی) را / وا مکُن انبان قلماشیت (=سخنان یاوه و نامعقول گفتن) را
آن‌که بر نگذشت اجزاش از زمین / پیش او معکوس و قلماشی‌ست این

+ محمد ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

هبوط

شاعران و عارفان می‌گفتند خداوند کتاب خلقت را به زبان عشق سروده است و باید این زبان را آموخت تا آن کتاب را خواند:

عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی

دیرزمانی که گذشت عالمان علوم تجربی آمدند و پس از تقلیل خلقت به طبیعت، گفتند خداوند کتاب طبیعت را به زبان ریاضیات نوشته است و باید ریاضیات آموخت تا سر از کار طبیعت در آورد.  این سخن گالیله بود و از آن پس بود که ریاضیات شد زبان طبیعت. 

اکنون چند صباحی بیش نیست که سوداگران و آزمندان، سوار بر مرکب مراد، نه تنها خدا را از صفحه‌ی روزگار به بیرون رانده‌اند، بلکه طبیعت و آدمیان و ریاضیات و هر چه هست و نیست را انبانی از ثروت و سرمایه و سود می‌انگارند و در نظر آنان، این پول و اقتصاد است که چیزها را به این سو و آن سو می‌راند. و این اندیشه، تنها برای چند صباح، کافی است تا دنیا را به گه بکشد.

+ محمد ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

مرز باریک بین عشق و سادیسم-مازوخیسم از نگاه اریک فروم

«اریک فروم» در یکی از آثار مشهور خود یعنی «گریز از آزادی» مکانیسم‌های گوناگونی را که آدمیان را به گریز از آزادی وا می‌دارد، برمی‌شمرد و می‌کاود. او یکی از این مکانیسم‌ها، یعنی «قدرت‌گرایی»، را مورد بررسی قرار می‌دهد و در نهایت آن را معلول وحشتی می‌داند که آدمیان از تنهایی دارند و مسؤولیتی که آزادی بر دوش آنان می‌نهد. در این راستا به ناهنجاری‌های «سادیسم» و «مازوخیسم» اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که ریشه و سرچشمه‌ی هر دو یکی است و آن همانا وحشت از تنهایی است. در تبیین این موضوع، مطالبی را به همراه یک مثال می‌آورد که بسیار تأمل‌برانگیز است:

«تصور وابستگی شخصی که به سادیسم مبتلاست به طرف مقابل او جندان ساده نیست. چه او چنان نیرومند و چیره، و طرف مقابلش چنان ضعیف و مطیع نمایان می‌شوند که مشکل بتوان تصور کرد آن که قوی است به کسی که در فرمان اوست وابستگی داشته باشد. اما وقتی قضیه را به دقت مورد تحلیل قرار می‌دهیم می‌بینیم که جز این نیست. [شخص] سادیست به کسی که در فرمان اوست نیاز دارد، آن هم نیازی شدید، چه قدرتی که احساس می‌کند بر این حقیقت مبتنی است که کسی در تسلط اوست. این وابستگی ممکن است به کلی ناهشیار باشد، مانند مردی که در رفتار با زنش سادیسم بروز می‌دهد و مکرر به او می‌گوید هر روز که خواست می‌تواند خانه را ترک کند. او از این بابت نه تنها تاسفی نخواهد داشت، بلکه خوشحال هم خواهد شد. معمولن زن چنان خُرد شده که جرأت ندارد خانه را ترک کند و این سبب می‌شود که هر دو در این تصور بمانند که آنچه مرد می‌گوید راست است. ولی اگر زن جرأتی به خود داد و گفت که مرد را رها خواهد کرد، وضعی پیش خواهد آمد که هیچ یک انتظار نداشته است. مرد بیچاره می‌شود و از پای در می‌آید و التماس می‌کند که زن از تصمیم خود درگذرد، خواهد گفت که بدون او زندگی برایش محال است، از عشق خود دادِ سخن می‌دهد و قس علی هذا. معمولن چون زن از عرض اندام می‌هراسد، مستعد است که سخنان مرد را باور کند؛ تصمیم خود را تغییر دهد و بماند. به مجرد آنکه ماند، صحنه تکرار می‌شود. مرد به رفتار سابق باز می‌گردد، زن وضعش دم‌به‌دم مشکل‌تر می‌شود و بالاخره از جا در می‌رود، مرد دوباره از پای درمی‌آید، زن دوباره می‌ماند و به همین نحو قضیه ادامه می‌یابد.

هزاران زندگی زناشویی و هزاران رابطه‌ی شخصی وجود دارند که بر این منوال به گردش ادامه می‌دهند و این دایره‌ی افسونی هرگز از میان نمی‌رود. آیا وقتی مرد به زن اظهار عشق می‌کرد و مدعی بود که بدون او زندگی برایش محال است دروغ می‌گفت؟ تا عشق را چگونه بگیریم. اگر غرض معنای مجازی محال بودنِ زندگی باشد، سخن مرد کاملن درست است که نمی‌تواند بدون زنش زندگی کند، چه بدون آن زن یا کسی دیگر که بتواند حس کند در برابرش از خود اراده‌ای بروز نخواهد داد، زندگی برایش ممکن نمی‌شود. البته در موردی که برایش مثال زدیم احساس عشق وقتی پدید می‌آید که رابطه‌ی موجود در خطر گسستن است، ولی در موارد دیگر کاملن پیداست که [شخص] سادیست به «آنها که در تسلط وی قرار دارند» عشق می‌ورزد. طرف او ممکن است زن یا بچه یا دستیارش باشد یا گدایی در خیابان یا یک پیشخدمت، ولی به هر حال احساس «محبت» و حتا سپاس در برابر موجوداتی که زیر سلطه‌ی او می‌آیند همیشه موجود است. ممکن است [شخص] سادیست خود در این تصور باشد که می‌خواهد بر زندگی آنان مسلط شود، چون «دوستشان دارد». اما حقیقت آن است که دوستشان دارد، چون «بر آنان مسلط است». میکوشد تا با مادیات، با تحسین، با مطمئن ساختن به محبت خود، با لطیفه و سخن‌آوری و غمخواری به آنان رشوه دهد. بسا که به آنها همه چیز می‌دهد، همه چیز به استثنای یک چیز: حق آن که مستقل و آزاد باشند.

این وضع، خاصه در روابط میان والدین و فرزندان غلبه دارد. حالت تسلط و مالکیت اغلب به وسیله‌ی حجابی که به صورت غمخواری «طبیعی» و جهد در محافظت کودک جلوه‌گر می‌شود، پنهان می‌گردد. بچه را در قفسی طلایی محبوس می‌کنند و به او همه چیز می‌دهند، به شرط آنکه قفس را ترک نکند. نتیجه‌‌ی این امر غالبن آن است که وقتی کودک بزرگ شد، در او ترسی عمیق از عشق پدید می‌آید، چه در چشم او لازمه‌ی عشق گرفتاری و برخوردن به مانع در راه نیل به آزادی است.»

«گریز از آزادی»: اریک فروم، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، صفحه‌ی 157-159.  با اندکی تصرف

+ محمد ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

← صفحه بعد