خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

والیبال، آزادی و دیگر هیچ!

بیشتر شنبه های هر آخر هفته می روم به سالن ورزشی دانشگاه و به همراه عده ای از دوستانی که به والیبال علاقه مندند و مهارتشان در این ورزش کمی بیشتر از متوسط است والیبال بازی می کنم. پارسال تابستان بود که یکی از اعضای همین مجموعه یعنی لارِن (Lauren) با من تماس گرفت و گفت یک تورنمنت والیبال روی ماسه قرار است به نفع صدمه دیدگان یک حادثه ی آتش سوزی که در یک مجتمع مسکونی در شهر کوچک ما رخ داده بود برگزار شود. او و شوهرش ثبت نام کرده اند و مایلند من و یکی از دوستان ایرانی دیگر را هم در تیمشان داشته باشد. لارِن مربی والیبال است و به همراه شوهرش آدام (Adam) که استاد دانشکده ی تربیت بدنی در دانشگاه ماست، در همین شهر زندگی می کنند. ما هم پاسخ مثبت دادیم تا این آمریکایی ها یک وقت فکر نکنند که ما ایرانی ها فقط در والیبال داخل سالن است که کارمان درست است، بلکه در والیبال ساحلی هم کم الکی نیستیم! بالاخره روز مسابقه فرا رسید. زمان مسابقه ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا به شدت گرم. لارن می دانست که من مسلمان هستم، چون دیده بود ماه های رمضان را روزه می گیرم. پیش از آنکه لباس های خود را در بیاورد و با لباس مخصوص والیبال ساحلی (!) مسابقه را شروع کند پیش من آمد و گفت : «دلخور (offend) نمی شوی اگر من لباس رویم را در بیاورم و مسابقه را شروع کنیم؟ هوا خیلی گرم است!» من هم (علی رغم میل باطنی ام!) گفتم اختیار دارید، این چه حرفی است؟ اجازه ی ما هم دست شماست! اینها را البته توی دلم گفتم. به او گفتم این جا کشور شماست و شما حق دارید و آزادید هر جور که دوست دارید و قوانین داخلی تان اجازه می دهد لباس بپوشید. بعد دوباره برگشتم توی دلم گفتم: درثانی، مسلمان ها همه شان آن طوری هم که شما فکر می کنید نیستند. ما از نوع با حال هایشان هستیم!

می دانم که فقط به جهت رعایت احترام به من آن حرف ها را زده بود و انتظار نداشت که من با کارش مخالفت کنم. اما نفس این عمل مرا به یاد یکی از به یادماندنی ترین و درس آموز ترین جملات مرحوم مهندس بازرگان (رحمةالله علیه) می اندازد که می گفت:

«آزادی نه گرفتنی و نه دادنی است؛ آزادی یادگرفتنی است.»

______________________________________________

پی نوشت : در آن تورنمنت ما قهرمان شدیم!

+ محمد ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

جانا نخست ما را مرد مدام گردان ... وآنگه مدام درده ما را مدام گردان!

احوالات روحی بزرگان عرصه های هنر، ادبیات، عرفان، فلسفه و اندیشه ورزی را کمابیش می توان از روی آثارشان ردیابی کرد. چیزی که برای من جالب است نحوه ی برخورد این بزرگان با آن احوالات است.

برخی از آنان پیوسته دچار گونه ای قبض روحی هستند و جز تاریکی و سیاهی چیزی در این عالم نمی یابند و همان ها را به شیواترین شکل بیان می کنند. آثار بزرگانی چون خیام، شوپنهاور، هدایت، کافکا و امثالهم را که می خوانید به این گونه نگاه ها بر می خورید. دریافت ها از یک دیدگاه (تاریک و سیاه دیدن دنیا و هیچ بر هیچ بودن زندگی) شاید به هم نزدیک باشند ولی راهکارهای روبرویی با آنها متفاوت است. به عنوان نمونه اگر از خیام بپرسید، زندگی کردن در لحظه، شراب نوشیدن و کام جویی از دنیا را به عنوان راهی برای فراموشی و گریز از [رنجِ] هشیاریِ گرفتار آمدن در آن احوالات در میان می نهد. شوپنهاور که می گفت «دنیا بدتر از آن چه که هست نمی توانست باشد»، به دامان هنر -به عنوان یک آرام بخش- پناه می برد تا شاید کمی این فضا را برای خود تحمل پذیر تر کند. دیگرانی هم که تحمل کشیدن بار سنگین هستی را نداشته اند آن را از بیخ و بن برکندند و در جستجوی آرامش به دامان نیستی پناه برده اند.

اما در بیشتر موارد وضعیت آن گونه نیست. تنها در برخی اوقات است که تیرگی بر ضمیر شخص غالب است و پس از مدتی آن تیرگی از درون شخص رخت بر می بندد و جای خود را به انبساط خاطر می دهد. در بیشتر موارد این نوسانات و بالا و پایین شدن ها به کرات رخ می دهد و در نادر موارد به قراری فرح بخش و سرانجامی خوش می انجامد.

حال پرسش در این جاست که آیا هر حالتی را باید روایت کرد؟ به بیان بهتر آیا هر دیدگاهی شایسته ی روایت گری است؟ چه چیزی شخص متفکر یا هنرمند را وا می دارد که دوست داشته باشد در گرفتار آمدن در تیرگی ها کسان دیگری را نیز شریک الاذواق خود بگرداند؟ چه حسی است که او را وا می دارد تا در احساس «نرسیدن» و یا «گرفتار آمدن در ظلمت و تاریکی» و یا «پلید دیدن زندگی» دیگران را هم سهیم بپسندد؟ حتا اگر به واقع دنیا آن گونه تیره و تار باشد که آنها می بینند چه جای دعوت به همراهی و گشودن چشمانِ به فرض نابینای دیگران بر آن حقایق تلخ است؟

[در این جا لازم است بگویم که منظور بنده از آثاری از این دست، آنهایی نیستند که مشفقانه دغدغه های اجتماعی و آلودگی های جامعه را  بی پرده و آینه وار، فارغ از پسند و ناپسند عام، به تصویر می کشند. بلکه آنهایی را می گویم که از اساس به لحاظ فلسفی دنیا را این گونه می بینند و جهان بینی شان روح آنها را در قبض می دارد و می فشرد.]

درست در این جاست که به اعتقاد بنده می توان بزرگان «بزرگوار» را از دیگر بزرگان بازشناخت. در پایان دفتر نخست «مثنوی»، مولانا احوالات روحی خوبی ندارد و احساس می کند چشمه ی سخنانش دیگر زلال نیست و خاک آلود می نماید. از طرفی هم آن قدر «بزرگوار» است که به هیچ روی حاضر نیست جز شهد و شیرینی به لقمه برگیرندگان خوان معرفتش عنایت کند. همچنین دوست ندارد با ظاهری بشاش و «لب خندان» ولی باطنی ملول و «دل خونین» از میهمانان خود پذیرایی کند، که او به هیچ روی اهل ظاهرسازی نیست و جز به معنا رضایت نمی دهد. بنابراین ترجیح می دهد خاموشی پیشه سازد و کمی صبر کند تا حالش خوش شود:

سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن ... آب، تیره شد سر چَه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند ... او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب ... صبر کن واللهُ اَعلم بالصواب

و پس از مدتی (حدود دو سال) که پلیدی ها (خون) به شهد و شیرینی (شیر) مبدل می شود دفتر دوم را می آغازد:

مدتی این مثنوی تاخیر شد ... مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو ... خون، نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو!

بلبلی زین جا برفت و باز گشت ... بهر صید این معانی بازگشت

ساعد شه مسکن این باز باد ... تا ابد بر خلق این در باز باد

+ محمد ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

مایکل ساندل یک فیلسوف علوم سیاسی، فلسفه اخلاق و نظریه های عدالت، و همچنین استاد برجسته ی دانشگاه هاروارد است. شخصی است بسیار خوش سخن و بسیار هم خوش لحن و بیان. سی و اندی جلسه ی درس خود در دانشگاه هاروارد در باب نظریه های مختلف عدالت را به صورت آنلاین در دسترس همگان قرار داده است که بسیار دیدنی و شنیدنی است. ویدیوی این جلسات را هم در وبسایت ایشان و هم در یوتیوب می توانید ببینید.

او در بخشی از یکی از سخنرانی های خود که در سال 2009 در نیویورک ایراد کرده است پس از آن که پیشنهاد مشوق های پولی به کودکان را برای مطالعه ی بیشتر و درس خواندن کاری نامناسب می داند در دفاع از دیدگاه خود می گوید:

چرا نباید به کودکان برای گرفتن نمره ی خوب یا خواندن یک کتاب جایزه ی نقدی داد؟ ممکن است شما بگویید که هدف از تعیین جایزه وادار کردن بچه ها به درس خواندن و مطالعه ی بیشتر است و پول مشوق خوبی برای این کار و هر کار دیگری است. این را همه ی آموزگاران علم اقتصاد می دانند. اگر چه برخی از کودکان به صرف علاقه ای که به نفس آموختن دارند کتاب می خوانند ولی برخی از آنها هم دوست ندارند. بنابراین برای تشویق بیشتر هم که شده استفاده از مشوق های پولی ... چرا که نه؟ به عقیده ی یک اقتصاددان هر چه باشد دو مشوق بهتر از یکی است. ولی اگر مشوق پولی مشوق دیگر که «درونی و طبیعی» است یعنی علاقه به یادگیری را از بین ببرد یا کم کم تحلیل برَد چطور؟ این امکان وجود دارد که این کار حتا نتیجه ی وارونه دهد، یعنی منجر به مطالعه ی کمتر بشود. و یا اگر هم در کوتاه مدت نتیجه ی مطلوب بدهد به دلیل و انگیزه ی نادرستی است که بعدها ممکن است به نتیجه ی معکوس منتهی شود. بدین ترتیب شما کودکان را عادت می دهید که به کتاب خواندن به عنوان راهی برای کسب درآمد نگاه کنند و این ممکن است خوب بودن ذاتی و طبیعی یادگیری را در آنها کم رنگ تر و کم رنگ تر کند.

ساندل برای تعمیم این موضوع به ساختاری که دنیای جدید (نظام مبتنی بر بازار آزاد) بر آن بنا نهاده شده است، و همچنین به منظور تبیین بیشتر آن به نتایج یک کار پژوهشی استناد می کند و در ادامه می گوید:

مطالعه ای در چند مرکز نگهداری روزانه ی کودکان (child care centers) در اسراییل این وضعیت را بهتر تبیین می کند. در این مهد کودک ها مشکلی وجود داشت که اغلب این مراکز در کشورهای توسعه یافته با آن روبرو هستند؛ والدین برای برداشتن بچه هایشان دیر می آیند و موجبات نارضایتی معلمان را فراهم می آورند، چون معلمان باید کودکان را به والدینشان تحویل دهند. برای رفع این مشکل، راه حلی که پیشنهاد می شود آن است که برای والدینی که دیر می آیند جریمه ی نقدی مقرر شود. نتیجه جالب است؛ تعداد والدینی که دیر می آمدند پس از مقرر کردن جریمه ی نقدی افزایش یافت! فکر می کنید چطور ممکن است؟ با نظریه های اقتصاددانان جور در نمی آید. به عقیده ی من اتفاقی که در این جا رخ می دهد آن است که با به میان آورده شدن پول به این موضوع، «هنجار» تغییر می کند. پیش از وضع جریمه ی نقدی والدینی که برای برداشتن کودکانشان دیر می رسیدند احساس گناه و شرمساری می کردند و در برابر معلمانی که معطل آنها مانده بودند ابراز تاسف می کردند. ولی از آن پس والدین به معطل ماندن معلمان در صورت تاخیر خود، به عنوان سرویسی نگاه می کردند که پولش را می پردازند. این مثال نشان می دهد که چگونه ممکن است هنجارهای مبتنی بر بازار (market) دیگر هنجارها را کنار بزند و از گردونه خارج کند. اتفاقاتی از این دست ممکن است در هر عرصه ای رخ دهد؛ در آموزش، امور پناهندگان، خدمت سربازی، نگهداری و پرورش کودکان و غیره. درست به همین دلیل است که باید عمیقن نسبت به این موضوع فکر کرد که «در چه حوزه هایی باید عرصه را برای حاکمیت بازار خالی کرد و در چه حوزه هایی ورود بازار به نابودی ارزش های والاتر منتهی خواهد شد». باید به این موضوع حساس بود که چه چیزهایی به عنوان «کالا» در معرض معامله قرار می گیرد. به مقولاتی از قبیل ارزشهای انسانی، حقوق شهروندی، مهاجران، پناهندگان و آموزش و پرورش نباید همچون اتوموبیل و لوازم خانگی نگریست [امروزه به عقیده ی نگارنده در جوامع مبتنی بر سرمایه داری یا بازار آزاد این گونه است] مخلص کلام آن که برخی از هنجارها با ورود برخی مقولات به عرصه ی معامله در بازار آزاد کنار زده می شوند. به همین دلیل پیش از ورود هر چیز به عرصه ی معامله در بازار آزاد باید به دقت ماهیت آن را مورد مُداقه ی اخلاقی قرار داد. این همان چالشی است که ما (پیشروان نظام سرمایه داری) از آغاز تکون نظام حاکمیت سرمایه (بازار) تا به امروز که دوران فتح الفتوح این نظام است از آن غافل بوده ایم.

در نتیجه بدون آن که به درستی دانسته باشیم و بی آن که خواسته باشیم، از داشتن جامعه ای با اقتصادی بر پایه ی بازار، به جامعه ای بازاری مسلک تغییر ماهیت داده ایم.

موضوعاتی از این دست (چالش های اخلاقی در گذار از سنت به دنیای مدرن) به عقیده ی بنده یکی از مهمترین موضوعاتی است که پیشگامان خیرخواه توسعه و شیفتگان آزادی، به خصوص در جوامعی همچون ایران که در دوره ی گذار است، پیش از پا نهادن به دوران جدید بهتر است نسبت به آنها بیشتر بیاندیشند و طرح و برنامه داشته باشند.

به قول حافظ : صد بادِ صبا این جا با سلسله می رقصند ... این است حریف ای دل تا باد نپیمایی!

+ محمد ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()