خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

حافظانه

«حافظ» در همه ی احوالات با معشوق خود عاشقانه سخن نمی گوید.

هر چند از اساس عاشق را در مقام نیاز می بیند و معشوق را در مقام ناز:

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است ... چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

اگر چه در اغلب موارد معشوق از عشق و سرسپردگی عاشق مستغنی است، هزار خرمن طاعت به پیشگاه او به نیم جوی نمی ارزد، و هیچ نیازی به عشق ورزیدن عاشق ندارد:

به هوش باش که هنگام باد استغنا ... هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

و هر چند «حافظ» به خوبی می داند که جمال معشوق نیازی به عشق ورزیدن حافظانه ی او ندارد:

ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستغنی است ... به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟

ولی اوضاع همیشه بر این منوال نیست. گاه چنان از نرسیدن، خلف وعده شدن و غم فراق به تنگ می آید که دم فروبستن و ادب مقام عاشقی نگه داشتن بر او به غایت دشوار می آید و -هر چند به اکراه- زبان به گله می گشاید:

دارم از زلف سیاهش گِله چندان که مپرس ... که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکُناد ... که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

اما هنوز هم کارد به استخوانش نرسیده است. هنوز در گله مندی های خود ادب نگه می دارد، جانب حرمتِ مقام معشوق را فرو نمی گذارد و خود در مقام عاشقی باقی می ماند. وصال را شایسته ی آنانی می داند که حتا در دشوارترین شرایط از معشوق گله مند نیستند. لذا انگشت اتهام و ملامت را به سمت خود متوجه می داند:

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم ... آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شب پره ی اعمی نرسد ... که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ! ... عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند

به همین خاطر تلخیِ شکایت را به شکَر شُکر می آمیزد:

زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت ... گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم ... یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت!

و هم از معشوق در برون رفت از این احوالات مردافکن یاری و عنایت می طلبد:

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ... ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گهگاه که گله مند تر می شود و سخنان تندتری بر زبان می آورد زود زبان خود را گاز می گیرد و به خود نهیب می زند و مقام خود را یادآور می شود:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ... ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی ... هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مُرصع میِ لعل ... ای بسا دُر که به نوک مژه‌ات باید سُفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد ... هر که خاکِ درِ میخانه به رخساره نرُفت

اما نمی دانم چه بر «حافظ» رفت، چه بی مهری دید، از چه چیزی گله مند بود و روی سخنش با که بود آن زمان که این گونه لب به سخن می گشود:

گلبُنِ حُسنت نه خود شد دلفروز ... ما دم همت بر او بگماشتیم!

هر چند باز هم آن نهیب را به خود می زند که:

گفت خود دادی به ما دل حافظا ... ما محصل بر کسی نگماشتیم

اما باز هم به درشتی سخن گفتن «حافظ» با معشوق، آن هم آن گونه که اساس دوستی و محبت را نشانه برود در حکم خودکشی است، آن هم نه در پای معشوق که در پای خود و آن چنان که از آموزه های رندانه ی خود اوست در عالم دوستی و محبت هیچ چیز فراق افکن تر از خودبینی نیست:

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست ... کفر است در این مذهب خودبینی و خود رایی

هر چه که بود حکایت کننده ی یکی از سهمناک ترین مراحلی است که «حافظ» در گام برداشتن در وادی پرسنگلاخ عاشقی سعی در پشت سر گذاشتن آن داشت. بی خود نبود که همواره «حافظ» نگران نرسیدن بود و به خود نهیب می زد که:

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی ... که جام جم نکند سود، وقت بی‌بصری

طریقِ عشق، طریقی عجب خطرناک است! ... نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری

+ محمد ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ...

«هوش و استعداد ایرانی زبانزد خاص و عام است. متخصصین ایرانی در بهترین موسسات پژوهشی دنیا در حساس ترین پست ها مشغول به کارند و منشا پیشرفت های قابل توجهی بوده و هستند.» 

سخنان بالا و جملاتی از این دست خیلی آشنا به نظر می رسد. بارها و بارها از عوام گرفته تا نخبگان علمی و فرهنگی مان در تریبون های مختلف از رسانه های عمومی گرفته تا محفل های خصوصی و به گونه های مختلف (رسمی و غیررسمی) آنها را به زبان رانده اند. همه مان از گوشه و کنار شنیده ایم و دیده ایم که می گویند ایرانی هایی که بنده و جنابعالی باشیم در هوش و استعداد گوی سبقت را از عالم و آدم ربوده ایم و چه نابغه هایی که نیستیم. محدثین هم بیکار ننشسته اند و بر این قضیه صحه ی روایی نهاده اند که بروید و حالش را ببرید که در روایات آمده است که دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت (منبع: اسکناس پنج هزار تومانی، نه ... این ورش نه، آها پشتش) و خلاصه این که ما خیلی کارمان درست است، فقط کسی نیست قدر ما را بداند و حیف ما که داریم همین جور الکی به هدر می رویم!

بر اساس منطق فوق عرب ها (سوسمارخور های سابق) فقط دارند نفت می فروشند و از خجالت شکم و زیر شکمشان در می آیند و اصلن هم به فکر دانشگاه ها و موسسات آموزشی و نسل آینده شان نیستند. برای نمونه می توانید سری به دانشگاه های عربستان و قطر و امارات بزنید و ببینید که همه ی کار و زندگیشان را ول کرده اند و فقط دارند تلاش می کنند که دانشمندان و علمای ما را بدزدند و بگویند که آنها عرب بوده اند و یا سبیل نشنال جیوگرافیک را چرب کنند که اسم خلیج همیشه پارس را جعل کنند. اسپانیایی ها هم که به جز گاوبازی و عشق و حال کار دیگری بلد نیستند. امریکایی ها هم که فقط دنبال هفت تیر کشی و خبرهای زرد هالیوودی اند. دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی شان هم همان طور که قبلن گفته شد اگر ایرانی ها نباشند همه شان لنگ می ماند. هندی ها هم که گرسنگی و فقر و ازدیاد جمعیت امانشان نمی دهد که حتا «زیست» کنند چه برسد به «زندگی» و خلاقیت و از این صحبت ها. می ماند ژاپن و چین و کره و بقیه ی کشورهای با سر و سامان تر که آنها هم به خاطر آن است که کمی (تاکید می کنم فقط کمی!) بیشتر از بقیه کار می کنند و نخبه هایشان معمولی هایشان را مدیریت می کنند، وگر نه خودشان هم می دانند که هوش و استعداد مردم متوسط شان در مقایسه با مال ما مثل شلغم پخته است در برابر ساندویچ مغز!

کی می خواهیم سر از این خمار مستی بر داریم خدا می داند. به قول آن هنرمند بزرگ مرحوم علی حاتمی در «سوته دلان»:

«... اگه کلهات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال

بعد از اون تودهنی که خوردیم هر دو

طب رو رها کردم

شدم شاگرد مرحوم پدرم دواچی

اما تو این دواخونه هیچ مُسکنی* نبود برام

الا دوای اون طبیب ارمنی؛ زکاووسِ** عرق فروش

شبانه روزی اش کردیم؛ خاکه رو خاکه که مستیم از گُل نیفته ...»

__________________________________________________________________

پی نوشت:

البته استناد به تنها یک کتاب خیلی جالب نیست ولی فقط جهت اطلاع دیدن این جا خالی از لطف نیست.

*شاید هم «مُسکّر» (سُکر آور و مست کننده) درست باشد آن چنان که از دیالوگ شنیده می شود.

**در مورد املای درست «زکاووس» خیلی مطمئن نیستم. دوستانی که می دانند لطفن مرا راهنمایی کنند تا تصحیح کنم.

+ محمد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()