خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

به خیر گذشت!؟

این چند سطر را چند سال پیش در آرزویی گفته بودم که به اندک زمانی بر آورده شد. بسیار بهتر از آن گونه که در سر می پروراندم: روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت / بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد.

«تردید»

ای … کهکشان های دروغینِ دوردست!

کآغوش بر گشوده شما را ...

فیروزه گنبدِ پاک-اش کنون سیاه

می بینم از سواد -که ش افکنده اید سخت-

تا نوربخش تر آیید در نظر

شب دیدگانِ ساده ی ما را ...

من را به خویش پناه دهید!

هر چند دانم از این ارتباطِ کور

-از دورتر ز دور-

همسایگی تان را

جز خلوت و سکوتِ شبِ سردِ بی خودی

هم خستگی ز تابشِ بی اختیارِ وَهم

-این سرکشِ خیال-

نورِ امید نیست،

ای وای! ای تنیده مرا تار و پود!

ای حسرتِ ستوده ی شب، نزد مردمان!

آیا مرا جسد

-هر چند خسته-

به دیدار آن…

تابنده مردمِ سوداپرستِ شب

خواهی رساند...؟

مرداد ١٣٨۴

«تردید»ها شاید هیچ وقت بدل به «یقین» نشوند، لیک هیچت غم مباد از این، وقتی برخی اوقات «ناامیدی» ها بدل به «امید» می شوند. هیچ چیز زندگی بخش تر از امید نیست، حتا اگر از جنس خیال باشد. به قول حضرت "حافظ":

شبِ تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد. 

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مثنوی

تصور کنید هر چیزی که دلتان بخواهد با یک چشم به هم زدن برایتان مهیاست. کافی است فقط و فقط اراده کنید، همین و بس. همین الان اگر دلتان بخواهد می توانید به زیباترین دره ها، آبشارها، کوه ها، دشت ها و سواحل در اقصی نقاط این دنیای پهناور قدم بگذارید و از هر آنچه خوش دارید در آن جا برخوردار شوید. سواحل کاراییب، جزایر فیجی، گرند کنیون، قطب جنوب، کره ماه و خلاصه هر جا. توصیف بیشترش اعم از این که می خواهید این شرایط را در کنار چه کسانی و به چه گونه بگذرانید را به عهده خودتان می گذارم، چون مزاج آدمیان در این گونه موارد ممکن است تا حدودی (فقط تا حدودی؟!) متفاوت باشد. اگر از شیخ اجل بخواهید با کمال خوش سلیقگی و مناعت طبع فقط به صحبت یاران موافق بسنده می کند:

یارا بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

حضرت "حافظ" البته نیم نگاهی به اطراف قضیه نیز دارد:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ... گرت مدام میسر شود زهی توفیق!

حالا شاید شما از "شیخ اجل" و حضرت "حافظ" خوش سلیقه تر(!) باشید و بخواهید کتاب بخوانید، علم بیاموزید، تفلسف کنید یا با بزرگان همنشینی کنید. برای شما هم جا هست. هر لحظه هم اراده کنید می توانید شرایط را به حالتی که مطلوب تر می دانید تغییر دهید. حتا می توانید پا را فراتر از آنچه تا کنون دیده اید و شنیدید و خوانده اید بگذارید. هر چه که حتا خیالش را هم بکنید برایتان فراهم است. خلاصه هیچ چیز برای لذت بردن از لحظاتتان مانع شما نمی شود ، حتا اخلاق! چون لذت هایتان رنجی را متوجه دیگری نمی کند. حتا زمان! یعنی مرگ هم قرار نیست به سراغتان بیاید. عمری دارید به درازای ابدیت که هیچ مانعی و عجله ای برای بهره برداری از آن ندارید. هیچ چیز هم محدود نیست. برایتان، از همه چیز، به هر اندازه که بخواهید هست.

حال سوال این جاست که چقدر طول می کشد که این شرایط برایتان ملال آور شود و حوصله تان سر برود؟

یک سال؟ دو سال؟ ده سال؟ صد سال؟ هزار سال؟ ... هیچ وقت، یعنی تا ابد؟!

"دیوان شمس" وصف الحال، و "مثنوی" تعلیمات کسی است که فراخنای جهان با عمری به درازای ابدیت برایش به تنگیِ رَحِم برای یک جنین نُه ماهه است:

من چو آدم بودم اول حبس کَرب١ ... پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب

من گدا بودم دراین خانه ی چو چاه ... شاه گشتم قصر باید بهر شاه

قصرها خود مر شهان را مأنس است ... مرده را خانه و مکان گوری بس است

این زمین و آسمانِ بس فراخ ... سخت تنگ آمد به هنگام مَناخ٢

همچو گرمابه که تفسیده٣ بود ... تنگ آیی جانت پخسیده۴ شود

گرچه گرمابه عریض است و طویل ... زان تَبَش تنگ آیدت جان و کَلیل۵

تا برون نایی بنگشاید دلت ... پس چه سود آمد فراخی منزلت؟

یا که کفش تنگ پوشی ای غوی۶! ... در بیابان فراخی می‌روی

آن فراخیِ بیابان تنگ گشت ... بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت

خوابِ تو آن کفش بیرون کردن است ... که زمانی جانت آزاد از تن است

اولیا را خواب، مُلک است ای فلان! ... همچو آن اصحابِ کهف اندر جهان

خواب می‌بینند و آنجا خواب نه ... در عدم در می‌روند و باب نه

خانه ی تنگ و درون جان چنگ‌لوک٧ ... کرد ویران تا کند قصر ملوک

چنگ‌لوکم چون جنین اندر رَحِم ... نُه‌مَهه گشتم شد این نقلان٨ مهم

گر نباشد درد زه٩ بر مادرم ... من دراین زندان میان آذرم

مادر طبعم ز درد مرگ خویش ... می‌کند ره تا رهد بره ز میش

تا چرد آن بره در صحرای سبز ... هین! رَحِم بگشا! که گشت این بره گبز١٠

درد زه گر رنج آبستان١١ بود ... بر جنین اشکستن زندان بود

حامله گریان ز زه کاین المناص؟١٢ ... و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص

____________________________________________________________________

توضیحات:

١- کرب : اندوه خفه کننده

٢- مناخ : محل خواب و جای آسودگی

٣- تفسیده : به غایت گرم شده

۴- پخسیده : پژمرده

۵- کلیل : کند و سست و مانده شده و خیره و گنگ

۶- غوی : گمراه

٧- چنگ‌لوک : آدمی یا حیوانی که دست و پای او کج و ناراست باشد

٨- نقلان : انتقال و از جایی به جایی شدن

٩- زه : زاییدن

١٠- گبز : بزرگ و فربه

١١- آبستان : آبستن

١٢- این المناص : گریزی یا نجاتی هست؟ (مناص : گریختن و دور شدن از چیزی و جدا گردیدن)

+ محمد ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

فَلُّ سَفَه

 

خنده ی خونمون که پایین می آمد میرفتیم خونشون شب نشین. همیشه یک داستان جدید واسه خندیدن و خندوندن داشت. آخه هر دفعه پیش یک سری آدم جدید کار می کرد. از دوره ی دبیرستان به بعد تابستون ها رو کلن کار می کرد. پدرش کارگر ساختمونی بود و هزینه ی درس خواندن ازدوره دبیرستان به بعد توی سبد خانوارشون پیش بینی نشده بود. بالاخره با هر بدبختی که بود تو یکی از دانشگاه های دولتی در رشته فلسفه قبول شده بود. از موقعی که دبیرستان می رفت تا آخرای دوره ی لیسانسش هر وقت که می رفتیم خونشون کتاب هاش رو می گرفتم ورق می زدم، آخه هیچ کی تو خونه ی ما علوم انسانی نخوانده بود. کتابهاشون خیلی برایم جذاب و خواندنی بودند، به خصوص متون ادبیات فارسی. بعضی وقت ها هم زمان هایی که دانشجو بود باهم می نشستیم و راجع به فیلسوف های مختلف و نظریاتشون برایم حرف می زد. از شوپنهاور زیاد می گفت! همیشه خدا ولی صحبت هاش به مسخره بازی و آفتابه گرفتن به هیکل همه کسانی که نظریاتشون چهار سال سرگرمش کرده بود ختم می شد. بیشتر خنده هاش حول و حوش این محور می چرخید که اگر این فیلسوف ها نفسشون از جای گرمی در نمی آمد ودو روز در شرایطی مثل فلانی و فلانی (آدم هایی که ما هر دو می شناختیم و دست کم پنجاه شصت سال بود که کار فیزیکی می کردند) بودند نظریاتشون چه شکلی از آب در می آمد. خندیدنش از خندوندنش خیلی خنده دارتر بود. اولش یک شیهه صاف از ته گلو بدون نوسان و به نسبت طولانی می داد بیرون، بعدش بدنش به یک سمت خم می شد و در حالی که سرش به کف زمین نزدیک تر و نزدیک تر می شد با یک دستش دلشو می گرفت دست دیگرش رو به آرومی می گذاشت روی شانه های من و بعدش هم نوسانات صوتی حنجره اش که طول موجش با گذشت زمان کمتر و کمتر می شد ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

تابستون های دوره ی لیسانسش هم به کار کردن می گذشت. نمی دونم چرا کنکور فوق لیسانس شرکت کرد، به هر حال قبول شد، ولی نرفت. می گفت دیگه نمی شد تو این وضعیت هم کار کرد هم درس خوند، تصمیم گرفت بره سر یک کار ثابت. بعد یکی دوسال بالاخره تونست بره سر یک کار دولتی. هنوز هم همون جا کار می کنه.  یک بار داشت برام از خاطرات دوران کارگریش تعریف می کرد. می گفت دم دمای ظهر یکی از روزهای گرم و شرجی تابستون، توی فریدون کنار، همین طور که داشته واسه آقای بنا آجر خالی می کرده یکی دیگه از کارگرها که وظیفه اش آوردن سیمان بود شروع می کنه با آقای بنا -که برای ادامه مراسم آجرچینی منتظر سیمان بوده- درد دل کردن ... که "آخه چرا؟ چرا باید دنیا این جوری باشه؟ ما چه گناهی کردیم آخه؟ این چه زندگی مشقت باریه که ما داریم..." همین جور که رفته بود تو حس و از بدبختی هاش واسه آقای بنا تعریف می کرد و به زمین و زمان فحش می داد آقای بنا طاقتش طاق میشه وبا ادبیات خاص فضای کارگری، تمامی بستگان اناث ایشان رودر مقابل دیدگانش به رژه در میاره ودر ادامه می گه: "پاشو برو اون سیمان رو ور دار بیار دو ساعته معطل خودت کردی ما رو!" ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

دلم واسه خنده هاش خیلی تنگ شده، واسه دیدن دوباره آدم های واقعی بیشتر ...

 

+ محمد ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفت و گوی تمدن ها!

چند سال پیش - اوایل دوره ی کارشناسی ارشد بود به گمانم- به از شما نباشه یک دوست بسیار باحالی داشتیم که داشت برایمان از خاطرات گفت وگو های اینترنتی اش تعریف می کرد. می گفت که داشتم با یک بابای اهل هندوستان چت می کردم که دیدم یارو هندیه خیلی ادعاش میشه. (البته داخل پرانتز بگم که ادبیاتی که این دوست عزیزمون برای رساندن مفهوم ادعا کردن به کار برده بود یه کم خودمونی تر بود!) خلاصه خواستم یه درسی به این هندیه بدم... برگشتم بهش گفتم : "تو تا به حال اسم نادر به گوشت خورده؟" با خنده هایی ریز که همه ی بار سنگین طنازی، حاضرجوابی، افتخار، اقتدار، بزرگی، و فتح الفتوح در پنجه افکندن با یکی دیگر از مدعیان روزگار را یکجا به دوش می کشید برق دندان هایش (که مرا به یاد کوه نور می انداخت) از صورتی چهره اش (که دریای نور را برایم تداعی می کرد) بیرون زد و ادامه داد : "آقا ... دیگه رفت که رفت!"

+ محمد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفت و گو با برتراند راسل

پرسش: ممکن است درباره بدترین ادوار زندگی تان برای ما صحبت کنید؟
پاسخ
: بدترین دوران زندگی من دوران جوانی و بلوغ بود.من معتقدم که اصولن خیلی از جوانان روزگار تیره ای دارند.
در آن زمان بی دوست و تنها بودم و هیچ کس را نداشتم که با او درد دل کنم. اغلب فکر خودکشی به سرم می زد. گاهی اوقات این فکر به حدی شدت می یافت که تصور می کردم قادر نباشم در برابر ایده خودکشی مقاومت کنم، اما در حقیقت چنین تصوری صحت نداشت. مسلمن خود را خیلی تیره بخت تصور می کردم، ولی حقیقت آن بود که بدبختی من جنبه اساسی و کلی نداشت و این حقیقت از برکت خوابی که دیدم برایم روشن گردید:
یک وقت خواب دیدم به شدت بیمارم و می خواهم بمیرم. عجیب است که پروفسور ژووت (Jowett) ،مترجم آثار افلاطون - که دانشمند بزرگی بود و با ما دوستی خانوادگی داشت - کنار تخت من نشسته بود. من با هیجان و احساسات زیادی به او می گفتم : "لااقل برای من در این دنیا یک تسلی وجود دارد و آن هم این است که به زودی از همه این ها خلاص خواهم شد". و او هم با لحن بلند خود جواب داد: "زندگی را می گویید؟" گفتم : "بله، زندگی!" پروفسور گفت : "وقتی بزرگتر شدی از این مهملات نخواهی بافت".
در همین موقع از خواب بیدار شدم و در حقیقت از آن زمان به بعد دیگر از این قبیل مهملات نبافتم!
پرسش: اگر به شما می گفتند خوشبختی در بی شعوری است چه عکس العملی نشان می دادید؟
پاسخ
: مخالفت می کردم. حتا من حاضرم برای به دست آوردن شعور از لذات خود چشم بپوشم. نه، می دانید مطلب چیست؟ هر چه فکر می کنم شعور را ترجیح می دهم.

بر گرفته از: "جهانی که من می شناسم" » گفت و گو با برتراند راسل

پی نوشت:
گفت پیغمبر که احمق هر که هست ... او عدو ماست، غول ره‌زن است
هر که او عاقل بود از جان ماست ... روح او و ریح او ریحان ماست
عقل، دشنامم دهد من راضیم ... زان که فیضی دارد از فیاضیم
نبود آن دشنام او بی‌فایده ... نبود آن مهمانیش بی‌مایده
احمق ار حلوا نهد اندر لبم ... من از آن حلوای او اندر تبم!

مثنوی معنوی » دفتر چهارم

+ محمد ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چه کسی بود صدا زد سهراب

سی سال است که ما از تراوش های روح پاک "سهراب" بی بهره ایم. حتما این بخش از شعر "ساده رنگ" سهراب سپهری را شنیده اید :
"... من اناری را
می کنم دانه به دل می گویم:
خوب بود این مردم،
دانه های دلشان پیدا بود..."
حال دنیایی را تصور کنید که دانه های دل همگی مان پیدا بود! گمان نمی کنم وحشتناک بودن چنان فضایی نیاز به شرح و بیان مفصلی داشته باشد. آدمیانی که ما باشیم به اندازه کافی پنهان کردنی داریم که نگران آشکار شدنشان باشیم. سعدی به خوبی از این نگرانی پرده بر می دارد:
حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد
نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی ... کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
تنها یک روح پاک و خالی از غرض و مرض است که جسارت پروراندن چنان خیالی را به ذهن و ضمیر خود می دهد. روحی لطیف و پاک همچون "سهراب" که "لحن آب و زمین" را خوب می فهمید.
قرن ها زین پیشتر مولانا نیز به گونه ای مشابه ولی بسیار عمیق و عرفانی و در حال و هوایی دیگر همین آرزو را داشت:
کاشکی هستی زبانی داشتی ... تا ز هستان پرده ها برداشتی
به نظر می رسد دنیا به دلیل محدودیت های ماهیتی اش (دنیای صورت مند و مادی) هم قابلیت و هم ابزار وانمایی تام و تمام همه هست ها را ندارد:
هر چه گویی ای دم هستی از آن ... پرده ی دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قال است و حال ... خون به خون شستن محال است و محال
اما امان از روزی که پرده ها بر افتد! آن جاست که تنها پاکان و زیبارویان به انتظار آن نشسته اند. به قول مولانا:
پس قیامت روز عرض اکبر است ... عرض آن خواهد که با زیب و فر است!
هر که چون هندوی بدسودایی است ... روز عرضش نوبت رسوایی ست
چون ندارد روی همچون آفتاب ... او نخواهد جز شبی همچون نقاب
فضا و شرایطی را تصور کنید که هیچ چیز برای پنهان شدن پشت آن ندارید. دیگر تاریکی شب هم به کمک شما نمی آید. همه چیز روشن است. با تمامی ویژگی های اخلاقی ،با برهنگی تام و تمام در برابر دیدگان خود و دیگران عرضه می شوید. روزی که همه یاران متقلب از وحشت بر ملا شدن حقایق از یکدیگر می گریزند و تنها دوست داران راستین اند که همچنان مهرورز باقی می مانند، آن چنان که شیخ اجل در یکی از زیبا ترین غزلیات خود می گوید:
به تشویش قیامت در که یار از یار بگریزد ... محب از خاک بر خیزد محبت همچنان دارد
این محبت همان محبتی است که بر آمده از معرفت است و دانش. به همین خاطر هم هست که بنیانی پایدار و هر دم محکم شونده تر دارد. هم زنده کننده مردگان است و هم بنده گرداننده ی اهالی غرور و نخوت:
از محبت تلخ ها شیرین شود ... از محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود ... از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند ... از محبت شاه بنده می کنند
ابیات بالا از مثنوی را شاید بارها و بارها دیده و شنیده باشید، اما ابیات پس از آن که کمتر بر سر زبان هاست به گمان من از اهمیت بسیار بیشتری برخوردارند:
این محبت هم نتیجه ی دانش است ... کی گزافه بر چنین تختی نشست؟
دانش ناقص کجا این عشق زاد؟ ... عشق زاید ناقص اما بر جماد
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید ... از صفیری بانگ محبوبی شنید
دانش ناقص نداند فرق را ... لاجرم خورشید داند برق را
عشق و محبت بی شناخت و معرفت یا بر آمده از جهل و نادانی است و یا دروغ و غرض و مرض. حال تمامی این هشدارها که مولانا می دهد برای دل های حقیقت جو و پاک و بی غرض و مرض است مبادا که به بیراهه روند، وگرنه بیمار دلان که جای خود دارند. یا نمی بینند :
چون غرض آمد هنر پوشیده شد ... صد حجاب از دل به سوی دیده شد
و یا در پی بر آوردن منافع و مطامع خویشند:
گرگ بر یوسف کجا عشق آورد؟ ... جز مگر از مکر تا او را خورد.
در پایان، تمرین برای آمادگی رو به رو شدن با روزی که پرده ها بر افتد - ولو تا دم آخر - شاید عنایتی را متوجه ما سازد و از ما آدمیانی بسازد که به حق، شایسته ی "آدمی" نامیده شدن باشد:
آنکه او شاه است او بی کار نیست ... ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر! ... کل یوم هو فی شان ای پسر!
اندر این ره می تراش و می خراش! ... تا دم آخر دمی فارغ مباش!
تا دم آخر دمی آخر بود ... که عنایت با تو صاحب سر بود
هر چه می کوشند اگر مرد و زن است ... گوش و چشم شاه جان بر روزن است
به روح پاک "سهراب" درود می فرستیم و خداوند را می خوانیم که روح ما را نیز همچون او آرزومند پیدا بودن دانه های دل مردم بگرداند!

+ محمد ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مواجهه "سعدی"، "حافظ" و "مولانا" با جفای خلق و جور زمانه

"سعدی" آدم دنیا دیده ای است. سفر های بسیار به همراه استعداد و تیزبینی کم نظیر او در تحلیل و دسته بندی تجربیاتی که می اندوخت برای او پختگی و حکمتی به ارمغان آورد که به خوبی در "بوستان" و "گلستان" او متجلی است. با این حال، نوع نگاه او به زمانه و قوانین حاکم بر مناسبات انسانی در آن، بیشتر معطوف به همین دنیاست. آنچنان که گویی اعمال به همان گونه ای قرار است به ما برگردد که از ما سر می زند. بر همین اساس هم نیکی می کند بلکه روزی روزگاری به نوعی مشابه یا متفاوت به او برگردد:
تو نیکی می کن و در دجله انداز ... که ایزد در بیابانت دهد باز
از دنیا و اهالی آن انتظار درستی و وفا دارد. از این رو جفا دیدن از خلق را بر نمی تابد و با دشنام از جفاکاران یاد می کند:
گر خردمند از اوباش جفایی بیند ... تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بی قیمت اگر کاسهٔ زرین بشکست ... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
حتا به این هم بسنده نمی کند و گهگاه در برخی موارد عنان از کف می دهد و عبارت های بسیار تند تری نیز به کار می برد:
سگی را لقمه ای هرگز فراموش ... نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ
وگر عمری نوازی سفله ای را ... به کمتر چیز آید با تو در جنگ
"حافظ" اما ادبیات ملایم تری دارد. گویی غلبه ی سیر انفس بر سیر آفاق در او سینه ی گشاده تری را در مواجهه با جفای خلق نصیب او ساخته است. با قناعت ویژه ای که از حافظ سراغ داریم، او تنها به دوری گزیدن از ایشان بسنده می کند:
بیاموزمت کیمیای سعادت ... ز هم صحبت بد جدایی جدایی!
با نگاهی تردید آمیز ولی همراه با امید بسیار حکمت ها و عنایات الهی را در جفاهایی که بر او می رود می بیند:
مکن حافظ از جور دوران شکایت ... چه دانی تو ای بنده کار خدایی؟
و در همین احوال از مشربی که اختیار کرده است این گونه احساس و ابراز خشنودی می کند:
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد ... از گرانان جهان رطل گران ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ... دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است ... طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس!
از هر چه بگذریم سخن حضرت دوست خوش تر است. نگاه حضرت "مولانا" اما چیز دیگری است. مولانا دنیا را به خوبی می شناسد. ساکنان دنیا را نیز به نیکی آزموده است. لذا بی هیچ اتلاف وقتی پناه می برد به جایی که دریای بی پایان آرامش و قرار است:
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست ... جز به خلوت گاه حق آرام نیست
گویی از اساس طرف حسابش کس دیگری است و اصلن انتظاری از خلق جفاکار ندارد. لذا نه تنها با ایشان به تندی برخورد نمی کند و زبان به دشنام و تحقیر آنان نمی گشاید، بلکه تمامی آن رفتار های ناصواب را در سایه ی الطاف خداوندی تفسیر می کند و با خشنودی از آن ها استقبال می کند. گویی دست عنایت خداوندی را در پس پشت این ماجراها، بی هیچ تردیدی، به وضوح می بیند. لذا همچون گنج های مخفی از آن ها یاد می کند. در حقیقت خود مولاناست که با کیمیاگری خاص خود از این خاک های بی ارزش زر می سازد:
این جفای خلق با تو در جهان ... گر بدانی گنج زر آمد نهان!
خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند
مولانا به جای احساس ملولی، از جفای خلق ابراز خرسندی می کند و آن ها را نعمت ها و محرک های الهی برای عنان گرداندن به سمت معشوق بی زوال خود می بیند. در بقیه موارد نیز این چنین است. چنان که روشنیی که موسی در وادی طور "آتش" می دید را نیز نه آتش بلکه "نور" عنایات خداوندی می بیند:
چون عنایت ها بر او موفور بود ... نار می پنداشت وان خود نور بود!

+ محمد ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خانه ی دوست کجاست؟

"خانه ی دوست کجاست"، ساخته "عباس کیارستمی" یکی از زیباترین فیلم هایی است که تا به حال دیده ام. نوشته ای که می خوانید برداشت شخصی من از این اثر هنری است.

"احمد احمد پور" پسرکی است در جستجوی خانه دوست، ولی در نهایت به خود دوست ومفهوم "دوستی" می رسد. او هر روز با دوست به سر می برد. در کنار دوست نشسته است. هم بازی با اوست. اما نمی داند خانه اش کجاست. به او نرسیده است:

دوست نزدیک تر از من به من است ... وین عجب تر که من از وی دورم!

مسیر سلوک از کنار دوست به بوی دوست و کوی دوست و در نهایت به خود دوست با یک اتفاق آغاز می شود. اتفاقی که مسببش هم به نوعی دوست است:

تشنه می‌نالد که ای آب گوار ... آب هم نالد که کو آن آب‌خوار؟

جذب آب است این عطش در جان ما ... ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر ... کرده ما را عاشقان همدگر

اتفاقی به ظاهر تلخ و هولناک که پس از جسارت کردن در گام زدن در آن راه و تحمل دشواری های مسیر به پایانی شیرین تر از آن چه در سر پرورانده می شد منتهی می شود:

روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت ... بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد

دفتر مشق دوستش (محمد رضا نعمت زاده) در کیف پسرک (احمد احمد پور) جا مانده است. اگر فردا نعمت زاده مشق هایش را در کاغذی به جز دفترش بنویسد(او سه بار مرتکب این جرم شده است) با خطر اخراج رو به روست. احمد پور به جستجوی خانه محمد رضا بر می آید تا دفترچه اش را به او برساند. اما این مسیر ساده نیست. نزدیک هم نیست. از آن لحظه ای که در می یابد باید برود، مشکلاتش از همان ابتدا آغاز می شود. مخالفت های مادرش، غر زدن های مادربزرگ، پرداختن به روزمرگی هایش (رسیدگی به نوزاد) همه و همه انگار موانعی هستند که او را از همان ابتدا راهزنی می کنند. اما شوق رسیدن به چهره زیبا و روشن دوست، مانع از پا نهادن او همچون سپند بر آتش طریق نمی شود:

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست ... و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل ... در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

یوسف را به متاع ناچیز دنیا و کسب رضایت این و آن نمی فروشد:

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

راه را با به جان خریدن همه موانع دشوارش آغاز می کند. مادرش با چند پرسش و پاسخ و استدلال ساده او را متهم به دروغ گویی، بازی گوشی و نادانی می کند. نه این که کسی بد خواه او باشد، فقط هیچ کس او را نمی فهمد:

بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست ... زحمتی می برم از مردم نادان که مپرس

گفتگو هاست در این راه که جان بگدازد ... هر کسی عربده ای، این که مبین! آن که مپرس!

مادرش بر سرپسرک داد می زند و او را تهدید به برخوردی تند می کند (از سر خیر خواهی!) اما او خطر را به جان می خرد و راه را با فراراز خانه به شوق رسیدن به کوی دوست آغاز می کند:

گفت ای ناصح! خمش کن! چند پند؟ ... پند کم ده! زان که بس سخت است پند

سخت‌تر شد بند من از پند تو ... عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف که عشق می‌افزود درد ... بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

آزمودم مرگ من در زندگی ست ... چون رهم زین زندگی پایندگی ست

تو مکن تهدیدم از کشتن که من ... تشنه ی زارم به خون خویشتن

گرچه این عاشق بخارا می‌رود ... نه به درس و نه به استا می‌رود

عاشقان را شد مدرس حسن دوست ... دفتر و درس و سبق شان روی اوست

 نوای خوش موسیقی حکایت گر این اشتیاق است. تداعی کننده صدای زنگ مرکبی است که به سمت دوست روانه شده است. "احمد پور" فقط چیزی شنیده است که خانه "نعمت زاده" در روستای "پشته" است، همین و بس! فقط با همین نشانه به راه می افتد:

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ... این قدر هست که بانگ جرسی می آید

صدای زنگی در گوش او پیچیده است، اما تفسیر آن با خود اوست. باید راه بیفتد و کشف کند. از تپه های "پشته" بالا می رود. مسیری پیچ در پیچ با درختی بر بالای تپه همچون علامتی و نشانه ای به خانه دوست. اما پشت تپه موانع دیگری نیز هست. مسیر های پر فراز و نشیب و دشوار، جنگل،قبرستان، گذرگاه های باریک ، همه و همه برای او مانع تراشی می کنند:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآن جا ... سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت!

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ ... کش صد هزار منزل بیش است در بدایت!

اما هنوز امید به رسیدن آن قدر قوی است که کمترین نگاهی به آن موانع نمی اندازد، تردید به خود راه نمی دهد و راه را ادامه می دهد. به "پشته" می رسد. ازهرکسی نشانی را می پرسد ولی کسی نمی داند. گه گاه نشانه هایی از او می بیند و می شنود ولی هیچ کدام او را به خانه دوست نمی رساند:

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز؟ ... که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

پس از پرس و جوی فراوان با دست خالی از همان مسیر های پیچ در پیچ باز می گردد. پایین آمدن از تپه های "پشته" دیگر با موسیقی همراه نیست. گویی که شوق از ضمیر او رخت بر بسته است. نصیحت و ملامت ملامت گران (پدربزرگ "احمد") نمکی است که بر زخم هایش پاشیده می شود:

ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل، شیخان گمراه

ولی همین نمک پاشیدن ها هم بی حکمت نیست. گویی رازی در آن ها نهفته است. درست به هنگام دست و پنجه نرم کردن با ملامت گران و ناصحان گمراه است که شنیدن نام دوست (در معامله ای بر سر یک "در" یا "پنجره" چوبی) امید را در دل او زنده می کند و او را دوباره روانه "پشته" می کند. نوای موسیقی دوباره نواخته می شود و خطر کردن و گرفتار آمدن در زلف پیچ در پیچ دوست به امید رسیدن به روی دوست از سر گرفته می شود. با پای پیاده به دنبال مرد سوار بر مرکب، به امید رسیدن به کوی دوست:

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من ... پیاده می روم و همرهان سوارانند

خسته و نزار بالاخره می رسد. درست در آخرین لحظه که فکر می کند که او را یافته، می فهمد کس دیگری را به جای او اشتباه گرفته است و پاسخی بسیار در خور تامل می شنود که : "این جا نعمت زاده زیادند، کدامشان را می خواهی؟!"

هوا کم کم تاریک می شود و او نگران و وحشت زده:

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ... زنهار از این بیابان! وین راه بی نهایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود ... از گوشه ای برون آی! ای کوکب هدایت!

درست در این مرحله پر از تاریکی و سرگشتگی، پیرمرد نجار تنها همراهی است که به درستی او را راهنمایی می کند. اما نه به کوی دوست بلکه به کوی دوستی و عشق:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ... ظلمات است، بترس از خطر گمراهی!

پیرمرد پس از گرداندن او در کوچه پس کوچه های آن جا، با هدیه گلی به او می گوید که آن را لای دفتر مشق خود بگذارد. به او می گوید خانه دوستت همین جاست. انگار نشانه ای است برای او که دوست تو با خود توست. "خانه دوست همین جا، همه جاست". درست این جاست که عشق و دوستی در دل "احمد" درونی می شود. به خانه بر می گردد. با نگرانی به مادرش می گوید می خواهد مشق هایش را بنویسد. غذا نمی خورد. نمی خواهد بخوابد:

بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا ... سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من!

با خود به دشواری راه می اندیشد. مسیر سختی را طی کرده است. همه ملامت ها و خطرات را به جان خریده است، منتها هنوز نرسیده است:

طریق عشق، طریقی عجب خطرناک است ... نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری

خدا نکند که امشب خوابش ببرد و نتواند مشق ها را تمام کند. شروع به نوشتن می کند. تنها! بی توجه به خوراکی که مادرش برایش آورده است. تنهایی در این مرحله بسیار سخت است و راهزن. درست این جاست که "باد"، همچون خیالی از کوی دوست، در تاریکی و تنهایی، امید را در دل او دوباره زنده می کند و او را به ادامه نوشتن وا می دارد:

دل از من برد و روی از من نهان کرد ... خدا را! با که این بازی توان کرد؟

سحر تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد

مشق ها را (دو بار، یک بار در دفتر خود و یک بار در دفتر "محمدرضا نعمت زاده") می نویسد و فردا کمی دیر به کلاس می رسد. معلم از او می پرسد: "تو مگر از پشته می آیی که دیر آمدی؟" او در پاسخ ابتدا می گوید "بله آقا" و سپس با کمی تامل می گوید "نه آقا". هر دو بار راست می گوید. او از خانه ی خودش آمده است که روستای دیگری است ("کوکر") ولی در عین حال از کوی دوست نیز آمده است. خانه ی دوست دیگر برای او بیرونی نیست. در دل اوست. درونی شده است. نشانه اش هم گل لای دفتر مشق است که پیر طریقت به او هدیه کرده است برای جشن روز وصال:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ... سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گوشمع میارید در این جمع که امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمام استو

کلام آخر آن که:

دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است ... هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست!

+ محمد ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()