خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

من چقدر هستم یا چقدر می خواهم باشم؟

من با سعدی در این زمینه کاملن موافقم که هیچ لذتی و هیچ بهره ای در این دنیا بهتر و بالاتر از هم نشینی و هم صحبتی با دوست همدل و یار مَحرم نیست:

جانا! بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

اما هر کسی از این بهشت دوستی که بر پایه ی محبتی دوسویه است تصور و توصیف خودش را دارد. وصف دو دسته از آنها را من می گویم، باقی را اگر خواستید شما توصیف کنید. انتخاب هم که در نهایت با خودتان است.

گونه ای از دوستی و هم نشینی ممکن است یکی را گرفتار دیگری کند. اسیر کند. بهره ی هر کسی از این گرفتار شدن البته بستگی به اندازه ی قدرت و نفوذ گفتار و رفتار از یک طرف و فهم و گنجایش و پذیرایی ضمیر از طرف دیگر دارد. ولی در هر حال یکی جذب دیگری می شود. حالا در هر سطحی و به هر نوعی. انگار با بال های او می تواند پرواز را تجربه کند و از بُعد یا ارتفاعی دیگر به چیزها نگاه کند. چیزهای جدیدی را می بیند که تا به حال یا ندیده بود و یا آن گونه که به او عرضه می شد در آنها نظر نمی کرد. منظره های نو در پیش چشمان او می گشاید، اما با چشمانِ آن دیگری باید به آنها بنگرد و لذت ببرد. یکی برای دیگری جالب است. جذاب است. جلوتر که می رود به او احساس نیاز بیشتری می کند. بودن او در کنارش به او احساس آرامش و امنیت می دهد. با او خوش است و احساس آزادی می کند، حتا در زندان! فقط کافی است در کنارش باشد:

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت ... من آزادی نمی خواهم، که با یوسف به زندانم

تعلق خاطر و ذهن و ضمیر می آورد. تمام کوشش مصروف آن است که آن رشته ی پیوند را محکم تر کند، یا دست کم نگه دارد و از دست ندهد. خاطرش از این بابت که راحت شد دیگر نگران نیست. از آن به بعد دیگر مسوولیتی متوجه او نیست جز نگه داشتن سرِ رشته ی پیوند. به همین خاطر در بیشتر موارد شیرین هم هست. جرأت زیادی نمی خواهد جز جسارتِ سپردن. واژه ی «سپردن» همیشه در این گونه موارد به مفهوم لذیذش به کار برده می شود. دوست دارد سر وگوش و ذهن و دل و ضمیرش را به او «بسپارد» و این گونه محظوظ شود. دوست دارم دوباره تکرار کنم که این سپردن ها در ابعاد و در سطوح گوناگون ممکن است رخ دهد و لزومی هم ندارد که کاملن یک طرفه باشد. از نازل ترین تا عالی ترین سطحش می تواند باشد، با هر تفسیری که از «نازل» و «عالی» در نظر داشته باشید.

هم نشینی، همدمی و دوستی از نوعی دیگر اما درست به عکس است. او نه تنها شما را اسیر خود نمی کند و اسیر خود نمی خواهد، بلکه تمام بندها را یک به یک از پای شما باز می کند. شما را آزاد می کند. آماده ی پرواز می کند. بعد به شما می گوید خودت باید بپری. جرأت بیشتری می طلبد. چون مسوولیت پرواز تو با خودت است. اگر دوست داشته باشی می توانی با او پرواز کنی ولی با بال های خودت. همراهی طلب می کند تا سرسپردگی. اما آزادی شرط اصلی و ضروری این همراهی است، به همین خاطر دوست دارد شما را آزاد کند:

کیست مولا؟ آن که آزادت کند ... بند رقّیت ز پایت وا کند

این نوع دوستی نه تنها اختیار سِتان نیست بلکه نقش شما را هم در نشاندن و هم در رشد نهال دوستی محفوظ می دارد. به همین خاطر نه مسوولیت زداست و نه آسان. بلکه به همان اندازه که لذت بخش تر است جد و جهد بیشتری نیز می طلبد. ثمراتش به مراتب بیشتر و بهتر است اما انتظارات بیشتری هم از طرفین می طلبد. هیچ کدام از طرفین یکدیگر را کودک (نادان)، ضعیف و یا نیازمند فرض نمی کنند. به همین دلیل گذشت، چشم پوشی، محبت، عنایت، کمک یا برداشتن باری از دوشی هم اگر باشد از سر تصدق، امتیاز گرفتن، ترحم و یا ضعیف و خُرد انگاشتن دیگری نیست، بلکه برای چشیدن دوباره ی لذت همراهی و همدوشی در پرواز در ارتفاعی برابر و کشف سرزمین های تازه است. هستی، شخصیت و «خود» یکی در دیگری محو نمی شود. هر دو - بی محو شدنی - در هم حضور دارند. مناسبات به مفهوم زمینی اش انسانی تر است. از برابری بیشتری برخوردار است. به همین خاطر اخلاقی تر هم هست. دخل و خرج، یعنی نصیب و زحمت، هر دو بالاست. بلکه به نظر من اصلن با نوع پیشین قابل قیاس نیست. و این ها همه به برکت تابش آفتاب گرم آزادی بر آن درخت مودت است.

انتخاب ولی همیشه به عهده ی ماست...

پی نوشت:

برداشتی کاملن انسانی و زمینی از ابیاتی که در این نوشته آمده منظور نظر نگارنده بوده است که ممکن است لزومن منطبق بر منظور سرایندگان آنها یعنی سعدی و مولانا در زمینه ی (context) سروده شده نباشد.

+ محمد ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پس زبان محرمی خود دیگر است

مخاطب اگر مَحرم نباشد، مجبوری برای هر بند از گفته ها و هر فصل از کرده هایت کلید واژه درست کنی. توضیح بدهی. حتا سکوت هایت را، نگفتن هایت را. و درست همین جاست که با این کار نه تنها گرهی از انبانِ فروبسته ی معنا گشوده نمی شود بلکه گره دیگری هم بر گره های پیشین می افزایی. با هر توضیح، توضیح دیگری لازم می آید و همین طور مشکل است که بر روی مشکل انباشته می شود:

آفتِ اِدراک، آن حال است و قال ... خون به خون شستن محال است و محال

از خیر توضیحات اضافی برای روشن شدن معنا و رفع سوء تفاهم ها در می گذری، چرا که باز هم به گفته ی مولانا:

هر درونی که خیال اندیش شد ... چون دلیل آری خیالش بیش شد

همه ی نامحرمان را با خیالاتشان رها می کنی و بند از پای طوطی کم گوی و کم دان فکر خود باز می کنی تا به تنهایی، پروازِ تا دوردستانش در جست و جوی سخنِ تازه را به تماشا بنشینی. از شکرستان معنا که باز می گردد به او می گویی: زان شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو! از او ارمغان تازه طلب می کنی و می گویی اگر تحفه اش کهنه باشد خریدارش نیستی: 

کهنه و گندیده و پوسیده را ... تحفه می بر بهر هر نادیده را

و می گویی:

هین سخنِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود ... وا رهد از حدِ جهان، بی حد و اندازه شود

زبان که به سخن می گشاید اما می بینی باز قصه همان است که بود. حکایت شیرین همان مهر دیرین است:

پیشه ی اول کجا از دل رود؟ ... مهر اول کی ز دل بیرون شود؟ 

ولی این بار انگار جور دیگری است. طعم دیگری دارد. رنگ و بوی دیگری دارد. تکراری نیست:

یک قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب ... کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

به این ابیات از مثنوی که می رسم با خودم می گویم خوش به حال زلیخا که مَحرمانی داشت تا از سِرّ یوسف با آنها بگوید. وگرنه روان به سلامت به در نمی برد. بعد از این که بارها و بارها این ابیات را زمزمه می کنم یادم می رود این ابیات را که دیدم آن حکایت ها از ذهنم گذشت یا اول آن حکایت ها در ذهنم بود و بعد به این ابیات رسیدم :

آن زلیخا از سِپَندان تا به عود ... نامِ جمله چیز، یوسف کرده بود

نامِ او در نام ها مَکتوم کرد ... مَحرمان را سِر آن معلوم کرد

چون بگفتی: «موم زآتش نرم شد» ... این بُدی: «کآن یار با ما گرم شد»

ور بگفتی مَه بَرآمد، بنگرید! ... ور بگفتی سبز شد آن شاخِ بید

ور بگفتی برگ ها خوش می‌طپند ... ور بگفتی خوش همی‌سوزد سپند

ور بگفتی گل به بلبل راز گفت ... ور بگفتی شَه سِرِ شهناز گفت

ور بگفتی چه همایون است بخت ... ور بگفتی که بر افشانید رخت

ور بگفتی که سَقا آورد آب ... ور بگفتی که بر آمد آفتاب

ور بگفتی دوش دیگی پخته‌اند ... یا حوایج از پَزِش یک لَخته‌اند

ور بگفتی هست نان ها بی‌نمک ... ور بگفتی عکس می‌گردد فلک

ور بگفتی که به درد آمد سَرَم ... ور بگفتی دردِ سَر شد خوشترم

گر ستودی اِعتناقِ او بُدی ... ور نکوهیدی فراقِ او بُدی

صد هزاران نام گر بر هم زدی ... قصدِ او و خواهِ او یوسف بُدی

+ محمد ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ...

این روزها از گوشه و کنار، اخبار را که می خوانم و به ویژه واکنش های برخی مردم را در مورد آن ها می بینم و می شنوم، برایم یادآور این قطعه از شعر «میراث» مرحوم اخوان ثالث است که در توصیفی حماسی از نیاکان خود می گوید:

«... نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتا برای آدمیّت، تنگ...»

و آدمیت انگار دیوارش از همه ی دیوارها کوتاه تر است. اولین چیزی است که تا دستمان کوتاه شد پایمان را رویش می گذاریم تا بتوانیم میوه های آفتابِ معرفت نخورده، نارسیده و پایین دستیِ هویت از شاخه های پر برگ و برِ درختِ بلندِ تاریخ و فرهنگ و ادبمان بچینیم و خودی بنمایانیم. دستمان هم اگر به چیزی نرسید، دستِ کم قامتمان بلند تر از آن چه هست جلوه خواهد کرد! حقیقت و آدمیت هم اگر در این میان له شد و راه به خانه ی خونمان نیافت باکی نیست که این روزها نه حال شناختن آن است و نه مجال پرداختن به این. بگذریم از جماعتی که نه سودای شناختن آن دارند و نه پروای نپرداختن به این.

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود

روزی از ایام ربیع -درعهد شباب- طایر طبعِ صحراگرد به دامِ اشتیاق افتاده بود و به تماشای طبیعتِ شمال با تنی چند از دوستان قدیم، اتفاق افتاده بود. به رسم دیرین و عادت شیرین، لغو و بیهُده می گفتیم و رودِ سکوتِ طبیعت به  ترنم ناساز گلواژه می آشفتیم که به دکانی رسیدیم همه چیز فروش. به ناگاه یکی از همراهان که پیدا بود از سلامتِ تفرج ملول گشته و از تنفسِ هوای پاکش نفس به شماره افتاده، بایستاد و بقیه ی معاشران را گفت: «فی الحال هر نفسی که مرا فرو می رود مخل حیات است و چون بر می آید مکدر ذات. مرا بایست از این دکان متاعی برگرفتن تا بر بی طاقتی تن سوز این سینه ی متألم مرهمی شود و بر خشکی جان سوز این تفریح سالم نمی.»  این بگفت و به سوی دکان شد.

دکه ی باز و مه و چرخ و فلک١ در کارند ... تا تو دودی برسانی به دل و تیره کنیش

همه اسباب مهیاست به آلایش شُش ... شرط انصاف نباشد که هوا تازه دهیش

 از پی دقایقی چند از دکان چنان باز گشت که تو گویی مردِ همه چیز فروش روحی تازه در کالبد نیم بسمل اش دمیده.  از شاخه ی نوری که به دو انگشت شست و اشارت به لب برگرفته بود با چشمانی نیمه باز چنان کامی گرفت که اگر مرحوم همفری بوگارت زنده بود و می دید هرآینه می گفت: «سیگاری تویی، هالیوود این جاست و ما خود در این میان هیچیم!»

ای که دودی کنی خزانه ی دل ... تا دهی حال سینه تا به طحال

«اشنو» و «ویژه» را مبر از یاد ... گرچه امروز می کشی تو «مال»٢

باری، دیگر دوستان را که یارای ایستادگی در برابر تک خوری آن یار کامیاب نبود، کک به تنبان شد و روی به دکان که ما را مگر چه چیز کم باشد به ابتیاع کردن آن راح روح و مرهم سینه ی مشروح. مرا نیز که تا بدان روز از شدت اثبات٣ دروازه ی شُش ها به روی این میهمان بی جنبه نگشاده بودم نخی بیاوردند که : «شرط همراهی و رفاقت نباشد که شُش های ما همگی پردود و فراخ نای تو بر آن همچنان مسدود!» با خود نیک اندیشیدم که از روزی که پای به عرصه ی روزگار نهاده ام تا بدین روز، سخنی بدین پایه پرمغز و نافذ نه شنیده ام و نه خوانده ام. آن نخ ستاندم و تا به صافی۴ فِس دود۵ نمودم.

یا مکن با دودیان تو دوستی ... یا مهیا کن شُشی در خورد دود

 از پی دقایقی چند به بوی بیرون راندن بویی که مرا به دهان افتاده بود و رها نمی کرد ژاژی۶ از انبان درآوردم و بر خاییدنش٧ همت مضاعف گماردم تا مگر مرا حال خوش شود. درهمان حال دوستان را گفتم که مرا – حتا اگر خود مراد بُوَد- همت بسیار بباید تا سیگاری شدن، چه این متاعی بس نامطبوع مرا با نظر آمد. همراهان شفیق جملگی مرا پاسخ همی دادند که این از ضعف همت تو باشد نه از نامطبوعی این متاع، چه این متاع در ابتدای راه بر سالکان سخت گیرد و چون ابرام و تداوم سالک بر استعمال آن ببیند آنگاه آن روی مطبوع بدو نماید که بزرگان گفته اند:

ناخورده دود نشئه میسر نمی شود ... حال آن ببُرد جان برادر که بار زد!

و مرا تا بدین روز ذره ای همت بر هیچ چیز افزون نشد مگر به همان ژاژ خاییدن٨.

___________________________________________________________________

توضیحات:

١- چرخ و فلک : رفیق ناباب و ذغال خوب!

٢- مال : تلفظ انگریزی «مارلبورو» که مُرَخّم شده باشد

٣- اثبات : [بچه] مثبت بودن!

۴- صافی : فیلتر

۵- فس دود کردن : کشیدن سیگار بی به جا آوردنِ ادبِ آن را گویند

۶- ژاژ : گیاهی است در نهایت بی مزگی و ناگواری که هرچند شتر آن را بخاید نرم نشود و به جهت بی مزگی فرونبرد، در این جا کنایه از سغز، آدامس

٧- خاییدن : جویدن

٨- ژاژ خاییدن : [کنایه از] سخن بیهوده گفتن

+ محمد ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برنامه ریزی و ازدواج به سبک وودی آلن و سقراط

بعضی از جملات قصار مثل زلزله تمام وجود آدم را با همه ی محتویاتش به لرزه درمی آورند؛ یعنی اگر بعد از خواندنشان دست کنی جیبت می بینی هرچه اسکناس گذاشتی تو جیبت شده پول خرد!

در این میان یک سری از آن ها خوبی شان این است که تکلیف آدم را -دست کم از دیدگاه گوینده شان- در قبال موضوع معلوم می کنند. مثل این:

«اگر می خواهی خدا را بخندانی از طرح و برنامه های آینده ات برایش بگو!»     وودی آلن

بعضی دیگر اما درست کارکرد وارونه دارند. هر طور که آن ها را بخوانی و تفسیرشان کنی آخرش یک جورهایی بلاتکلیفی. مثل این:

«ازدواج کنید به هر وسیله ای که می توانید. اگر زن خوبی گیرتان آمد خوشبخت خواهید شد؛ اگر هم گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف خواهید شد.»      سقراط

ولی شما فی الجمله جملات قصار را خیلی جدی نگیرید. کاری که خودتان درست می دانید را انجام دهید و بعد اگر خواستید سر فرصت بنشینید و جمله قصار خودتان را برای عدم استفاده دیگران به یادگار بگذارید.

___________________________________________________________________

پی نوشت:

Husbands and Wives فیلمی است خوب از وودی آلن که چندان بی ارتباط به فرمایش جناب سقراط نیست. دیدنش را از دست ندهید.

+ محمد ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()