خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

دکتر آش-برنج-لاو یا: چگونه یاد گرفتم در روز فارغ‏التحصیلی با آش از گرسنگی نمیرم

زمان: ظهر جمعه نهم دسامبر 2011
مکان: سالنی در طبقه‏ی سوم کتابخانه‏ی مرکزی دانشگاه
مناسبت: مهمانی ناهار به افتخار دانش‏آموختگان دوره‏ی دکتری رشته های مهندسی 
غذا: پاستا و جوجه طبخ شده به سبک امریکایی
کیفیت: انگار داری تفاله‏ی چای می‏خوری.
خوشبختانه آب و در انتها مخلوط سفت شده‏ای از کره، آب و احتمالن شیر که به آن بستنی می‏گفتند به مقدار کافی هست تا با مقدار معتنابهی از آنها حواس دستگاه گوارش را  پرت کنی و یک جوری به معده حالی کنی که بی خیال قبلی ها بشود و برای پردازش آنها خودش را به زحمت نیندازد.

زمان: 3 ساعت بعد، پس از -گلاب به رویتان- یک مشاجره‏ی پر سر و صدا و وداع دامنه دار با ناهار فوق‏الذکر در دارالخلای دانشکده
مکان: دفتر اصلی دانشکده‏ی هوا فضا
مناسبت: مهمانی مختصر به صرف نوشیدنی (پانچ)، کیک و میوه به افتخار دانش‏آموختگان امسال دانشکده
کیفیت غذا: به کیک حتا نزدیک هم نمی‏شوم تا مبادا توی رو در بایستی با الیزابت منشی دانشکده مجبور شوم تکه‏ای را بردارم و این بار شرمنده‏ی دم و دستگاه حس چشایی شوم. صاف می‏روم سراغ میوه‏ها و تعدادی انگور و توت فرنگی و آناناس بر می‏دارم.
دوست دختر اِریک، یکی از بچه‏های دانشکده، را می‏بینم و شروع می‏کنیم به حرف زدن. می‏گوید اِریک توی کمپانی لاکهید مارتین در شهری در ایالت تکزاس کار پیدا کرده و ما می‏رویم آن جا. به او تبریک می‏گویم و می‏گویم کاری که اریک پیدا کرده یکی از شغل های رویایی برای مهندسین هوافضا است و آن کمپانی به لحاظ فنی از بهترین هاست. در ادامه می‏گویم که با این حال، به دلیل این که بیشتر پروژه های آن کمپانی نظامی است من شخصن دوست ندارم چنین جاهایی کار کنم (حالا یکی ندونه فکر می‏کنن همه‏ی این کمپانی ها واسه من صف بستن!). پس از ابراز درک متقابل با حرکات چشم و نوسانات عمودی گردن از من می‏پرسد اهل کجایم و من می‏گویم حدس بزن. حرف از دهنم بیرون نیامده می‏گوید ایران! هر دو می‏خندیم. کلی ذوق زده شده می‏گوید یک دوست ایرانی دارد. دست‏پختش چنین و چنان است. برنج درست می‏کند مثل پنبه. خورشت و کباب و این‏ها را که اصلن حرفش را نزن. همچنان که او غذاهای ایرانی را با مشخصات ویژه اش لیست می‏کند، تلاش من برای پرت کردن حواس معده و قطع ارتباط بین گوش، مغز و معده کاملن بی نتیجه است.
زمان زیادی تا مراسم اصلی فارغ‏التحصیلی که قرار است در استادیوم بسکتبال دانشگاه برگزار شود باقی نمانده است. با آرزوی موفقیت و ابراز خوش‏وقتی از ملاقات با ایشان از او و بقیه خداحافظی می‏کنم و رهسپار منزل می‏شوم تا عبا و گردن آویز و کلاه منگوله‏دار (لباس مخصوص فارغ‏التحصیلی) را بردارم و راهی مراسم شوم.

زمان: 9:30 شب، پس از برگزاری مراسم کسل کننده‏ی فارغ‏التحصیلی
مکان: استادیوم بسکتبال دانشگاه
همه مشغول خارج شدن از استادیوم هستند که خانمی امریکایی درست مقابل درب خروجی سالن از من می‏پرسد اهل کجایی. می‏گویم ایران. با لهجه‏ای بسیار نزدیک به لهجه‏ی ایرانی می‏گوید: «سلامَلِکم، چطوری»! من در حالی که از فرط گرسنگی و عدم رسیدن خون به مغز تنها سیستم بینایی را فعال نگه داشته بودم تا پله‏های خروج از استادیوم را بتوانم تشخیص بدهم مخلوطی از کلمات انگلیسی و فارسی را در جواب گفتم که به دلیل نارسایی مغزی در آن زمان خودمم هم یادم نمی‏آید. به هر حال گفت و گوی ما در گرفت. اهل گالف پورت در جنوب می‏سی‏سی‏پی بودند و به مناسبت فارغ‏التحصیلی پسرش که برق می‏خوانده به همراه همسر و پنج فرزند دیگرش آمده بودند. گفت پدرش میسیونر (مبلغ مذهبی) بوده و او در دوران کودکی به همراه پدرش از سال 1963 مدتی در ایران بوده. اول رفته بودند کرمانشاه و پس از آن تهران. از «بابا آب داد» و «مامان نان داد» شروع کرد تا این که چقدر دلش می‏خواهد دوباره یک سفر برگردد به ایران و در نهایت رسید به اصلی‏ترین اندوخته‏هایش از اقامت در ایران یعنی آشپزی. خلاصه توی آن وضعیتی که من داشتم از خورشت قیمه و قرمه سبزی و انواع و اقسام کباب‏ها شروع کرد تا انواع دسرها از شل زرد گرفته تا بستنی زعفرانی با عطر گلاب و یک سری چیزهای دیگر که باز به همان دلیلی که قبلن گفته شد یادم نمی‏آید. انگار که عمدی در کار باشد، لامروت اسم همه‏ی غذاها را هم به فارسی می‏گفت. آن لحظه حاضر بودم مدرکم را بدهم و تنها یکی از آن غذاهایی که نام می‏برد را در عوض جلوی چشمم حاضر می‏دیدم. چشم‏ها کم کم به سختی می‏توانستند ببینند. ادامه‏ی گفت و گو یادم نیست. فقط یادم هست که عکسی یادگاری با هم انداختیم و من روانه‏ی خانه شدم. خدا این دوستان ایرانی را از ما نگیرد. خانم یکی از همین دوستان -که خدا به ایشان و دوست ما عمر باعزت بدهد- آش رشته پخته بود و یک ظرف هم به ما داده بود. با نان افتادم به جان آش و نجات پیدا کردم.
___________________________________________________________________________
پی‏نوشت: عنوان این نوشته بر گرفته از فیلمی است دیدنی با عنوان «دکتر استرنج‏لاو یا: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم» ساخته‏ی استنلی کوبریک.

+ محمد ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فرهنگ استبدادی

دو هفته پیش رفته بودیم آتلانتا برای یکی از دوستان ماشین بخریم. فروشنده‏ی ماشین یک جوان عراقی بود که به اتفاق برادرش آمده بود برای فروش ماشین و تحویل مدارک. می‏گفتندند که حدود سه سال است به امریکا آمده‏اند. داخل ماشین که نشسته بودیم برای تست ماشین در اتوبان صحبت از اوضاع عراق شد. گفتیم: اوضاع پس از صدام چه تغییراتی کرده؟ گفتند: بسیار بدتر شده. گفتیم: چطور؟ در جواب یکی از برادران گفت: دوران صدام ما فقط یک صدام داشتیم، ولی الان صدها صدام داریم.

+ محمد ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()