خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی ... که میوه‏ی نو دهد دایم درون دل سفر دارد

روحت شاد سهراب! من این شعرت را با چشمان خودم دیدم:

کفش‌‏هایم کو؟،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه‏ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌‏ها می‏گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‏ی سبز پتو خواب مرا می‏روبد.
بوی هجرت می‏آید:
بالش من پُر آواز پَر چلچله‌‏هاست.

صبح خواهد شد
و به این کاسه‏ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه‌‏ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه‏ی یک ابر دلم می‏گیرد
وقتی از پنجره می‏بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند.

چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلن شاعره‌‏ای را دیدم
آن‌‏چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را
که به اندازه‏ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‏واژه که همواره مرا می‏خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش‌هایم کو؟ 

____________________________________________________________________
پ. ن.:
عنوان این نوشته برگرفته از یکی از عالی‏ترین غزلیات مولاناست که می‏توانید این‏جا بخوانید. 

+ محمد ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()