خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

مناجات مثنویه

خواندن بخش‏هایی از ابتدای «لب لباب مثنوی» برای آنانی که مناجات‏های مثنوی را دوست دارند در این شب‏های ماه مبارک خالی از لطف نیست. مناجات‏های مثنوی پر از نکته‏های خداشناسانه، لطیف و ناب است:

مناجات اول در افاضت بِحار موهبت الهی که سرگشتگان ساحل عدم را قبل از سابقه‏ی خدمت و رابطه‏ی دعوت ، استحقاقِ وجود بخشید و بعد از فیضِ وجود، قابلیتِ استفاضه داد «و هوَ المُفیضُ الجواد»؛

کای کمینه بخششت مُلک جهان ... من چه گویم چون تو می‏دانی نهان؟
ای که جان خیره را رهبر کنی ... وی که بی ره را تو پیغمبر کنی
می‏کنی جزوِ زمین را آسمان ... می‏فزایی در زمین از اختران
آب را و خاک را بر هم زدی ... زآب و گِل نقشِ تنِ آدم زدی
لذت هستی نمودی نیست را ... عاشق خود کرده بودی نیست را
ما نبودیم و تقاضامان نبود ... لطفِ تو نا گفته‏ی ما می‏شنود
ای دعا ناگفته از تو مستجاب ... داده دل را هر دمی صد فتحِ باب
«یا خَفیَّ الذاتِ محسوسَ العطا ... انتَ کالماءِ و نحنُ کالرَّحا»
تو بهاری ما چو باغِ سبزِ خَوش ... او نهان و آشکارا بخششش

تو چو جانی ما مثال دست و پا ... قبض و بسطِ دست، از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثالِ این زبان ... این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خنده‌ایم ... که نتیجه‏ی شادیِ فرخنده‌ایم
روز، نور و مَکسَب و تابم توی ... شب، قرار و سَلوَت و خوابم توی
ای خدا ای فضلِ تو حاجت روا ... با تو یاد هیچ کس نبوَد روا
حضرتِ پر رحمت است و پر کرَم ... عاشق او هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریا ... مِسّ و نقره بنده‏ی آن کیمیا
بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس ... تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
چشم‌بندِ خلق، جز اسباب نیست ... هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست
«یا الهی سُکِّرَت اَبصارُنا ... فاعفُ عَنّا اُثقِلَت اَوزارُنا»
چون «خَلَقتُ الخلق کَی یُربَح عَلَی» ... لطفِ تو فرمود ای قَیوم حَی
«لا لِاَن اَربَح علیهِم» جود توست ... که شود زو جمله ناقص‏ها درست
ای کریمی که کرَم‏های جهان ... محو گردد پیشِ ایثارت نهان
از غفوریِ تو غُفران چشم‌سیر ... روبهان بر شیر از عفوِ تو چیر
بی‌حدی تو در جمال و در کمال ... در کژی ما بی‌حدیم و در ضلال
بی حدیِ خویش بگمار ای کریم ... بر کژیِ بی حدِ مُشتی لئیم
بهرِ ما نی، بهرِ آن لطفِ نخست ... که تو کردی گمرهان را باز جُست
ای بداده رایگان صد چشم و گوش ... بی ز رشوَت بخش کرده عقل و هوش
در عدم ما مستحقان کی بدیم؟ ... که بر این جان و بر این دانش زدیم
پیش از استحقاق، بخشیده عطا ... دیده از ما جمله کفران و خطا

رو نگردانیم از فرمان تو ... کفر باشد غفلت از احسان تو
بحر کاو آبی به هر جو می‌دهد ... هر خسی را بر سر و رو می‌نهد
کم نخواهد گشت دریا زین کَرَم ... از کرم دریا نگردد بیش و کم
آبِ دریا جمله در فرمانِ توست ... آب و آتش ای خداوند آنِ توست
گر تو خواهی آتش آبِ خوش شود ... ور نخواهی آب هم آتش شود
گرچه بشکستند جامت قومِ مست ... آن‏که مست از تو بوَد عُذریش هست
ای شهنشه مستِ تخصیصِ توَند ... عفو کن از مستِ خود ای عفومند
لذت تخصیصِ تو وقت خطاب ... آن کند که ناید از صد خُم شراب
چون‏که مستم کرده‌ای حدّم مزن ... شرع، مستان را نبیند حد زدن
چون شوم هشیار آن‏گاهم بزن ... که نخواهم گشت خود هشیار من
هرکه از جام تو خورد ای ذوالمِنَن ... تا ابد رَست از هُش و از حد زدن

مناجات دوم در بیان اجابتِ دعای بنده به رحمت، و میل دادن او را به سوی خواهش و تضرع، و آن را بهانه‏ی عنایت ساختن، و اگر نه خود آن حضرت میلِ دعا دادی که را داعیه‏ی این جرأت بودی؟ و اگر نه اراده‏ی اجابت داشتی هرگز به دعا نفرمودی. رمز «ادعونی استجب لکم» موید این حال است و فرمان «فادعوالله» موکِّد این مَقال و «هوالکبیرالمتعال»؛

این دعا هم بخشش و تعلیمِ توست ... گر نه در گلخن گلستان از چه رُست؟
هم دعا از تو اجابت هم زتو ... ایمنی از تو مَهابت هم ز تو
ای عظیم از ما گناهانِ عظیم ... تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص خود را سوختیم ... وین دعا را هم ز تو آموختیم
حُرمتِ آن که دعا آموختی ... در چنین ظلمت چراغ افروختی
عفو کن ای عفو در صندوقِ تو ... سابقِ لطفی، همه مَسبوق تو
عفو کن زین بندگانِ تن‏پرست ... عفو از دریای عفو اولی‏تر است
من که باشم که بگویم عفو کن؟ ... ای تو سلطان و خلاصه‏ی امرِ «کُن»
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن ... که فراموشی کند بر وی نهان
چون کَسَم کردی، اگر لابه کنم ... 
مستمع شو لابه‌ام را از کَرَم
زان‏که از نقشم چو بیرون برده‌ای ... آن شفاعت هم تو خود را کرده‌ای
چون ز رخت من تهی گشت این وطن ... تر و خشک خانه نَبوَد آنِ من
هم دعا از من روان کردی چو آب ... هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودی اول آرنده‏ی دعا ... هم تو باش آخِر اجابت را رَجا
این طلب در ما هم از ایجاد توست ... رَستن از بیداد، یا رب دادِ توست
بی‌طلب تو این طلب‌مان داده‌ای ... گنجِ احسان بر همه بگشاده‌ای
این دعا تو امر کردی ز ابتدی ... ورنه خاکی را چه زهره‏ی این بُدی؟
چون دعامان امر کردی ای عُجاب ... این دعای خویش را کن مستجاب
ای بکرده یار هر اغیار را ... وی بداده خلعتِ گُل خار را
لذت اِنعامِ خود را وا مَگیر ... نُقل و باده و جامِ خود را وا مَگیر
ور بگیری کیت جست و جو کند؟ ... نقش، با نقاش چون نیرو کند؟
منگر اندر ما مکن در ما نظر ... اندر اِکرام و سخای خود نگر

مناجات سوم در استدعای مدد در هنگام حیرت در آن ذات، که کُنه معرفتش نه به مرتبه‏ایست که مشهود و مفهوم و مُدرَک و معلوم گردد «و لا یُحیطون بهِ عِلما، جَلَّ عن الفکر اَن یُحیطَ به، سبحانه لا اله الا هو، جَلَّ عن التمثیل و عَزَّ عن التصویر، لَیس کمثلهِ شَیء، و هو السمیع البصیر»؛

«یا خفیاً قَد مَلَأتَ الخافِقَین ... قد عَلَوتَ فَوقَ نورِ المشرِقَین»
ای برون از وهم و قال و قیلِ من ... خاک بر فرقِ من و تمثیلِ من
رحم فرما بر قصورِ فهم‏ها ... ای ورای عقل‏ها و وَهم‏ها
قطره‏ی دانش که بخشیدی ز پیش ... متصل گردان به دریاهای خویش
قطره‏ی علم است اندر جانِ من ... وارَهانش از هوا وز خاکِ تن
ای مُبَدَّل کرده خاکی را به زر ... خاکِ دیگر را بکرده بوالبشر
کار تو تبدیلِ اَعیان و عطا ... کار من سهو است و نِسیان و خطا
سهو و نسیان را مُبدّل کن به علم ... من همه خِلمم مرا کن صبر و حلم
ای که خاکِ شوره را تو نان کنی ... وی که نانِ مرده را تو جان کنی
ای صفاتت آفتابِ معرفت ... و آفتابِ چرخ، بندِ یک صفت
گاه خورشیدی و گه دریا شوی ... گاه کوهِ قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ... ای فزون از وهم‏ها، وز بیش بیش
از تو ای بی نقشِ با چندین صُوَر ... هم مُشَبِّه هم موحِّد خیره‌سر

+ محمد ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یک کتاب خوب

مدت زیادی بود دنبال دو کتاب می‏گشتم و بالاخره در آخرین روز سفر یک ماه و نیمه ام به ایران از دو کتاب فروشی در روبروی دانشگاه تهران خریدم.
اولی «منشآت» قائم مقام فراهانی بود و دومی «خوابگردها» اثر آرتور کویستلر. اولی را صرفن به خاطر علاقه‏ام به ادبیات فارسی خریدم و دومی را به توصیه‏ی یکی از بزرگان برای علاقه مندان به تاریخ و فلسفه‏ی علم.
فصل نخست از کتاب «خوابگردها» این گونه آغاز می‏شود:
«ما می‏توانیم به دانایی خود بیافزاییم، لکن نمی‏توانیم از آن بکاهیم. هنگامی که سعی می‏کنم جهان را آن‏چنان که بابلی‏ها در حدود سه هزار سال پیش از میلاد دیده‏اند ببینم، باید کورکورانه به زمان کودکی خود باز گردم. تقریبن در سن چهار سالگی ادراکی از خداوند و دنیا داشتم که آن را کافی می‏دانستم. موقعی را به خاطر می‏آورم که پدرم در حالی که مراقب من بود با انگشت به سقف سفیدی که با تصویری از رقاصان زینت شده بود اشاره می‏کرد و می‏گفت که خداوند در آن بالاست. من بلافاصله متقاعد شدم که خداوند همان تصویر پایکوبان است و از آن پس راز و نیاز خود را با آنها می‏کردم و از آنها می‏خواستم که مرا در قبال وحشت و ترس شب و روز حفظ و حراست کنند. حال می‏توانم تصور کنم که به همین طریق پیکرهای روشنی که بر سقف تاریک جهان می‏درخشید، از نظر بابلی‏ها و مصری‏ها به صورت خدایان زنده جلوه‏گر می‏شد. اینان با دو پیکر و دب اصغر و اکبر به همان درجه مانوس بودند که من با نقش رقاصه‏های خودم. گمان می‏رفت که این‏ها چندان از ما دور نیستند و قادرند که جان ببخشند و جان بگیرند و باران بفرستند و زمین را حاصلخیز کنند.»
کویستلر در «خوابگردها» با بیانی بسیار زیبا و جذاب، تاریخِ پر فراز و نشیب علم و رویارویی‏ها و گاه همگامی‏های عقل و ایمان را بر بستر ناهموار تاریخ روایت می‏کند. به آنانی که علم‏زده اند یعنی ریاضیات خدای آنان است همان قدر این کتاب را توصیه می‏کنم که به آنانی که دین‏زده اند یعنی خدایشان به نیندیشیدن و تسلیم در تمامی سطوح حکم می‏کند. «خوابگردها» از آن دسته کتاب هایی است که ذهن و ضمیر آدمی را به چالش می‏کشد، خواب از سر آدم می‏رباید و آدم را به فکر وا می‏دارد. از همان‏هایی که باعث نوشدن فکر می‏شود. خدا رحمت کند مرحوم محمدتقی جعفری را، با چه حرارتی این بیت شعر را می‏خواند؛
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری ... هر لحظه مرا تازه خدایی دگرستی
«خوابگردها» از جمله کتاب‏هایی است که من دوست دارم.

+ محمد ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()