خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

هیات علمی

اردیبهشت ماه سال هفتاد و نه بود. به مناسبت روز معلم بر و بچه های دفتر مجله‏ی مکانیک جشنی را ترتیب دادند و از من خواستند شعری را که مدتها بود رویش کار می‏کردم در برابر استادان بخوانم. کمی دلهره داشتم. شوخی با آن استادهایی که ما با آنها سر و کار داشتیم کار ساده‏ای نبود.  به خصوص که من هنوز درسم تمام نشده بود. ولی خوشبختانه به خیر گذشت. چند تا از استادها را یادم هست بس که خندیدند از چشم‏هاشان اشک می‏آمد. برای آنهایی که محضر استادان دهه‏ی هفتاد دانشکده‏ی مهندسی مکانیک دانشگاه شریف را درک کرده باشند این شعر پر از خاطره است. عنوانش را گذاشته بودم «هیات علمی». خودم ندیدم ولی بعدها شنیدم در خبرنامه‏ی مکانیک شریف (خمش) هم چاپ شد. یک سال بعد به درخواست دکتر فرهانیه (رییس وقت دانشکده) در مراسم گردهم‏آیی دانش‏آموختگان دانشکده آن را دوباره خواندم. پیشاپیش از استادانی که نامشان در این شعر برده شده حلالیت می‏طلبم:

«هیات علمی»

این کیست این؟ آن کیست این؟ این هیات علمی‏ست این!
ترمو بُوَد شغلِ یکی، استادِ طراحی‏ست این!

استاد و دانشجو نگر! هردو ببین تو در به در!
هم در نهان هم در حَضَر، تنها به این‏جا نیست این!

قربانگهِ عُظما نگر! بین نمره های پُشتِ در!
استاد کو؟ رفته سفر! بدبختیِ ثانی‏ست این!

دنبالِ امضا گر روی، افتاده تو از پا شَوی
فُرمَت چو آخر بنگری دارای امضا نیست این!

صف‏های ثبتِ نام بین! کاین محشر عظماست این؟
یا روز عاشوراست این؟ بنگر چه غوغایی‏ست این!

دکتر «حسینی» باشد او، گر دَه گرفتی تو از او
سجده کن و چیزی مگو، کاین لطفِ یزدانی‏ست این!

«کیخسرو» این «فیروزبخش»، الاستیسیتی پیشه اش
«کارگر نُوین» همسایه اش، بایومکانیکی‏ست این!

پروژه‏ی تخیلی ، سیستم‏های خلّاقه‏ای
همچون «امیر فاضلی» در عرصه‏ی ذهنی‏ست این!

یزدی چو امریکا رَوَد در گویِشَش غوغا شود
جزوه ش شَلَم شوربا شوَد، دانی تو «سلطانی» ست این!

درس ار گرفتی با «علی»، اُمید نوزده گر بری
سیزده چو دادت شاد زی! «نوری بروجردی» ست این!

کرده ست یادِ آلپ را «ساعیِ» اسکی بازِ ما
این درسِ نیروگاه، خود جولانگه اِسکی‏ست این!

گر «حیدری» پرسد زِ من: بیتش چه باشد؟ گویمش:
هر وقت دهد شش پوند به من آنگه بگویم چیست این!

«فیروزیان» این تَهمتَن! چایی به دست و کُت به تن!
بِنگر تو این تنّ و بَدَن! میرِ بدن‏سازی‏ست این!

لبخند هایش دلنشین، تکلیف هایش آتشین!
دکتر «وثوقی» باشد این، مِکاترونیکی‏ست این!

نِسوان ز هیات دو بُوَد، یک از دوشان «هویت طلب»
بایومکانیکی شده، لکن جَماداتی‏ست این!

انگشت و پا و دست و سر، هم مشکلِ دیسکِ کمر
گِیت است کارش مختصر، بانو «نریمانی» ست این!

خانم «قبادی» را ببین! با «شمعخانی» او قَرین
بانو به واقع دومین مامانِ «مقداری» ست این!

خونسردتر آدم از او، نَبوَد، اگر باشد بگو!
لُپّش هماره چون لبو! آقای «سفت جانی» ست این!

«راد» آمدست اکنون نگر! شیران به پیشش گورخر!
شش متر و نیم دورِ کمر! تمثال خوش‏تیپی ست این!

گوید که : "دوستان" ساده است، هر مساله خود "ساده" است
گر "خیلی ساده" گوید او، دان «نقد آبادی» ست این!

«اصغر» بُوَد نامش ولیک، اکبر بُوَد در کامپوزیت
اوضاع نمره ش باشه خیط، دارد سبیلی بیست این!

هیس هیس کلانتر آمده، عمرِ جهان سر آمده
زِلزالِ اکبر آمده، داد و هوار کیست این؟

دانشجوان! دانشجوان! گاه فرار است این زمان
چون صورِ اسرافیل دان، آوای «مقداری» ست این!

کلینت ایستوود باشد آن، اما «ملایک» نامِ این!
سیگار برگ آن را قرین، با عینکِ دودی‏ست این!

کرده است ما را کانفیوز، پرّانده است از ما فیوز
نمره ش؟ قوزِ بالای قوز! چه «احمدیان»ی ‏ست این!؟

پیچِ حواسش گشته شُل، دانشجوانش گشته خُل!
در نمره دادن آبِ گُل، نیک «احمدیان»ی ست این!

«خَیِّر» برون آمد زِ در، زن حاضر و خود رو به دَر
سریالِ درسِ این بشَر، فیلمِ ویدیویی ست این!

یک دَم «مظفّر» را بگو در احتراق است او نکو
کامباسشن اِنجین را اَبو، «وَرنوسفادرانی» ست این!

گَس داینامیک را او پدر، طیاره ها را پیشبَر
لاغر چو شِمشِ اوس صفَر، «مظاهری بادی» ست این!

در «دورعلی» نیکو نگَر، زان پیش گردی در به در
درس و پروژه‏ش ای پسر! غرقابِ طوفانی‏ست این!

مرغِ عمو دارد یه پا، رقّاص شو سازِ وِرا
ور نه شوی پادرهوا، فارغ ز اِم-آی-تی ست این!

در آی-اس-اِم-ای چِیرمَن، اندر دیزاین آرسَن لوپَن!
پیغمبرِ هر فوت و فن در "دو دره بازی" ست این!

در توربولِنس و اِف-ای-اِم کردست جمله را شِلِم!
مجنونِ سیگار و دخان از کالج «لیل» ی ست این!

اوس «کاظم» است این خوبرو، گر کارِ تو افتد به او
زن بشکن و چیزی مگو، شادی و آسانی‏ست این!

ماشینِ «کاظم» شد دو تا، دارد پژو هم تویوتا
شلوارش کِی گردد دو تا؟ من خود ندانم کِی ست این!

«صباغ زاده» ست این مدیر! در راهرو او سر به زیر
سَر نیست این سَر تو بگیر لامپِ دویست واتی ست این!

دان «شاملو» را پیشبَر، در سمع و هم اندر بصر
در استرس لَب ذونظر، دکتر به هر فیلدی ست این!

پا در گِل و گِردَک بَصَر حیران بمانی ای پسر!
در کارِ این فوق بشر، «ایرج» عمو «شاد»ی ست این!

ماشینِ این یک را ببین! حیران بماندم من که این
ناوِ «وثوقی»بَر بُوَد یا خودروی شخصی است این!؟

دانشجوان مسکینِ او، شاهان قُراضه چین او
چرخِ فلک در شینِ او، دان «شهنواز» این است این!

جان را گُل افشان می کند، گلواژه باران! می کند
تفسیر قرآن می کند، «مهدی گل افشانی» ست این!

شد شادی و هم زندگیت، با ترمودینامیک اِدیت
مُخ‏ها از او گشته تیلیت! «مهدی بهادرّی» ست این!

«روحی» مگر گشتی تو خُل؟ وز زندگی گشتی تو شُل؟
خود نگذرانده خر زِ پُل با دمبِ شیر بازی ست این!

بسم الله ای افسونکده! بسم الله ای مجنونکده!
بسم الله ای دانشکده! ای کرده ما را خُل چنین!

اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد و نه

+ محمد ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()