خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

کفر گفتی، مستعد شو نیش را

از دو سه هفته پیش دست به کاری زدم که شاید بیست سال، شاید هم بیشتر اگر عمری باقی باشد و توفیق دست دهد به درازا بیانجامد. کتاب مثنوی را دارم برای خودم یک بار می‏نویسم، علامت‏های لازم را برای درست خوانده شدن اعمال می‏کنم و توضیح یا شرحی اگر لازم داشته باشد زیر هر بیت اضافه می‏کنم. در توضیح ابیات، تلاشم بیشتر استفاده از بخش‏های دیگری از مثنوی یا دیوان شمس است تا منظومه‏ی افکار مولانا از زبان خودش پدیدار شود که «شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت».

برای اعراب‏گذاری مقدمه‏ی منثور دفتر اول که به عربی است از یکی از دوستان عرب‏زبانم یاری طلبیدم و از او خواستم که باهم این مقدمه را بخوانیم و راهنماییم کند تا علامت‏‏هایی که در آنها تردید دارم را بر روی حروف مربوط به آنها بگذارم که درست خوانده شوند. اسمش محمد است، اهل مصر است و سخت مذهبی است. دانشجوی دکترای مهندسی مکانیک است و در دانشگاهی که من دوره‏ی پسادکتری را می‏گذرانم تحصیل می‏کند.

محمد درخواستم را پذیرفت، به دفتر کارم آمد و شروع کردیم. یکی دو جمله از مقدمه را که خواندیم، از من پرسید: «این‏ها چیست و درباره‏ی چه چیزی گفته شده؟» گفتم: «دارم بر روی کتابی تحقیق می‏کنم و این جملات مقدمه‏ی آن کتاب است و نویسنده‏ی آن درباره‏ی کتابش این ادعاها را کرده است و این صفات را به گفته های خود نسبت داده است.» کمی تعجب کرد، لبخند تلخی زد و ادامه دادیم. دو سه جمله جلوتر که رفتیم کم کم رنگ رویش عوض شد و خطاب به من گفت: «ببین محمد! من خیلی دارم به خودم فشار می‏آورم و خودم را کنترل می‏کنم تا ادامه بدهم، ولی حقیقتن برایم سخت است. تمام بدنم به لرزه افتاده است. چطور جرأت می‏کند...» در ادامه یک استغفرالله زیر لب گفت و از من عذرخواهی کرد از این که نمی‏تواند ادامه دهد. من هم که کم کم نگران شده بودم به او گفتم مجبور نیست ادامه دهد. تا همین جا هم خیلی کمک کرده و از این که او را احیانن در وضعیت دشواری قرار داده‏ام عذرخواهی کردم.

از دفتر کارم که رفت با خود فکر کردم مولوی هشت سده پیش، این حرف‏ها را زده و آن زمان به قدر مسلم مردم نسبت به این گونه سخنان حساس‏تر بودند و واکنش‏های تندتری از خود نشان می‏دادند. حقوق بشر و آزادی بیان و قانون به معنای مدنی امروزین هم که نبود. جوامع، دینی بودند و فقها و حاکمان شرع همه‏کاره برای اجرای احکام. ولی مولانا در امان ماند.

بی‏جهت نبود آنچنان که در مناقب‏العارفین افلاکی آمده است مولانا در پاسخ به این پرسش پسرش که «یک دهم سخنانی که تو می‏گویی را پیشینیان تو زدند و سرشان بالای دار رفت و چگونه است که آسیبی به تو نمی‏رسد؟» می‏گوید: «ایشان را مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است».

حالا احساس می‏کنم اندکی و تاکید می‏کنم تنها اندکی به فهم معنای این ابیات و درک وضعیت مولانا به هنگام سرودن این ابیات در دیوان کبیر و مثنوی نزدیک‏تر شده‏ام:

حلاجِ اشارت‏گو از خلق به دار آمد ... وز تندیِ اسرارم حلاج زند دارم  [دیوان کبیر]

بند کن چون سیل سیلانی کند ... ور نه رسوایی و ویرانی بود  [مثنوی، دفتر اول]

مُجمَلَش گفتم، نکردم زان بیان ... ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لبِ دریا بود ... من چو «لا» گویم مراد «الا» بود
من ز شیرینی نشستم رو تُرُش ... من ز بسیاریِ گفتارم خمُش
تا که شیرینیِ ما از دو جهان ... در حجابِ رو تُرُش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخُن ... یک همی گویم ز صد سِرِّ «لَدُن»  [مثنوی، دفتر اول]

برکنارِ بامی، ای مستِ مُدام! ... پست بنشین، یا فرود آ، والسلام!  [مثنوی، دفتر چهارم]

+ محمد ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()