خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

جنبش مدنی

نمی‌دانم چرا هیچ وقت هیچ کاندیدایی برای تبلیغ خودش هم که شده نگفت طرفداران من نسبت به آلوده شدن سطح شهر حساسیت نشان دهند و نگذارند برگه‌های تبلیغاتی (دست‌کم برگه‌های تبلیغاتی من) روی زمین بماند و چهره‌ی شهر را زشت کند و زحمت پاک‌کردنش برای کارگران شهرداری بماند.

هیچ کدام یک کمپین انتخاباتی در کوه، ساحل دریا یا پارکی طبیعی برگزار نکرد و بنا را بر جمع کردن زباله از آن مکان نگذاشت تا نفعش دست‌کم به طبیعت و ساکنان آن برسد.


این بهترین فرصت است برای فرهنگ‌سازی از این دست و بالابردن حساسیت جامعه نسبت به ده‌ها مورد ناهنجاری فرهنگی و اجتماعی از این قبیل که به نظر من پاره‌ای از مشکلات اساسی ماست.


ایده‌هایی از این دست را شما بر آن اضافه کنید شاید در آینده‌ای هر چند دور بهتر از آنی شویم که هستیم.


اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک / از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟
«حافظ»

یک قدح می نوش کن بر یاد من / گر همی خواهی که بدهی داد من
یا به یاد این فتاده ی خاک‌بیز / چون که خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
«مثنوی معنوی، دفتر اول»

+ محمد ; ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

درسی که ما از این داستان می‌آموزیم!

پرسش [رامین جهانبگلو]: آیا آدم کم‌رویی بودید و بیشتر اوقات را در خانه می‌گذراندید؟

پاسخ [سید حسین نصر]: خیر. آدم کم‌رویی نبودم. و به این دلیل که حتا در زمان کودکی نیز گوینده‌ی خوبی بودم تنها سه سال داشتم که به کودکستان رفتم. در آن روزگار در ایران تنها یک کودکستان بود که فرزندان خانواده‌های اعیان و حتا بعضی از شاهزاده‌های پهلوی را آن‌جا می‌فرستاندند و مادر شما [که می‌شود خاله‌ی سید حسین نصر] نیز در آن‌جا با من بود. قرار بود [در آن کودکستان] نمایشی را اجرا کنیم که من نقش بسیار مهمی در آن نمایش داشتم. نقش من این بود که داستان روباه و کلاغ «لامارتین» را تعریف کنم. کلاغ تکه پنیری در منقار دارد، روباه با استفاده از غرور کلاغ، به او می‌گوید: چه کلاغ زیبایی! کلاغ دهان باز می‌کند و پنیر از منقارش می‌افتد. روباه هم آن را برداشته پا به فرار می‌گذارد. درسی که ما از این داستان می‌آموزیم، «گول مردم را نخوردن» است. اما من حرف «گاف» را نمی‌توانستم درست ادا کنم و به جای آن «دال» تلفظ می‌کردم. و می‌دانید که این عبارت را اگر با «دال» بخوانیم چه معنی می‌دهد. همه‌ی حاضران - حتا نخست‌وزیر - خندیدند و کف زدند و حتا یکی از مجلات ایرانی تصویر مرا در سه سالگی در صفحه‌ی نخست زده بود... 
-بخشی از کتاب «در جست‌و‌جوی امر قدسی» (مصاحبه‌ی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر)

+ محمد ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یک پذیرایی ساده به صرف لذتی خودآزارانه برای میهمانان

«پذیرایی ساده»، آخرین فیلم مانی حقیقی را دیروز دیدم. علی‌رغم جسارتی که در موضوع فیلم نهفته است پرداخت چندان قوی ندارد. فضای فیلم به اندازه‌ی کافی سیاه و خشن هست که بیننده‌ای مثل من که محبوب‌ترین فیلمش «خانه‌ی دوست کجاست» است آن را دوست نداشته باشد. با این حال موضوع فیلم و عرصه‌ای که مانی حقیقی با جسارت تمام بر آن گام نهاده است قابل اعتناست. توصیه می‌کنم کسانی که تاب مواجه‌شدن با درندگی‌های بی‌محابای عقل سرکش را ندارند این فیلم را نبینند. توصیفی که خود مانی حقیقی از فیلمش دارد به نظرم از همه گویاتر است؛ «این فیلمی است که تماشاگر قرار است از دیدنش لذتی خودآزارانه ببرد». 
عقل موجود بسیار مهیبی است. مدتهاست به این باور رسیده‌ام که سخت‌ترین کار در این دنیا تفکر است. گام زدن در وادی تفکر بسیار خطرناک و دلهره‌آور است، چون اصلن معلوم نیست شما را به کجاها خواهد کشاند. همه کس تاب رویارویی و یا همراهی با عقل را ندارند. به همین خاطر اغلب از او می‌گریزند؛ برای گریز از آن برخی نزدیک آن نمی‌شوند، برخی خود را به نفهمی می‌زنند و برخی هم خود را سرگرم چیزهای دیگری می‌کنند تا با عقل مواجه نشوند. حال آن مشغولیات می‌تواند روزمرگی باشد، کار باشد، مخدرات و مسکرات باشد، مذهب باشد و یا هر چیز دیگر.

جمله عالم زاختیار و هست خود / می‌گریزد در سر سرمست خود
تا دمی از هوشیاری وا رهند / ننگ خمر و زَمر بر خود می‌نهند
جمله دانسته که این هستی فَخ است / فکر و ذکر اختیاری دوزخ است
می‌گریزند از خودی در بی‌خودی / یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
«مثنوی معنوی/ دفتر ششم» 

حال این فیلم به طرز بی‌رحمانه‌ای - درست مانند آن که شخصی را زنده زنده در مقابل دیدگانتان تشریح کنند - شما را با پرسش‌های جدی مواجه می‌کند بی آن که پاسخی بخواهد به آنها بدهد. حتا خود مانی حقیقی هم در این گیر و دار، تاب این گستاخی و درندگی را نمی‌آورد و در عرصه‌ی کلنجار رفتن‌های خشن و دردناک با این وضعیت در صحنه‌ی قبرستان که اوج فیلم است کم می‌آورد، بی‌تاب می‌شود، مرتجعانه تسلیم می‌شود و از عقل جا می‌ماند. بیش از این نمی‌خواهم درباره‌ی این فیلم بنویسم و به دوستانی که تمایل دارند در این باره بیشتر بخوانند پیشنهاد می‌کنم این‌جا و این‌جا را بخوانند. جالب‌ترین بخش گفت و گوی مانی حقیقی با سوسن شریعتی را در این چند جمله‌ی مانی حقیقی دیدم که به نوعی عصاره‌ی این فیلم است:
«در درس منطق که یک زمانی من خیلی عاشقش بودم بحث این بود که بتوانی فلان جمله‌ی افلاطون را به یک فرمول شبه ریاضی تبدیل کنی. ما هم عملن در این سکانس (سکانس قبرستان) این کار را کردیم؛ می‌خواستیم تماشاگر در مقابل خشونت منطق و نه صرف خشونت رایج، حیرت کند. به نظر من تهاجمی‌ترین و خشن‌ترین رفتار، منطقی حرف زدن است. منطق یک وجه خشن دارد، چون به صورت سیستماتیک تمام مسایل جانبی را، عواطف را، احساسات را، عرف و سنت را، همه‌ی این‌ها را حذف می‌کند. وقتی یک حرف خشن به یک فرمول ریاضی تقلیل پیدا می‌کند، آدم در موقعیت پیچیده‌ای قرار می‌گیرد. به جایی می‌رسد که چیزی که واضح است را باید قبول کند، اما نمی‌تواند. یک عمر با این باور زندگی کرده است و کنار گذاشتنش دردناک است. فرو می‌پاشد.»

+ محمد ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()