خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

شوپنهاور و غرور ملی

«مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملّی است، زیرا کسی که به ملّیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود عضوی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند.»
آرتور شوپنهاور، در باب حکمت زندگی، فصل سوم (درباره‌ی آن‌چه داریم)، 1851، ترجمه‌ی محمد مبشری. 

+ محمد ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

طریق ترجمانی

دوستانم بارها این سخن را از من شنیده‌اند که می‌توان با کسی که ایرانی نیست و زبان مادریش فارسی نیست ارتباط برقرار کرد، با او نشست و برخاست داشت، با او تفریح کرد، در احساساتش با او شریک شد، با او خندید، شوخی کرد، یا در اندوهش شریک شد و در بسیار چیزهایی از این دست با او همراه شد. همه‌ی این‌ها و بیش از آن هم شدنی است. ولی صد سال هم اگر بگذرد نمی‌توان به او فهماند «شیخ صنعان خرقه رهن خانه‌ی خمّار داشت» یعنی چه؟! هیچ گاه «دورباش غیرتت آمد خیال / گِرد بر گِرد سراپرده‌ی جمال» او را آن‌چنان در کام نخواهد کشید که ممکن است یک پارسی‌زبان را صید خویش کند. این چیزی نیست که با ترجمه‌ی واژه به واژه بتوان آن را دریافت یا با آن ارتباط برقرار کرد. این‌ها تجربه‌ی دست اول، ناب و شخصی بزرگانی است که در بستر زبان و فرهنگی خاص آن را بیان کرده‌اند. ترجمه‌ای در کار نیست، اگر هم هست نوع ویژه‌ای است که معنا را به لفظ در می‌آورد؛ معنایی که اگر چه در برخی موارد متعلق به عالم بی‌واژه است:
ای خدا جان را تو بنما آن مقام ... کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام

ولی به لفظ که در می‌آید رنگ و بوی زبان و فرهنگی را به خود می‌گیرد که دیگر به سادگی نمی‌توان آن را به زبان و فرهنگی دیگر منتقل کرد.

با این مقدمه، بسیاری از ما ایرانیان هر چقدر که بکوشیم و زبان عربی را یاد بگیریم شاید نتوانیم با آیات و عبارات قرآن آن‌گونه ارتباط برقرار کنیم که شخصی عرب‌زبان و برآمده از فرهنگ عربی اگر بخواهد می‌تواند با آن مأنوس شود. اگر هم فهمی و انسی در میان باشد از ورای چندین لایه واسطه و حجاب ترجمه و تفسیر و شرح است که دست‌کم آن لطفِ دریافتِ بی‌واسطه‌ی زبان را ندارد:

پرده بردار و برهنه گو، که من / می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گویی مترجمی لازم است که آن سخنان را به زبان و خُلق و خوی ما در آورد. ناگفته پیداست که این کار از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست. کسی باید باشد که بویی و نصیبی از آن تجربیات وحیانی و پیامبرگونه برده باشد و در عین حال، شرط امانت را وفادارانه به جای بیاورد.

بنابراین اگر بزرگی همچون «شیخ بهایی» در وصف مولانا می‌گوید:
من نمی‌گویم که آن عالی‌جناب / هست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنویّ معنویّ مولوی / هست قرآنی به لفظ پهلوی
مثنویّ او چو قرآن مدلّ / هادی بعضی و برخی را مضلّ

و یا از بزرگی دیگر همچون «جامی» در وصف مولانا نقل می‌شود که:
 من چه گویم وصف آن عالی‌جناب / نیست پیغمبر ولی دارد کتاب

و یا اگر بزرگی دیگر همچون «اقبال لاهوری» می‌گوید:
پیر رومی خاک را اکسیر کرد / از غبارم جلوه‌ها تعمیر کرد
 روی خود بنمود پیر حق‌سرشت / کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

این سخنان را نباید از جنس غلو مداحان و سخنان اغراق آمیز در ستایش مولانا و آثارش دانست. همچنین این سخنان بدین معنا نیست که مولانا کتابی جدید و شریعتی جدید بنیان نهاده است که باید قرآن را به کناری نهاد و کتاب او را جایگزین آن کرد. به هیچ وجه. بلکه این‌ها همه صرف «توصیف» است و نه اغراق و ستایش؛ توصیف از نقشی که مولانا به طریق ترجمانیِ خویش برای آن بزرگان داشت و ضمیر تشنه‌ی آنان را با آن شربت‌های شیرین و گوارا سیراب می‌ساخت. 

نمی‌دانم آیا مولانا خود چنین رسالتی را در خود احساس می‌کرد یا نه، ولی اشاراتی در مثنوی و دیوان شمس هست که گویی قرار است کسی باشد که ترجمان پارسی‌زبانان به معنایی که شرح آن رفت باشد:
الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری ... فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری
چو من تازی همی‌گویم به گوشم پارسی گوید ... مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‏آری؟
نکردی جرم ای مه‏رو، ولی اِنعام عام او / به هر باغی گلی سازد که تا نبوَد کسی عاری

و یا:
چو نامت پارسی گویم کند تازی مرا لابه / چو تازی وصف تو گویم برآرد پارسی زاری

و یا:
اخلّایی اخلّایی، زبان پارسی می‌گو /  که نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی

و یا:
 پارسی گوییم هین تازی بهِل / هندوی آن تُرک باش ای آب و گل!

و یا:
اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات / انّ فی قتلی حیاتا فی حیات
یا منیر الخدِّ یا روح البقا / اِجتذِب روحی و جُد لی باللقا
لی حبیبٌ حُبهُ یَشوی الحشا / لو یشا یمشی علی عینی مَشی
پارسی گو گرچه تازی خوشتر است / عشق را خود صد زبان دیگر است
بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود / آن زبان‏ها جمله حیران می‌شود
بس کنم دلبر در آمد در خطاب / گوش شو والله اعلم بالصواب

و بالاخره این غزل ناب که مولانا در آن شیوه‌ی ترجمانی خود را آشکار می‌کند که چگونه پنهانی از آن آفتاب حقیقت می‌پرسد و سپس به ما جواب می‌گوید:

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم / نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم، به طریق ترجمانی / پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم / بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم / به میانه‌ی قُشورم همه از لُباب گویم
من اگر چه سیبِ شیبم ز درختِ بس بلندم / من اگر خراب و مستم سخنِ صواب گویم
چو دلم ز خاکِ کویش بکشیده است بویش / خجلم ز خاکِ کویش که حدیثِ آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخِ تو است فرّخ / تو روا مبین که با تو ز پسِ نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن / تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فرّ لاله گویم / به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم / نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شُکر ترسد / به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
برِ رافضی چگونه ز بنی قُحانه لافم؟ / برِ خارجی چگونه غم بوتراب گویم؟
 چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم / چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم / دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم

___________________________________________________________________________
پ.ن. از مرحوم هادی حائرى کتابی بسیار ارزشمند بر جای مانده است با عنوان «نخبة العرفان عن آیات القرآن و تفسیرها» که ابیاتی از مثنوی و دیوان شمس که مستقیم یا غیرمستقیم ناظر بر آیه یا آیاتی از قرآن کریم است را گردآوری کرده است.  

+ محمد ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()