خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

مرزهای اندیشه و استعاره

بخشی خواندنی از مقدمه‌ای که دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بر «غزلیات شمس تبریز» نوشته است:

«وقتی به حرکت مورچه‌ای روی دیوار می‌نگریم، موضوعِ اندیشه‌ی ما حرکتِ مورچه است بر روی دیوار و آن گاه که به آفاقِ بی‌کرانِ کهکشانها می‌اندیشیم، میدانِ تفکرِ ما قلمروِ پهناوری است به وسعتِ هستی. صِرفِ اندیشیدن به حرکتِ مورچه یا بی‌کرانگیِ هستی، اعتباری به اندیشه‌ی ما نمی‌بخشد؛ می‌توان درباره‌ی حرکتِ مورچه بر روی دیوار، به اندیشه‌های جاودانه و شگرف رسید و می‌توان در اندیشیدن به آفاقِ بی‌کرانِ هستی به حرفهای معمولی و مکرّر و مشترکِ بینِ همگان دست یافت. آنچه یک «فکر» را در تاریخِ اندیشه‌ی بشری اعتبار می‌دهد موضوعِ فکر نیست، بلکه قاب و قالبی است که اندیشه در ذهنِ ما به خود می‌گیرد و نوعی روشنایی و افقی از دید در برابر چشمِ ما و دیگران می‌گشاید. اندیشه‌ی راستین اندیشه‌ای است که وقتی عرضه شود بخشی از مخاطبانِ خود را دگرگون کند و در برابر چشم ایشان دریچه‌ای تازه بگشاید.

از این چشم‌انداز، قرنهاست که مسلمانان اندیشه‌ای ندارند. «استعاره»ها و «شعر»هایی آفریده‌اند و در هجوم استعاره‌های تجریدی، خودشان را فریب داده‌اند که «ما می‌اندیشیم» و اندیشه‌ی تازه داریم. ولی وقتی بخواهیم فرهنگ یا دایرةالمعارفی از اندیشه‌ی بشری فراهم آوریم، سهم متأخرین جهانِ اسلام تقریبن صِفر است. تمام مسلمانان در قرونِ اخیر به اندازه‌ی یک سال از عمرِ فلسفیِ ویتگن اشتاین «اندیشه» عرضه نکرده‌اند. تعارُف با هیچ کسی نداریم.

مولانا، اما، صاحب اندیشه است. در آن سوی شعرهای درخشانی که در دیوان شمس سروده است، هم در مثنوی و هم در دیوان، نمونه‌هایی از اندیشه عرضه می‌کند که وقتی خواننده با آن اندیشه‌ها رو به رو می‌شود نگاهش به جهان و قلمرو هستی دگرگون می‌گردد. درباره‌ی ازل، ابد، جهان، انسان، مرگ، زندگی، زیبایی، عشق و خدا مولانا صاحب اندیشه است، اندیشه‌هایی که بشریّت در همه احوال به آنها نیاز دارد، همان گونه که بشریّت هیچ گاه از دیالُگ‌های افلاطون بی‌نیاز نخواهد بود. هم‌چنان که جرقه‌های فکری فلاسفه‌ی ماقبلِ سُقراطِ یونان، امثال هراکلیت، هنوز طراوت خویش را داراست و مایه‌ی حیرتِ انسانِ معاصر است.»

+ محمد ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()