خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

شرح عشق از زبان شیطان

مولانا در یکی از پرمغزترین داستان‌های مثنوی در دفتر دوم در قالب گفت‌و‌گویی بین معاویه و ابلیس، آنان را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد تا سخنان خویش را در دهان ایشان بنهد و معارفی را که در نظر اوست به مخاطبان منتقل کند. خلاصه‌ی داستان این است که ابلیس سحرگاه معاویه را از خواب بیدار می‌کند و چنین وانمود می‌کند که او را برای ادای نماز صبح بیدار کرده است. معاویه از در انکار در آمده و این خیرخواهی ابلیس را باور نمی‌کند و  گفت‌و‌گو پیش می‌رود تا ابلیس به بدخواهی خود اقرار می‌کند و غرض اصلی خویش از بیدارکردن معاویه را آشکار می‌کند.
در بخشی از گفت‌و‌گو که معاویه منکر خیرخواهی ابلیس در بیدارکردن او شده، پاسخ ابلیس بسیار شنیدنی است. شیطان به معاویه می‌گوید این چنین به چشم حقارت و رذالت در من نگاه نکن! من هم یکی از پروردگان دستگاه خداوندم و تنها نقشی که به من سپرده شده نقشی منفی است، وگرنه من هم بازیگر فیلم‌نامه‌ای هستم که نویسنده‌اش اوست و من هم خادم و هم عاشق اویم. در این ابیات، لطیف‌ترین و دلنشین‌ترین سخنان عاشقانه را مولانا در دهان ابلیس نهاده است که فقط و فقط باید اصل آن را خواند و هر گونه توصیفی از آن گویی غباری است که آن را می‌پوشاند و از لطافت آن می‌کاهد:

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم / راهِ طاعت را به جان پیموده‌ایم
سالکانِ راه را مَحرَم بُدیم / ساکنانِ عرش را همدم بُدیم
پیشه‌ی اول کجا از دل رود؟ / مِهرِ اول کی ز دل بیرون شود؟
در سفر گر روم بینی یا خُتَن / از دلِ تو کی رود حُبُّ الوطن؟
ما هم از مستانِ این مِی بوده‌ایم / عاشقان درگهِ وی بوده‌ایم
نافِ ما بر مِهرِ او بُبریده‌اند / عشقِ او در جانِ ما کاریده‌اند
روزِ نیکو دیده‌ایم از روزگار / آبِ رحمت خورده‌ایم اندر بهار
...
ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم / در گلستانِ رضا گردیده‌ایم
بر سرِ ما دستِ رحمت می‌نهاد / چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد
...
گر عِتابی کرد دریای کَرَم / بسته کی گردند درهای کَرَم؟
...
فُرقَت از قهرش اگر آبستن است / بهرِ قدرِ وصلِ او دانستن است
تا دهد جان را فراقش گوشمال / جان بداند قدرِ ایّامِ وصال
...
چند روزی که ز پیشم رانده‌ست / چشمِ من در روی خوبش مانده‌ست
کز چنان رویی چنین قهر؟ ای عجب! / هر کسی مشغول گشته در سبب
...
چون که
 بر نَطعَش جُز این بازی نبود / گفت بازی کن! چه دانم در فزود؟
آن یکی بازی که بُد، من باختم / خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم می‌چشم لذّاتِ او / ماتِ اویم، ماتِ اویم، ماتِ او
...
خود اگر کفر است و گر ایمانِ او / دست‌باف حضرت است و آنِ او 

__________________________________________________________________________
مثنوی معنوی، دفتر دوم، داستان بیدارکردن ابلیس مر معاویه را که خیز وقت نماز است. 

+ محمد ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پرفکشنیست

گذشته‌ی زندگی که در این لحظه‌های گریز و تنهایی از پیش خاطرش عبور می‌کرد آگنده از این خاطره‌ها بود. این خاطره‌ها در ذهن او با ماجرای کیمیاخاتون به هم می‌آمیخت و عشقی که او به وی القا کرده بود با این عشق که از کودکی او را از خانه‌ی پدر آواره کرده بود در خاطرش در هم می‌ریخت و او را در تیرگی‌های سودا فرو می‌برد. با این حال ماجرای کیمیا به او سرّ عشق راستین را آموخته بود. به او آموخته بود که عشق وقتی همه چیز انسان نیست هیچ چیزش نیست. به او آموخته بود که انسان اگر در عشقی که همه چیز اوست فانی نشود هنوز «خودی» در وجود او باقی است. به او آموخته بود عشقی که خودی در آن باقی است عشق نیست، هوس شیطانی است که انسان را از کمال دور می‌دارد و او، شمس پرنده، اکنون به رغم خارخاری که از خاطره‌ی کیمیا در جان خویش احساس می‌کرد این را درمی‌یافت که با پشت سر نهادن قونیه یک دوران توقف، یک دوران رکود، و یک دوران دوری از کمال را پشت سر می‌نهاد. اکنون نیمشبان تنها و بی آن‌که هیچ کس را از حال خویش آگهی دهد از قونیه دور می‌شد، از جاده‌های ناشناس عبور می‌کرد و از این که ردّ پای او را هیچ جا باز نخواهند یافت خرسند بود.

___________________________________________________________________________
پله پله تا ملاقات خدا، فصل غیبت بی بازگشت، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب 

+ محمد ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گفت و گوی تمدنها یک قرن پیش

ویل دورانت در کتاب «تاریخ تمدن» به پس از دوره‌ی صفوی که می‌رسد می‌گوید:

«وضع ایران و اسلام در آخرین دوره‌ی اعتلای قدرت و ھنر آنھا چنین بود تمدنی کاملن متفاوت با تمدن غرب و گاھگاه به طرزی موھن مخالف آن. مسلمانان ما را کافر و مادی می‌دانستند، از این که تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یک زن نمی‌گرفتیم به ما می‌خندیدند، و گاھی سیل آسا برای خراب کردن دروازه‌ھای ما به حرکت درمی‌آمدند. در ایامی که اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، نمی‌بایستی از ما انتظار داشته باشند که تمدن اسلامی را درک یا از ھنر آن تمجید کنیم. تمدنھا ھنوز با یکدیگر رقابت می‌کنند، اما به طور کلی باعث خونریزی نمی‌شوند، و اکنون می‌توانند متقابلن یکدیگر را تحت نفوذ قرار دھند. شرق صنایع و اسلحه‌ی ما را اقتباس می‌کند و به صورت غرب در می‌آید؛ غرب از ثروت و جنگ خسته می‌شود و طالب آرامش درون است. شاید بتوانیم به شرق کمک کنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید؛ و شرق بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در ھنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یکدیگر تلاقی خواهند کرد.»

مرحوم علی اکبر دهخدا پس از اقامتی دوساله در اروپا، در بازگشتش به ایران که مقارن نهضت مشروطه خواهی بود در یادداشت اعتراض گونه‌ای به مدعیان برتری تمدن غرب یا به عبارت بهتر به غربیان مدعی قیمومت شرق می‌گوید:

«اما تمدن، این کلمه که در فرهنگ‌های شما خیلی مبهم است در پیش ما خیلی روشن و کمال مطلوب است که از زمانهای بسیار بسیار قدیم رو به آن می‌رویم و سکته و وقوف فقط وقتی است که دچار چنگیزها و تیمورها بشویم. تمدن را ما دو قسمت می‌کنیم؛ یکی تمدن معنوی و روحی، و یکی تمدن مکانیکی. از قسمت اول شما بهره ور نیستید و هیچ مددی هم به آن نکرده‌اید بلکه برای اختلاط و امتزاجی که با اقوام وحشی و آدم‌خوار در خون و اخلاق پیدا کرده‌اید قرنها هر چه ممکن بود سیر تمدن را کندتر کردید، دیر یا زود او را مغرب باید از شرق اقتباس کند. اما در تمدن مکانیکی کسی دست ما را نبسته است، مشغولیم و خیلی هم به سرعت ...»

+ محمد ; ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()