خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

مرز باریک بین عشق و سادیسم-مازوخیسم از نگاه اریک فروم

«اریک فروم» در یکی از آثار مشهور خود یعنی «گریز از آزادی» مکانیسم‌های گوناگونی را که آدمیان را به گریز از آزادی وا می‌دارد، برمی‌شمرد و می‌کاود. او یکی از این مکانیسم‌ها، یعنی «قدرت‌گرایی»، را مورد بررسی قرار می‌دهد و در نهایت آن را معلول وحشتی می‌داند که آدمیان از تنهایی دارند و مسؤولیتی که آزادی بر دوش آنان می‌نهد. در این راستا به ناهنجاری‌های «سادیسم» و «مازوخیسم» اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که ریشه و سرچشمه‌ی هر دو یکی است و آن همانا وحشت از تنهایی است. در تبیین این موضوع، مطالبی را به همراه یک مثال می‌آورد که بسیار تأمل‌برانگیز است:

«تصور وابستگی شخصی که به سادیسم مبتلاست به طرف مقابل او جندان ساده نیست. چه او چنان نیرومند و چیره، و طرف مقابلش چنان ضعیف و مطیع نمایان می‌شوند که مشکل بتوان تصور کرد آن که قوی است به کسی که در فرمان اوست وابستگی داشته باشد. اما وقتی قضیه را به دقت مورد تحلیل قرار می‌دهیم می‌بینیم که جز این نیست. [شخص] سادیست به کسی که در فرمان اوست نیاز دارد، آن هم نیازی شدید، چه قدرتی که احساس می‌کند بر این حقیقت مبتنی است که کسی در تسلط اوست. این وابستگی ممکن است به کلی ناهشیار باشد، مانند مردی که در رفتار با زنش سادیسم بروز می‌دهد و مکرر به او می‌گوید هر روز که خواست می‌تواند خانه را ترک کند. او از این بابت نه تنها تاسفی نخواهد داشت، بلکه خوشحال هم خواهد شد. معمولن زن چنان خُرد شده که جرأت ندارد خانه را ترک کند و این سبب می‌شود که هر دو در این تصور بمانند که آنچه مرد می‌گوید راست است. ولی اگر زن جرأتی به خود داد و گفت که مرد را رها خواهد کرد، وضعی پیش خواهد آمد که هیچ یک انتظار نداشته است. مرد بیچاره می‌شود و از پای در می‌آید و التماس می‌کند که زن از تصمیم خود درگذرد، خواهد گفت که بدون او زندگی برایش محال است، از عشق خود دادِ سخن می‌دهد و قس علی هذا. معمولن چون زن از عرض اندام می‌هراسد، مستعد است که سخنان مرد را باور کند؛ تصمیم خود را تغییر دهد و بماند. به مجرد آنکه ماند، صحنه تکرار می‌شود. مرد به رفتار سابق باز می‌گردد، زن وضعش دم‌به‌دم مشکل‌تر می‌شود و بالاخره از جا در می‌رود، مرد دوباره از پای درمی‌آید، زن دوباره می‌ماند و به همین نحو قضیه ادامه می‌یابد.

هزاران زندگی زناشویی و هزاران رابطه‌ی شخصی وجود دارند که بر این منوال به گردش ادامه می‌دهند و این دایره‌ی افسونی هرگز از میان نمی‌رود. آیا وقتی مرد به زن اظهار عشق می‌کرد و مدعی بود که بدون او زندگی برایش محال است دروغ می‌گفت؟ تا عشق را چگونه بگیریم. اگر غرض معنای مجازی محال بودنِ زندگی باشد، سخن مرد کاملن درست است که نمی‌تواند بدون زنش زندگی کند، چه بدون آن زن یا کسی دیگر که بتواند حس کند در برابرش از خود اراده‌ای بروز نخواهد داد، زندگی برایش ممکن نمی‌شود. البته در موردی که برایش مثال زدیم احساس عشق وقتی پدید می‌آید که رابطه‌ی موجود در خطر گسستن است، ولی در موارد دیگر کاملن پیداست که [شخص] سادیست به «آنها که در تسلط وی قرار دارند» عشق می‌ورزد. طرف او ممکن است زن یا بچه یا دستیارش باشد یا گدایی در خیابان یا یک پیشخدمت، ولی به هر حال احساس «محبت» و حتا سپاس در برابر موجوداتی که زیر سلطه‌ی او می‌آیند همیشه موجود است. ممکن است [شخص] سادیست خود در این تصور باشد که می‌خواهد بر زندگی آنان مسلط شود، چون «دوستشان دارد». اما حقیقت آن است که دوستشان دارد، چون «بر آنان مسلط است». میکوشد تا با مادیات، با تحسین، با مطمئن ساختن به محبت خود، با لطیفه و سخن‌آوری و غمخواری به آنان رشوه دهد. بسا که به آنها همه چیز می‌دهد، همه چیز به استثنای یک چیز: حق آن که مستقل و آزاد باشند.

این وضع، خاصه در روابط میان والدین و فرزندان غلبه دارد. حالت تسلط و مالکیت اغلب به وسیله‌ی حجابی که به صورت غمخواری «طبیعی» و جهد در محافظت کودک جلوه‌گر می‌شود، پنهان می‌گردد. بچه را در قفسی طلایی محبوس می‌کنند و به او همه چیز می‌دهند، به شرط آنکه قفس را ترک نکند. نتیجه‌‌ی این امر غالبن آن است که وقتی کودک بزرگ شد، در او ترسی عمیق از عشق پدید می‌آید، چه در چشم او لازمه‌ی عشق گرفتاری و برخوردن به مانع در راه نیل به آزادی است.»

«گریز از آزادی»: اریک فروم، ترجمه‌ی عزت‌الله فولادوند، صفحه‌ی 157-159.  با اندکی تصرف

+ محمد ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()