خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

معراج از نگاه مولانا

عاشق همه چیز را عاشقانه می‌بیند، فرقی نمی‌کند ماجرا چیست و بحث بر سر چه چیزی است. عاشق نگاه خود را دارد:

عاشقان را شد مدرّس حُسن دوست / دفتر و درس و سَبَقشان روی اوست
خامشند و نعره‌ی تکرارشان / می‌رود تا عرش و تخت یارشان
درسشان آشوب و چرخ و زلزله / نه زیادات است و باب سلسله
سلسله‌ی این قوم، جعد مُشکبار / مسأله‌ی دور است، لیکن دورِ یار
مسأله‌ی کیس ار بپرسد کس تو را / گو نگنجد گنجِ حق در کیسه‌ها
گر دَمِ خُلع و مُبارا می‌رود / بد مبین، ذکر بخارا می‌رود

نگاه عاشقانه‌ای که مولانا به همه چیز دارد سوای آن که نگاهی به غایت دلپذیر است، در بسیاری موارد حیرت‌انگیز هم است. یکی از آن موارد برداشتی است که او از قصه‌ی معراج دارد. در بیان آن واقعه هم نگاه ویژه‌ی خود را دارد و تعبیر عاشقانه‌ی خود را به دست می‌دهد. بر سبیل مقدمه می‌گوید پیامبر طالب آن شد که جبرئیل صورت خود را به او بنمایاند:
مصطفی می‌گفت پیش جبرئیل / که چنان‌که صورت توست ای خلیل
مر مرا بنما تو محسوس آشکار / تا ببینم مر تو را نظّاره‌وار

و جبرئیل در پاسخ می‌گوید:
گفت نتوانی و طاقت نبودت / حس ضعیف است و تُنُک (=ناتوان)، سخت آیدت

و باز پیامبر می‌گوید:
گفت بنما تا ببیند این جسد / تا چد حد حس نازک است و بی‌مدد

در این هنگام:
چون که کرد الحاح، بنمود اندکی / هیبتی که کُه شود زو مُندَکی (=خُرد و حقیر و درهم‌کوفته)
شهپری بگرفته شرق و غرب را / از مهابت گشت بی‌هُش مصطفی
چون ز بیم و ترس بی‌هوشش بدید / جبرئیل آمد در آغوشش کشید

بعد ادامه می‌دهد که این آن حس خاکی پیامبر بود که متغیر شد وگرنه آن روح بلندش تغیرناپذیر است:
اندر احمد آن حسی کو غارب (=غروب کننده) است / خفته این دم زیر خاک یثرب است
وآن عظیم‌الخلق او کآن صفدر است / بی‌تغیّر مَقعَد صدق اندر است
جای تغییرات، اوصافِ تن است / روح باقی آفتابی روشن است
بی ز تغییری که لا شرقیةً / بی ز تبدیلی که لا غربیةً
آفتاب از ذره کی مدهوش شد؟! / شمع از پروانه کی بی‌هوش شد؟!
جسم احمد را تعلق بُد بدان / این تغیّر آنِ تن باشد، بدان!
...
احمد ار بگشاید آن پرّ جلیل / تا ابد بی‌هوش مانَد جبرئیل

پس از این مقدمه است که آن نگاه ویژه‌ی عاشقانه‌ی خود را بر داستان معراج بروز می‌دهد:
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش / وز مقام جبرئیل و از حدش
گفت او را هین بپر اندر پِیَم / گفت رو رو من حریف تو نیَم
باز گفت او را بیا ای پرده‌سوز / من به اوج خود نرفتستم هنوز
گفت بیرون زین حد ای خوش‌فرّ من / گر زنم پرّی بسوزد پرّ من
حیرت اندر حیرت آمد این قصص / بی‌هشی خاصگان اندر اخص

سخن از بی‌هشی که می‌آید می‌گوید بی‌هوش شدن، این‌جا بازیچه‌ای بیش نیست. این‌جا مقامی است که باید جان را تقدیم کنی. به قول حافظ: «اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند / عشق است و داوِ اول بر نقد جان توان زد». چند تا جان آورده‌ای برای فداکردن؟
بی‌هُشی‌ها جمله این‌جا بازی است / چند جان داری؟ که جان پردازی است!

در این جاست که خطاب به جبرئیل می‌گوید بسیار شریفی و جایگاه بلندی داری، ولی عاشق نیستی، وگرنه از سوختن بالهای خود نمی‌هراسیدی. می‌ترسی که این بال‌ها بسوزد؟ خُب بسوزد. بالهایی که در پرواز بسیار توانا و نیرومند باشد ولی نتواند راه به منزلگاه معشوق ببرد به چه کار می‌آید؟! 
جبرئیلا گر شریفی و عزیز / تو نه‌ای پروانه و نه شمع نیز
شمع چون دعوت کند وقت فروز / جانِ پروانه نپرهیزد ز سوز

درست این‌جاست که مولانا احساس می‌کند زیاده‌روی کرده است و برای زمینیان سخن از آسمان گفتن بیش از این روا نیست:
این حدیث منقلب را گور کُن / شیر را برعکس صید گور کُن
بند کن مَشک سخن‌شاشیت (=سخنرانی) را / وا مکُن انبان قلماشیت (=سخنان یاوه و نامعقول گفتن) را
آن‌که بر نگذشت اجزاش از زمین / پیش او معکوس و قلماشی‌ست این

+ محمد ; ۳:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()