خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

مثنوی

تصور کنید هر چیزی که دلتان بخواهد با یک چشم به هم زدن برایتان مهیاست. کافی است فقط و فقط اراده کنید، همین و بس. همین الان اگر دلتان بخواهد می توانید به زیباترین دره ها، آبشارها، کوه ها، دشت ها و سواحل در اقصی نقاط این دنیای پهناور قدم بگذارید و از هر آنچه خوش دارید در آن جا برخوردار شوید. سواحل کاراییب، جزایر فیجی، گرند کنیون، قطب جنوب، کره ماه و خلاصه هر جا. توصیف بیشترش اعم از این که می خواهید این شرایط را در کنار چه کسانی و به چه گونه بگذرانید را به عهده خودتان می گذارم، چون مزاج آدمیان در این گونه موارد ممکن است تا حدودی (فقط تا حدودی؟!) متفاوت باشد. اگر از شیخ اجل بخواهید با کمال خوش سلیقگی و مناعت طبع فقط به صحبت یاران موافق بسنده می کند:

یارا بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

حضرت "حافظ" البته نیم نگاهی به اطراف قضیه نیز دارد:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ... گرت مدام میسر شود زهی توفیق!

حالا شاید شما از "شیخ اجل" و حضرت "حافظ" خوش سلیقه تر(!) باشید و بخواهید کتاب بخوانید، علم بیاموزید، تفلسف کنید یا با بزرگان همنشینی کنید. برای شما هم جا هست. هر لحظه هم اراده کنید می توانید شرایط را به حالتی که مطلوب تر می دانید تغییر دهید. حتا می توانید پا را فراتر از آنچه تا کنون دیده اید و شنیدید و خوانده اید بگذارید. هر چه که حتا خیالش را هم بکنید برایتان فراهم است. خلاصه هیچ چیز برای لذت بردن از لحظاتتان مانع شما نمی شود ، حتا اخلاق! چون لذت هایتان رنجی را متوجه دیگری نمی کند. حتا زمان! یعنی مرگ هم قرار نیست به سراغتان بیاید. عمری دارید به درازای ابدیت که هیچ مانعی و عجله ای برای بهره برداری از آن ندارید. هیچ چیز هم محدود نیست. برایتان، از همه چیز، به هر اندازه که بخواهید هست.

حال سوال این جاست که چقدر طول می کشد که این شرایط برایتان ملال آور شود و حوصله تان سر برود؟

یک سال؟ دو سال؟ ده سال؟ صد سال؟ هزار سال؟ ... هیچ وقت، یعنی تا ابد؟!

"دیوان شمس" وصف الحال، و "مثنوی" تعلیمات کسی است که فراخنای جهان با عمری به درازای ابدیت برایش به تنگیِ رَحِم برای یک جنین نُه ماهه است:

من چو آدم بودم اول حبس کَرب١ ... پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب

من گدا بودم دراین خانه ی چو چاه ... شاه گشتم قصر باید بهر شاه

قصرها خود مر شهان را مأنس است ... مرده را خانه و مکان گوری بس است

این زمین و آسمانِ بس فراخ ... سخت تنگ آمد به هنگام مَناخ٢

همچو گرمابه که تفسیده٣ بود ... تنگ آیی جانت پخسیده۴ شود

گرچه گرمابه عریض است و طویل ... زان تَبَش تنگ آیدت جان و کَلیل۵

تا برون نایی بنگشاید دلت ... پس چه سود آمد فراخی منزلت؟

یا که کفش تنگ پوشی ای غوی۶! ... در بیابان فراخی می‌روی

آن فراخیِ بیابان تنگ گشت ... بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت

خوابِ تو آن کفش بیرون کردن است ... که زمانی جانت آزاد از تن است

اولیا را خواب، مُلک است ای فلان! ... همچو آن اصحابِ کهف اندر جهان

خواب می‌بینند و آنجا خواب نه ... در عدم در می‌روند و باب نه

خانه ی تنگ و درون جان چنگ‌لوک٧ ... کرد ویران تا کند قصر ملوک

چنگ‌لوکم چون جنین اندر رَحِم ... نُه‌مَهه گشتم شد این نقلان٨ مهم

گر نباشد درد زه٩ بر مادرم ... من دراین زندان میان آذرم

مادر طبعم ز درد مرگ خویش ... می‌کند ره تا رهد بره ز میش

تا چرد آن بره در صحرای سبز ... هین! رَحِم بگشا! که گشت این بره گبز١٠

درد زه گر رنج آبستان١١ بود ... بر جنین اشکستن زندان بود

حامله گریان ز زه کاین المناص؟١٢ ... و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص

____________________________________________________________________

توضیحات:

١- کرب : اندوه خفه کننده

٢- مناخ : محل خواب و جای آسودگی

٣- تفسیده : به غایت گرم شده

۴- پخسیده : پژمرده

۵- کلیل : کند و سست و مانده شده و خیره و گنگ

۶- غوی : گمراه

٧- چنگ‌لوک : آدمی یا حیوانی که دست و پای او کج و ناراست باشد

٨- نقلان : انتقال و از جایی به جایی شدن

٩- زه : زاییدن

١٠- گبز : بزرگ و فربه

١١- آبستان : آبستن

١٢- این المناص : گریزی یا نجاتی هست؟ (مناص : گریختن و دور شدن از چیزی و جدا گردیدن)

+ محمد ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()