خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

به خیر گذشت!؟

این چند سطر را چند سال پیش در آرزویی گفته بودم که به اندک زمانی بر آورده شد. بسیار بهتر از آن گونه که در سر می پروراندم: روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت / بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد.

«تردید»

ای … کهکشان های دروغینِ دوردست!

کآغوش بر گشوده شما را ...

فیروزه گنبدِ پاک-اش کنون سیاه

می بینم از سواد -که ش افکنده اید سخت-

تا نوربخش تر آیید در نظر

شب دیدگانِ ساده ی ما را ...

من را به خویش پناه دهید!

هر چند دانم از این ارتباطِ کور

-از دورتر ز دور-

همسایگی تان را

جز خلوت و سکوتِ شبِ سردِ بی خودی

هم خستگی ز تابشِ بی اختیارِ وَهم

-این سرکشِ خیال-

نورِ امید نیست،

ای وای! ای تنیده مرا تار و پود!

ای حسرتِ ستوده ی شب، نزد مردمان!

آیا مرا جسد

-هر چند خسته-

به دیدار آن…

تابنده مردمِ سوداپرستِ شب

خواهی رساند...؟

مرداد ١٣٨۴

«تردید»ها شاید هیچ وقت بدل به «یقین» نشوند، لیک هیچت غم مباد از این، وقتی برخی اوقات «ناامیدی» ها بدل به «امید» می شوند. هیچ چیز زندگی بخش تر از امید نیست، حتا اگر از جنس خیال باشد. به قول حضرت "حافظ":

شبِ تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد. 

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()