خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود

روزی از ایام ربیع -درعهد شباب- طایر طبعِ صحراگرد به دامِ اشتیاق افتاده بود و به تماشای طبیعتِ شمال با تنی چند از دوستان قدیم، اتفاق افتاده بود. به رسم دیرین و عادت شیرین، لغو و بیهُده می گفتیم و رودِ سکوتِ طبیعت به  ترنم ناساز گلواژه می آشفتیم که به دکانی رسیدیم همه چیز فروش. به ناگاه یکی از همراهان که پیدا بود از سلامتِ تفرج ملول گشته و از تنفسِ هوای پاکش نفس به شماره افتاده، بایستاد و بقیه ی معاشران را گفت: «فی الحال هر نفسی که مرا فرو می رود مخل حیات است و چون بر می آید مکدر ذات. مرا بایست از این دکان متاعی برگرفتن تا بر بی طاقتی تن سوز این سینه ی متألم مرهمی شود و بر خشکی جان سوز این تفریح سالم نمی.»  این بگفت و به سوی دکان شد.

دکه ی باز و مه و چرخ و فلک١ در کارند ... تا تو دودی برسانی به دل و تیره کنیش

همه اسباب مهیاست به آلایش شُش ... شرط انصاف نباشد که هوا تازه دهیش

 از پی دقایقی چند از دکان چنان باز گشت که تو گویی مردِ همه چیز فروش روحی تازه در کالبد نیم بسمل اش دمیده.  از شاخه ی نوری که به دو انگشت شست و اشارت به لب برگرفته بود با چشمانی نیمه باز چنان کامی گرفت که اگر مرحوم همفری بوگارت زنده بود و می دید هرآینه می گفت: «سیگاری تویی، هالیوود این جاست و ما خود در این میان هیچیم!»

ای که دودی کنی خزانه ی دل ... تا دهی حال سینه تا به طحال

«اشنو» و «ویژه» را مبر از یاد ... گرچه امروز می کشی تو «مال»٢

باری، دیگر دوستان را که یارای ایستادگی در برابر تک خوری آن یار کامیاب نبود، کک به تنبان شد و روی به دکان که ما را مگر چه چیز کم باشد به ابتیاع کردن آن راح روح و مرهم سینه ی مشروح. مرا نیز که تا بدان روز از شدت اثبات٣ دروازه ی شُش ها به روی این میهمان بی جنبه نگشاده بودم نخی بیاوردند که : «شرط همراهی و رفاقت نباشد که شُش های ما همگی پردود و فراخ نای تو بر آن همچنان مسدود!» با خود نیک اندیشیدم که از روزی که پای به عرصه ی روزگار نهاده ام تا بدین روز، سخنی بدین پایه پرمغز و نافذ نه شنیده ام و نه خوانده ام. آن نخ ستاندم و تا به صافی۴ فِس دود۵ نمودم.

یا مکن با دودیان تو دوستی ... یا مهیا کن شُشی در خورد دود

 از پی دقایقی چند به بوی بیرون راندن بویی که مرا به دهان افتاده بود و رها نمی کرد ژاژی۶ از انبان درآوردم و بر خاییدنش٧ همت مضاعف گماردم تا مگر مرا حال خوش شود. درهمان حال دوستان را گفتم که مرا – حتا اگر خود مراد بُوَد- همت بسیار بباید تا سیگاری شدن، چه این متاعی بس نامطبوع مرا با نظر آمد. همراهان شفیق جملگی مرا پاسخ همی دادند که این از ضعف همت تو باشد نه از نامطبوعی این متاع، چه این متاع در ابتدای راه بر سالکان سخت گیرد و چون ابرام و تداوم سالک بر استعمال آن ببیند آنگاه آن روی مطبوع بدو نماید که بزرگان گفته اند:

ناخورده دود نشئه میسر نمی شود ... حال آن ببُرد جان برادر که بار زد!

و مرا تا بدین روز ذره ای همت بر هیچ چیز افزون نشد مگر به همان ژاژ خاییدن٨.

___________________________________________________________________

توضیحات:

١- چرخ و فلک : رفیق ناباب و ذغال خوب!

٢- مال : تلفظ انگریزی «مارلبورو» که مُرَخّم شده باشد

٣- اثبات : [بچه] مثبت بودن!

۴- صافی : فیلتر

۵- فس دود کردن : کشیدن سیگار بی به جا آوردنِ ادبِ آن را گویند

۶- ژاژ : گیاهی است در نهایت بی مزگی و ناگواری که هرچند شتر آن را بخاید نرم نشود و به جهت بی مزگی فرونبرد، در این جا کنایه از سغز، آدامس

٧- خاییدن : جویدن

٨- ژاژ خاییدن : [کنایه از] سخن بیهوده گفتن

+ محمد ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()