خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

پس زبان محرمی خود دیگر است

مخاطب اگر مَحرم نباشد، مجبوری برای هر بند از گفته ها و هر فصل از کرده هایت کلید واژه درست کنی. توضیح بدهی. حتا سکوت هایت را، نگفتن هایت را. و درست همین جاست که با این کار نه تنها گرهی از انبانِ فروبسته ی معنا گشوده نمی شود بلکه گره دیگری هم بر گره های پیشین می افزایی. با هر توضیح، توضیح دیگری لازم می آید و همین طور مشکل است که بر روی مشکل انباشته می شود:

آفتِ اِدراک، آن حال است و قال ... خون به خون شستن محال است و محال

از خیر توضیحات اضافی برای روشن شدن معنا و رفع سوء تفاهم ها در می گذری، چرا که باز هم به گفته ی مولانا:

هر درونی که خیال اندیش شد ... چون دلیل آری خیالش بیش شد

همه ی نامحرمان را با خیالاتشان رها می کنی و بند از پای طوطی کم گوی و کم دان فکر خود باز می کنی تا به تنهایی، پروازِ تا دوردستانش در جست و جوی سخنِ تازه را به تماشا بنشینی. از شکرستان معنا که باز می گردد به او می گویی: زان شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو! از او ارمغان تازه طلب می کنی و می گویی اگر تحفه اش کهنه باشد خریدارش نیستی: 

کهنه و گندیده و پوسیده را ... تحفه می بر بهر هر نادیده را

و می گویی:

هین سخنِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود ... وا رهد از حدِ جهان، بی حد و اندازه شود

زبان که به سخن می گشاید اما می بینی باز قصه همان است که بود. حکایت شیرین همان مهر دیرین است:

پیشه ی اول کجا از دل رود؟ ... مهر اول کی ز دل بیرون شود؟ 

ولی این بار انگار جور دیگری است. طعم دیگری دارد. رنگ و بوی دیگری دارد. تکراری نیست:

یک قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب ... کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

به این ابیات از مثنوی که می رسم با خودم می گویم خوش به حال زلیخا که مَحرمانی داشت تا از سِرّ یوسف با آنها بگوید. وگرنه روان به سلامت به در نمی برد. بعد از این که بارها و بارها این ابیات را زمزمه می کنم یادم می رود این ابیات را که دیدم آن حکایت ها از ذهنم گذشت یا اول آن حکایت ها در ذهنم بود و بعد به این ابیات رسیدم :

آن زلیخا از سِپَندان تا به عود ... نامِ جمله چیز، یوسف کرده بود

نامِ او در نام ها مَکتوم کرد ... مَحرمان را سِر آن معلوم کرد

چون بگفتی: «موم زآتش نرم شد» ... این بُدی: «کآن یار با ما گرم شد»

ور بگفتی مَه بَرآمد، بنگرید! ... ور بگفتی سبز شد آن شاخِ بید

ور بگفتی برگ ها خوش می‌طپند ... ور بگفتی خوش همی‌سوزد سپند

ور بگفتی گل به بلبل راز گفت ... ور بگفتی شَه سِرِ شهناز گفت

ور بگفتی چه همایون است بخت ... ور بگفتی که بر افشانید رخت

ور بگفتی که سَقا آورد آب ... ور بگفتی که بر آمد آفتاب

ور بگفتی دوش دیگی پخته‌اند ... یا حوایج از پَزِش یک لَخته‌اند

ور بگفتی هست نان ها بی‌نمک ... ور بگفتی عکس می‌گردد فلک

ور بگفتی که به درد آمد سَرَم ... ور بگفتی دردِ سَر شد خوشترم

گر ستودی اِعتناقِ او بُدی ... ور نکوهیدی فراقِ او بُدی

صد هزاران نام گر بر هم زدی ... قصدِ او و خواهِ او یوسف بُدی

+ محمد ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()