خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

خانه ی دوست کجاست؟

"خانه ی دوست کجاست"، ساخته "عباس کیارستمی" یکی از زیباترین فیلم هایی است که تا به حال دیده ام. نوشته ای که می خوانید برداشت شخصی من از این اثر هنری است.

"احمد احمد پور" پسرکی است در جستجوی خانه دوست، ولی در نهایت به خود دوست ومفهوم "دوستی" می رسد. او هر روز با دوست به سر می برد. در کنار دوست نشسته است. هم بازی با اوست. اما نمی داند خانه اش کجاست. به او نرسیده است:

دوست نزدیک تر از من به من است ... وین عجب تر که من از وی دورم!

مسیر سلوک از کنار دوست به بوی دوست و کوی دوست و در نهایت به خود دوست با یک اتفاق آغاز می شود. اتفاقی که مسببش هم به نوعی دوست است:

تشنه می‌نالد که ای آب گوار ... آب هم نالد که کو آن آب‌خوار؟

جذب آب است این عطش در جان ما ... ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر ... کرده ما را عاشقان همدگر

اتفاقی به ظاهر تلخ و هولناک که پس از جسارت کردن در گام زدن در آن راه و تحمل دشواری های مسیر به پایانی شیرین تر از آن چه در سر پرورانده می شد منتهی می شود:

روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت ... بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد

دفتر مشق دوستش (محمد رضا نعمت زاده) در کیف پسرک (احمد احمد پور) جا مانده است. اگر فردا نعمت زاده مشق هایش را در کاغذی به جز دفترش بنویسد(او سه بار مرتکب این جرم شده است) با خطر اخراج رو به روست. احمد پور به جستجوی خانه محمد رضا بر می آید تا دفترچه اش را به او برساند. اما این مسیر ساده نیست. نزدیک هم نیست. از آن لحظه ای که در می یابد باید برود، مشکلاتش از همان ابتدا آغاز می شود. مخالفت های مادرش، غر زدن های مادربزرگ، پرداختن به روزمرگی هایش (رسیدگی به نوزاد) همه و همه انگار موانعی هستند که او را از همان ابتدا راهزنی می کنند. اما شوق رسیدن به چهره زیبا و روشن دوست، مانع از پا نهادن او همچون سپند بر آتش طریق نمی شود:

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست ... و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل ... در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

یوسف را به متاع ناچیز دنیا و کسب رضایت این و آن نمی فروشد:

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

راه را با به جان خریدن همه موانع دشوارش آغاز می کند. مادرش با چند پرسش و پاسخ و استدلال ساده او را متهم به دروغ گویی، بازی گوشی و نادانی می کند. نه این که کسی بد خواه او باشد، فقط هیچ کس او را نمی فهمد:

بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست ... زحمتی می برم از مردم نادان که مپرس

گفتگو هاست در این راه که جان بگدازد ... هر کسی عربده ای، این که مبین! آن که مپرس!

مادرش بر سرپسرک داد می زند و او را تهدید به برخوردی تند می کند (از سر خیر خواهی!) اما او خطر را به جان می خرد و راه را با فراراز خانه به شوق رسیدن به کوی دوست آغاز می کند:

گفت ای ناصح! خمش کن! چند پند؟ ... پند کم ده! زان که بس سخت است پند

سخت‌تر شد بند من از پند تو ... عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف که عشق می‌افزود درد ... بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

آزمودم مرگ من در زندگی ست ... چون رهم زین زندگی پایندگی ست

تو مکن تهدیدم از کشتن که من ... تشنه ی زارم به خون خویشتن

گرچه این عاشق بخارا می‌رود ... نه به درس و نه به استا می‌رود

عاشقان را شد مدرس حسن دوست ... دفتر و درس و سبق شان روی اوست

 نوای خوش موسیقی حکایت گر این اشتیاق است. تداعی کننده صدای زنگ مرکبی است که به سمت دوست روانه شده است. "احمد پور" فقط چیزی شنیده است که خانه "نعمت زاده" در روستای "پشته" است، همین و بس! فقط با همین نشانه به راه می افتد:

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ... این قدر هست که بانگ جرسی می آید

صدای زنگی در گوش او پیچیده است، اما تفسیر آن با خود اوست. باید راه بیفتد و کشف کند. از تپه های "پشته" بالا می رود. مسیری پیچ در پیچ با درختی بر بالای تپه همچون علامتی و نشانه ای به خانه دوست. اما پشت تپه موانع دیگری نیز هست. مسیر های پر فراز و نشیب و دشوار، جنگل،قبرستان، گذرگاه های باریک ، همه و همه برای او مانع تراشی می کنند:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآن جا ... سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت!

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ ... کش صد هزار منزل بیش است در بدایت!

اما هنوز امید به رسیدن آن قدر قوی است که کمترین نگاهی به آن موانع نمی اندازد، تردید به خود راه نمی دهد و راه را ادامه می دهد. به "پشته" می رسد. ازهرکسی نشانی را می پرسد ولی کسی نمی داند. گه گاه نشانه هایی از او می بیند و می شنود ولی هیچ کدام او را به خانه دوست نمی رساند:

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز؟ ... که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

پس از پرس و جوی فراوان با دست خالی از همان مسیر های پیچ در پیچ باز می گردد. پایین آمدن از تپه های "پشته" دیگر با موسیقی همراه نیست. گویی که شوق از ضمیر او رخت بر بسته است. نصیحت و ملامت ملامت گران (پدربزرگ "احمد") نمکی است که بر زخم هایش پاشیده می شود:

ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل، شیخان گمراه

ولی همین نمک پاشیدن ها هم بی حکمت نیست. گویی رازی در آن ها نهفته است. درست به هنگام دست و پنجه نرم کردن با ملامت گران و ناصحان گمراه است که شنیدن نام دوست (در معامله ای بر سر یک "در" یا "پنجره" چوبی) امید را در دل او زنده می کند و او را دوباره روانه "پشته" می کند. نوای موسیقی دوباره نواخته می شود و خطر کردن و گرفتار آمدن در زلف پیچ در پیچ دوست به امید رسیدن به روی دوست از سر گرفته می شود. با پای پیاده به دنبال مرد سوار بر مرکب، به امید رسیدن به کوی دوست:

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من ... پیاده می روم و همرهان سوارانند

خسته و نزار بالاخره می رسد. درست در آخرین لحظه که فکر می کند که او را یافته، می فهمد کس دیگری را به جای او اشتباه گرفته است و پاسخی بسیار در خور تامل می شنود که : "این جا نعمت زاده زیادند، کدامشان را می خواهی؟!"

هوا کم کم تاریک می شود و او نگران و وحشت زده:

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ... زنهار از این بیابان! وین راه بی نهایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود ... از گوشه ای برون آی! ای کوکب هدایت!

درست در این مرحله پر از تاریکی و سرگشتگی، پیرمرد نجار تنها همراهی است که به درستی او را راهنمایی می کند. اما نه به کوی دوست بلکه به کوی دوستی و عشق:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ... ظلمات است، بترس از خطر گمراهی!

پیرمرد پس از گرداندن او در کوچه پس کوچه های آن جا، با هدیه گلی به او می گوید که آن را لای دفتر مشق خود بگذارد. به او می گوید خانه دوستت همین جاست. انگار نشانه ای است برای او که دوست تو با خود توست. "خانه دوست همین جا، همه جاست". درست این جاست که عشق و دوستی در دل "احمد" درونی می شود. به خانه بر می گردد. با نگرانی به مادرش می گوید می خواهد مشق هایش را بنویسد. غذا نمی خورد. نمی خواهد بخوابد:

بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا ... سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من!

با خود به دشواری راه می اندیشد. مسیر سختی را طی کرده است. همه ملامت ها و خطرات را به جان خریده است، منتها هنوز نرسیده است:

طریق عشق، طریقی عجب خطرناک است ... نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری

خدا نکند که امشب خوابش ببرد و نتواند مشق ها را تمام کند. شروع به نوشتن می کند. تنها! بی توجه به خوراکی که مادرش برایش آورده است. تنهایی در این مرحله بسیار سخت است و راهزن. درست این جاست که "باد"، همچون خیالی از کوی دوست، در تاریکی و تنهایی، امید را در دل او دوباره زنده می کند و او را به ادامه نوشتن وا می دارد:

دل از من برد و روی از من نهان کرد ... خدا را! با که این بازی توان کرد؟

سحر تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد

مشق ها را (دو بار، یک بار در دفتر خود و یک بار در دفتر "محمدرضا نعمت زاده") می نویسد و فردا کمی دیر به کلاس می رسد. معلم از او می پرسد: "تو مگر از پشته می آیی که دیر آمدی؟" او در پاسخ ابتدا می گوید "بله آقا" و سپس با کمی تامل می گوید "نه آقا". هر دو بار راست می گوید. او از خانه ی خودش آمده است که روستای دیگری است ("کوکر") ولی در عین حال از کوی دوست نیز آمده است. خانه ی دوست دیگر برای او بیرونی نیست. در دل اوست. درونی شده است. نشانه اش هم گل لای دفتر مشق است که پیر طریقت به او هدیه کرده است برای جشن روز وصال:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ... سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گوشمع میارید در این جمع که امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمام استو

کلام آخر آن که:

دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است ... هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست!

+ محمد ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()