خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

ایده آلیست ها

راسل در کتاب "Marriage and Morals" می نویسد:

«پیش از جنگ [جهانی] یکی از ایراداتی که نسبت به اعطای حق رای به زنان می شد این بود که می گفتند زنان طبیعتن مخالف با هر گونه جنگ و خشونتی هستند، اما زنان در طی دوران جنگ این اتهام را در مقیاس وسیعی رد کردند و به خاطر سهم بزرگی که در این خونریزی و کشت و کشتار داشتند حق رای به ایشان ارزانی شد. این نتیجه برای پیشروان ایده آلیستی که تصور می کردند زنان مایه ی اخلاقی سیاست را بالا می برند شاید اندکی دلسرد کننده و ناگوار بود، اما از ظواهر امر چنین بر می آید که سرنوشت ایده آلیست ها همیشه این بوده که چیزی را که در راه نیل به آن مجاهدت می کنند به گونه ای تحصیل کنند که کاخ آمالشان را در هم بریزد.»

در نهایت چنان که تاریخ نشان می دهد این همه گیر شدن اندیشه های حقوق بشری بود که زنان را نیز از مواهب خویش بهره مند ساخت و نه سودای بالارفتن مایه ی اخلاقی سیاست. اما تاکید من بر روی اصل قضیه و درستی یا نادرستی تاریخی آن نیست، بلکه حاشیه ی قابل تاملی است که راسل بر این برگ از تاریخ در مورد ایده آلیست ها می نویسد و آن رایی است که درباره ی سرنوشت آنها می دهد؛ یعنی فرو ریختن کاخ آمالشان در راه نیل به اهدافی که در پی آنند. به هر روی کمال گرایان و ایده آلیست ها آرمان هایی دارند که در پی تحقق آنند.

حال برای یک ایده آلیست به قول مرحوم اخوان ثالث «...سه ره پیداست ... نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر...»:

یا در حسرت بر آورده شدن ایده آل های خود همچون «مسعود سعد سلمان» یک عمر تلخ کام زندگی می کند:

در آرزوی بوی گل نوروزم ... در حسرت آن نگار عالم سوزم

از شمع سه گونه کار می آموزم ... می گریم و می گدازم و می سوزم

یا همچون حضرت «حافظ» در برخی احوالات (جوانی و خامی!) در زیر و زبر کردن دنیا می کوشد:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ... من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!

و یا باز هم همچون «حافظ»، ولی این بار پس از تجربه اندوزی های فراوان (در دوران پختگی) با واقعیات و محدودیت های انسانی و این جهانی کنار می آید و به قول استاد «بهاءالدین خرمشاهی» دیگر به دنبال انسان کامل شدن نیست، بلکه کاملن انسان می ماند:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

البته این به هیچ روی بدان معنی نیست که غایت اندیشی و کمال گرایی را رها می کند و دست از حرکت به سمت آرمان های انسانی و اخلاقی بر می دارد و نسبت به آلودگی های روحی خویش بی اعتناست. بلکه در عین پذیرفتن امکان خطاکاری و لغزش برای آدمی و خاطر نشان کردن تردامنی (گناهکار بودن) و خواب آلودگی (غفلت زدگی) خویش، به شست و شوی مداوم خویش نیز همت می گمارد تا از چاه طبیعت به پاکی به در آید:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ... خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش ... گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام ... تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی ... که صفایی ندهد آب تُراب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ... غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

لذا به هیچ روی با جماعتی که هیچ آرمان و ایده آل معنویی ندارند و به این امر مفتخر نیز هستند همراهی نمی کند. زهد فروشی نمی کند ولی به آلودگی به فسق نیز مباهی نیست:

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات ... مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلی است رای انور شاه ... چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر ... که هست گوش دلش محرم پیام سروش

در نهایت انتخاب همچون همه ی موارد دیگر با صاحبان اختیار است:

رموز مصلحت ملک خسروان دانند ... گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

+ محمد ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()