خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

مواجهه "سعدی"، "حافظ" و "مولانا" با جفای خلق و جور زمانه

"سعدی" آدم دنیا دیده ای است. سفر های بسیار به همراه استعداد و تیزبینی کم نظیر او در تحلیل و دسته بندی تجربیاتی که می اندوخت برای او پختگی و حکمتی به ارمغان آورد که به خوبی در "بوستان" و "گلستان" او متجلی است. با این حال، نوع نگاه او به زمانه و قوانین حاکم بر مناسبات انسانی در آن، بیشتر معطوف به همین دنیاست. آنچنان که گویی اعمال به همان گونه ای قرار است به ما برگردد که از ما سر می زند. بر همین اساس هم نیکی می کند بلکه روزی روزگاری به نوعی مشابه یا متفاوت به او برگردد:
تو نیکی می کن و در دجله انداز ... که ایزد در بیابانت دهد باز
از دنیا و اهالی آن انتظار درستی و وفا دارد. از این رو جفا دیدن از خلق را بر نمی تابد و با دشنام از جفاکاران یاد می کند:
گر خردمند از اوباش جفایی بیند ... تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بی قیمت اگر کاسهٔ زرین بشکست ... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
حتا به این هم بسنده نمی کند و گهگاه در برخی موارد عنان از کف می دهد و عبارت های بسیار تند تری نیز به کار می برد:
سگی را لقمه ای هرگز فراموش ... نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ
وگر عمری نوازی سفله ای را ... به کمتر چیز آید با تو در جنگ
"حافظ" اما ادبیات ملایم تری دارد. گویی غلبه ی سیر انفس بر سیر آفاق در او سینه ی گشاده تری را در مواجهه با جفای خلق نصیب او ساخته است. با قناعت ویژه ای که از حافظ سراغ داریم، او تنها به دوری گزیدن از ایشان بسنده می کند:
بیاموزمت کیمیای سعادت ... ز هم صحبت بد جدایی جدایی!
با نگاهی تردید آمیز ولی همراه با امید بسیار حکمت ها و عنایات الهی را در جفاهایی که بر او می رود می بیند:
مکن حافظ از جور دوران شکایت ... چه دانی تو ای بنده کار خدایی؟
و در همین احوال از مشربی که اختیار کرده است این گونه احساس و ابراز خشنودی می کند:
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد ... از گرانان جهان رطل گران ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ... دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است ... طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس!
از هر چه بگذریم سخن حضرت دوست خوش تر است. نگاه حضرت "مولانا" اما چیز دیگری است. مولانا دنیا را به خوبی می شناسد. ساکنان دنیا را نیز به نیکی آزموده است. لذا بی هیچ اتلاف وقتی پناه می برد به جایی که دریای بی پایان آرامش و قرار است:
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست ... جز به خلوت گاه حق آرام نیست
گویی از اساس طرف حسابش کس دیگری است و اصلن انتظاری از خلق جفاکار ندارد. لذا نه تنها با ایشان به تندی برخورد نمی کند و زبان به دشنام و تحقیر آنان نمی گشاید، بلکه تمامی آن رفتار های ناصواب را در سایه ی الطاف خداوندی تفسیر می کند و با خشنودی از آن ها استقبال می کند. گویی دست عنایت خداوندی را در پس پشت این ماجراها، بی هیچ تردیدی، به وضوح می بیند. لذا همچون گنج های مخفی از آن ها یاد می کند. در حقیقت خود مولاناست که با کیمیاگری خاص خود از این خاک های بی ارزش زر می سازد:
این جفای خلق با تو در جهان ... گر بدانی گنج زر آمد نهان!
خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند
مولانا به جای احساس ملولی، از جفای خلق ابراز خرسندی می کند و آن ها را نعمت ها و محرک های الهی برای عنان گرداندن به سمت معشوق بی زوال خود می بیند. در بقیه موارد نیز این چنین است. چنان که روشنیی که موسی در وادی طور "آتش" می دید را نیز نه آتش بلکه "نور" عنایات خداوندی می بیند:
چون عنایت ها بر او موفور بود ... نار می پنداشت وان خود نور بود!

+ محمد ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()