خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

اول شاهنامه

آماده سازی و پروراندن ذهن مخاطب برای بیان و انتقال مفاهیم از جمله کارهای دشواری است که از میان متفکران و صاحبان نظر فقط هنرمندان از پس آن به خوبی بر می آیند.

از این منظر نخستین قسمت سریال «زیر تیغ» ساخته ی محمدرضا هنرمند را می توان قسمت آماده سازی ذهن مخاطب نامید. همه چیز در ابتدا آرام است و به خوبی و خوشی پیش می رود تا آن جا که حادثه ای به هنگام بازی بچه ها رخ می دهد و دختر بچه ای در حال بازی کردن با طناب به دار آویخته می شود. فضای ملتهب و پر آشوب برای نجات دخترک و دست و پا زدن های اطرافیان در برخورد با این حادثه نمایی است کوچک از آن چه در آینده قرار است بیننده با آن رو به رو شود. مخاطب تقریبن می تواند بفهمد با چه گرهی مواجه است. ذهنش آماده است و فرصت می یابد تا کمی اندیشه کند و منصفانه تر به جزییات داستان بنگرد. چرا که کارگردان، قضیه را از نمایی بالاتر و کلی تر در ابتدا برای او بازگو کرده است.

اپیزود آغازین فیلم «آبی» اثر ماندگار کریستف کیشلوفسکی با صحنه ای مشابه همراه است. پسری نوجوان در کنار جاده ای مه آلود مشغول بازی با کره ای سوراخ دار و میله ای چوبی است که با یک نخ به هم متصل اند. او شانس خود را برای انداختن کره به روی میله به گونه ای که حفره ی روی کره بر روی میله قرار گیرد امتحان می کند. پس از تعدادی تلاش مکرر و ناموفق به گونه ای تصادفی این اتفاق رخ می دهد و لبخند رضایت به لبان پسر می نشیند. درست در همین لحظه خودرویی به درخت برخورد می کند و تصادفی دیگر رخ می دهد که یکی از سرنشینان را در اندوه سنگین از دست دادن همسر و فرزند خردسالش می نشاند. ذهن مخاطب تقریبن آماده است؛ حوادث رخ می دهند و اکنون نوبت رویارویی ما با آنهاست. حوادثی که در جایی با لبخند همراهند و در جایی دیگر مصیبت بارند. 

در این میان چیزی که مهم است این است که ما چه جایگاهی در متن این حوادث داریم و چگونه می توان از منظری بالاتر به این جریانات نگریست و درس های هستی شناسانه تری گرفت.

نقطه ی اوج این گونه پروراندن ذهن مخاطب و حکمت آموزی را می توانید از زبان حکیم ابوالقاسم فردوسی در نخستین معرفی سهراب در شاهنامه ببینید. سهراب قهرمان بزرگ شاهنامه است و به گونه ای بسیار غم انگیز آن هم ناخواسته و نادانسته و به ناحق به دست پدر کشته می شود، چنان که فردوسی در پایان داستان به مخاطبان نازک دل حق می دهد حتا اگر بر رستم -محوری ترین و بزرگترین قهرمان شاهنامه- خشم بگیرند:

یکی داستان است پر آب چشم ... دل نازک از رستم آید به خشم

 اما فردوسی پیش از آن که داستان غم انگیز قربانی شدن سهراب به پیشگاه رستم و به دست خود او را روایت کند با هنرمندی تمام هم ذهن مخاطب را برای شنیدن تراژدی آماده می کند و هم منظر خواننده را از زمین به آسمان می برد و به خواننده حکمت می آموزد:

اگر تندبادی برآید ز کُنج ... به خاک افگنَد نارسیده ترُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ ... هنرمند دانیمش ار بی‌هنر؟

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ ... ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست ... بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا درِ آز رفته فراز ... به کس بر نشد این درِ راز باز

به رفتن مگر بهتر آیدش جای ... چو آرام یابد به دیگر سرای

دمِ مرگ چون آتش هولناک ... ندارد ز برنا و فرتوت باک

در این جای رفتن نه جای درنگ ... بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که داد است و بیداد نیست ... چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ ... یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای ... تو را خامشی به که تو بنده‌ای

بر این کار یزدان تو را راز نیست ... اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی در آن کوش چون بگذری ... سرانجام نیکی برِ خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست ... از آن کین که او با پدر چون بجست

+ محمد ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()