خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

واژه ای در قفس است

چندی پیش دوست عزیز و نازنینی که «تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد» با خطی خوش این دو بیت از مثنوی را به نستعلیق در قالب چلیپا نوشت و برایم فرستاد:

نردبان خلق، این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

من هم آن را به عنوان تصویر شناسه ی کاربر به هنگام بالا آمدن سیستم عامل لپ تاپ ام گذاشتم تا هر روز که چشمم به آن می افتد تلنگری باشد برای موزون کردن خودم به آن میزان. الان که مدتی است از آن روز گذشته، بیم دهندگی و راه گشایی آن ابیات بلند در لابه لای خلنگ زار های عادت و تکرار هر روزه به شدت در حال محو شدن است. عادت از این نوع چیز خوبی نیست؛ چشم ها را می بندد. حساسیت ها را کم می کند. لطف قضایا را از بین می برد. درست مثل طلوع هر روزه ی خورشید می ماند. همین خورشیدی که هر روز مثل دیروز طلوع می کند. همین خورشید برای برخی که چشم هاشان بازتر است با خورشید دیروزی فرق دارد. برای فیزیک دانان اختر شناسی که هر روز آن را رصد می کنند، لکه های سیاه روی آن را دنبال می کنند و انفجارهای بزرگ روی آن را ثبت می کنند خورشید دیگر آن خورشیدی نیست که ما هر روز می بینیم و می شناسیم. آنها هر روز چیز جدیدی از آن می بینند و می فهمند چون دقیق تر به آن نگاه می کنند. درخت و کوه و برگ و شعر هم همین طورند. به عقیده ی سهراب در «سوره ی تماشا» این انگار یکی از عذاب های الهی است که سهم کسی از زندگی، طبیعت و نو شدن های پی در پی اش فقط مشاهده ی تکرار مکررات و عادت کردن به آن و بی توجهی به معانی و حتا ظواهر بدیع و نوشونده اش باشد:

«... چشمشان را بستیم. 
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش‌. 
جیبشان را پُرِ عادت کردیم‌...»

چشم های نو بیننده می باید تا ظواهر مکرر شونده در زندگی روزمره، برای کسی نو زاینده شوند. آن چنان که برای حافظ بود:

«هر دم از روی تو نقشی زنَدم راهِ خیال ... با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟!»

برای فرار از عادی شدن آن ابیات بلند، می روم سراغ مثنوی و ابیات پیشین و پسین آن دو بیت را می خوانم شاید کمی بیناتر شوم که می بینم مولانا هم با سعدی هم نواست که «سعدیا گر چه سخن دان و مصالح گویی / به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست»:

مهتری نفت است و آتش ای غَوی ... ای برادر چون بر آذر می‌روی؟

هر چه او هموار باشد با زمین ... تیرها را کی هدف گردد؟ ببین!

سر بر آرد از زمین آن گاه او ... چون هدف ها زخم یابد بی رفو

نردبان خلق این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

این فروع است و اصولش آن بوَد ... که ترفع شرکتِ یزدان بوَد

چون نمُردی و نگشتی زنده زو ... یاغیی باشی به شرکت مُلک‌جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است ... وحدت محض است، آن شرکت کِی است؟

«شرح این در آینه ی اعمال جو ... که نیابی فهمِ آن از گفت و گو»

گر بگویم آن چه دارم در درون ... بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود زیرکان را این بس است ... بانگ دو کردم اگر در ده کس است

+ محمد ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()