خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

چه کسی بود صدا زد سهراب

سی سال است که ما از تراوش های روح پاک "سهراب" بی بهره ایم. حتما این بخش از شعر "ساده رنگ" سهراب سپهری را شنیده اید :
"... من اناری را
می کنم دانه به دل می گویم:
خوب بود این مردم،
دانه های دلشان پیدا بود..."
حال دنیایی را تصور کنید که دانه های دل همگی مان پیدا بود! گمان نمی کنم وحشتناک بودن چنان فضایی نیاز به شرح و بیان مفصلی داشته باشد. آدمیانی که ما باشیم به اندازه کافی پنهان کردنی داریم که نگران آشکار شدنشان باشیم. سعدی به خوبی از این نگرانی پرده بر می دارد:
حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد
نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی ... کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
تنها یک روح پاک و خالی از غرض و مرض است که جسارت پروراندن چنان خیالی را به ذهن و ضمیر خود می دهد. روحی لطیف و پاک همچون "سهراب" که "لحن آب و زمین" را خوب می فهمید.
قرن ها زین پیشتر مولانا نیز به گونه ای مشابه ولی بسیار عمیق و عرفانی و در حال و هوایی دیگر همین آرزو را داشت:
کاشکی هستی زبانی داشتی ... تا ز هستان پرده ها برداشتی
به نظر می رسد دنیا به دلیل محدودیت های ماهیتی اش (دنیای صورت مند و مادی) هم قابلیت و هم ابزار وانمایی تام و تمام همه هست ها را ندارد:
هر چه گویی ای دم هستی از آن ... پرده ی دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قال است و حال ... خون به خون شستن محال است و محال
اما امان از روزی که پرده ها بر افتد! آن جاست که تنها پاکان و زیبارویان به انتظار آن نشسته اند. به قول مولانا:
پس قیامت روز عرض اکبر است ... عرض آن خواهد که با زیب و فر است!
هر که چون هندوی بدسودایی است ... روز عرضش نوبت رسوایی ست
چون ندارد روی همچون آفتاب ... او نخواهد جز شبی همچون نقاب
فضا و شرایطی را تصور کنید که هیچ چیز برای پنهان شدن پشت آن ندارید. دیگر تاریکی شب هم به کمک شما نمی آید. همه چیز روشن است. با تمامی ویژگی های اخلاقی ،با برهنگی تام و تمام در برابر دیدگان خود و دیگران عرضه می شوید. روزی که همه یاران متقلب از وحشت بر ملا شدن حقایق از یکدیگر می گریزند و تنها دوست داران راستین اند که همچنان مهرورز باقی می مانند، آن چنان که شیخ اجل در یکی از زیبا ترین غزلیات خود می گوید:
به تشویش قیامت در که یار از یار بگریزد ... محب از خاک بر خیزد محبت همچنان دارد
این محبت همان محبتی است که بر آمده از معرفت است و دانش. به همین خاطر هم هست که بنیانی پایدار و هر دم محکم شونده تر دارد. هم زنده کننده مردگان است و هم بنده گرداننده ی اهالی غرور و نخوت:
از محبت تلخ ها شیرین شود ... از محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود ... از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند ... از محبت شاه بنده می کنند
ابیات بالا از مثنوی را شاید بارها و بارها دیده و شنیده باشید، اما ابیات پس از آن که کمتر بر سر زبان هاست به گمان من از اهمیت بسیار بیشتری برخوردارند:
این محبت هم نتیجه ی دانش است ... کی گزافه بر چنین تختی نشست؟
دانش ناقص کجا این عشق زاد؟ ... عشق زاید ناقص اما بر جماد
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید ... از صفیری بانگ محبوبی شنید
دانش ناقص نداند فرق را ... لاجرم خورشید داند برق را
عشق و محبت بی شناخت و معرفت یا بر آمده از جهل و نادانی است و یا دروغ و غرض و مرض. حال تمامی این هشدارها که مولانا می دهد برای دل های حقیقت جو و پاک و بی غرض و مرض است مبادا که به بیراهه روند، وگرنه بیمار دلان که جای خود دارند. یا نمی بینند :
چون غرض آمد هنر پوشیده شد ... صد حجاب از دل به سوی دیده شد
و یا در پی بر آوردن منافع و مطامع خویشند:
گرگ بر یوسف کجا عشق آورد؟ ... جز مگر از مکر تا او را خورد.
در پایان، تمرین برای آمادگی رو به رو شدن با روزی که پرده ها بر افتد - ولو تا دم آخر - شاید عنایتی را متوجه ما سازد و از ما آدمیانی بسازد که به حق، شایسته ی "آدمی" نامیده شدن باشد:
آنکه او شاه است او بی کار نیست ... ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر! ... کل یوم هو فی شان ای پسر!
اندر این ره می تراش و می خراش! ... تا دم آخر دمی فارغ مباش!
تا دم آخر دمی آخر بود ... که عنایت با تو صاحب سر بود
هر چه می کوشند اگر مرد و زن است ... گوش و چشم شاه جان بر روزن است
به روح پاک "سهراب" درود می فرستیم و خداوند را می خوانیم که روح ما را نیز همچون او آرزومند پیدا بودن دانه های دل مردم بگرداند!

+ محمد ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()