خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

زبان فارسی حقیقتی فراتر از هویت و لطافت

زبان فارسی با‏ارزش‏ترین میراث فرهنگیی است که از گذشتگان ما به رایگان در اختیار ماست. زبان فارسی شاید بزرگ‏ترین و برجسته‏ترین بخش هویت ما ایرانیان است. ما را از دیگر اقوام و دیگر فرهنگ‏ها متمایز می‏کند. تاکید می‏کنم که «متمایز» می‏کند، نه این که برتری می‏بخشد. کمتر مردمی در دنیا هستند که آثار هزار سال پیش بزرگان تاریخ و فرهنگ خود را هنوز بتوانند بخوانند و بفهمند. از این منظر شاهنامه ارجمند‏ترین کتاب در ادب پارسی است و فردوسی بزرگ‏ترین نماینده‏ی این رویه از این میراث گران‏سنگ است و ما بیش از همه از این منظر وام‏دار این بزرگمردیم:

پی افگندم از نظم کاخی بلند ... که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی ... عجم زنده کردم بدین «پارسی»

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین ... پس از مرگ بر من کند آفرین!

نمیرم از این پس که من زنده‏ام ... که تخم سخن را پراکنده‏ام

اما به عقیده‏ی بنده این همه‏ی آن چیزی نیست که ما به خاطر آن این میراث عظیم را ارج می‏نهیم. و بلکه تاکید بر این چهره و برجسته‏کردن بیش از حد آن ما را به بیابان‏های بی‏سرزمینی خواهد رساند که در آنها گیاه مطبوع و معطری نمی‏روید و چه بسا جز خلنگ‏زارهای ستیزه و انزوا منزلگاهی و نزهتگاهی نباشد.  

از «هویت‏بخشی» که فراتر رویم زبان فارسی برای ما «شیرین» هم هست:

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند ... زین قند «پارسی» که به بنگاله می‏رود

سعدی و حافظ در اعتلای این چهره از ادب پارسی بی گمان ارجمندترینانند. نثر و نظم روان، لطیف و روح‏نوازش در گلستان، بوستان و به ویژه در غزلیات، سعدی را به درستی و به حق شایسته‏ی نامیده شدن به القابی همچون «استاد سخن» و «شیخ اجل» کرده است. شعر فاخر حافظ با میناگری‏های استادانه‏اش در انتخاب، تراشیدن و کنار هم نشاندن کلمات در غزل هایش چیزی نیست که به آسانی بتوان آن را در مقام مقایسه در کنار سایر آثار ادبی و شعری قرار داد:

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب ... تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
و یا:
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت ... تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت!

صد البته این شیرینی‏ها نصیب‏ ضمیرهای معرفت‏شناس و دهان‏‏‏های خوش‏ذوق اهالی وادی زبان «پارسی» است.
به بیان دیگر اگر چه:
شعر حافظ همه بیت‏الغزل معرفت است ... آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش!
اما:
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگه ... که لطف طبع و سخن‏گفتن دری داند

 با همه‏ی این احوال این زبان به اعتقاد بنده چیز دیگری -دست‏کم برای ما ایرانیان- در دل خود دارد که اهمیتش به مراتب بالاتر از «هویت‏بخشی» و «زیبایی و لطافت و شیرینی» است، و آن چیزی نیست جز شرح «حقیقت». مولوی در تراشیدن این وجه از الماس گران‏بهای ادب پارسی الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته است و از این زاویه بزرگ‏ترین سهم در به ودیعت نهادن این گنج شایگان آن هم به رایگان برای ما ایرانیان از آن اوست. این از اقبالناکی و بختیاری ما پارسی‏زبانان بوده است که هر گاه مولانا به اقتضای حال چند بیت به عربی سخن می‏گفته، گویی به دلیل احساس دینی که نسبت به زبان پارسی می‏کرده است به ناگاه جانب خود را به سوی این زبان بر می‏گردانده و به پارسی ادامه می‏داده است؛ حتا آن هنگام که سخن‏ها و معانی سیل‏آسا بر جان وی فرود می‏آمده است و در حالی که هر کدام از آنها می‏خواسته در بیرون آمدن از دهان رازگویش گوی سبقت را از دیگری برباید و او را از بسیاریِ سخن به خاموشی وا می‏داشته است:

فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه ... که اول من برون آیم، خمُش مانم ز بسیاری

الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری ... فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من «تازی» همی‌گویم به گوشم «پارسی» گوید ... مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‏آری؟

نکردی جرم ای مه‏رو، ولی اِنعام عام او ... به هر باغی گلی سازد که تا نبوَد کسی عاری

اگرچه مولانا در شرح احوالات خود در مواجهه با حقیقتِ بی‏صورت، همواره از بند زبان و حرف و گفت و صوت نالیده است:

حرف چه‏بود تا تو اندیشی از آن؟ ... حرف چه‏بود؟ خار دیوار رزان!

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم ... تا که بی این هر سه با تو دم زنم

یا در جایی دیگر:

ای خدا جان را تو بنما آن مقام ... کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام

ولی همین‏ها را هم خوشبختانه ترجیح می‏دهد به پارسی شرح کند:

 «پارسی» گوییم هین «تازی» بهِل ... هندوی آن تُرک باش ای آب و گل!

یا در داستان صدر جهان و عاشق بخارایی در مثنوی:

اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات ... انّ فی قتلی حیاتا فی حیات

یا منیر الخدِّ یا روح البقا ... اِجتذِب روحی و جُد لی باللقا

لی حبیبٌ حُبهُ یَشوی الحشا ... لو یشا یمشی علی عینی مَشی

«پارسی» گو گرچه «تازی» خوشتر است ... عشق را خود صد زبان دیگر است

بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود ... آن زبان‏ها جمله حیران می‌شود

بس کنم دلبر در آمد در خطاب ... گوش شو والله اعلم بالصواب

ما ایرانیان به این هدیه بسیار مفتخریم به این معنا که بسیار خشنودیم که از این انعام کریمانه محروم نمانده‏ایم. این افتخار به معنای فخر‏فروشی نیست بلکه به معنای خرسندی از گسترده بودن این خوان معنا برای ما پارسی‏زبانانی است که بی واسطه و حجاب زبان و ترجمه از نعمت دسترسی به تمامی میوه‏های جان‏بخش آن برخورداریم. حیف است که خود و فرزندان خود را از این نعمت بزرگ محروم نگه داریم.

+ محمد ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()