خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

درخت زندگی

چندی پیش فیلم «درخت زندگی» آخرین ساخته‏ی ترنس مالیک را دیدم. فیلمی با داستانی تراژیک و ترکیبی موزون از صحنه‏هایی مسحور کننده از بی‏کرانگی‏های گیتی و موسیقی مکمل و آواز گروه کُر برای همراه کردن مخاطب در حس مقهور بودنِ بشرِ بی‏مقدار در قبضه‏ی قدرت خداوندی. فیلم تلاشی است در به تصویر کشیدن گرفتار آمدن بشر در میان دو انگشت خداوند؛ یکی قهر و یکی لطف.

دیده و دل هست بین اِصبَعین ... چون قلم در دست کاتب ای حسین
اِصبَع لطف است و قهر و در میان ... کِلک دل با قبض و بسطی زین بَنان
ای قلم بنگر گر اجلالی‏ستی ... که میان اِصبَعین کیستی
جمله قصد و جنبشت زین اِصبَع است ... فرق تو بر چار راه مجمَع است
این حروف حالهات از نَسخ اوست ... عزم و فَسخت هم ز عزم و فَسخ اوست
جز نیاز و جز تضرع راه نیست ... زین تقلب هر قلم آگاه نیست

فیلم راوی زندگی فرزندی است [جَک] که هر دو چهره‏ی پروردگار خویش را دوست دارد؛ پدر (مظهر قدرت و سرپنجه‏ی قهاریتِ باری که از آستین طبیعت بیرون زده است ) و مادر (مظهر لطف و عطوفت و بخشش). «پدر، مادر، شما همواره در درون من باهم در کشمکش هستید» زمزمه‏ای است که جَک می‏کند و در عین حال هر دوشان را دوست دارد:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِدّ ... ای عجب من عاشق این هر دو ضد؟!

اصلن مگر چاره‏ی دیگری هم دارد؟ پناهگاه دیگری هم مگر هست؟ «درخت زندگی» حکایت کودکی است [جَک] که تا پایان عمر همواره غرق در پرسش‏های بی‏جواب است؛ اگر او (خدا) ما را دوست دارد این بلاها و مصیبت‏ها چیست؟ وگرنه چرا کار را یک‏سره نمی‏کند و همه را نیست و نابود نمی‏سازد؟ پرسش‏هایی ساده و در عین حال بسیار اساسی در باب عدالت خداوند: سنجیدن اخلاق خداوند با ترازوی معیارهای اخلاق بشری! چیستیِ خداوند، قدرت، سیطره، حیات، مرگ، بهشت، دوزخ، عذاب، عشق، قهر، لطف، بی‏نهایت و مفاهیمی از این دست و برداشت‏ها و تصوراتی که از آنها دارد دغدغه‏هایی است که مالیک بر پرده‏ی سینما به تصویر کشیده است.
اینکه هر بار می‏گویم این فیلم «تلاشی» است برای پرداختن به دغدغه‏های این چنین دلیلش آن است که به اعتقاد بنده در این کار چندان موفق نیست. اصلن سینما به اعتقاد بنده نه تنها قابلیت پرداختن به این امور را ندارد، بلکه بدترین ابزار برای این قبیل موضوعات است. دلیلش هم روشن است. این قبیل موضوعات مربوط به عوالم بی‏صورت‏اند. بزرگ‏ترین و اصلی‏ترین سرمایه‏ی سینما تصویر است و تصویر از شرح عوالم بی‏صورت (الهیات) عاجز. به همین خاطر وقتی می‏خواهد بی‏نهایت را نشان دهد کهکشان‏ها و آسمان‏ها را نشان می‏دهد، با آتشفشان جهنم را تداعی می‏کند، با کتک زدن  و محبوس کردن قهاریت را و قس علیهذا. ولی نمی‏تواند بگوید که این‏ها چیزی که من منظورم است نیستند. این‏ها چیزهایی هستند که به اعتقاد بزرگانی همچون مولانا حتا از دایره‏ی وهم و خیال هم بیرونند، چه برسد به تصویر:

از همه اوهام و تصویرات دور ... نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور

نمونه‏های بسیار در آثار مولوی می‏توان یافت که عالم الهیات و معنا را عالم بی‏چون (فاقد زمان و مکان و اندازه و رنگ و صورت و اصلن چگونگی و کیفیت) میداند:

ای خنُک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت ... برگذشت از نُه فلک بر لامکان باشنده شد

نماز شام چو خورشید در غروب آید ... ببندد این رهِ حس، راهِ غیب بگشاید
به پیش درکند ارواح را فرشته‏ی خواب ... به شیوه‏ی گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مَرغزار روحانی ... چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

لامکانی که در او نورِ خداست ... ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست ... هر دو یک چیزند، پنداری که دوست

صورت شهری که آن‏جا می‌روی ... ذوق بی‌صورت کشیدت ای روی
پس به معنی می‌روی تا لامکان ... که خوشی غیر مکان است و زمان
صورت یاری که سوی او شوی ... از برای مونسی‌اش می‌روی
پس به معنی سوی بی‌صورت شدی ... گرچه زان مقصود غافل آمدی

چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین؟ ... چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود؟

و یا در وصف بی‏چونی و عالم بی‏کیفیت:

بعد از این ما را مگو چونی، و از چون در گذر! ... چون ز چونی دَم زند آن کس که شد بی‏چونِ خویش؟

رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی‌چون شوم ... صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا!

نی نی برو مجنون برو، خوش در میان خون برو! ... از چون مگو، بی‌چون برو، زیرا که جان را نیست جا

چون بوَد آن چون که از چونی رهید؟ ... در حیاتستانِ بی‏چونی رسید
گشت چونی‌بخش اندر لامکان ... گِردِ خوانش جمله چون‏ها چون سگان

از منازل‏های جانش یاد داد ... وز سفرهای روانش یاد داد
وز زمانی کز زمان خالی بُدست ... وز مقام قدس که اجلالی بُدست

باغِ سبزِ عشق کاو بی منتهاست ... جز غم و شادی در او بس میوه هاست

و یا در جایی دیگر مولانا در یکی از شگفت‏انگیزترین غزلیات دیوان شمس این تصویرگری‏های فراواقعی را ابتدا به اوج رسانده سپس با اشاره به بی‏چون‏بودن آن‏چه می‏بیند، دهان فرو می‏بندد و در بیان آن اظهار ناتوانی می‏کند:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون ... دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید ... چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُمِ پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد ... که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورَد آن آبِ دریا را ... چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را ... کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا ... چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم ... که خوردم از دهان‏بندی در آن دریا کفی افیون

حتا او معتقد است که کتاب آسمانی را نیز باید با پاگذاشتن فراتر از عوالم صورت و کیفیت خواند و فهم کرد:

تا ز چونی غُسل ناری تو تمام ... تو بر این مُصحَف منِه کف ای غلام!

این جا درست جایی است که بزرگان معناگرایی همچون مولانا ابزاری را برمی‏گزینند که آنها را تا جایی که ممکن است برای توصیف آن عوالم یاری کند؛ زبان تمثیل. اصلن این امور را جز به زبان تمثیل نمی‏توان گفت. زبان عالم معنا زبان تمثیل است. اگر با شکَرِ شعر هم در آمیزد که نور علی نور می‏شود.
هر چند گرفتار آمدن در بند کلام همواره موجب گله و شکایت مولانا بوده است و مخاطب را همواره از این منظر در معرض خطا و برداشت نادرست از گفته‏های خود می‏دیده است و دوست می‏داشت که بی حرف و گفت و صوت سخن بگوید، اما گویی چاره‏ای جز استفاده از زبان تمثیل برای گسیل عقلِ صورت‏بین به عالم معنا نمی‏بیند:

این سخن هم ناقص است و ابتر است ... آن سخن که نیست ناقص آن سَر است
گر بگوید زان، بلغزد پای تو ... ور نگوید هیچ از آن، ای وایِ تو
ور بگوید در مثال صورتی ... بر همان صورت بچفسی ای فتی

جای‏سوز اندر مکان کی در رود؟ ... نور نامحدود را حد کی بود؟
لیک تمثیلی و تصویری کنند ... تا که در یابد ضعیفی عشقمند
مِثل نبوَد لیک باشد آن مثال ... تا کند عقل مجمد را گسیل

با این همه مولانا از این شیوه چندان خشنود هم به نظر نمی‏رسد، چون حتا زبان تمثیل را هم در شرح حقیقتی که با آن مواجه است سخت قاصر می‏بیند:

تو بهاری ما چو باغ سبز خوش ... او نهان و آشکارا بخششش
تو چو جانی ما مثال دست و پا ... قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثال این زبان ... این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خنده‌ایم ... که نتیجه‏ی شادی فرخنده‌ایم
جنبش ما هر دمی خود اشهد است ... که گواه ذوالجلال سَرمَد است
گردش سنگ آسیا در اضطراب ... اشهد آمد بر وجود جوی آب
ای برون از وهم و قال و قیل من ... خاک بر فرق من و تمثیل من!

با این دغدغه‏هایی که در ذهنش دارد، نمی‏دانم اگر مالیک زبان فارسی می‏دانست باز هم درباره‏ی این موضوعات فیلم می‏ساخت یا بقیه‏ی عمر خود را فقط مثنوی و دیوان شمس می‏خواند.
+ محمد ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()