خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

گفت و گو با برتراند راسل

پرسش: ممکن است درباره بدترین ادوار زندگی تان برای ما صحبت کنید؟
پاسخ
: بدترین دوران زندگی من دوران جوانی و بلوغ بود.من معتقدم که اصولن خیلی از جوانان روزگار تیره ای دارند.
در آن زمان بی دوست و تنها بودم و هیچ کس را نداشتم که با او درد دل کنم. اغلب فکر خودکشی به سرم می زد. گاهی اوقات این فکر به حدی شدت می یافت که تصور می کردم قادر نباشم در برابر ایده خودکشی مقاومت کنم، اما در حقیقت چنین تصوری صحت نداشت. مسلمن خود را خیلی تیره بخت تصور می کردم، ولی حقیقت آن بود که بدبختی من جنبه اساسی و کلی نداشت و این حقیقت از برکت خوابی که دیدم برایم روشن گردید:
یک وقت خواب دیدم به شدت بیمارم و می خواهم بمیرم. عجیب است که پروفسور ژووت (Jowett) ،مترجم آثار افلاطون - که دانشمند بزرگی بود و با ما دوستی خانوادگی داشت - کنار تخت من نشسته بود. من با هیجان و احساسات زیادی به او می گفتم : "لااقل برای من در این دنیا یک تسلی وجود دارد و آن هم این است که به زودی از همه این ها خلاص خواهم شد". و او هم با لحن بلند خود جواب داد: "زندگی را می گویید؟" گفتم : "بله، زندگی!" پروفسور گفت : "وقتی بزرگتر شدی از این مهملات نخواهی بافت".
در همین موقع از خواب بیدار شدم و در حقیقت از آن زمان به بعد دیگر از این قبیل مهملات نبافتم!
پرسش: اگر به شما می گفتند خوشبختی در بی شعوری است چه عکس العملی نشان می دادید؟
پاسخ
: مخالفت می کردم. حتا من حاضرم برای به دست آوردن شعور از لذات خود چشم بپوشم. نه، می دانید مطلب چیست؟ هر چه فکر می کنم شعور را ترجیح می دهم.

بر گرفته از: "جهانی که من می شناسم" » گفت و گو با برتراند راسل

پی نوشت:
گفت پیغمبر که احمق هر که هست ... او عدو ماست، غول ره‌زن است
هر که او عاقل بود از جان ماست ... روح او و ریح او ریحان ماست
عقل، دشنامم دهد من راضیم ... زان که فیضی دارد از فیاضیم
نبود آن دشنام او بی‌فایده ... نبود آن مهمانیش بی‌مایده
احمق ار حلوا نهد اندر لبم ... من از آن حلوای او اندر تبم!

مثنوی معنوی » دفتر چهارم

+ محمد ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()