خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

امان از این بحران هویت

سه چهار سال پیش یک شب میزبان چند نفر بودیم که اهل مغولستان بودند. پس از آشنا شدن و صرف چای و پذیرایی سر صحبت باز شد و همان گونه که حدس زدید صحبت از چنگیزخان شد. پرسیدم شما مغول‏ها نسبت به او چه احساسی دارید و از او چگونه و به چه نامی یاد می‏کنید؟ یکی از ایشان گفت تا چندی پیش از او به خون‏خواری و قساوت یاد می‏شد. ولی امروزه کم‏کم بخشی از هویت ما شده است و از او سعی داریم به نیکی یاد کنیم و ویژگی‏های افتخار آفرین او را بین خودمان یادآور شویم و به جهانیان بنمایانیم. از محتوای کلامش چنین بر می‏آمد که ما که چیز دیگری نداریم که با آن خودی بنمایانیم و به دنیا عرضه کنیم. پس چه بهتر که از این موضوع که نخستین چیزی است که با آوردن نام مغولستان همه به یاد او می‏افتند تصویر شایسته‏ی افتخاری بسازیم و با آن کسب هویتی کنیم. 
امروز یکی از دوستان به مناسبت نو شدن سال در فیسبوک این دو بیت شعر را فرستاده بود:
 
زرتشت بیا که با تو امید آید ... شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود ... آدم به طواف تخت جمشید آید
آغاز سال 7034 آریایی مبارک

بدون آن که زبانم لال مقایسه‏ای بخواهم بکنم، تا این دو بیت را خواندم، به خصوص در بیت دوم یاد سخنان دوستان مغولی‏ام افتادم. هویت از آن دسته مقوله‏هایی است که اگر نقد و موشکافی نشود و در جای مناسب خود قرار نگیرد عجیب استعداد خِرَد‏سِتانی و جنگ‏افروزی و ویران‏گری دارد. صد البته دین هم همین گونه است، و ده‏ها چیز دیگر.
خوشحالی من تنها از این است که ایران عزیز ما آن قدر سفره‏ی فرهنگی و معرفتی‏اش پربار و رنگارنگ و زیبا هست که نیازی به آب و رنگ و خال و خط های بی‏سلیقه‏اش نباشد:

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ ... کجاست فکر حکیمی و رای بَرهمَنی؟!
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند ... چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
 
با آرزوی سالی خوش و پربار برای همه‏ی شما هم‏وطنان عزیز

+ محمد ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()