خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

گفت و گوی تمدن ها!

چند سال پیش - اوایل دوره ی کارشناسی ارشد بود به گمانم- به از شما نباشه یک دوست بسیار باحالی داشتیم که داشت برایمان از خاطرات گفت وگو های اینترنتی اش تعریف می کرد. می گفت که داشتم با یک بابای اهل هندوستان چت می کردم که دیدم یارو هندیه خیلی ادعاش میشه. (البته داخل پرانتز بگم که ادبیاتی که این دوست عزیزمون برای رساندن مفهوم ادعا کردن به کار برده بود یه کم خودمونی تر بود!) خلاصه خواستم یه درسی به این هندیه بدم... برگشتم بهش گفتم : "تو تا به حال اسم نادر به گوشت خورده؟" با خنده هایی ریز که همه ی بار سنگین طنازی، حاضرجوابی، افتخار، اقتدار، بزرگی، و فتح الفتوح در پنجه افکندن با یکی دیگر از مدعیان روزگار را یکجا به دوش می کشید برق دندان هایش (که مرا به یاد کوه نور می انداخت) از صورتی چهره اش (که دریای نور را برایم تداعی می کرد) بیرون زد و ادامه داد : "آقا ... دیگه رفت که رفت!"

+ محمد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()