خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

تولد دوباره

آدمی ابتدا در دامان خداوند بود. کانون توجهات او بود و همه‏ی آسمان‏ها وستارگان و افلاک را به دور زمین و حول محور زندگی آدمیان در گردش می‏دید. ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه و همه در کار بودند تا او، و تنها او، از این نعمات برخوردار گردد و هم با نگاه بر نداشتن از خداوند و او را همه کاره دیدن، پاسِ این برخورداری را نگاه دارد.

قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم بود که بزرگانی همچون کوپرنیک، کپلر و گالیله دنیای جدیدی را به آدمیان معرفی کردند. زمین دیگر محور کاینات نبود. ستارگان تنها برای راهنمایی مسافران و دریانوردان خلق نشده بودند. ستارگانی بسیار بی‏شمارتر از آنهایی که با چشم دیده می‏شدند وجود داشتند که آدمی با چشم غیرمسلح نمی‏توانست آنها را حتا ببیند. آدمی از دامان خداوند و کانون توجهات او به میانه‏ی بی‏نهایتی بس هولناک و فضایی بی‏کران و پر از سکوتی وحشتناک پرتاب شده بود. آدمیزاد در جهانی پیچیده در لفاف الوهیت مانند رحِم زندگانی می کرد و اکنون از عالَم رحِم رانده شده بود. این، تولدی دوباره برای آدمی بود که درد داشت. دردی که فریاد وحشت و احساس تنهایی و بی‏پناهی پاسکال از آن تولد، از ورای قرنها هنوز به گوش می‏رسد:

سکوت ابدی این فضاهای لایتناهی مرا به وحشت می‏افکَنَد.

"Le silence eternel des ces espaces infinis m'effraie - The eternal silence of these infinite spaces frightens me".

سالها طول کشید تا آدمی این حقیقت را بپذیرد و به آن عادت کند. اما باز چیزی می‏خواست تا او را تکیه‏گاه کند. چه چیزی بهتر از خود علم؟ آدمیِ سبب‏دان چه چیزی بهتر از «سبب‏دانی» دم دست داشت تا بر او تکیه کند؟ رازهای عالَم را یکی پس از دیگری به مدد آن می‏گشود و پیش می‏رفت.
به عدم قطعیت و مکانیک کوانتمی که رسید با عجایب و غرایب بسیاری روبه‏رو شد. بسیاری از پدیده‏ها در این دستگاه، توجیه عِلّی نداشت و انگار نیروهایی برآمده از دست‏هایی پنهانی و فوق فهم بشری، ذرات را می‏راند. آن‏گاه بسیاری از بزرگان پای خود را یکسره بر فرق علّیت نهادند و از بیخ و بن منکرِ آن شدند. فیلسوفانی همچون هیوم هم این قافله را همراهی کردند و به کلی منکر ضرورت اصل علّیت شدند. با گشوده شدن برخی ناشناخته‏ها و ظهور نظریه‏های جدید، اکنون پس از گذشت چند دهه، اصل علیت هم در میان دانشمندان علوم تجربی و هم در میان فیلسوفان جانی دوباره یافته است. دانشمندان جدید و نظریه‏پردازان امروزین در علوم و فلسفه پا را حتا از دامنه‏ی محدودیت‏های علمی نیز فراتر نهاده‏اند و وارد مقولاتی همچون «خدا» و «آگاهی» و «شعور» شده‏اند که تا به امروز مفاهیمی ناشناخته‏اند.
نبرد بین دانشمندان و دانشوران خداباور و اندیشمندان خداناباور همچنان ادامه دارد. گویی تولدی دوباره در راه است. اما این تولد بعید است از زمره‏ی تولدهای گذشته باشد. باید منتظر ماند و دید که آدمی این بار چگونه متولد خواهد شد.

مطالب گفته شده در بالا همان قدر که برای من یادآور این ابیات از مثنوی هستند به همان اندازه هم با این ابیات بی‏ارتباطند:
 
چون دوم بار آدمی‏زاده بزاد / پای خود بر فرق علت‏ها نهاد
علتِ اولی نباشد دینِ او / علت جزوی ندارد کینِ او
می‌پرد چون آفتاب اندر افق / با عروسِ صدق و صورت چون تُتُق
بلک بیرون از افق وز چرخ‏ها / بی مکان باشد چو ارواح و نُهی
بل عقولِ ماست سایه‌های او / می‌فتد چون سایه‌ها در پایِ او
+ محمد ; ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()