خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

درسی که ما از این داستان می‌آموزیم!

پرسش [رامین جهانبگلو]: آیا آدم کم‌رویی بودید و بیشتر اوقات را در خانه می‌گذراندید؟

پاسخ [سید حسین نصر]: خیر. آدم کم‌رویی نبودم. و به این دلیل که حتا در زمان کودکی نیز گوینده‌ی خوبی بودم تنها سه سال داشتم که به کودکستان رفتم. در آن روزگار در ایران تنها یک کودکستان بود که فرزندان خانواده‌های اعیان و حتا بعضی از شاهزاده‌های پهلوی را آن‌جا می‌فرستاندند و مادر شما [که می‌شود خاله‌ی سید حسین نصر] نیز در آن‌جا با من بود. قرار بود [در آن کودکستان] نمایشی را اجرا کنیم که من نقش بسیار مهمی در آن نمایش داشتم. نقش من این بود که داستان روباه و کلاغ «لامارتین» را تعریف کنم. کلاغ تکه پنیری در منقار دارد، روباه با استفاده از غرور کلاغ، به او می‌گوید: چه کلاغ زیبایی! کلاغ دهان باز می‌کند و پنیر از منقارش می‌افتد. روباه هم آن را برداشته پا به فرار می‌گذارد. درسی که ما از این داستان می‌آموزیم، «گول مردم را نخوردن» است. اما من حرف «گاف» را نمی‌توانستم درست ادا کنم و به جای آن «دال» تلفظ می‌کردم. و می‌دانید که این عبارت را اگر با «دال» بخوانیم چه معنی می‌دهد. همه‌ی حاضران - حتا نخست‌وزیر - خندیدند و کف زدند و حتا یکی از مجلات ایرانی تصویر مرا در سه سالگی در صفحه‌ی نخست زده بود... 
-بخشی از کتاب «در جست‌و‌جوی امر قدسی» (مصاحبه‌ی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر)

+ محمد ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()