خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

فَلُّ سَفَه

 

خنده ی خونمون که پایین می آمد میرفتیم خونشون شب نشین. همیشه یک داستان جدید واسه خندیدن و خندوندن داشت. آخه هر دفعه پیش یک سری آدم جدید کار می کرد. از دوره ی دبیرستان به بعد تابستون ها رو کلن کار می کرد. پدرش کارگر ساختمونی بود و هزینه ی درس خواندن ازدوره دبیرستان به بعد توی سبد خانوارشون پیش بینی نشده بود. بالاخره با هر بدبختی که بود تو یکی از دانشگاه های دولتی در رشته فلسفه قبول شده بود. از موقعی که دبیرستان می رفت تا آخرای دوره ی لیسانسش هر وقت که می رفتیم خونشون کتاب هاش رو می گرفتم ورق می زدم، آخه هیچ کی تو خونه ی ما علوم انسانی نخوانده بود. کتابهاشون خیلی برایم جذاب و خواندنی بودند، به خصوص متون ادبیات فارسی. بعضی وقت ها هم زمان هایی که دانشجو بود باهم می نشستیم و راجع به فیلسوف های مختلف و نظریاتشون برایم حرف می زد. از شوپنهاور زیاد می گفت! همیشه خدا ولی صحبت هاش به مسخره بازی و آفتابه گرفتن به هیکل همه کسانی که نظریاتشون چهار سال سرگرمش کرده بود ختم می شد. بیشتر خنده هاش حول و حوش این محور می چرخید که اگر این فیلسوف ها نفسشون از جای گرمی در نمی آمد ودو روز در شرایطی مثل فلانی و فلانی (آدم هایی که ما هر دو می شناختیم و دست کم پنجاه شصت سال بود که کار فیزیکی می کردند) بودند نظریاتشون چه شکلی از آب در می آمد. خندیدنش از خندوندنش خیلی خنده دارتر بود. اولش یک شیهه صاف از ته گلو بدون نوسان و به نسبت طولانی می داد بیرون، بعدش بدنش به یک سمت خم می شد و در حالی که سرش به کف زمین نزدیک تر و نزدیک تر می شد با یک دستش دلشو می گرفت دست دیگرش رو به آرومی می گذاشت روی شانه های من و بعدش هم نوسانات صوتی حنجره اش که طول موجش با گذشت زمان کمتر و کمتر می شد ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

تابستون های دوره ی لیسانسش هم به کار کردن می گذشت. نمی دونم چرا کنکور فوق لیسانس شرکت کرد، به هر حال قبول شد، ولی نرفت. می گفت دیگه نمی شد تو این وضعیت هم کار کرد هم درس خوند، تصمیم گرفت بره سر یک کار ثابت. بعد یکی دوسال بالاخره تونست بره سر یک کار دولتی. هنوز هم همون جا کار می کنه.  یک بار داشت برام از خاطرات دوران کارگریش تعریف می کرد. می گفت دم دمای ظهر یکی از روزهای گرم و شرجی تابستون، توی فریدون کنار، همین طور که داشته واسه آقای بنا آجر خالی می کرده یکی دیگه از کارگرها که وظیفه اش آوردن سیمان بود شروع می کنه با آقای بنا -که برای ادامه مراسم آجرچینی منتظر سیمان بوده- درد دل کردن ... که "آخه چرا؟ چرا باید دنیا این جوری باشه؟ ما چه گناهی کردیم آخه؟ این چه زندگی مشقت باریه که ما داریم..." همین جور که رفته بود تو حس و از بدبختی هاش واسه آقای بنا تعریف می کرد و به زمین و زمان فحش می داد آقای بنا طاقتش طاق میشه وبا ادبیات خاص فضای کارگری، تمامی بستگان اناث ایشان رودر مقابل دیدگانش به رژه در میاره ودر ادامه می گه: "پاشو برو اون سیمان رو ور دار بیار دو ساعته معطل خودت کردی ما رو!" ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

دلم واسه خنده هاش خیلی تنگ شده، واسه دیدن دوباره آدم های واقعی بیشتر ...

 

+ محمد ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()