خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

درس معلم ار بود زمزمه...

آیدین آغداشلو: از آقای «امی» (معلم ریاضی کلاس ششم) به‌ خاطر اینکه در جبر به من یک و در هندسه نیم داده بود دل‌ خوشی نداشتم و حتی کینه‌ی نوجوانانه هم به او داشتم. همین که دیپلمم را گرفتم- و همه‌ی دروس طبیعی را مثل شعر از بر کردم تا قبول شوم و نمراتم را با این دروس پر کردم- در دانشگاه تهران قبول شدم. پیش خودم و در ذهن خامم نیت کرده بودم حالا که دیپلمم را گرفته و وارد دانشگاه شده‌ام اگر آقای امی را در جایی ببینم باید یقه‌اش را بگیرم. جوان و قوی هم بودم و ممکن بود هر بلایی سر آقای امی بیاورم! قبول شده بودم و داشتم در سایه‌ی درختان دانشگاه در پیاده‌رو قدم می‌زدم تا وارد ساختمان دانشکده هنرهای زیبا شوم که از دور آقای امی را دیدم که در حال آمدن به سمت من بود. مثل همیشه کیفی پروپیمان هم در دستش بود و سلانه سلانه در پیاده‌رو قدم می‌زد. به سرعت به سراغش رفتم تا عهدم را ایفا کنم و او را بزنم! تا مرا دید نگاهی به من کرد و گفت: «گوساله تو اینجا چه کار می‌کنی؟» یک‌مرتبه پروبالم ریخت و مودب شدم و تبدیل شدم به همان محصل کلاس ششم!
در پاسخ گفتم: «قربان، من در این دانشکده قبول شده‌ام!» نگاهی به من کرد و گفت: «گند بزنند دانشکده‌ای را که تو را قبول کرده!» (با خنده) گفتم: «ببخشید، اجازه می‌دهید من بروم؟» گفت: «برو گم شو!» من هم با گوش آویزان برگشتم و او هم راهش را ادامه داد و دیگر هیچ‌وقت پس از آن او را ندیدم.

___________________________________________________________________________
برگرفته از:
سالنامه‌ی شرق: هزارتوی تاریخ و قصه؛ گفت‌وگوی عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو درباره‌ی کودکی، جوانی، سیاست و مرگ

+ محمد ; ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()