خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

بی‌مزگی‌های فلسفه

«راسل» در انتهای فصل «فلسفه در قرن بیستم» از کتاب «عرفان و منطق» می‌نویسد:

«فلسفه‌ی جدید تکثّر و واقعیت (رئالیسم) از پاره‌ای جهات کمتر از فلسفه‌های گذشته مطلب دارد. در قرون وسطی فلسفه خدمتکار الهیات بود؛ تا به امروز هم فلسفه و الهیات در فهرست کتابفروشان در ذیل یک عنوان می‌آیند. در سابق عقیده‌ی عموم بر این بود که وظیفه‌ی فلسفه این است که حقایق بزرگ دین و آیین را اثبات کند. فلسفه‌ی جدید مدعی نیست که می‌تواند این حقایق را اثبات کند، یا حتا رد کند. این فلسفه فقط می‌کوشد که اندیشه‌های اساسی علوم را روشن کند و از آمیزش علوم گوناگون، منظره‌ی جامعی از آن قسمت از جهان که توانسته‌اند کندوکاو کنند به نمایش بگذارد. فلسفه‌ی جدید نمی‌داند در گام بعدی چه در پیش است؛ هیچ طلسمی هم برای تبدیل جهل به دانش در اختیار ندارد. برای کسانی که لذت فکری را دوست می‌دارند لذت فکری به ارمغان می‌آورد، اما برخلاف اکثر فلسفه‌ها نمی‌کوشد خودپسندی آدمی را ارضا کند. اگر خشک و فنی است تقصیر را به گردن کائنات می‌اندازد که تصمیم گرفته است به شکل ریاضی عمل کند و نه به شکلی که شاعران و عارفان دوست می‌دارند. شاید این جای تأسف باشد، ولیکن از یک نفر ریاضی‌دان مشکل بتوان انتظار داشت که به این سبب تأسف بخورد!»

این اندازه فروتنی و خویشتن‌شناسی فلسفه‌ی جدید کمک بسیاری به آن کرد تا با حکمرانی بر قلمروی محدودتر و شناخته‌شده‌تر دستاوردهای خود را فزونی بخشد و بیشتر به کار دنیای آدمیان بیاید. فلسفه‌ی جدید درست مانند پادشاهی است که بر قلمرو محدودتری فرمان می‌راند که در نتیجه آبادکردن و مهارکردن آن بسیار ساده‌تر از حالتی است که بر سرزمین بسیار گسترده‌تری حکومت کند. فلسفه بدین ترتیب همان سرنوشتی را یافت که «علم» پیدا کرد؛ از عالم کبیر به عالم صغیر مهاجرت کرد و پیوند خود را با ماورا برید تا توفیق‌های چشمگیرتری کسب کند. و این البته پیامدهای خود را هم داشته است.

اگر حافظ، رندانه فقهایی را که با اندیشه‌ی سود و زیان، عافیت‌جویانه پای در راه سلوک می‌نهادند، به پیاله‌ای دعوت می‌کرد تا از خشک‌مغزی برهند:
«اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز / پیاله‌ای بدهش گو دِماغ را تر کن»

بنده هم با کسب اجازه از محضر بلند او مختصر دستی در شعر نغزش می‌برم و روی سخن آن را بدین تحریف به سمت فیلسوفان جدید می‌گردانم که:
«چو فیلسوف دلالت کند که عشق مباز / پیاله‌ای بدهش گو دِماغ را تر کن»

+ محمد ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()