خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

پرفکشنیست

گذشته‌ی زندگی که در این لحظه‌های گریز و تنهایی از پیش خاطرش عبور می‌کرد آگنده از این خاطره‌ها بود. این خاطره‌ها در ذهن او با ماجرای کیمیاخاتون به هم می‌آمیخت و عشقی که او به وی القا کرده بود با این عشق که از کودکی او را از خانه‌ی پدر آواره کرده بود در خاطرش در هم می‌ریخت و او را در تیرگی‌های سودا فرو می‌برد. با این حال ماجرای کیمیا به او سرّ عشق راستین را آموخته بود. به او آموخته بود که عشق وقتی همه چیز انسان نیست هیچ چیزش نیست. به او آموخته بود که انسان اگر در عشقی که همه چیز اوست فانی نشود هنوز «خودی» در وجود او باقی است. به او آموخته بود عشقی که خودی در آن باقی است عشق نیست، هوس شیطانی است که انسان را از کمال دور می‌دارد و او، شمس پرنده، اکنون به رغم خارخاری که از خاطره‌ی کیمیا در جان خویش احساس می‌کرد این را درمی‌یافت که با پشت سر نهادن قونیه یک دوران توقف، یک دوران رکود، و یک دوران دوری از کمال را پشت سر می‌نهاد. اکنون نیمشبان تنها و بی آن‌که هیچ کس را از حال خویش آگهی دهد از قونیه دور می‌شد، از جاده‌های ناشناس عبور می‌کرد و از این که ردّ پای او را هیچ جا باز نخواهند یافت خرسند بود.

___________________________________________________________________________
پله پله تا ملاقات خدا، فصل غیبت بی بازگشت، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب 

+ محمد ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()