خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

چهار پنج سال پیش بود به گمانم، یک روز توی برگر کینگ (Burger King) دانشگاه، با دکتر پیتمن (Charles U. Pittman) - یکی از استادان دپارتمان شیمی - نشسته بودیم و داشتیم ناهار می‌خوردیم. صحبت از ایران و امریکا و اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و این‌ها در دو کشور بود که کشیده شد به فرهنگ و هنر و ادبیات و مطالعات جانبی. انتظار نداشتم او کسی از بزرگان ادبی و فرهنگی ایران را بشناسد. به همین خاطر از بزرگان فرهنگ و ادب در امریکا از او پرسیدم و کمی از آشنایی مختصرم با بزرگان فرهنگ و ادبیات امریکا همچون رلف والدو امرسون (Ralph Waldo Emerson) برایش گفتم و این که چقدر رساله‌های خواندنی فاخری دارد. او گفت امرسون را در حد بسیار کمی می‌شناسد و پس از تمجید مختصری از او، گفت خیلی وقت نمی‌کند به مطالعات غیرتخصصی بپردازد و مشغله‌های آکادمیک برای او مجالی برای پرداختن به این جور چیزها باقی نمی‌گذارد (دکتر پیتمن بیش از هفتصد مقاله‌ی علمی پژوهشی دارد).

ناهار را که خوردیم و از هم خداحافظی که کردیم با خودم گفتم چه فایده؟! آدمی که درگیری‌های شغلی به او اجازه‌ی پرداختن به شعر و هنر ندهد پس برای چه زندگی می‌کند؟ اصلن زندگی می‌کند؟!

از وقتی که به یاد می‌آورم تا به حال، روزی را به خاطر ندارم که بی شعر به شب رسانده باشم. چند وقتی است که مشغله‌های کاری‌ام زیاد شده و پروژه‌ی گردآوری و نوشتن شرح مثنوی را متوقف کرده‌ام. برای خودم نگرانم. کشاکش دشواری است؛ از یک طرف روز به روز کار و مشغله بیشتر می‌شود، ایده‌های کاری و علمی خوب به ذهن آدم می‌رسد و راه را برای پیشرفت روزافزون بازتر و هموارتر می‌کند و آدم را بیشتر درگیر خود می‌کند. از طرف دیگر از چیزهایی دارم مایه می‌گذارم که برای من دلپذیرترین و عزیزترین‌ها هستند و همواره مرا زنده و شاداب نگه داشته‌اند. البته بخشی از مشغله‌های کاری به دلیل نیازهای معیشتی گریزناپذیر است، ولی از آن به بعد می‌شود پاسخ به وسوسه‌های خودخواهانه‌ای از قبیل زیاده‌خواهی وجاه‌طلبی و مانند آن که کمابیش در همه‌ی ما آدمیان هست. 

این کشاکش مرا به یاد آخرین بیت از یکی از غزلیات بسیار مشهور مرحوم حسین منزوی می‌اندازد که می‌گوید: چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرمِ کوچکِ ابریشم / تمامِ عمر، قفس می‌بافت ولی به فکرِ پریدن بود! 

غزلی است بسیار زیبا:

خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگِ من ـ دلِ مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماهِ بلندِ من ـ ورای دست رسیدن بود

گلِ شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ی دیدارت
شروعِ وسوسه‌ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیانِ به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گلِ مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشتِ غم‌انگیزی، که کرمِ کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکرِ پریدن بود

حسین منزوی

+ محمد ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()