خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

آموزش تزویر و پرورش ریاکار

یکی از بستگان که آموزگار مدرسه است برایم تعریف می‏کرد که امسال مراسم ولادت امام علی (ع)، که هم‏زمان بود با درگذشت امام خمینی، در مدرسه‏شان این گونه برگزار شد که ابتدا پرچم ولادت را علم کردند و به دانش آموزان گفته شد که بخندند و در حال دست زدن و شادی کردن چند تا عکس از آنها گرفتند. بعد از آن بلافاصله روی همان پرچم قبلی پرچم مربوط به درگذشت امام خمینی را چسباندند و به بچه‏ها گفتند سرها را به پایین بیندازند و دست‏هایشان را بر روی پیشانی بگذارند. چند تا عکس هم از این بخش مراسم گرفته شد و در مجموع به عنوان گزارشی از یک فعالیت «فرهنگی» به اداره‏ی آموزش و پرورش فرستاده شد.
 مانده‏ام که باید از شوربختیِ هم‏زمان بودن با اینان بنالیم یا از نیک‏بختیِ هم‏زبان بودن با حافظ به خود ببالیم که این بیت از دیوانِ او پس از گذشت هفتصد سال غباری از کهنگی بر آن ننشسته و هنوز تر و تازه است:
درِ میخانه ببستند، خدایا مپسند ... که درِ خانه‏ی تزویر و ریا بگشایند

+ محمد ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تحلیل

برخی می‏گویند جنگ در می‏گیرد چون انتخابات نزدیک است و به منظور نشان دادن امریکایی مقتدر و حافظ بی چون و چرای امنیت ملی شهروندان خود، افروختن شعله‏ی یک جنگ دیگر برای دمکرات‏های امریکا ضروری است. دسته‏ای دیگر سودآوری کمپانی‏های نظامی در صورت بروز جنگ را دلیل عمده‏ی کوبیدن بر طبل جنگ قلمداد می‏کنند و از آن به عنوان برون رفتی از بحران اقتصادی موجود یاد می‏کنند. 
برخی دیگر اما می‏گویند جنگ در نمی‏گیرد، چون در صورت بروز احتمالی آن قیمت نفت خیلی زیاد خواهد شد و برای ساکنان نیمکره‏ی غربی چندان خوشایند نیست. پاره‏ای دیگر می‏گویند جنگی در نمی‏گیرد چون اوضاع اقتصادی جنگ‏جویان خوب نیست و پول کافی برای برآمدن از عهده‏ی هزینه‏های نظامی آن ندارند.
هیچ کس، حتا یک تحلیل‏گر هم نگفته که جنگ می‏شود یا نمی‏شود چون یکی از طرفین نگران کشته شدن آدم‏های غیر نظامی هستند. نگران به بار آمدن ویرانی اند. نگران زخمی کردن زمین اند. لابد خودش هم می‏داند اگر چنین چیزی بگوید نه تنها خنده و تمسخر حضار را به همراه خواهد داشت، بلکه دیگر در هیچ برنامه‏ای حتا به عنوان سه‏پایه‏ی گلدان هم از او دعوت به عمل نخواهد آمد چه برسد به عنوان تحلیل‏گر مسایل منطقه! 

بد زمانه‏ای است. به یاد این بخش از «آخر شاهنامه» می‏افتم:
...
هان، کجاست ؟
پایتخت این دژآیین قرن پُر آشوب 
قرن شکلک چهر 
برگذشته از مدارِ ماه 
لیک بس دور از قرارِ مهر 
قرن خون آشام 
قرن وحشتناک‏تر پیغام 
کاندران با فضله‏ی موهومِ مرغِ دورپروازی
چار رکنِ هفت اقلیمِ خدا را در زمانی بر می‏آشوبند 
هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
سخت می‏کوبند پاک می‏روبند 
هان، کجاست ؟
پایتخت این بی‏آزرم و بی‏آیین قرن 
کاندرآن بی گونه‏ای مهلت 
هر شکوفه‏ی تازه رو بازیچه‏ی باد است 
همچنان که حرمت پیرانِ میوه‏ی خویش بخشیده 
عرصه‏ی انکار و وَهن و غَدر و بیداد است 
پایتخت این‏چنین قرنی  
کو؟
بر کدامین بی‏نشان قله ست 
در کدامین سو ؟ 
... 
______________________________________________________________________
دکلمه‏ی شعر با صدای دلنشین سراینده‏ی آن، مرحوم مهدی اخوان ثالث، را این‏جا می‏توانید بشنوید. 
+ محمد ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

... به کجا می‏برد ما را؟

طغیان زنان علیه سلطه‏ی مرد نهضتی است که به مفهوم سیاسی کلمه در عمل به انجام رسیده، ولی در سایر زمینه‏ها هنوز در مراحل کودکی است و اثرات جزیی و تَبَعی آن به تدریج نمایان خواهد شد. احساسات و عواطفی که تصور می‏شود زنان داشته باشند هنوز هم بازتاب منافع و احساسات مرد هستند. در داستان‏هایی که نویسندگان مرد به رشته‏ی تحریر کشیده‏اند می‏خوانید که زن از شیردادن به کودک خود حظ و لذت جسمانی می‏برد، حال آن که وقتی از زنان آشنای خود بپرسید می‏بینید ابدن چنین نیست، ولی تا زنان به حق رای نایل نیامدند به فکر هیچ مردی نمی‏رسید که چنین چیزی را تحقیق کند. مردها که نیمه‏ی خودآگاهِ استقرارِ سلطه‏ی خویش را در تقویت احساسات و عواطف مادری می‏دیده‏اند، به گونه‏ای در این باره دادِ سخن داده و قضیه را چنان نیرو بخشیده‏اند که روشن کردن این که زن واقعن در این زمینه چه احساس می‏کند نیاز به مجاهدت فراوان دارد. تا همین اواخر تصور می‏شد که هر زن آراسته و عفیفی میل دارد بچه‏دار شود و در ضمن از عمل جن_سی نیز متنفر است. حتا حالا نیز بسیاری مردان متحیرند از این‏که می‏شنوند تعدادی از زنان به صراحت اظهار می‏کنند مایل نیستند بچه‏دار شوند و بسا اوقات بر خود واجب می‏شمرند آنان را با بیان مواعظی ارشاد کنند.
تا وقتی که زن در فرمان‏برداری و اطاعت مرد بود جرات نداشت عواطف و احساسات خود را صادقانه بیان کند و ناچار چیزهایی می‏گفت که خوشایند مرد بود و بدین جهت نمی‏توان بر مبنای آن‏چه تا کنون تصور می‏شده احساس و نظرِ زنان درباره‏ی کودکان باشد، به درستی داوری کرد، زیرا ممکن است وقتی زنان به آزادی کامل خویش نایل آیند معلوم شود عواطف و احساس‏شان درست مغایر چیزهایی بوده که تاکنون تصور می‏شده است.
من معتقدم که تمدن، دست‏کم به گونه‏ای که هست، بیشتر در جهت کاهش احساسات مادری سیر می‏کند، و احتمال دارد در آینده وصول به تمدنی عالی زمانی مقدور باشد که برای تولید کودکان مبالغی قابل توجه به زنان داده شود، آن‏قدر که احساس کنند انجام این کار به عنوان یک کار و شغل پردرآمد به زحمتش می‏ارزد. بدیهی است در این صورت و با چنین وضعی نیازی به این نخواهد بود که تمام یا اکثریت زنان چنین حرفه‏ای را اختیار کنند، این هم شغلی خواهد بود در میان سایر مشاغل و باید مانند هر شغلی مسوولیت انجام آن با رعایت دقایق و جزییات مربوط به آن تقبل شود. اما به هر حال این‏ها حدسیاتی بیش نیست. تنها نکته‏ای که در این زمینه تا حدی قطعی به نظر می‏رسد این است که تساوی حقوق زن با مرد در تکامل و بسط آتی خود ممکن است تاثیر زیادی در انحلال خانواده‏ی پدرسالاری که که معرف غلبه‏ی مرد بر زن در ادوار ماقبل تاریخ بوده است داشته باشد.

برگرفته از کتاب «زناشویی و اخلاق» نوشته‏ی «برتراند راسل»

+ محمد ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اگر در سرای سعادت کس است ...

یکی از خدمات بزرگی که بزرگانی همچون سعدی و حافظ به جامعه‏ی سنتی و مذهب زده‏ی قشری و عبوسِ ایرانِ پس از اسلام کرده‏اند این بود که در همان گفتمان مذهبی، حساسیت و توجه مردم را از ثواب‏‏ها و گناه‏های فردی به سمت هنجارها و ناهنجاری‏های اجتماعی معطوف کردند. این تیزبینی و آسیب‏شناسی زیرکانه کم کشفی نبود که این بزرگان در فضای پر از اعوجاج و ناراستی حاکم بر آن دوران، بر آن انگشت تاکید نهادند. سعدی با صراحت و تندی و بی‏پروایی تام و تمام به این امر همت می‏گماشت:

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند ... نظر حرام بکردند و خون خلق حلال!

طریقت (عبادت) به جز خدمت خلق نیست ... به تسبیح و سجاده و دلق نیست

به دیوان حافظ که به دقت بنگریم به روشنی درمی‏یابیم که او در این باره چقدر استادانه و با زیرکی تمام و همچنین با طنز ویژه‏ی حافظی‏اش به سالوسیان و اربابان قدرت و هم‏دستان شریعت‏فروش آنان می‏تاخته است:

صوفیِ شهر بین که چون لقمه‏ی شُبهه می‌خورَد ... پاردُمش دراز باد آن حیَوان خوش علف

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد ... که می حرام، ولی به ز مال اوقاف است

درِ میخانه ببستند خدایا مپسند ... که درِ خانه‏ی تزویر و ریا بگشایند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند ... چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس ... توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری ... کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان ... کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند؟ ... پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند ... عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب ... چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل شیخان گمراه
از دستِ زاهد کردیم توبه ... و از فعلِ عابد استغفرالله

ریا حلال شمارند و جام باده حرام ... زهی طریقت و ملت، زهی شریعت و کیش!
+ محمد ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از ماست که بر ماست، اما ...

مخاطب این نوشته بیشتر آن دسته از هم‏وطنان عزیزی هستند که از نادانی و کج‏رفتاری کثیری از عوام می‏نالند. از نامردمی‏ها، از بی‏اخلاقی‏ها، از فریب‏خوردن‏ها و فریب‏دادن‏ها و خلاصه از تمامی کج‏رفتاری‏های مردم می‏نالند و بخش عمده‏ای از مشکلات و نابسامانی‏های موجود در جامعه امروز ایران را به نوعی فرهنگی و یا اجتماعی می‏دانند. به نوعی به این باور رسیده‏اند و تاکید می‏کنند که «از ماست که بر ماست»؛ و البته ناگفته پیداست که در بیان این حقیقت -با پاشیدن نمکی آمیخته از افسوس و سرزنش بر زخم نابسامانی‏ها- از «ما»ی نخستین بیشتر منظورشان دیگران است و از «ما»ی دوم همه مردم من‏جمله خودشان را منظور دارند. کافی است واکنش برخی را هنگام مشاهده‏ی صحنه‏های هجوم مردم به بانک‏ها برای دریافت یارانه‏ها، بی‏مهری و عدم رعایت حقوق یکدیگر در رانندگی، ازدحام و هیاهو و جنگ و دعوا برای دریافت کالایی ارزان در یک صف شلوغ و یا چیزی از این دست را ببینید. از تمسخر‏ها و توهین و تحقیر‏ها که بگذریم، جملات و عباراتی از قبیل «خلایق هر چه لایق»، «حقمان است»، «حقشان است»، «از مردمی که چیز (هر چه می‏خواهد باشد) به این سادگی را نمی‏فهمند چه انتظاری می‏توان داشت» و مانند آن کمترین طعنه‏ها و سرزنش‏هایی است که از جانب برخی ناظرانِ از بیرون، نثار مردم می‏شود.

نه این که این برداشت و تحلیل هیچ سهمی از واقعیت نداشته باشد، اما نکته‏ای بسیار اساسی و کلیدی در این نوع نگاه و مواجهه مغفول مانده است و آن نکته این است که «رعایت موازین اخلاقی» و حزم و دوراندیشی را از جماعتی می‏توان انتظار داشت که دست‏کم نیازهای اولیه‏ی زندگی روزمره‏شان تامین شده باشد. به قول مولانا:

آدمی اول حریص نان بوَد ... زان که قوت و نان ستونِ جان بوَد
چون به نادر گشت مُستغنی ز نان ... طالب نام است و مدح شاعران

نیازهای عالی‏تر و حتا تفکرکردن شرایط عادی و نرمال می‏طلبد و در شرایط غیرعادی انتظار «اخلاقی بودن» و «غایت اندیشی داشتن» از مردم انتظار بالایی است. باور من این است که اگر کسری از شرایط سخت معیشتی که امروزه بر مردم ایران می‏گذرد بر مغرب‏زمینیان می‏گذشت اوضاع در آن بلاد به مراتب بدتر از آن‏چه که در ایران می‏گذرد می‏بود. مولوی در داستان معروف به «خر برفت و خر برفت» که داستانی است در نکوهش تقلید و در آغاز آن جمعی از صوفیان گرسنه خر مسافری را برای تامین عیش شبانه‏ی خود می‏فروشند، به نکته‏ی بسیار ظریفی اشاره می‏کند و به سرعت از آن می‏گذرد:

صوفیان تقصیر بودند و فقیر ... کادَ فقراً اَن یکُن کفراً یُبیر
ای توانگر که تو سیری هین مخند ... بر کژیِ آن فقیرِ دردمند
از سر تقصیر آن صوفی رمه ... خرفروشی در گرفتند آن همه

نکته بسیار ظریف و اخلاقی که مولوی در بیت دوم به آن اشاره می‏کند بسیار شنیدنی است. آنها گرسنه بودند و به خاطر فقر معیشتی دست به چنین کار نادرستی زدند و فقر هر آینه است که به کفری شدید و مردافکن بدل شود. هرچند آنها مقصر بودند ولی شایسته هم نیست که ما به دیده‏ی تخفیف و تمسخر به آنها بنگریم.
مایی که دست‏کم آسوده‏خاطر تر از آنانی هستیم که از ایشان سخن رفت بهتر است به جای تحقیر، تمسخر، ملامت کردن و حتا افسوس خوردن، واقعیت‏ها را آن گونه که هست بپذیریم و در جستجوی برون‏رفت از این وضعیت راه خدمت و شفقت در پیش بگیریم. به این معنا هر گونه خدمتی از جنس کارآفرینی و یا مانند آن به گونه‏ای که مردم عزت‏مندانه نیازهای معیشتی و اقتصادی خود را در این شرایط سخت برآورده سازند ضروری‏تر، پسندیده‏تر و کارگشاتر از هر گونه تلاش در جهت روشنگری‏های فکری خواهد بود. نه این که آموزش و روشنگری نیاز نیست که به نظر بنده امروز ما بیشتر از هر چیز دیگر در ایران به آن نیازمندیم، بلکه تمامی سخن بر سر فراهم آوردن هم‏زمانِ ملزومات پرداختن به روشنگری و دانش و بینش و هنر و اخلاق است که اگر بر آنها مقدم نباشند بدون آن لوازم، مقصود و مطلوب هم برآورده نخواهد شد.

+ محمد ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

واژه ای در قفس است

چندی پیش دوست عزیز و نازنینی که «تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد» با خطی خوش این دو بیت از مثنوی را به نستعلیق در قالب چلیپا نوشت و برایم فرستاد:

نردبان خلق، این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

من هم آن را به عنوان تصویر شناسه ی کاربر به هنگام بالا آمدن سیستم عامل لپ تاپ ام گذاشتم تا هر روز که چشمم به آن می افتد تلنگری باشد برای موزون کردن خودم به آن میزان. الان که مدتی است از آن روز گذشته، بیم دهندگی و راه گشایی آن ابیات بلند در لابه لای خلنگ زار های عادت و تکرار هر روزه به شدت در حال محو شدن است. عادت از این نوع چیز خوبی نیست؛ چشم ها را می بندد. حساسیت ها را کم می کند. لطف قضایا را از بین می برد. درست مثل طلوع هر روزه ی خورشید می ماند. همین خورشیدی که هر روز مثل دیروز طلوع می کند. همین خورشید برای برخی که چشم هاشان بازتر است با خورشید دیروزی فرق دارد. برای فیزیک دانان اختر شناسی که هر روز آن را رصد می کنند، لکه های سیاه روی آن را دنبال می کنند و انفجارهای بزرگ روی آن را ثبت می کنند خورشید دیگر آن خورشیدی نیست که ما هر روز می بینیم و می شناسیم. آنها هر روز چیز جدیدی از آن می بینند و می فهمند چون دقیق تر به آن نگاه می کنند. درخت و کوه و برگ و شعر هم همین طورند. به عقیده ی سهراب در «سوره ی تماشا» این انگار یکی از عذاب های الهی است که سهم کسی از زندگی، طبیعت و نو شدن های پی در پی اش فقط مشاهده ی تکرار مکررات و عادت کردن به آن و بی توجهی به معانی و حتا ظواهر بدیع و نوشونده اش باشد:

«... چشمشان را بستیم. 
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش‌. 
جیبشان را پُرِ عادت کردیم‌...»

چشم های نو بیننده می باید تا ظواهر مکرر شونده در زندگی روزمره، برای کسی نو زاینده شوند. آن چنان که برای حافظ بود:

«هر دم از روی تو نقشی زنَدم راهِ خیال ... با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟!»

برای فرار از عادی شدن آن ابیات بلند، می روم سراغ مثنوی و ابیات پیشین و پسین آن دو بیت را می خوانم شاید کمی بیناتر شوم که می بینم مولانا هم با سعدی هم نواست که «سعدیا گر چه سخن دان و مصالح گویی / به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست»:

مهتری نفت است و آتش ای غَوی ... ای برادر چون بر آذر می‌روی؟

هر چه او هموار باشد با زمین ... تیرها را کی هدف گردد؟ ببین!

سر بر آرد از زمین آن گاه او ... چون هدف ها زخم یابد بی رفو

نردبان خلق این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

این فروع است و اصولش آن بوَد ... که ترفع شرکتِ یزدان بوَد

چون نمُردی و نگشتی زنده زو ... یاغیی باشی به شرکت مُلک‌جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است ... وحدت محض است، آن شرکت کِی است؟

«شرح این در آینه ی اعمال جو ... که نیابی فهمِ آن از گفت و گو»

گر بگویم آن چه دارم در درون ... بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود زیرکان را این بس است ... بانگ دو کردم اگر در ده کس است

+ محمد ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نقد فرهنگ

به اعتقاد بنده یکی از عادات زیانبار ما در فهم و دریافت موضوعات، نشاندن «علت» (cause) به جای «دلیل» (reason) در تحلیل و فهم موضوعات است. این گونه دیدگاه ها هم کار ذهن را ساده می کند و هم نتیجه ی تحلیل را جذاب و مخاطب پسند. نشاندن دیدگاه های جامعه شناسانه و دخیل دانستن «علل» و اسباب بیرونی (اقتصادی، خانوادگی، موقعیتی و از این دست) به جای کشف «دلایل» و نقد فلسفی، فکری و تحلیلی موضوعات، از این دست است. به عقیده ی بسیاری از صاحب نظران (به گمان بنده دلیل یاب) انقلاب ایران یک انقلاب روشنفکری بود و دلایل فکری، فرهنگی و نظری داشت. اما برخی دیگر (جویندگان علل و اسباب بیرونی) شرایط اقتصادی، دست های پنهان خارجی و عللی از این دست را در آن رخداد دخیل می دانند. حال به نظر بنده خیلی مهم نیست که کدام عامل یا ترکیبی از کدام دسته از عوامل را در این مورد خاص دخیل بدانیم، بلکه مهم این است که هنگامی که پای موضوعات انسانی، اخلاقی و مناسبات اجتماعی به میان می آید حواسمان به عواقب آن باشد. سوای نادرست بودن این نوع نگاه به پاره ای از موضوعات، این دیدگاه که بدبختانه بخشی از فرهنگ ما نیز شده است پیامدهای اجتماعی زیانباری هم به دنبال خود دارد که از آن جمله می توان به قضاوت گر (judgmental) بودن افراد نسبت به یکدیگر، پنهان کاری، تظاهر و ریاکاری به خاطر ترس از تحقیر و ده ها نمونه از این دست را برشمرد. به همین دلیل در هیچ موردی دوست ندارم از این ضرب المثل غیر انسانی، غیر اخلاقی و تحقیرآمیز استفاده کنم: «گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه پیف پیف بو می ده!».

+ محمد ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جانا نخست ما را مرد مدام گردان ... وآنگه مدام درده ما را مدام گردان!

احوالات روحی بزرگان عرصه های هنر، ادبیات، عرفان، فلسفه و اندیشه ورزی را کمابیش می توان از روی آثارشان ردیابی کرد. چیزی که برای من جالب است نحوه ی برخورد این بزرگان با آن احوالات است.

برخی از آنان پیوسته دچار گونه ای قبض روحی هستند و جز تاریکی و سیاهی چیزی در این عالم نمی یابند و همان ها را به شیواترین شکل بیان می کنند. آثار بزرگانی چون خیام، شوپنهاور، هدایت، کافکا و امثالهم را که می خوانید به این گونه نگاه ها بر می خورید. دریافت ها از یک دیدگاه (تاریک و سیاه دیدن دنیا و هیچ بر هیچ بودن زندگی) شاید به هم نزدیک باشند ولی راهکارهای روبرویی با آنها متفاوت است. به عنوان نمونه اگر از خیام بپرسید، زندگی کردن در لحظه، شراب نوشیدن و کام جویی از دنیا را به عنوان راهی برای فراموشی و گریز از [رنجِ] هشیاریِ گرفتار آمدن در آن احوالات در میان می نهد. شوپنهاور که می گفت «دنیا بدتر از آن چه که هست نمی توانست باشد»، به دامان هنر -به عنوان یک آرام بخش- پناه می برد تا شاید کمی این فضا را برای خود تحمل پذیر تر کند. دیگرانی هم که تحمل کشیدن بار سنگین هستی را نداشته اند آن را از بیخ و بن برکندند و در جستجوی آرامش به دامان نیستی پناه برده اند.

اما در بیشتر موارد وضعیت آن گونه نیست. تنها در برخی اوقات است که تیرگی بر ضمیر شخص غالب است و پس از مدتی آن تیرگی از درون شخص رخت بر می بندد و جای خود را به انبساط خاطر می دهد. در بیشتر موارد این نوسانات و بالا و پایین شدن ها به کرات رخ می دهد و در نادر موارد به قراری فرح بخش و سرانجامی خوش می انجامد.

حال پرسش در این جاست که آیا هر حالتی را باید روایت کرد؟ به بیان بهتر آیا هر دیدگاهی شایسته ی روایت گری است؟ چه چیزی شخص متفکر یا هنرمند را وا می دارد که دوست داشته باشد در گرفتار آمدن در تیرگی ها کسان دیگری را نیز شریک الاذواق خود بگرداند؟ چه حسی است که او را وا می دارد تا در احساس «نرسیدن» و یا «گرفتار آمدن در ظلمت و تاریکی» و یا «پلید دیدن زندگی» دیگران را هم سهیم بپسندد؟ حتا اگر به واقع دنیا آن گونه تیره و تار باشد که آنها می بینند چه جای دعوت به همراهی و گشودن چشمانِ به فرض نابینای دیگران بر آن حقایق تلخ است؟

[در این جا لازم است بگویم که منظور بنده از آثاری از این دست، آنهایی نیستند که مشفقانه دغدغه های اجتماعی و آلودگی های جامعه را  بی پرده و آینه وار، فارغ از پسند و ناپسند عام، به تصویر می کشند. بلکه آنهایی را می گویم که از اساس به لحاظ فلسفی دنیا را این گونه می بینند و جهان بینی شان روح آنها را در قبض می دارد و می فشرد.]

درست در این جاست که به اعتقاد بنده می توان بزرگان «بزرگوار» را از دیگر بزرگان بازشناخت. در پایان دفتر نخست «مثنوی»، مولانا احوالات روحی خوبی ندارد و احساس می کند چشمه ی سخنانش دیگر زلال نیست و خاک آلود می نماید. از طرفی هم آن قدر «بزرگوار» است که به هیچ روی حاضر نیست جز شهد و شیرینی به لقمه برگیرندگان خوان معرفتش عنایت کند. همچنین دوست ندارد با ظاهری بشاش و «لب خندان» ولی باطنی ملول و «دل خونین» از میهمانان خود پذیرایی کند، که او به هیچ روی اهل ظاهرسازی نیست و جز به معنا رضایت نمی دهد. بنابراین ترجیح می دهد خاموشی پیشه سازد و کمی صبر کند تا حالش خوش شود:

سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن ... آب، تیره شد سر چَه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند ... او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب ... صبر کن واللهُ اَعلم بالصواب

و پس از مدتی (حدود دو سال) که پلیدی ها (خون) به شهد و شیرینی (شیر) مبدل می شود دفتر دوم را می آغازد:

مدتی این مثنوی تاخیر شد ... مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو ... خون، نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو!

بلبلی زین جا برفت و باز گشت ... بهر صید این معانی بازگشت

ساعد شه مسکن این باز باد ... تا ابد بر خلق این در باز باد

+ محمد ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

مایکل ساندل یک فیلسوف علوم سیاسی، فلسفه اخلاق و نظریه های عدالت، و همچنین استاد برجسته ی دانشگاه هاروارد است. شخصی است بسیار خوش سخن و بسیار هم خوش لحن و بیان. سی و اندی جلسه ی درس خود در دانشگاه هاروارد در باب نظریه های مختلف عدالت را به صورت آنلاین در دسترس همگان قرار داده است که بسیار دیدنی و شنیدنی است. ویدیوی این جلسات را هم در وبسایت ایشان و هم در یوتیوب می توانید ببینید.

او در بخشی از یکی از سخنرانی های خود که در سال 2009 در نیویورک ایراد کرده است پس از آن که پیشنهاد مشوق های پولی به کودکان را برای مطالعه ی بیشتر و درس خواندن کاری نامناسب می داند در دفاع از دیدگاه خود می گوید:

چرا نباید به کودکان برای گرفتن نمره ی خوب یا خواندن یک کتاب جایزه ی نقدی داد؟ ممکن است شما بگویید که هدف از تعیین جایزه وادار کردن بچه ها به درس خواندن و مطالعه ی بیشتر است و پول مشوق خوبی برای این کار و هر کار دیگری است. این را همه ی آموزگاران علم اقتصاد می دانند. اگر چه برخی از کودکان به صرف علاقه ای که به نفس آموختن دارند کتاب می خوانند ولی برخی از آنها هم دوست ندارند. بنابراین برای تشویق بیشتر هم که شده استفاده از مشوق های پولی ... چرا که نه؟ به عقیده ی یک اقتصاددان هر چه باشد دو مشوق بهتر از یکی است. ولی اگر مشوق پولی مشوق دیگر که «درونی و طبیعی» است یعنی علاقه به یادگیری را از بین ببرد یا کم کم تحلیل برَد چطور؟ این امکان وجود دارد که این کار حتا نتیجه ی وارونه دهد، یعنی منجر به مطالعه ی کمتر بشود. و یا اگر هم در کوتاه مدت نتیجه ی مطلوب بدهد به دلیل و انگیزه ی نادرستی است که بعدها ممکن است به نتیجه ی معکوس منتهی شود. بدین ترتیب شما کودکان را عادت می دهید که به کتاب خواندن به عنوان راهی برای کسب درآمد نگاه کنند و این ممکن است خوب بودن ذاتی و طبیعی یادگیری را در آنها کم رنگ تر و کم رنگ تر کند.

ساندل برای تعمیم این موضوع به ساختاری که دنیای جدید (نظام مبتنی بر بازار آزاد) بر آن بنا نهاده شده است، و همچنین به منظور تبیین بیشتر آن به نتایج یک کار پژوهشی استناد می کند و در ادامه می گوید:

مطالعه ای در چند مرکز نگهداری روزانه ی کودکان (child care centers) در اسراییل این وضعیت را بهتر تبیین می کند. در این مهد کودک ها مشکلی وجود داشت که اغلب این مراکز در کشورهای توسعه یافته با آن روبرو هستند؛ والدین برای برداشتن بچه هایشان دیر می آیند و موجبات نارضایتی معلمان را فراهم می آورند، چون معلمان باید کودکان را به والدینشان تحویل دهند. برای رفع این مشکل، راه حلی که پیشنهاد می شود آن است که برای والدینی که دیر می آیند جریمه ی نقدی مقرر شود. نتیجه جالب است؛ تعداد والدینی که دیر می آمدند پس از مقرر کردن جریمه ی نقدی افزایش یافت! فکر می کنید چطور ممکن است؟ با نظریه های اقتصاددانان جور در نمی آید. به عقیده ی من اتفاقی که در این جا رخ می دهد آن است که با به میان آورده شدن پول به این موضوع، «هنجار» تغییر می کند. پیش از وضع جریمه ی نقدی والدینی که برای برداشتن کودکانشان دیر می رسیدند احساس گناه و شرمساری می کردند و در برابر معلمانی که معطل آنها مانده بودند ابراز تاسف می کردند. ولی از آن پس والدین به معطل ماندن معلمان در صورت تاخیر خود، به عنوان سرویسی نگاه می کردند که پولش را می پردازند. این مثال نشان می دهد که چگونه ممکن است هنجارهای مبتنی بر بازار (market) دیگر هنجارها را کنار بزند و از گردونه خارج کند. اتفاقاتی از این دست ممکن است در هر عرصه ای رخ دهد؛ در آموزش، امور پناهندگان، خدمت سربازی، نگهداری و پرورش کودکان و غیره. درست به همین دلیل است که باید عمیقن نسبت به این موضوع فکر کرد که «در چه حوزه هایی باید عرصه را برای حاکمیت بازار خالی کرد و در چه حوزه هایی ورود بازار به نابودی ارزش های والاتر منتهی خواهد شد». باید به این موضوع حساس بود که چه چیزهایی به عنوان «کالا» در معرض معامله قرار می گیرد. به مقولاتی از قبیل ارزشهای انسانی، حقوق شهروندی، مهاجران، پناهندگان و آموزش و پرورش نباید همچون اتوموبیل و لوازم خانگی نگریست [امروزه به عقیده ی نگارنده در جوامع مبتنی بر سرمایه داری یا بازار آزاد این گونه است] مخلص کلام آن که برخی از هنجارها با ورود برخی مقولات به عرصه ی معامله در بازار آزاد کنار زده می شوند. به همین دلیل پیش از ورود هر چیز به عرصه ی معامله در بازار آزاد باید به دقت ماهیت آن را مورد مُداقه ی اخلاقی قرار داد. این همان چالشی است که ما (پیشروان نظام سرمایه داری) از آغاز تکون نظام حاکمیت سرمایه (بازار) تا به امروز که دوران فتح الفتوح این نظام است از آن غافل بوده ایم.

در نتیجه بدون آن که به درستی دانسته باشیم و بی آن که خواسته باشیم، از داشتن جامعه ای با اقتصادی بر پایه ی بازار، به جامعه ای بازاری مسلک تغییر ماهیت داده ایم.

موضوعاتی از این دست (چالش های اخلاقی در گذار از سنت به دنیای مدرن) به عقیده ی بنده یکی از مهمترین موضوعاتی است که پیشگامان خیرخواه توسعه و شیفتگان آزادی، به خصوص در جوامعی همچون ایران که در دوره ی گذار است، پیش از پا نهادن به دوران جدید بهتر است نسبت به آنها بیشتر بیاندیشند و طرح و برنامه داشته باشند.

به قول حافظ : صد بادِ صبا این جا با سلسله می رقصند ... این است حریف ای دل تا باد نپیمایی!

+ محمد ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ایده آلیست ها

راسل در کتاب "Marriage and Morals" می نویسد:

«پیش از جنگ [جهانی] یکی از ایراداتی که نسبت به اعطای حق رای به زنان می شد این بود که می گفتند زنان طبیعتن مخالف با هر گونه جنگ و خشونتی هستند، اما زنان در طی دوران جنگ این اتهام را در مقیاس وسیعی رد کردند و به خاطر سهم بزرگی که در این خونریزی و کشت و کشتار داشتند حق رای به ایشان ارزانی شد. این نتیجه برای پیشروان ایده آلیستی که تصور می کردند زنان مایه ی اخلاقی سیاست را بالا می برند شاید اندکی دلسرد کننده و ناگوار بود، اما از ظواهر امر چنین بر می آید که سرنوشت ایده آلیست ها همیشه این بوده که چیزی را که در راه نیل به آن مجاهدت می کنند به گونه ای تحصیل کنند که کاخ آمالشان را در هم بریزد.»

در نهایت چنان که تاریخ نشان می دهد این همه گیر شدن اندیشه های حقوق بشری بود که زنان را نیز از مواهب خویش بهره مند ساخت و نه سودای بالارفتن مایه ی اخلاقی سیاست. اما تاکید من بر روی اصل قضیه و درستی یا نادرستی تاریخی آن نیست، بلکه حاشیه ی قابل تاملی است که راسل بر این برگ از تاریخ در مورد ایده آلیست ها می نویسد و آن رایی است که درباره ی سرنوشت آنها می دهد؛ یعنی فرو ریختن کاخ آمالشان در راه نیل به اهدافی که در پی آنند. به هر روی کمال گرایان و ایده آلیست ها آرمان هایی دارند که در پی تحقق آنند.

حال برای یک ایده آلیست به قول مرحوم اخوان ثالث «...سه ره پیداست ... نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر...»:

یا در حسرت بر آورده شدن ایده آل های خود همچون «مسعود سعد سلمان» یک عمر تلخ کام زندگی می کند:

در آرزوی بوی گل نوروزم ... در حسرت آن نگار عالم سوزم

از شمع سه گونه کار می آموزم ... می گریم و می گدازم و می سوزم

یا همچون حضرت «حافظ» در برخی احوالات (جوانی و خامی!) در زیر و زبر کردن دنیا می کوشد:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ... من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!

و یا باز هم همچون «حافظ»، ولی این بار پس از تجربه اندوزی های فراوان (در دوران پختگی) با واقعیات و محدودیت های انسانی و این جهانی کنار می آید و به قول استاد «بهاءالدین خرمشاهی» دیگر به دنبال انسان کامل شدن نیست، بلکه کاملن انسان می ماند:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

البته این به هیچ روی بدان معنی نیست که غایت اندیشی و کمال گرایی را رها می کند و دست از حرکت به سمت آرمان های انسانی و اخلاقی بر می دارد و نسبت به آلودگی های روحی خویش بی اعتناست. بلکه در عین پذیرفتن امکان خطاکاری و لغزش برای آدمی و خاطر نشان کردن تردامنی (گناهکار بودن) و خواب آلودگی (غفلت زدگی) خویش، به شست و شوی مداوم خویش نیز همت می گمارد تا از چاه طبیعت به پاکی به در آید:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ... خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش ... گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام ... تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی ... که صفایی ندهد آب تُراب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ... غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

لذا به هیچ روی با جماعتی که هیچ آرمان و ایده آل معنویی ندارند و به این امر مفتخر نیز هستند همراهی نمی کند. زهد فروشی نمی کند ولی به آلودگی به فسق نیز مباهی نیست:

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات ... مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلی است رای انور شاه ... چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر ... که هست گوش دلش محرم پیام سروش

در نهایت انتخاب همچون همه ی موارد دیگر با صاحبان اختیار است:

رموز مصلحت ملک خسروان دانند ... گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

+ محمد ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من چقدر هستم یا چقدر می خواهم باشم؟

من با سعدی در این زمینه کاملن موافقم که هیچ لذتی و هیچ بهره ای در این دنیا بهتر و بالاتر از هم نشینی و هم صحبتی با دوست همدل و یار مَحرم نیست:

جانا! بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

اما هر کسی از این بهشت دوستی که بر پایه ی محبتی دوسویه است تصور و توصیف خودش را دارد. وصف دو دسته از آنها را من می گویم، باقی را اگر خواستید شما توصیف کنید. انتخاب هم که در نهایت با خودتان است.

گونه ای از دوستی و هم نشینی ممکن است یکی را گرفتار دیگری کند. اسیر کند. بهره ی هر کسی از این گرفتار شدن البته بستگی به اندازه ی قدرت و نفوذ گفتار و رفتار از یک طرف و فهم و گنجایش و پذیرایی ضمیر از طرف دیگر دارد. ولی در هر حال یکی جذب دیگری می شود. حالا در هر سطحی و به هر نوعی. انگار با بال های او می تواند پرواز را تجربه کند و از بُعد یا ارتفاعی دیگر به چیزها نگاه کند. چیزهای جدیدی را می بیند که تا به حال یا ندیده بود و یا آن گونه که به او عرضه می شد در آنها نظر نمی کرد. منظره های نو در پیش چشمان او می گشاید، اما با چشمانِ آن دیگری باید به آنها بنگرد و لذت ببرد. یکی برای دیگری جالب است. جذاب است. جلوتر که می رود به او احساس نیاز بیشتری می کند. بودن او در کنارش به او احساس آرامش و امنیت می دهد. با او خوش است و احساس آزادی می کند، حتا در زندان! فقط کافی است در کنارش باشد:

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت ... من آزادی نمی خواهم، که با یوسف به زندانم

تعلق خاطر و ذهن و ضمیر می آورد. تمام کوشش مصروف آن است که آن رشته ی پیوند را محکم تر کند، یا دست کم نگه دارد و از دست ندهد. خاطرش از این بابت که راحت شد دیگر نگران نیست. از آن به بعد دیگر مسوولیتی متوجه او نیست جز نگه داشتن سرِ رشته ی پیوند. به همین خاطر در بیشتر موارد شیرین هم هست. جرأت زیادی نمی خواهد جز جسارتِ سپردن. واژه ی «سپردن» همیشه در این گونه موارد به مفهوم لذیذش به کار برده می شود. دوست دارد سر وگوش و ذهن و دل و ضمیرش را به او «بسپارد» و این گونه محظوظ شود. دوست دارم دوباره تکرار کنم که این سپردن ها در ابعاد و در سطوح گوناگون ممکن است رخ دهد و لزومی هم ندارد که کاملن یک طرفه باشد. از نازل ترین تا عالی ترین سطحش می تواند باشد، با هر تفسیری که از «نازل» و «عالی» در نظر داشته باشید.

هم نشینی، همدمی و دوستی از نوعی دیگر اما درست به عکس است. او نه تنها شما را اسیر خود نمی کند و اسیر خود نمی خواهد، بلکه تمام بندها را یک به یک از پای شما باز می کند. شما را آزاد می کند. آماده ی پرواز می کند. بعد به شما می گوید خودت باید بپری. جرأت بیشتری می طلبد. چون مسوولیت پرواز تو با خودت است. اگر دوست داشته باشی می توانی با او پرواز کنی ولی با بال های خودت. همراهی طلب می کند تا سرسپردگی. اما آزادی شرط اصلی و ضروری این همراهی است، به همین خاطر دوست دارد شما را آزاد کند:

کیست مولا؟ آن که آزادت کند ... بند رقّیت ز پایت وا کند

این نوع دوستی نه تنها اختیار سِتان نیست بلکه نقش شما را هم در نشاندن و هم در رشد نهال دوستی محفوظ می دارد. به همین خاطر نه مسوولیت زداست و نه آسان. بلکه به همان اندازه که لذت بخش تر است جد و جهد بیشتری نیز می طلبد. ثمراتش به مراتب بیشتر و بهتر است اما انتظارات بیشتری هم از طرفین می طلبد. هیچ کدام از طرفین یکدیگر را کودک (نادان)، ضعیف و یا نیازمند فرض نمی کنند. به همین دلیل گذشت، چشم پوشی، محبت، عنایت، کمک یا برداشتن باری از دوشی هم اگر باشد از سر تصدق، امتیاز گرفتن، ترحم و یا ضعیف و خُرد انگاشتن دیگری نیست، بلکه برای چشیدن دوباره ی لذت همراهی و همدوشی در پرواز در ارتفاعی برابر و کشف سرزمین های تازه است. هستی، شخصیت و «خود» یکی در دیگری محو نمی شود. هر دو - بی محو شدنی - در هم حضور دارند. مناسبات به مفهوم زمینی اش انسانی تر است. از برابری بیشتری برخوردار است. به همین خاطر اخلاقی تر هم هست. دخل و خرج، یعنی نصیب و زحمت، هر دو بالاست. بلکه به نظر من اصلن با نوع پیشین قابل قیاس نیست. و این ها همه به برکت تابش آفتاب گرم آزادی بر آن درخت مودت است.

انتخاب ولی همیشه به عهده ی ماست...

پی نوشت:

برداشتی کاملن انسانی و زمینی از ابیاتی که در این نوشته آمده منظور نظر نگارنده بوده است که ممکن است لزومن منطبق بر منظور سرایندگان آنها یعنی سعدی و مولانا در زمینه ی (context) سروده شده نباشد.

+ محمد ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ...

این روزها از گوشه و کنار، اخبار را که می خوانم و به ویژه واکنش های برخی مردم را در مورد آن ها می بینم و می شنوم، برایم یادآور این قطعه از شعر «میراث» مرحوم اخوان ثالث است که در توصیفی حماسی از نیاکان خود می گوید:

«... نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتا برای آدمیّت، تنگ...»

و آدمیت انگار دیوارش از همه ی دیوارها کوتاه تر است. اولین چیزی است که تا دستمان کوتاه شد پایمان را رویش می گذاریم تا بتوانیم میوه های آفتابِ معرفت نخورده، نارسیده و پایین دستیِ هویت از شاخه های پر برگ و برِ درختِ بلندِ تاریخ و فرهنگ و ادبمان بچینیم و خودی بنمایانیم. دستمان هم اگر به چیزی نرسید، دستِ کم قامتمان بلند تر از آن چه هست جلوه خواهد کرد! حقیقت و آدمیت هم اگر در این میان له شد و راه به خانه ی خونمان نیافت باکی نیست که این روزها نه حال شناختن آن است و نه مجال پرداختن به این. بگذریم از جماعتی که نه سودای شناختن آن دارند و نه پروای نپرداختن به این.

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چه کسی بود صدا زد سهراب

سی سال است که ما از تراوش های روح پاک "سهراب" بی بهره ایم. حتما این بخش از شعر "ساده رنگ" سهراب سپهری را شنیده اید :
"... من اناری را
می کنم دانه به دل می گویم:
خوب بود این مردم،
دانه های دلشان پیدا بود..."
حال دنیایی را تصور کنید که دانه های دل همگی مان پیدا بود! گمان نمی کنم وحشتناک بودن چنان فضایی نیاز به شرح و بیان مفصلی داشته باشد. آدمیانی که ما باشیم به اندازه کافی پنهان کردنی داریم که نگران آشکار شدنشان باشیم. سعدی به خوبی از این نگرانی پرده بر می دارد:
حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد
نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی ... کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
تنها یک روح پاک و خالی از غرض و مرض است که جسارت پروراندن چنان خیالی را به ذهن و ضمیر خود می دهد. روحی لطیف و پاک همچون "سهراب" که "لحن آب و زمین" را خوب می فهمید.
قرن ها زین پیشتر مولانا نیز به گونه ای مشابه ولی بسیار عمیق و عرفانی و در حال و هوایی دیگر همین آرزو را داشت:
کاشکی هستی زبانی داشتی ... تا ز هستان پرده ها برداشتی
به نظر می رسد دنیا به دلیل محدودیت های ماهیتی اش (دنیای صورت مند و مادی) هم قابلیت و هم ابزار وانمایی تام و تمام همه هست ها را ندارد:
هر چه گویی ای دم هستی از آن ... پرده ی دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قال است و حال ... خون به خون شستن محال است و محال
اما امان از روزی که پرده ها بر افتد! آن جاست که تنها پاکان و زیبارویان به انتظار آن نشسته اند. به قول مولانا:
پس قیامت روز عرض اکبر است ... عرض آن خواهد که با زیب و فر است!
هر که چون هندوی بدسودایی است ... روز عرضش نوبت رسوایی ست
چون ندارد روی همچون آفتاب ... او نخواهد جز شبی همچون نقاب
فضا و شرایطی را تصور کنید که هیچ چیز برای پنهان شدن پشت آن ندارید. دیگر تاریکی شب هم به کمک شما نمی آید. همه چیز روشن است. با تمامی ویژگی های اخلاقی ،با برهنگی تام و تمام در برابر دیدگان خود و دیگران عرضه می شوید. روزی که همه یاران متقلب از وحشت بر ملا شدن حقایق از یکدیگر می گریزند و تنها دوست داران راستین اند که همچنان مهرورز باقی می مانند، آن چنان که شیخ اجل در یکی از زیبا ترین غزلیات خود می گوید:
به تشویش قیامت در که یار از یار بگریزد ... محب از خاک بر خیزد محبت همچنان دارد
این محبت همان محبتی است که بر آمده از معرفت است و دانش. به همین خاطر هم هست که بنیانی پایدار و هر دم محکم شونده تر دارد. هم زنده کننده مردگان است و هم بنده گرداننده ی اهالی غرور و نخوت:
از محبت تلخ ها شیرین شود ... از محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود ... از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند ... از محبت شاه بنده می کنند
ابیات بالا از مثنوی را شاید بارها و بارها دیده و شنیده باشید، اما ابیات پس از آن که کمتر بر سر زبان هاست به گمان من از اهمیت بسیار بیشتری برخوردارند:
این محبت هم نتیجه ی دانش است ... کی گزافه بر چنین تختی نشست؟
دانش ناقص کجا این عشق زاد؟ ... عشق زاید ناقص اما بر جماد
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید ... از صفیری بانگ محبوبی شنید
دانش ناقص نداند فرق را ... لاجرم خورشید داند برق را
عشق و محبت بی شناخت و معرفت یا بر آمده از جهل و نادانی است و یا دروغ و غرض و مرض. حال تمامی این هشدارها که مولانا می دهد برای دل های حقیقت جو و پاک و بی غرض و مرض است مبادا که به بیراهه روند، وگرنه بیمار دلان که جای خود دارند. یا نمی بینند :
چون غرض آمد هنر پوشیده شد ... صد حجاب از دل به سوی دیده شد
و یا در پی بر آوردن منافع و مطامع خویشند:
گرگ بر یوسف کجا عشق آورد؟ ... جز مگر از مکر تا او را خورد.
در پایان، تمرین برای آمادگی رو به رو شدن با روزی که پرده ها بر افتد - ولو تا دم آخر - شاید عنایتی را متوجه ما سازد و از ما آدمیانی بسازد که به حق، شایسته ی "آدمی" نامیده شدن باشد:
آنکه او شاه است او بی کار نیست ... ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر! ... کل یوم هو فی شان ای پسر!
اندر این ره می تراش و می خراش! ... تا دم آخر دمی فارغ مباش!
تا دم آخر دمی آخر بود ... که عنایت با تو صاحب سر بود
هر چه می کوشند اگر مرد و زن است ... گوش و چشم شاه جان بر روزن است
به روح پاک "سهراب" درود می فرستیم و خداوند را می خوانیم که روح ما را نیز همچون او آرزومند پیدا بودن دانه های دل مردم بگرداند!

+ محمد ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مواجهه "سعدی"، "حافظ" و "مولانا" با جفای خلق و جور زمانه

"سعدی" آدم دنیا دیده ای است. سفر های بسیار به همراه استعداد و تیزبینی کم نظیر او در تحلیل و دسته بندی تجربیاتی که می اندوخت برای او پختگی و حکمتی به ارمغان آورد که به خوبی در "بوستان" و "گلستان" او متجلی است. با این حال، نوع نگاه او به زمانه و قوانین حاکم بر مناسبات انسانی در آن، بیشتر معطوف به همین دنیاست. آنچنان که گویی اعمال به همان گونه ای قرار است به ما برگردد که از ما سر می زند. بر همین اساس هم نیکی می کند بلکه روزی روزگاری به نوعی مشابه یا متفاوت به او برگردد:
تو نیکی می کن و در دجله انداز ... که ایزد در بیابانت دهد باز
از دنیا و اهالی آن انتظار درستی و وفا دارد. از این رو جفا دیدن از خلق را بر نمی تابد و با دشنام از جفاکاران یاد می کند:
گر خردمند از اوباش جفایی بیند ... تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بی قیمت اگر کاسهٔ زرین بشکست ... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
حتا به این هم بسنده نمی کند و گهگاه در برخی موارد عنان از کف می دهد و عبارت های بسیار تند تری نیز به کار می برد:
سگی را لقمه ای هرگز فراموش ... نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ
وگر عمری نوازی سفله ای را ... به کمتر چیز آید با تو در جنگ
"حافظ" اما ادبیات ملایم تری دارد. گویی غلبه ی سیر انفس بر سیر آفاق در او سینه ی گشاده تری را در مواجهه با جفای خلق نصیب او ساخته است. با قناعت ویژه ای که از حافظ سراغ داریم، او تنها به دوری گزیدن از ایشان بسنده می کند:
بیاموزمت کیمیای سعادت ... ز هم صحبت بد جدایی جدایی!
با نگاهی تردید آمیز ولی همراه با امید بسیار حکمت ها و عنایات الهی را در جفاهایی که بر او می رود می بیند:
مکن حافظ از جور دوران شکایت ... چه دانی تو ای بنده کار خدایی؟
و در همین احوال از مشربی که اختیار کرده است این گونه احساس و ابراز خشنودی می کند:
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد ... از گرانان جهان رطل گران ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ... دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است ... طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس!
از هر چه بگذریم سخن حضرت دوست خوش تر است. نگاه حضرت "مولانا" اما چیز دیگری است. مولانا دنیا را به خوبی می شناسد. ساکنان دنیا را نیز به نیکی آزموده است. لذا بی هیچ اتلاف وقتی پناه می برد به جایی که دریای بی پایان آرامش و قرار است:
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست ... جز به خلوت گاه حق آرام نیست
گویی از اساس طرف حسابش کس دیگری است و اصلن انتظاری از خلق جفاکار ندارد. لذا نه تنها با ایشان به تندی برخورد نمی کند و زبان به دشنام و تحقیر آنان نمی گشاید، بلکه تمامی آن رفتار های ناصواب را در سایه ی الطاف خداوندی تفسیر می کند و با خشنودی از آن ها استقبال می کند. گویی دست عنایت خداوندی را در پس پشت این ماجراها، بی هیچ تردیدی، به وضوح می بیند. لذا همچون گنج های مخفی از آن ها یاد می کند. در حقیقت خود مولاناست که با کیمیاگری خاص خود از این خاک های بی ارزش زر می سازد:
این جفای خلق با تو در جهان ... گر بدانی گنج زر آمد نهان!
خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند
مولانا به جای احساس ملولی، از جفای خلق ابراز خرسندی می کند و آن ها را نعمت ها و محرک های الهی برای عنان گرداندن به سمت معشوق بی زوال خود می بیند. در بقیه موارد نیز این چنین است. چنان که روشنیی که موسی در وادی طور "آتش" می دید را نیز نه آتش بلکه "نور" عنایات خداوندی می بیند:
چون عنایت ها بر او موفور بود ... نار می پنداشت وان خود نور بود!

+ محمد ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()