خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

خواب زمستانی

مدتها بود چنین فیلم زیبایی ندیده بودم. «خواب زمستانی»، آخرین ساخته‌ی «نوری بیلگه جیلان»، به معنای کلمه یک شاهکار است. از آن دسته فیلم‌هایی است که من خیلی دوست دارم. از آنها که هوش از سر بیننده می‌رباید و تازه پس از پایان فیلم، در ذهن بیننده شروع می‌شود. در جریان تماشای این فیلم «سه ساعت و شانزده دقیقه‌ای»، بارها و بارها پیش آمد که خواستم فیلم را نگه دارم، کمی قدم بزنم، فکر کنم و پس از آن ادامه‌ی فیلم را ببینم، بی آن که از دیدن فیلمی تا این اندازه طولانی ذره‌ای خسته شوم. فیلم، درست برای کسانی است که عاشق اندیشیدن هستند و دوست دارند کسی آنها و باورها و رفتارهایشان را به چالش بکشد و آنها را با پنهانی‌ترین زوایای درونی‌شان روبه‌رو کند. در برابر آنها آینه‌ای بگذارد تا خودشان را بهتر ببینند و به خود و دنیای اطراف خود عمیق‌تر بیندیشند. خلاصه این فیلم از نظر من تقریبن تمامی مولفه‌های یک فیلم زیبا و دیدنی را دارد. تماشای آن را از دست ندهید.

+ محمد ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

مرزهای اندیشه و استعاره

بخشی خواندنی از مقدمه‌ای که دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی بر «غزلیات شمس تبریز» نوشته است:

«وقتی به حرکت مورچه‌ای روی دیوار می‌نگریم، موضوعِ اندیشه‌ی ما حرکتِ مورچه است بر روی دیوار و آن گاه که به آفاقِ بی‌کرانِ کهکشانها می‌اندیشیم، میدانِ تفکرِ ما قلمروِ پهناوری است به وسعتِ هستی. صِرفِ اندیشیدن به حرکتِ مورچه یا بی‌کرانگیِ هستی، اعتباری به اندیشه‌ی ما نمی‌بخشد؛ می‌توان درباره‌ی حرکتِ مورچه بر روی دیوار، به اندیشه‌های جاودانه و شگرف رسید و می‌توان در اندیشیدن به آفاقِ بی‌کرانِ هستی به حرفهای معمولی و مکرّر و مشترکِ بینِ همگان دست یافت. آنچه یک «فکر» را در تاریخِ اندیشه‌ی بشری اعتبار می‌دهد موضوعِ فکر نیست، بلکه قاب و قالبی است که اندیشه در ذهنِ ما به خود می‌گیرد و نوعی روشنایی و افقی از دید در برابر چشمِ ما و دیگران می‌گشاید. اندیشه‌ی راستین اندیشه‌ای است که وقتی عرضه شود بخشی از مخاطبانِ خود را دگرگون کند و در برابر چشم ایشان دریچه‌ای تازه بگشاید.

از این چشم‌انداز، قرنهاست که مسلمانان اندیشه‌ای ندارند. «استعاره»ها و «شعر»هایی آفریده‌اند و در هجوم استعاره‌های تجریدی، خودشان را فریب داده‌اند که «ما می‌اندیشیم» و اندیشه‌ی تازه داریم. ولی وقتی بخواهیم فرهنگ یا دایرةالمعارفی از اندیشه‌ی بشری فراهم آوریم، سهم متأخرین جهانِ اسلام تقریبن صِفر است. تمام مسلمانان در قرونِ اخیر به اندازه‌ی یک سال از عمرِ فلسفیِ ویتگن اشتاین «اندیشه» عرضه نکرده‌اند. تعارُف با هیچ کسی نداریم.

مولانا، اما، صاحب اندیشه است. در آن سوی شعرهای درخشانی که در دیوان شمس سروده است، هم در مثنوی و هم در دیوان، نمونه‌هایی از اندیشه عرضه می‌کند که وقتی خواننده با آن اندیشه‌ها رو به رو می‌شود نگاهش به جهان و قلمرو هستی دگرگون می‌گردد. درباره‌ی ازل، ابد، جهان، انسان، مرگ، زندگی، زیبایی، عشق و خدا مولانا صاحب اندیشه است، اندیشه‌هایی که بشریّت در همه احوال به آنها نیاز دارد، همان گونه که بشریّت هیچ گاه از دیالُگ‌های افلاطون بی‌نیاز نخواهد بود. هم‌چنان که جرقه‌های فکری فلاسفه‌ی ماقبلِ سُقراطِ یونان، امثال هراکلیت، هنوز طراوت خویش را داراست و مایه‌ی حیرتِ انسانِ معاصر است.»

+ محمد ; ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پس از دموکراسی اکنون نوبت آزادی بیان است!

در خبرها آمده که فرانسه در پی حوادث مرگبار حمله به مجله‌ی طنز «شارلی ابدو»، در کاهش بودجه‌ی نظامی خود تجدید نظر می‌کند و تنها ناو هواپیمابر خود یعنی «شارل دوگل» را به خاورمیانه خواهد فرستاد. گویا مشکل خاورمیانه و امت اسلام در فقدان دموکراسی، با هزینه‌ای که امریکایی‌ها با فرستادن ناوهایشان متحمل شده‌اند مرتفع شده و فقط مشکل کمبود آزادی بیان در میان ساکنین خاورمیانه باقی مانده که آن هم قرار است بحمدالله هزینه‌اش را فرانسوی‌های عزیز تقبل کنند. چقدر ما خوشبختیم!

+ محمد ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

پرفکشنیست

گذشته‌ی زندگی که در این لحظه‌های گریز و تنهایی از پیش خاطرش عبور می‌کرد آگنده از این خاطره‌ها بود. این خاطره‌ها در ذهن او با ماجرای کیمیاخاتون به هم می‌آمیخت و عشقی که او به وی القا کرده بود با این عشق که از کودکی او را از خانه‌ی پدر آواره کرده بود در خاطرش در هم می‌ریخت و او را در تیرگی‌های سودا فرو می‌برد. با این حال ماجرای کیمیا به او سرّ عشق راستین را آموخته بود. به او آموخته بود که عشق وقتی همه چیز انسان نیست هیچ چیزش نیست. به او آموخته بود که انسان اگر در عشقی که همه چیز اوست فانی نشود هنوز «خودی» در وجود او باقی است. به او آموخته بود عشقی که خودی در آن باقی است عشق نیست، هوس شیطانی است که انسان را از کمال دور می‌دارد و او، شمس پرنده، اکنون به رغم خارخاری که از خاطره‌ی کیمیا در جان خویش احساس می‌کرد این را درمی‌یافت که با پشت سر نهادن قونیه یک دوران توقف، یک دوران رکود، و یک دوران دوری از کمال را پشت سر می‌نهاد. اکنون نیمشبان تنها و بی آن‌که هیچ کس را از حال خویش آگهی دهد از قونیه دور می‌شد، از جاده‌های ناشناس عبور می‌کرد و از این که ردّ پای او را هیچ جا باز نخواهند یافت خرسند بود.

___________________________________________________________________________
پله پله تا ملاقات خدا، فصل غیبت بی بازگشت، دکتر عبدالحسین زرین‌کوب 

+ محمد ; ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

گفت و گوی تمدنها یک قرن پیش

ویل دورانت در کتاب «تاریخ تمدن» به پس از دوره‌ی صفوی که می‌رسد می‌گوید:

«وضع ایران و اسلام در آخرین دوره‌ی اعتلای قدرت و ھنر آنھا چنین بود تمدنی کاملن متفاوت با تمدن غرب و گاھگاه به طرزی موھن مخالف آن. مسلمانان ما را کافر و مادی می‌دانستند، از این که تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یک زن نمی‌گرفتیم به ما می‌خندیدند، و گاھی سیل آسا برای خراب کردن دروازه‌ھای ما به حرکت درمی‌آمدند. در ایامی که اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، نمی‌بایستی از ما انتظار داشته باشند که تمدن اسلامی را درک یا از ھنر آن تمجید کنیم. تمدنھا ھنوز با یکدیگر رقابت می‌کنند، اما به طور کلی باعث خونریزی نمی‌شوند، و اکنون می‌توانند متقابلن یکدیگر را تحت نفوذ قرار دھند. شرق صنایع و اسلحه‌ی ما را اقتباس می‌کند و به صورت غرب در می‌آید؛ غرب از ثروت و جنگ خسته می‌شود و طالب آرامش درون است. شاید بتوانیم به شرق کمک کنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید؛ و شرق بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در ھنر برساند. شرق غرب، و غرب شرق است، و این دو با یکدیگر تلاقی خواهند کرد.»

مرحوم علی اکبر دهخدا پس از اقامتی دوساله در اروپا، در بازگشتش به ایران که مقارن نهضت مشروطه خواهی بود در یادداشت اعتراض گونه‌ای به مدعیان برتری تمدن غرب یا به عبارت بهتر به غربیان مدعی قیمومت شرق می‌گوید:

«اما تمدن، این کلمه که در فرهنگ‌های شما خیلی مبهم است در پیش ما خیلی روشن و کمال مطلوب است که از زمانهای بسیار بسیار قدیم رو به آن می‌رویم و سکته و وقوف فقط وقتی است که دچار چنگیزها و تیمورها بشویم. تمدن را ما دو قسمت می‌کنیم؛ یکی تمدن معنوی و روحی، و یکی تمدن مکانیکی. از قسمت اول شما بهره ور نیستید و هیچ مددی هم به آن نکرده‌اید بلکه برای اختلاط و امتزاجی که با اقوام وحشی و آدم‌خوار در خون و اخلاق پیدا کرده‌اید قرنها هر چه ممکن بود سیر تمدن را کندتر کردید، دیر یا زود او را مغرب باید از شرق اقتباس کند. اما در تمدن مکانیکی کسی دست ما را نبسته است، مشغولیم و خیلی هم به سرعت ...»

+ محمد ; ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بی‌مزگی‌های فلسفه

«راسل» در انتهای فصل «فلسفه در قرن بیستم» از کتاب «عرفان و منطق» می‌نویسد:

«فلسفه‌ی جدید تکثّر و واقعیت (رئالیسم) از پاره‌ای جهات کمتر از فلسفه‌های گذشته مطلب دارد. در قرون وسطی فلسفه خدمتکار الهیات بود؛ تا به امروز هم فلسفه و الهیات در فهرست کتابفروشان در ذیل یک عنوان می‌آیند. در سابق عقیده‌ی عموم بر این بود که وظیفه‌ی فلسفه این است که حقایق بزرگ دین و آیین را اثبات کند. فلسفه‌ی جدید مدعی نیست که می‌تواند این حقایق را اثبات کند، یا حتا رد کند. این فلسفه فقط می‌کوشد که اندیشه‌های اساسی علوم را روشن کند و از آمیزش علوم گوناگون، منظره‌ی جامعی از آن قسمت از جهان که توانسته‌اند کندوکاو کنند به نمایش بگذارد. فلسفه‌ی جدید نمی‌داند در گام بعدی چه در پیش است؛ هیچ طلسمی هم برای تبدیل جهل به دانش در اختیار ندارد. برای کسانی که لذت فکری را دوست می‌دارند لذت فکری به ارمغان می‌آورد، اما برخلاف اکثر فلسفه‌ها نمی‌کوشد خودپسندی آدمی را ارضا کند. اگر خشک و فنی است تقصیر را به گردن کائنات می‌اندازد که تصمیم گرفته است به شکل ریاضی عمل کند و نه به شکلی که شاعران و عارفان دوست می‌دارند. شاید این جای تأسف باشد، ولیکن از یک نفر ریاضی‌دان مشکل بتوان انتظار داشت که به این سبب تأسف بخورد!»

این اندازه فروتنی و خویشتن‌شناسی فلسفه‌ی جدید کمک بسیاری به آن کرد تا با حکمرانی بر قلمروی محدودتر و شناخته‌شده‌تر دستاوردهای خود را فزونی بخشد و بیشتر به کار دنیای آدمیان بیاید. فلسفه‌ی جدید درست مانند پادشاهی است که بر قلمرو محدودتری فرمان می‌راند که در نتیجه آبادکردن و مهارکردن آن بسیار ساده‌تر از حالتی است که بر سرزمین بسیار گسترده‌تری حکومت کند. فلسفه بدین ترتیب همان سرنوشتی را یافت که «علم» پیدا کرد؛ از عالم کبیر به عالم صغیر مهاجرت کرد و پیوند خود را با ماورا برید تا توفیق‌های چشمگیرتری کسب کند. و این البته پیامدهای خود را هم داشته است.

اگر حافظ، رندانه فقهایی را که با اندیشه‌ی سود و زیان، عافیت‌جویانه پای در راه سلوک می‌نهادند، به پیاله‌ای دعوت می‌کرد تا از خشک‌مغزی برهند:
«اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز / پیاله‌ای بدهش گو دِماغ را تر کن»

بنده هم با کسب اجازه از محضر بلند او مختصر دستی در شعر نغزش می‌برم و روی سخن آن را بدین تحریف به سمت فیلسوفان جدید می‌گردانم که:
«چو فیلسوف دلالت کند که عشق مباز / پیاله‌ای بدهش گو دِماغ را تر کن»

+ محمد ; ٧:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شوپنهاور و غرور ملی

«مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملّی است، زیرا کسی که به ملّیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود عضوی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند.»
آرتور شوپنهاور، در باب حکمت زندگی، فصل سوم (درباره‌ی آن‌چه داریم)، 1851، ترجمه‌ی محمد مبشری. 

+ محمد ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

طریق ترجمانی

دوستانم بارها این سخن را از من شنیده‌اند که می‌توان با کسی که ایرانی نیست و زبان مادریش فارسی نیست ارتباط برقرار کرد، با او نشست و برخاست داشت، با او تفریح کرد، در احساساتش با او شریک شد، با او خندید، شوخی کرد، یا در اندوهش شریک شد و در بسیار چیزهایی از این دست با او همراه شد. همه‌ی این‌ها و بیش از آن هم شدنی است. ولی صد سال هم اگر بگذرد نمی‌توان به او فهماند «شیخ صنعان خرقه رهن خانه‌ی خمّار داشت» یعنی چه؟! هیچ گاه «دورباش غیرتت آمد خیال / گِرد بر گِرد سراپرده‌ی جمال» او را آن‌چنان در کام نخواهد کشید که ممکن است یک پارسی‌زبان را صید خویش کند. این چیزی نیست که با ترجمه‌ی واژه به واژه بتوان آن را دریافت یا با آن ارتباط برقرار کرد. این‌ها تجربه‌ی دست اول، ناب و شخصی بزرگانی است که در بستر زبان و فرهنگی خاص آن را بیان کرده‌اند. ترجمه‌ای در کار نیست، اگر هم هست نوع ویژه‌ای است که معنا را به لفظ در می‌آورد؛ معنایی که اگر چه در برخی موارد متعلق به عالم بی‌واژه است:
ای خدا جان را تو بنما آن مقام ... کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام

ولی به لفظ که در می‌آید رنگ و بوی زبان و فرهنگی را به خود می‌گیرد که دیگر به سادگی نمی‌توان آن را به زبان و فرهنگی دیگر منتقل کرد.

با این مقدمه، بسیاری از ما ایرانیان هر چقدر که بکوشیم و زبان عربی را یاد بگیریم شاید نتوانیم با آیات و عبارات قرآن آن‌گونه ارتباط برقرار کنیم که شخصی عرب‌زبان و برآمده از فرهنگ عربی اگر بخواهد می‌تواند با آن مأنوس شود. اگر هم فهمی و انسی در میان باشد از ورای چندین لایه واسطه و حجاب ترجمه و تفسیر و شرح است که دست‌کم آن لطفِ دریافتِ بی‌واسطه‌ی زبان را ندارد:

پرده بردار و برهنه گو، که من / می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گویی مترجمی لازم است که آن سخنان را به زبان و خُلق و خوی ما در آورد. ناگفته پیداست که این کار از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست. کسی باید باشد که بویی و نصیبی از آن تجربیات وحیانی و پیامبرگونه برده باشد و در عین حال، شرط امانت را وفادارانه به جای بیاورد.

بنابراین اگر بزرگی همچون «شیخ بهایی» در وصف مولانا می‌گوید:
من نمی‌گویم که آن عالی‌جناب / هست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنویّ معنویّ مولوی / هست قرآنی به لفظ پهلوی
مثنویّ او چو قرآن مدلّ / هادی بعضی و برخی را مضلّ

و یا از بزرگی دیگر همچون «جامی» در وصف مولانا نقل می‌شود که:
 من چه گویم وصف آن عالی‌جناب / نیست پیغمبر ولی دارد کتاب

و یا اگر بزرگی دیگر همچون «اقبال لاهوری» می‌گوید:
پیر رومی خاک را اکسیر کرد / از غبارم جلوه‌ها تعمیر کرد
 روی خود بنمود پیر حق‌سرشت / کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

این سخنان را نباید از جنس غلو مداحان و سخنان اغراق آمیز در ستایش مولانا و آثارش دانست. همچنین این سخنان بدین معنا نیست که مولانا کتابی جدید و شریعتی جدید بنیان نهاده است که باید قرآن را به کناری نهاد و کتاب او را جایگزین آن کرد. به هیچ وجه. بلکه این‌ها همه صرف «توصیف» است و نه اغراق و ستایش؛ توصیف از نقشی که مولانا به طریق ترجمانیِ خویش برای آن بزرگان داشت و ضمیر تشنه‌ی آنان را با آن شربت‌های شیرین و گوارا سیراب می‌ساخت. 

نمی‌دانم آیا مولانا خود چنین رسالتی را در خود احساس می‌کرد یا نه، ولی اشاراتی در مثنوی و دیوان شمس هست که گویی قرار است کسی باشد که ترجمان پارسی‌زبانان به معنایی که شرح آن رفت باشد:
الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری ... فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری
چو من تازی همی‌گویم به گوشم پارسی گوید ... مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‏آری؟
نکردی جرم ای مه‏رو، ولی اِنعام عام او / به هر باغی گلی سازد که تا نبوَد کسی عاری

و یا:
چو نامت پارسی گویم کند تازی مرا لابه / چو تازی وصف تو گویم برآرد پارسی زاری

و یا:
اخلّایی اخلّایی، زبان پارسی می‌گو /  که نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی

و یا:
 پارسی گوییم هین تازی بهِل / هندوی آن تُرک باش ای آب و گل!

و یا:
اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات / انّ فی قتلی حیاتا فی حیات
یا منیر الخدِّ یا روح البقا / اِجتذِب روحی و جُد لی باللقا
لی حبیبٌ حُبهُ یَشوی الحشا / لو یشا یمشی علی عینی مَشی
پارسی گو گرچه تازی خوشتر است / عشق را خود صد زبان دیگر است
بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود / آن زبان‏ها جمله حیران می‌شود
بس کنم دلبر در آمد در خطاب / گوش شو والله اعلم بالصواب

و بالاخره این غزل ناب که مولانا در آن شیوه‌ی ترجمانی خود را آشکار می‌کند که چگونه پنهانی از آن آفتاب حقیقت می‌پرسد و سپس به ما جواب می‌گوید:

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم / نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم، به طریق ترجمانی / پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم / بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم / به میانه‌ی قُشورم همه از لُباب گویم
من اگر چه سیبِ شیبم ز درختِ بس بلندم / من اگر خراب و مستم سخنِ صواب گویم
چو دلم ز خاکِ کویش بکشیده است بویش / خجلم ز خاکِ کویش که حدیثِ آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخِ تو است فرّخ / تو روا مبین که با تو ز پسِ نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن / تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فرّ لاله گویم / به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم / نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شُکر ترسد / به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
برِ رافضی چگونه ز بنی قُحانه لافم؟ / برِ خارجی چگونه غم بوتراب گویم؟
 چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم / چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم / دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم

___________________________________________________________________________
پ.ن. از مرحوم هادی حائرى کتابی بسیار ارزشمند بر جای مانده است با عنوان «نخبة العرفان عن آیات القرآن و تفسیرها» که ابیاتی از مثنوی و دیوان شمس که مستقیم یا غیرمستقیم ناظر بر آیه یا آیاتی از قرآن کریم است را گردآوری کرده است.  

+ محمد ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

در فواید اخته کردن

در توضیح واژه‌ی «اخته کردن» در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده است:

خِصی‌کردن اسب و خروس و قوچ و جز آن را تا گُشنی‌کردن نتواند؛ بیرون‌کردن بیضه‌ی خروس و قوچ و امثال آن تا فربهی گیرد.

ویکیپدیای فارسی تفصیل بیشتری در معنای این واژه به دست می‌دهد:

این عمل در حیوانات بیشتر به منظور کاهش میزان شرارت و افزایش فرمان‌پذیری و یا افزایش وزن و در نهایت به منظور جلوگیری از بروز برخی از بیماری‌ها صورت می‌گیرد.
این روش در گذشته در بسیاری از کشورها از جمله عثمانی و ایران برای بهره‌برداری بیشتر از بردگان، به ویژه برای خدمت در اندرونی (حرمسرای) شاه و یا برای قطع نسل مخالفان سیاسی مورد استفاده قرار می‌گرفته و به شدت شایع بوده‌ است.

اما چیزی که مرا بر آن داشت درباره‌ی این واژه کمی بیشتر جست‌و‌جو کنم این عنوان خبری از خبرگزاری مهر است:

اجرای تفکیک جنسیتی در دانشگاه علامه / اثرات مثبت برگزاری کلاس دخترانه و پسرانه

+ محمد ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هر چیز که در جُستن آنی، آنی

دموکراسی از آن دسته مقوله‌هایی است که تا جماعتی نداند که چیست محقق نخواهد شد. به بیانی دیگر، دموکراسی چیزی شبیه به روشنایی در لامپ مهتابی نیست که بهره‌برداران آن لازم نباشد بدانند جریان الکتریسیته چگونه در نیروگاه تولید می‌شود، چگونه به خانه‌ها منتقل می‌شود و چگونه به بهره‌برداران می‌رسد. شما می‌توانید تمامی ملزومات داشتن برق را از بیرون سفارش بدهید و بی آن که از جزییات فنی آن اطلاع داشته باشد از مزایای آن بهره‌مند شوید. ولی در مورد آزادی، دموکراسی و چیزهایی مانند آن داستان به این سادگی نیست. شما برای تحقق دموکراسی باید دقیقن بدانید به دنبال چه هستید، چه معنایی را از دموکراسی اراده می‌کنید و چه لوازم و جوانبی دارد. دانستن و شناختن درست دموکراسی و چیزهایی از این دست هم فرایندی بسیار تدریجی و تکاملی است و جد و جهد بسیار طلب می‌کند. لوازم و تمهیدات مخصوص به خودش را هم دارد. داشتن آگاهی، از ملزومات اصلی آن است و این آگاهی به گزاف تامین نخواهد شد.
به همین خاطر هم است که بزرگان و متفکران در این باره گفته‌اند مقوله‌هایی از قبیل دموکراسی، آزادی و مانند آن در جوامعی که میانگین درآمد در آنها از یک میزان مشخص کمتر باشد محقق نمی‌شود. همچنین سواد عمومی نیز اگر از یک سطح معین کمتر باشد آن جامعه روی دموکراسی را به خود نخواهد دید. شما به این لیست ملزومات، شرایط فرهنگی برای تحقق رواداری (Tolerance)، ساختار فرهنگی-قومیتی، تنوع مذهبی و مانند آن را اضافه کنید. با این توصیف به روشنی پیداست جوامعی همچون پاکستان و لیبی، با وضع موجود (فرهنگ به شدت قبیله‌ای و سواد عمومی پایین و فقر شدید)، اصلن پتانسیل رسیدن به دموکراسی را هم ندارند، چه برسد به تفکر درباره‌ی نوع مطلوب دموکراسی در آن جوامع و سپس شیوه‌ی تحقق آن.
این که دموکراسی معادل رای‌گیری عمومی در تمامی امور است و یا رای‌گیری رکن اصلی دموکراسی است تصوری از اساس نادرست است. برخی متفکران داشتن مکانیزمی مناسب برای پایین کشیدن از قدرت را اساسی‌تر از به قدرت رساندن شخص یا گروهی با رای‌گیری در یک دموکراسی واقعی می‌دانند. رای‌گیری اتفاقن یکی از عناصر ضعیف و بسیار پُر‌اشکال دموکراسی است که مکانیزم‌های دیگر در جوامع پرتجربه تلاش در برطرف‌کردن اشکالات آن داشته‌اند. قوه‌ی قضاییه‌ی مستقل، نهادهای غیردولتی (NGO)، مطبوعات آزاد، قانون اساسی کم‌اشکال و مواردی از این دست اساسی‌ترین ارکان دموکراسی‌اند که در کنار یکدیگر در حالتی ایده‌آل باید با کمترین هزینه پاسدار حقوق اقلیت و موجب جلوگیری از دیکتاتوری اکثریت شود.
از تلاش یکصدساله‌ی ملت ایران برای رسیدن به آزادی و دموکراسی که بگذریم، تحولات کنونی از برزیل گرفته تا ترکیه و جهان عرب، به ویژه مصر یکی از نمونه‌های بسیار درس‌آموز برای ماست. واکنش‌های احساسی بسیاری از هم‌وطنان نسبت به این تحولات نشان از فقر شدید علمی ما نسبت به دستاوردهای دنیای مدرن از قبیل دموکراسی، حقوق بشر، آزادی و مانند آن دارد و این امر باید ما را به اندیشه‌ی بیشتر وادارد. آن چه که برای من بدیهی است آن است که نشناختن آزادی و دموکراسی معادل تحقق نیافتن آنهاست، اما شناختن آن تازه آغاز راه است که ببینیم آیا چنین چیزی اصلن مطلوب ما هست یا نه؟ و اگر به لحاظ محتوی یا فُرم نیاز به تغییر داشته باشد تا به نوع مطلوب ما درآید چه تدابیری باید اندیشیده شود و چه موانعی بر سر راه است. در این باره، خواندن این مقاله از فرید زکریا خالی از لطف نیست. 
نکته‌ی آخر این که کشورهایی همچون مصر و ایران به دلایل بسیار، اهمیت فوق‌العاده دارند و استقرار دموکراسی قوی با پشتوانه‌ی مردمی در آنها مطلوب قدرت‌های بزرگ دنیا نیست. این امر، مشکل رسیدن به دموکراسی در این جوامع را چندبرابر می‌کند. البته غیرممکن نیست، ولی اراده و جد و جهدی که مثلن مردم ایران، برای داشتن حکومتی مطلوب و قدرتمند با پشتوانه‌ی قوی مردمی، باید داشته باشند لاجرم بسیار بیشتر از مردم مثلن نیوزیلند است.

+ محمد ; ۳:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یک پذیرایی ساده به صرف لذتی خودآزارانه برای میهمانان

«پذیرایی ساده»، آخرین فیلم مانی حقیقی را دیروز دیدم. علی‌رغم جسارتی که در موضوع فیلم نهفته است پرداخت چندان قوی ندارد. فضای فیلم به اندازه‌ی کافی سیاه و خشن هست که بیننده‌ای مثل من که محبوب‌ترین فیلمش «خانه‌ی دوست کجاست» است آن را دوست نداشته باشد. با این حال موضوع فیلم و عرصه‌ای که مانی حقیقی با جسارت تمام بر آن گام نهاده است قابل اعتناست. توصیه می‌کنم کسانی که تاب مواجه‌شدن با درندگی‌های بی‌محابای عقل سرکش را ندارند این فیلم را نبینند. توصیفی که خود مانی حقیقی از فیلمش دارد به نظرم از همه گویاتر است؛ «این فیلمی است که تماشاگر قرار است از دیدنش لذتی خودآزارانه ببرد». 
عقل موجود بسیار مهیبی است. مدتهاست به این باور رسیده‌ام که سخت‌ترین کار در این دنیا تفکر است. گام زدن در وادی تفکر بسیار خطرناک و دلهره‌آور است، چون اصلن معلوم نیست شما را به کجاها خواهد کشاند. همه کس تاب رویارویی و یا همراهی با عقل را ندارند. به همین خاطر اغلب از او می‌گریزند؛ برای گریز از آن برخی نزدیک آن نمی‌شوند، برخی خود را به نفهمی می‌زنند و برخی هم خود را سرگرم چیزهای دیگری می‌کنند تا با عقل مواجه نشوند. حال آن مشغولیات می‌تواند روزمرگی باشد، کار باشد، مخدرات و مسکرات باشد، مذهب باشد و یا هر چیز دیگر.

جمله عالم زاختیار و هست خود / می‌گریزد در سر سرمست خود
تا دمی از هوشیاری وا رهند / ننگ خمر و زَمر بر خود می‌نهند
جمله دانسته که این هستی فَخ است / فکر و ذکر اختیاری دوزخ است
می‌گریزند از خودی در بی‌خودی / یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
«مثنوی معنوی/ دفتر ششم» 

حال این فیلم به طرز بی‌رحمانه‌ای - درست مانند آن که شخصی را زنده زنده در مقابل دیدگانتان تشریح کنند - شما را با پرسش‌های جدی مواجه می‌کند بی آن که پاسخی بخواهد به آنها بدهد. حتا خود مانی حقیقی هم در این گیر و دار، تاب این گستاخی و درندگی را نمی‌آورد و در عرصه‌ی کلنجار رفتن‌های خشن و دردناک با این وضعیت در صحنه‌ی قبرستان که اوج فیلم است کم می‌آورد، بی‌تاب می‌شود، مرتجعانه تسلیم می‌شود و از عقل جا می‌ماند. بیش از این نمی‌خواهم درباره‌ی این فیلم بنویسم و به دوستانی که تمایل دارند در این باره بیشتر بخوانند پیشنهاد می‌کنم این‌جا و این‌جا را بخوانند. جالب‌ترین بخش گفت و گوی مانی حقیقی با سوسن شریعتی را در این چند جمله‌ی مانی حقیقی دیدم که به نوعی عصاره‌ی این فیلم است:
«در درس منطق که یک زمانی من خیلی عاشقش بودم بحث این بود که بتوانی فلان جمله‌ی افلاطون را به یک فرمول شبه ریاضی تبدیل کنی. ما هم عملن در این سکانس (سکانس قبرستان) این کار را کردیم؛ می‌خواستیم تماشاگر در مقابل خشونت منطق و نه صرف خشونت رایج، حیرت کند. به نظر من تهاجمی‌ترین و خشن‌ترین رفتار، منطقی حرف زدن است. منطق یک وجه خشن دارد، چون به صورت سیستماتیک تمام مسایل جانبی را، عواطف را، احساسات را، عرف و سنت را، همه‌ی این‌ها را حذف می‌کند. وقتی یک حرف خشن به یک فرمول ریاضی تقلیل پیدا می‌کند، آدم در موقعیت پیچیده‌ای قرار می‌گیرد. به جایی می‌رسد که چیزی که واضح است را باید قبول کند، اما نمی‌تواند. یک عمر با این باور زندگی کرده است و کنار گذاشتنش دردناک است. فرو می‌پاشد.»

+ محمد ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و ملحمه؟!

ویل دورانت در «تاریخ تمدن» به توصیف تاریخ پس از دوران صفوی در ایران که می‌رسد این گونه می‌نویسد:

«وضع ایران و اسلام در آخرین دوره‌ی اعتلای قدرت و ھنر آنھا چنین بود، تمدنی کاملن متفاوت با تمدن غرب و گاه‌گاه به گونه‌ای موھن مخالف آن. مسلمانان ما را کافر و مادی می‌دانستند. از این‌که تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یک زن نمی‌گرفتیم به ما می‌خندیدند، و گاھی سیل‌آسا برای خراب کردن دروازه‌ھای ما به حرکت درمی‌آمدند. در ایامی که اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، نمی‌بایستی از ما انتظار میداشتند که تمدن اسلامی را درک یا از ھنر آن تمجید کنیم. تمدن‌ھا ھنوز با یکدیگر رقابت می‌کنند، اما به طور کلی باعث خونریزی نمی‌شوند، و اکنون می‌توانند متقابلن یکدیگر را تحت تاثیر قرار دھند. شرق، صنایع و اسلحه‌ی ما را اقتباس می‌کند و به صورت غرب در می‌آید؛ غرب از ثروت و جنگ خسته می‌شود و طالب آرامش درون است. شاید بتوانیم به شرق کمک کنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در ھنر برساند. شرق غرب و غرب شرق است، و این دو با یکدیگر تلاقی خواھند کرد.»

شوربختانه نخستین رویارویی ما ایرانیان در عرصه‌ی رقابت تمدنی با تمدن غرب در چند سده‌ی اخیر در بخش نظامی و جنگ بود. شکست قشون عباس میرزا در جنگ با ارتش روس نخستین نمود آشکار ناتوانی ایران سنتی در برابر تجدد غرب بود. این نخستین تجربه‌ی احساس ناتوانی سنت در برابر تجدد دنیای غرب، تلنگری بود که به باور بسیاری از صاحب‌نظران سرآغاز جنبش روشنفکری در ایران شد؛ جنبشی که به جنبش مشروطیت در ایران انجامید. این جنبش سرانجام مطلوبی نداشت؛ هم سرعت مطالبات روشنفکران برای آن دوره زیاد بود  و هم حجم آن. قبای تجدد بر تن لاغر ایران گشاد بود. جسد نحیف ملت ایران باید با غذای «نقد» تغذیه می‌شد تا فربه‌تر شود؛ تا هم نای برخاستن داشته باشد و هم توان راه رفتن، و این قبای بلند و گشاد، دست و پاگیر و مانع راه رفتنش نشود. اما مشکل اصلی درست همین جا بود. ملت ایران این غذا را دوست نداشت. غذای «نقد» مانند لقمه‌ی گلوگیر و داروی تلخی بود که به مذاق ما هیچ خوش نمی‌آمد و فرو بردن آن جد و جهد بسیار می‌طلبید. هنوز فرهنگ، سنت و دین نقد نشده بود (هنوز هم نشده!). 
حال اگر خود را (دین و سنت و فرهنگ و تاریخ و ...) از غذا و شراب مقوی و مغذی نقد بی‌نیاز بدانیم و در عین حال، عرصه‌ی رقابت جهانی را عرصه‌ی جنگ و رویارویی بدانیم، در ظاهر به نظر می‌آید تنها راه نجات از این مخمصه، تقویت قوای نظامی است. ولی:

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و مَلحَمه؟!

تکیه کردی بر درختان و جدار / 
بر شدی ای اَقرعَک هم قَرع‌وار!
اول ار شد مرکبت سرو سهی / لیک آخر خشک و بی‌مغزی تهی!
رنگِ سبزت زرد شد ای قَرع، زود / زان که از گلگونه بود، اصلی نبود
«مثنوی معنوی، دفتر ششم»

اما اگر مذاق خود را درمان کنیم به گونه‌ای که خوراک و داروی نقد به کام ما شیرین بیاید و دنیا را 
عرصه‌ی تعامل ببینیم نه ورطه‌ی تقابل، باید به بالندگی و سرافرازی نسل پس از خود امیدوار باشیم.

اما به نظر می‌رسد در این راه ابتدا باید کسب دانش کرد و کالاشناسی را آموخت تا در این بازار آمیختگی‌های حق و باطل کالاهای مفید را شناخت و خرید:

این حقیقت دان، نه حق‌اند این همه / نه به کلی گمرهانند این رمه
مؤمنِ کَیِّس، مُمیّز، کو که تا / باز داند حیزکان را از فتی؟
گرنه معیوبات باشد در جهان / تاجران باشند جمله ابلهان
پس بود کالاشناسی سخت سهل / چون که عیبی نیست، چه نااهل و اهل!
ور همه عیب است، دانش سود نیست / چون همه چوب است این جا عود نیست
آن که گوید جمله حق‌اند، احمقی‌ست / وان که گوید جمله باطل، او شقی‌ست
می‌نماید مار اندر چشم، مال / هر دو چشم خویش را نیکو بمال! 
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

و در عین حال هیچ گاه از نقد و عیب‌بینی خودمان دست بر نداریم و دایم در کار شست و شوی باورهای خود باشیم و روزانه جرعه‌ای هر چند تلخ از داروی نقد بنوشیم:

چون که بر سر مر تو را ده ریش هست / مرهَمت بر خویش باید کار بست
«عیب کردن خویش را»، داروی اوست / چون شکسته گشت جای اِرحَمواست
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

+ محمد ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جای خالی یک درس

به نظرم جای یک درس در میان درس‏هایی که در مدارس و حتا دانشگاه‏ها به دانش‏آموزان و دانشجویان آموخته می‏شود خالی است؛ حقوق ابتدایی آدمیان در مناسبات اجتماعی با دیگران، از جمله مفاهیمی است که در نهادهای آموزشی ما هیچ به آن پرداخته نشده است. 
از همان ابتدای کودکی تا دوره‏ی بلوغ در سطوح مختلف باید آموخت که جان آدمیان تا چه حد عزیز و محدوده‏ای نزدیک‏نشدنی است و نباید به آسانی حق حیات را از کسی ستاند! شاید پس از چند دهه شاهد کاهش جرایمی همچون قتل در کشور عزیزمان باشیم.
از همان دوران کودکی باید دانست که آزادی چه نعمت عزیز و چه حق بزرگی است که همه‏ی آدمیان به محض تولد واجد آنند و وقتی کسی را محبوس می‏کنند چه حق بزرگی را از او ستانده‏اند! شاید نسل آینده حساسیت بیشتری نسبت به کسانی که به ناحق نعمت آزادی از آنان دریغ داشته شده است از خود بروز دهد. 
باید همه به صورت مدرسه‏ای بدانند که سلامتی چه حق مهمی است و اگر کسی با ضربه‏ای یا حرکتی موجب آسیب‏رساندن به عضوی از اعضای بدن دیگری شود چه خطای بزرگی مرتکب شده است! باید مهابت و عظمت این خطا را جلوی چشمان آدمیان در سنین مختلف به تصویر کشید تا به هنگام اقدام به چنین اعمالی دست‏کم شخص خاطی بداند در آستانه‏ی انجام چه کار مهیبی است! شاید پس از چند دهه کمتر شاهد این باشیم که عده‏ای با چوب و چماق به جان دیگران افتاده‏اند.
باید از همان کودکی به بچه‏ها آموخت که عزت نفس و آبرو چیست و چرا مهم است و چقدر مهم است و چرا نباید با آن شوخی کرد! شاید پس از چند دهه شاهد نسلی باشیم که هم‏نوعان خود را بیشتر محترم بدارد و به راحتی با عزت و آبروی دیگران در اینترنت، رسانه‏ها و محافل عمومی بازی نکند. 
باید از همان کودکی و در مدرسه‏ها آموخت که نژادپرستی چیست و مصادیق آن چیست و چه پیامدهایی دارد و چه تفاوت‌هایی با ملی‌گرایی و میهن‌دوستی دارد و چرا باید مراقب گفتار و رفتار خود بود تا رنگ و بوی نژادپرستانه نداشته باشد! شاید نسل بعدی پختگی بیشتری در تعامل با نژادها، ملیت‏ها و قومیت‏های دیگر از خود بروز دهد. 
باید از همان دوران کودکی آموخت که میراث فرهنگی چیست و چه چیزهایی مصادیق آن هستند و چرا مهم است و به چه درد ما می‏خورد! شاید نسل آینده در پاسبانی از این گنج رایگان و شایگان از خود تلاش جدی‏تری نشان دهد و به آسانی آن را بازیچه‏ی مطامع سیاسی این و آن قرار ندهد. 
به نظر من باید هم اهمیت این امور و ده‏ها امور از این دست، هم مصادیق هر کدام از این مقوله‏ها و هم واکنش قانون در برابر عدم رعایت قوانین مربوط به هر کدام در مفاد درسی گنجانده شود تا در آینده نسلی آگاه‏تر داشته باشیم. باید مهارت‏های زندگی اجتماعی با رعایت نکات انسانی که کمابیش در همه جای دنیا محترم شمرده می‏شوند را از سنین کودکی آموخت به امید آن که از آن چه که هستیم بهتر شویم.

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را / برون کن ز سر باد خیره‏سری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را
بسوزند چوب درختان بی‏بر / سزا خود همین است مر بی‏بری را!
«ناصر خسرو»

+ محمد ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آخرین صفحات خوابگردی‏های «کپلر» به روایت «آرتور کویستلر»

یوهانس کپلر در روز پانزدهم نوامبر سال 1630 درگذشت و در روز نوزدهم همان ماه جسد وی را در گورستان سن‏پیر در بیرون شهر به خاک سپردند. این گورستان در طی «جنگ سی‏ساله» ویران شد و استخوان‏های کپلر به باد فنا رفت. اما سنگ‏نبشته‏ای شاعرانه که مضمون آن از خود اوست به جای مانده است:

Mensus eram coelos, nunc terrae metior umbras
Mens coelestis erat, corporis umbra iacet.

I measured the skies, now the shadows I measure
Skybound was the mind, earthbound the body rests.
 

«زمانی آسمان‏ها را اندازه می‏گرفتم و اینک سایه‏های زمین را. فکر من آسمانی بود، ولی جسم من خاکی و جایگاه آن این‏جاست.»

در یکی از واپسین نامه‏های او نیز چند سطر است که به آسانی فراموش نمی‏شود. او این نامه را یک سال پیش از وفات در ششم نوامبر 1629 نگاشته است:

«آن‏گاه که طوفان شدت می‏گیرد و کشتیِ کشور را خطرِ هلاک تهدید می‏کند، ما برای ادامه‏ی مطالعات صلح‏جویانه‏ی خود کاری مردانه‏تر از این نمی‏توانیم بکنیم که بر صخره‏ی ابدیت لنگر اندازیم.»

+ محمد ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

تولد دوباره

آدمی ابتدا در دامان خداوند بود. کانون توجهات او بود و همه‏ی آسمان‏ها وستارگان و افلاک را به دور زمین و حول محور زندگی آدمیان در گردش می‏دید. ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه و همه در کار بودند تا او، و تنها او، از این نعمات برخوردار گردد و هم با نگاه بر نداشتن از خداوند و او را همه کاره دیدن، پاسِ این برخورداری را نگاه دارد.

قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم بود که بزرگانی همچون کوپرنیک، کپلر و گالیله دنیای جدیدی را به آدمیان معرفی کردند. زمین دیگر محور کاینات نبود. ستارگان تنها برای راهنمایی مسافران و دریانوردان خلق نشده بودند. ستارگانی بسیار بی‏شمارتر از آنهایی که با چشم دیده می‏شدند وجود داشتند که آدمی با چشم غیرمسلح نمی‏توانست آنها را حتا ببیند. آدمی از دامان خداوند و کانون توجهات او به میانه‏ی بی‏نهایتی بس هولناک و فضایی بی‏کران و پر از سکوتی وحشتناک پرتاب شده بود. آدمیزاد در جهانی پیچیده در لفاف الوهیت مانند رحِم زندگانی می کرد و اکنون از عالَم رحِم رانده شده بود. این، تولدی دوباره برای آدمی بود که درد داشت. دردی که فریاد وحشت و احساس تنهایی و بی‏پناهی پاسکال از آن تولد، از ورای قرنها هنوز به گوش می‏رسد:

سکوت ابدی این فضاهای لایتناهی مرا به وحشت می‏افکَنَد.

"Le silence eternel des ces espaces infinis m'effraie - The eternal silence of these infinite spaces frightens me".

سالها طول کشید تا آدمی این حقیقت را بپذیرد و به آن عادت کند. اما باز چیزی می‏خواست تا او را تکیه‏گاه کند. چه چیزی بهتر از خود علم؟ آدمیِ سبب‏دان چه چیزی بهتر از «سبب‏دانی» دم دست داشت تا بر او تکیه کند؟ رازهای عالَم را یکی پس از دیگری به مدد آن می‏گشود و پیش می‏رفت.
به عدم قطعیت و مکانیک کوانتمی که رسید با عجایب و غرایب بسیاری روبه‏رو شد. بسیاری از پدیده‏ها در این دستگاه، توجیه عِلّی نداشت و انگار نیروهایی برآمده از دست‏هایی پنهانی و فوق فهم بشری، ذرات را می‏راند. آن‏گاه بسیاری از بزرگان پای خود را یکسره بر فرق علّیت نهادند و از بیخ و بن منکرِ آن شدند. فیلسوفانی همچون هیوم هم این قافله را همراهی کردند و به کلی منکر ضرورت اصل علّیت شدند. با گشوده شدن برخی ناشناخته‏ها و ظهور نظریه‏های جدید، اکنون پس از گذشت چند دهه، اصل علیت هم در میان دانشمندان علوم تجربی و هم در میان فیلسوفان جانی دوباره یافته است. دانشمندان جدید و نظریه‏پردازان امروزین در علوم و فلسفه پا را حتا از دامنه‏ی محدودیت‏های علمی نیز فراتر نهاده‏اند و وارد مقولاتی همچون «خدا» و «آگاهی» و «شعور» شده‏اند که تا به امروز مفاهیمی ناشناخته‏اند.
نبرد بین دانشمندان و دانشوران خداباور و اندیشمندان خداناباور همچنان ادامه دارد. گویی تولدی دوباره در راه است. اما این تولد بعید است از زمره‏ی تولدهای گذشته باشد. باید منتظر ماند و دید که آدمی این بار چگونه متولد خواهد شد.

مطالب گفته شده در بالا همان قدر که برای من یادآور این ابیات از مثنوی هستند به همان اندازه هم با این ابیات بی‏ارتباطند:
 
چون دوم بار آدمی‏زاده بزاد / پای خود بر فرق علت‏ها نهاد
علتِ اولی نباشد دینِ او / علت جزوی ندارد کینِ او
می‌پرد چون آفتاب اندر افق / با عروسِ صدق و صورت چون تُتُق
بلک بیرون از افق وز چرخ‏ها / بی مکان باشد چو ارواح و نُهی
بل عقولِ ماست سایه‌های او / می‌فتد چون سایه‌ها در پایِ او
+ محمد ; ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()

سخت خوش مستی، ولی ای بوالحسن ... پاره‌ای راه است تا بینا شدن!

وایتهد می‏گفت:
 «همه جا و همیشه مردمانی عمل‏گرا وجود داشته‏اند که غرق در محسوسات سرسخت و شکست‏ناپذیر بوده‏اند [اهل ریزبینی‏های موشکافانه‏ی علمی و تجربی]. همه جا و همیشه مردمانی فیلسوف‏منش وجود داشته‏اند که غرق در تنظیم اصول کلی بوده‏اند. اما آنچه تازگیِ جامعه‏ی کنونی را تشکیل می‏دهد این است که علاقه‏ی شدیدی نسبت به نکات جزئی با علاقه‏ای به همان شدت نسبت به قوانین کلی توأم شده است.»

با این دید، اگر به تاریخ چند صد سال اخیر ایران نگاهی بیاندازیم و آن را با غرب مقایسه کنیم به روشنی درخواهیم یافت که تولیدات فکری در سرزمین ما با تقریب بسیار خوبی صفر بوده است. اندیشه‏ورزان و به ویژه فیلسوفان سرزمین ما از ابن‏سینا به بعد تقریبن همه‏شان با علوم تجربی و ظرایف آن بیگانه بوده‏اند.

بی‏جهت نیست کسی همچون محمدرضا شفیعی کدکنی می‏گوید:
«.... وقتی بخواهیم فرهنگ یا دایرة‌المعارفی از اندیشه‏ی بشری فراهم آوریم، سهم متأخرینِ جهان اسلام، تقریبا صفر است. تمام مسلمانان در قرون اخیر به اندازه‏ی یک سال از عمرِ فلسفی ویتگنشتاین، اندیشه عرضه نکرده‌اند. با هیچ کس تعارف نداریم.» 

ریاضی‏دانان و فیزیک‏دانان برجسته‏ی بسیاری، به ویژه با پدید‏آمدن فیزیک کوانتوم در قرن بیستم پا در وادی فلسفه نهادند و چالش‏های جدی را متوجه مبانی بنیادی آن کردند که بسیار هم در پیشبرد آن موثر بود. دین‏داران و الهیون (اعم از دانشمندان و به تبع آن مردم عادی) نیز از آن بی‏بهره نماندند و دینداری خود را از قالبی ناآگاهانه به قالبی آگاهانه (البته نسبت به سابق) تغییر دادند. من همیشه به دوستان و اطرافیان گفته‏ام که در سرزمین ما دین‏داران همان‏قدر ناآگاهانه دین‏دارند و دین‏داری‏شان مبتنی بر ناآگاهی است که بی‏دینان بی‏دینند و با دین سر ضدیت دارند. «آگاهی» به عنوان یکی از مهمترین مولفه‏ها در رشد و توسعه در یک جامعه‏ی انسانی، به اعتقاد بنده یکی از مفقودترین عناصر در جامعه‏ی ماست. به قول مولانا:

جان نباشد جز خبر در آزمون ... هر که را افزون خبر، جانش فزون
جانِ ما از جانِ حیوان بیشتر ... از چه؟ زان رو که فزون دارد خبر

برای کسانی که با ریاضیات و فیزیک در سطح دانشگاهی آشنایی دارند و به تاریخ و فلسفه‏ی علم علاقه‏مند هستند دیدن جلسات درس دکتر گلشنی با عنوان «اصول فلسفی مکانیک کوانتوم» را به شدت توصیه می‏کنم.
+ محمد ; ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کشیش کم‏جرأت

صرف‏نظر از بیست و هفت رصد از شخص کوپرنیک، تمام نظام او بر اساس مفروضات مشاهدات بطلمیوس و هیپارخوس و سایر ستاره‏شناسان یونانی و مسلمان پیش از او بود که کوپرنیک اظهارات آنان را بی چون و چرا و همچون حقیقت محض پذیرفت، بدون تأمل در این‏که امکان اشتباهی را به سبب عدم دقت در تحریر و ترجمه‏ی متن (که دست بر قضا به وضوح تحریف هم شده بود) در نظر بگیرد یا خطاها یا اصلاح ارقامی را که به وسیله‏ی خود رصدکنندگان قدیمی صورت گرفته بود منظور دارد. بالاخره هنگامی که وی به بی‏اعتباری مفروضاتی که کار خود را بر آن بنا نهاده بود پی برد، باید احساس کرده باشد که دستگاهش اعتبار و ارزشی ندارد. اما در آن موقع بسیار دیر شده بود که بتوان به اقدامی در این باره مبادرت کرد. صرف‏نظر از بیم آن‏که مورد استهزا قرار گیرد شاید پی‏بردن به نقص اساسی کارش موجب بی‏میلی وی به انتشار کتابش [درباره‏ی دَوَران افلاک آسمانی] شده بود. وی این حقیقت را پذیرفته بود که زمین می‏چرخد اما دیگر نمی‏توانست بپذیرد که خواه زمین خواه سایر سیارات به همان ترتیب و بر روی همان مداراتی که وی در کتابش برای آنها تعیین کرده بود بچرخند.

عیب اعتقاد کورکورانه به عقاید کهن که کوپرنیک را چنین شخصیت رقت‏انگیزی ساخته بود را می‏توان با مثال عجیبی توضیح داد که موضوع آن بسیار فنی است و من باید آن را به صورت ساده‏ای در آورم. بر اساس اعتماد کوپرنیک به مشتی از مفروضات مشکوک منتسب به هیپارخوس و منه لائوس و بطلمیوس و بتانی، که در طی دوهزار سال شایع بود، وی به موجودیت پدیده‏ای معتقد شده بود که وجود نداشت؛ یعنی تغییر متناوب در سرعت حرکت نوسانی محور زمین. در حقیقت حرکت نوسانی با همان سرعت پیوسته و یکنواخت ادامه دارد، اما فقط رقم پیشینیان اشتباه بود. در نتیجه کوپرنیک ناگزیر شد یک نظریه‏ی دشوار غیر قابل تصوری بسازد که دو حرکت مستقل نوسانی را به محور زمین نسبت دهد. اما نوسانات در طول خط مستقیم حرکاتی «جبری» است که فیزیک ارسطویی آن را غیرممکن شناخته است. از همین جاست که کوپرنیک یک فصل تمام را اختصاص به این موضوع داده است که نشان دهد چگونه این حرکت در خط مستقیم می‏تواند از ترکیب دو حرکت «طبیعی» که مستدیر است حاصل آید. نتیجه‏ی این تعقیب و تفحصِ خیالی این شد که چهار حرکت مستدیر دیگر علاوه بر پنج حرکتی که پیش از آن مفروض بود به زمین نسبت دهد.

در اواخر این فصل مشقت‏بار که گویی دردسر کوپرنیک از دوایر به اوج خود می‏رسد، دست‏نوشته‏اش حاوی سطور زیر است:
«در ضمن، این نکته را باید متذکر شد که اگر دو دایره قطرهای متفاوت داشته باشند و سایر شرایط هم لایتغیر بماند حرکت حاصل در خط مستقیم نخواهد بود بلکه بیضی‏شکل است.» این تصور در حقیقت صحیح نیست، زیرا منحنی مدور حاصل تقریبن شبیه بیضی است. اما حقیقت عجیب این است که کوپرنیک با دلایل نادرست و قیاس خطا بیضی را که شکل عموم مدارات سیاره‏ای است درست حدس زد و پس از مبادرت به این کار بی‏درنگ آن را ترک کرد. این قسمت در دست‏نوشته خط خورده و در نسخه‏ی چاپی «درباره‏ی دَوَران افلاک آسمانی» قید نگردیده است.

تاریخ اندیشه‏ی بشری مملو از حسن تصادفات و فریادهای شادی «یافتم» است؛ اما از موارد شکست و فرصت‏های از دست رفته معمولن اثری به جا نمی‏ماند.

__________________________________________________________________________
برگرفته از کتاب «خوابگردها» اثر «آرتور کویستلر»، بخش «کوپرنیک؛ کشیش کم‏جرأت»

+ محمد ; ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کفر گفتی، مستعد شو نیش را

از دو سه هفته پیش دست به کاری زدم که شاید بیست سال، شاید هم بیشتر اگر عمری باقی باشد و توفیق دست دهد به درازا بیانجامد. کتاب مثنوی را دارم برای خودم یک بار می‏نویسم، علامت‏های لازم را برای درست خوانده شدن اعمال می‏کنم و توضیح یا شرحی اگر لازم داشته باشد زیر هر بیت اضافه می‏کنم. در توضیح ابیات، تلاشم بیشتر استفاده از بخش‏های دیگری از مثنوی یا دیوان شمس است تا منظومه‏ی افکار مولانا از زبان خودش پدیدار شود که «شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت».

برای اعراب‏گذاری مقدمه‏ی منثور دفتر اول که به عربی است از یکی از دوستان عرب‏زبانم یاری طلبیدم و از او خواستم که باهم این مقدمه را بخوانیم و راهنماییم کند تا علامت‏‏هایی که در آنها تردید دارم را بر روی حروف مربوط به آنها بگذارم که درست خوانده شوند. اسمش محمد است، اهل مصر است و سخت مذهبی است. دانشجوی دکترای مهندسی مکانیک است و در دانشگاهی که من دوره‏ی پسادکتری را می‏گذرانم تحصیل می‏کند.

محمد درخواستم را پذیرفت، به دفتر کارم آمد و شروع کردیم. یکی دو جمله از مقدمه را که خواندیم، از من پرسید: «این‏ها چیست و درباره‏ی چه چیزی گفته شده؟» گفتم: «دارم بر روی کتابی تحقیق می‏کنم و این جملات مقدمه‏ی آن کتاب است و نویسنده‏ی آن درباره‏ی کتابش این ادعاها را کرده است و این صفات را به گفته های خود نسبت داده است.» کمی تعجب کرد، لبخند تلخی زد و ادامه دادیم. دو سه جمله جلوتر که رفتیم کم کم رنگ رویش عوض شد و خطاب به من گفت: «ببین محمد! من خیلی دارم به خودم فشار می‏آورم و خودم را کنترل می‏کنم تا ادامه بدهم، ولی حقیقتن برایم سخت است. تمام بدنم به لرزه افتاده است. چطور جرأت می‏کند...» در ادامه یک استغفرالله زیر لب گفت و از من عذرخواهی کرد از این که نمی‏تواند ادامه دهد. من هم که کم کم نگران شده بودم به او گفتم مجبور نیست ادامه دهد. تا همین جا هم خیلی کمک کرده و از این که او را احیانن در وضعیت دشواری قرار داده‏ام عذرخواهی کردم.

از دفتر کارم که رفت با خود فکر کردم مولوی هشت سده پیش، این حرف‏ها را زده و آن زمان به قدر مسلم مردم نسبت به این گونه سخنان حساس‏تر بودند و واکنش‏های تندتری از خود نشان می‏دادند. حقوق بشر و آزادی بیان و قانون به معنای مدنی امروزین هم که نبود. جوامع، دینی بودند و فقها و حاکمان شرع همه‏کاره برای اجرای احکام. ولی مولانا در امان ماند.

بی‏جهت نبود آنچنان که در مناقب‏العارفین افلاکی آمده است مولانا در پاسخ به این پرسش پسرش که «یک دهم سخنانی که تو می‏گویی را پیشینیان تو زدند و سرشان بالای دار رفت و چگونه است که آسیبی به تو نمی‏رسد؟» می‏گوید: «ایشان را مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است».

حالا احساس می‏کنم اندکی و تاکید می‏کنم تنها اندکی به فهم معنای این ابیات و درک وضعیت مولانا به هنگام سرودن این ابیات در دیوان کبیر و مثنوی نزدیک‏تر شده‏ام:

حلاجِ اشارت‏گو از خلق به دار آمد ... وز تندیِ اسرارم حلاج زند دارم  [دیوان کبیر]

بند کن چون سیل سیلانی کند ... ور نه رسوایی و ویرانی بود  [مثنوی، دفتر اول]

مُجمَلَش گفتم، نکردم زان بیان ... ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لبِ دریا بود ... من چو «لا» گویم مراد «الا» بود
من ز شیرینی نشستم رو تُرُش ... من ز بسیاریِ گفتارم خمُش
تا که شیرینیِ ما از دو جهان ... در حجابِ رو تُرُش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخُن ... یک همی گویم ز صد سِرِّ «لَدُن»  [مثنوی، دفتر اول]

برکنارِ بامی، ای مستِ مُدام! ... پست بنشین، یا فرود آ، والسلام!  [مثنوی، دفتر چهارم]

+ محمد ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

فرهنگ تغییر

از جان ادمز (John Adams) دومین رییس جمهور ایالات متحده نقل است که:

من باید سیاست و [فنون] جنگ را بیاموزم تا [روزی فرا رسد که] فرزندانم آزاد باشند که ریاضیات و فلسفه بخوانند. فرزندانم باید ریاضیات، فلسفه، جغرافیا، تاریخ طبیعی، کشتی سازی، ناوبری، تجارت و کشاورزی بیاموزند تا فرزندانشان بتوانند نقاشی، شعر، موسیقی، معماری، مجسمه سازی، پرده‏های نگارین بافتن و میناکاری بیاموزند.

ادمز از رهبران استقلال امریکا از بریتانیا در اواخر قرن هجدهم و همچنین یکی از نظریه پردازان سیاسی عصر روشنگری در امریکا بود. دوران ریاست جمهوری ادمز، پس از جورج واشنگتن و پیش از توماس جفرسون، در نخستین سال‏های پس از استقلال امریکا تقریبن هم‏زمان بود با سال‏های نخستین سلطنت فتحعلی شاه قاجار در ایران.

از آن زمان تا به حال دو انقلاب، یکی انقلاب مشروطیت و دیگری انقلاب اسلامی، و یک جنگ در ایران رخ داد و آن‏چه در این دو انقلاب و جنگ و پس از آنها بر بسیاری از دانشگاهیان، فیلسوفان، شاعران، هنرمندان، و حتا عالمان علوم تجربی رفته است را کمابیش همه می‏دانند. 
یکی از آن هنرمندانی که به گونه‏ای فجیع توسط تندروهای انقلابی پس از پیروزی انقلاب اسلامی کشته شد هنرمندی بود به نام سید جواد ذبیحی. خانم جِین لویسن -گردآورنده‏ی مجموعه‏ی ارزنده‏ی گلها- در معرفی مرحوم ذبیحی در وب‏سایت گلها این گونه می‏نویسد:

ذبیحی، سیّدجواد (در حدود ۱۲۹۰-۱۳۵۸ ش) خواننده‏ی آواز در موسیقی مذهبی ایران. از سرگذشت او اطلاع زیادی در دست نیست. شهرتش در تهران، هنگام مراسم تشییع جنازه‏ی رضاشاه پهلوی به سال  ۱۳۲۳ ش آغاز شد که در آن، صدای ذبیحی، مشایعان را همراهی می‌کرد. در سال‌های ۱۳۲۹-۱۳۵۶ ش وی معروف‌ترین خواننده‏ی مذهبی در رادیو تهران بود و مراسم مخصوص عیدها و عزاداری‌های شیعیان را با صدای خود افتتاح می‌کرد. در رادیو تهران نیز هنگام ایام قتل امامان شعیه، ماه رمضان، ماه محرم و هنگام نوروز و با مراسم سلام‌های درباری، ذبیحی حضور داشت. برنامه‏ی آوازی از او نیز در «برگ سبز» ضبط شده که به‌خاطر ملاحظات مذهبی جامعه در آن سال‌ها، بدون همراهی با ساز است. در واقع، حضور او در برنامه‏ی گل‌ها و برگ سبز حضوری تشریفاتی بود. شیوه‏ی خواندن ذبیحی، نوعی دکلاماسیون ملودیک و غالبن دور از موازین هنر آواز کلاسیک ایرانی است. حافظه‏ی سرشار از اشعار مناسب و توانایی فوق‌العاده‏ی حنجره‏ی او، محبوبیتش را تداوم می‌داد. یا این حال، طرفداری او از رژیم پهلوی و پاره‌ای از بی‌بند و باری‌های او و عضویت او در ساواک، خشم عده‌ای را برانگیخت و چند ماهی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ ش و در سال ۱۳۵۸ ش، به دست تعدادی از مخالفانش در یک پارک جنگلی حومه‏ی تهران به قتل رسید. ضبط‌های او هنوز گردآوری و منتشر نشده است.

چند هفته ای است گاه و بی‏گاه دو قطعه‏ی آوازی از مرحوم ذبیحی را گوش می‏کنم. در یکی (برگ سبز 4) غزلی عارفانه از فخرالدین عراقی را می‏خواند (در وب‏سایت گلها سراینده‏ی غزل به اشتباه صفی‏علی‏شاه ذکر شده است) و در دیگری (برگ سبز 9) غزلی بسیار لطیف از فروغی بسطامی را که اگرچه این هم غزلی است عارفانه ولی برخی ابیات آن یادآور غزل‏های عاشقانه‏ی ناب و آبدار سعدی است.

+ محمد ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آموزش تزویر و پرورش ریاکار

یکی از بستگان که آموزگار مدرسه است برایم تعریف می‏کرد که امسال مراسم ولادت امام علی (ع)، که هم‏زمان بود با درگذشت امام خمینی، در مدرسه‏شان این گونه برگزار شد که ابتدا پرچم ولادت را علم کردند و به دانش آموزان گفته شد که بخندند و در حال دست زدن و شادی کردن چند تا عکس از آنها گرفتند. بعد از آن بلافاصله روی همان پرچم قبلی پرچم مربوط به درگذشت امام خمینی را چسباندند و به بچه‏ها گفتند سرها را به پایین بیندازند و دست‏هایشان را بر روی پیشانی بگذارند. چند تا عکس هم از این بخش مراسم گرفته شد و در مجموع به عنوان گزارشی از یک فعالیت «فرهنگی» به اداره‏ی آموزش و پرورش فرستاده شد.
 مانده‏ام که باید از شوربختیِ هم‏زمان بودن با اینان بنالیم یا از نیک‏بختیِ هم‏زبان بودن با حافظ به خود ببالیم که این بیت از دیوانِ او پس از گذشت هفتصد سال غباری از کهنگی بر آن ننشسته و هنوز تر و تازه است:
درِ میخانه ببستند، خدایا مپسند ... که درِ خانه‏ی تزویر و ریا بگشایند

+ محمد ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

میراث مهجور

جان لیمبرت یکی از دیپلمات‏های باسابقه‏ی ایالات متحده و یکی از اسیران حادثه‏ی گروگان‏گیری پس از انقلاب است. او دانش آموخته‏ی تاریخ و مطالعات خاورمیانه از هاروارد است. پس از آموختن زبان فارسی، در محضر آنماری شیمل -شرق‏شناس و مولانا شناس بزرگ معاصر- در هاروارد به مطالعه‏ی مولوی پرداخته است و آن گونه که خود می‏گوید آن‏جا بود که فهمید چقدر نمی‏داند! او زبان فارسی را به خوبی صحبت می‏کند. مدت چهار سال استاد تاریخ دانشگاه شیراز بوده و همسرش نیز ایرانی است.
گردانندگان یکی از جلسات دوره‏ای که در آن شرکت کنندگان به مولانا و اندیشه‏های او می‏پردازند (Rumi Forum) در مارچ 2009 از جان لیمبرت دعوت به عمل آوردند تا درباره‏ی ایرانیان و نحوه‏ی مواجهه با آن‏ها سخن بگوید. او  در این جلسه پس از آن که چند بیتی از یکی از غزل‏های ناب دیوان شمس را به زبان فارسی می‏خواند می‏رود سر اصل مطلب و در این میان نکات بسیار ظریفی را مطرح می‏کند که همه‏شان شنیدنی است. اگر وقت و حوصله‏اش را دارید شنیدن کامل این گفت و گوی یک ساعته را از دست ندهید. اما بخشی از سخنانش که نظر من را به خود جلب کرد آن بخش (از دقیقه‏ی 8 تا 13) است که می‏گوید:

ایرانیان تاریخ بسیار بلندی دارند. این تاریخ در زبان، هنر، مناسبات اجتماعی و فعالیت‏های روزانه‏ی ایرانیان به روشنی نمایان است. بخشی از آن متعلق به پیش از اسلام است و بخشی دیگر مربوط به پس از اسلام. این دو گاهی هم‏گرا می‏شوند و گاهی واگرا که بر روی هم هویتی دوگانه و گه‏گاه پارادوکسیکال به ایرانیان می‏بخشد. مساله این جاست که ایرانیان به مطالعه‏ی تاریخ در دانشگاه‏ها چندان وقعی نمی‏نهند. همه چیزهایی از تاریخ می‏دانند ولی هیچ کس آن را مطالعه نمی‏کند:
 «.Everybody knows about it, but nobody studies it»

ناگفته پیداست که نگاه تاریخی به تحولات سیاسی، مذهبی، فرهنگی و مانند آن حاوی درس‏های بسیاری برای ما ایرانیان است و از نظر بسیاری از روشنفکران ایران هم دور نمانده است. اما در آن میان، به باور بنده نگاه تاریخی و مطالعه‏ی سیر تدریجی تحولات در مذهب و آموزه‏های دینی کمتر از بقیه مورد توجه ایرانیان مسلمان قرار گرفته است. با چنین نگاهی است که محققی همچون محمد ارکون -اسلام‏پژوهی نوگرا که نگاهش به اسلام تمامن تاریخی است- به این نتیجه‏ی جالب می‏رسد که:

عالمان [دینی] در خاورمیانه نگهبانان «ایمان» نیستند، بلکه نگهبانان «عقیده»اند.

برای آنانی که می‏خواهند با پالایش باورها و عقاید و زدودن گرد و خاکِ کُهنگی از آن، سهمشان از مقوله‏ی ایمان ذاتِ مُقوّی و مُغذّیِ آن باشد مطالعه‏ی تاریخی دین یکی از آن پالاینده‏های اولیه است. چرا که به قول مولانا:
ذاتِ ایمان نعمت و لوتی‏ست هول ... ای قناعت کرده از ایمان به قول
گرچه آن مَطعومِ جان است و نظر ... جسم را هم زان نصیب است ای پسر
گر نگشتی دیوِ جسم آن را اَکول ... «اَسلَمَ الشیطان» نفرمودی رسول
دیو زان لوتی که مرده حَی شود ... تا نیاشامد مسلمان کی شود؟
دیو بر دنیاست عاشق کور و کَر ... عشق را عشقی دگر بُرَّد مگر
از نهان‏خانه‏ی یقین چون می‌چشد ... اندک‌اندک رختِ عشق آنجا کَشد
گر جهان باغی پُر از نعمت شود ... قِسم موش و مار هم خاکی بُوَد

+ محمد ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یک کتاب خوب

مدت زیادی بود دنبال دو کتاب می‏گشتم و بالاخره در آخرین روز سفر یک ماه و نیمه ام به ایران از دو کتاب فروشی در روبروی دانشگاه تهران خریدم.
اولی «منشآت» قائم مقام فراهانی بود و دومی «خوابگردها» اثر آرتور کویستلر. اولی را صرفن به خاطر علاقه‏ام به ادبیات فارسی خریدم و دومی را به توصیه‏ی یکی از بزرگان برای علاقه مندان به تاریخ و فلسفه‏ی علم.
فصل نخست از کتاب «خوابگردها» این گونه آغاز می‏شود:
«ما می‏توانیم به دانایی خود بیافزاییم، لکن نمی‏توانیم از آن بکاهیم. هنگامی که سعی می‏کنم جهان را آن‏چنان که بابلی‏ها در حدود سه هزار سال پیش از میلاد دیده‏اند ببینم، باید کورکورانه به زمان کودکی خود باز گردم. تقریبن در سن چهار سالگی ادراکی از خداوند و دنیا داشتم که آن را کافی می‏دانستم. موقعی را به خاطر می‏آورم که پدرم در حالی که مراقب من بود با انگشت به سقف سفیدی که با تصویری از رقاصان زینت شده بود اشاره می‏کرد و می‏گفت که خداوند در آن بالاست. من بلافاصله متقاعد شدم که خداوند همان تصویر پایکوبان است و از آن پس راز و نیاز خود را با آنها می‏کردم و از آنها می‏خواستم که مرا در قبال وحشت و ترس شب و روز حفظ و حراست کنند. حال می‏توانم تصور کنم که به همین طریق پیکرهای روشنی که بر سقف تاریک جهان می‏درخشید، از نظر بابلی‏ها و مصری‏ها به صورت خدایان زنده جلوه‏گر می‏شد. اینان با دو پیکر و دب اصغر و اکبر به همان درجه مانوس بودند که من با نقش رقاصه‏های خودم. گمان می‏رفت که این‏ها چندان از ما دور نیستند و قادرند که جان ببخشند و جان بگیرند و باران بفرستند و زمین را حاصلخیز کنند.»
کویستلر در «خوابگردها» با بیانی بسیار زیبا و جذاب، تاریخِ پر فراز و نشیب علم و رویارویی‏ها و گاه همگامی‏های عقل و ایمان را بر بستر ناهموار تاریخ روایت می‏کند. به آنانی که علم‏زده اند یعنی ریاضیات خدای آنان است همان قدر این کتاب را توصیه می‏کنم که به آنانی که دین‏زده اند یعنی خدایشان به نیندیشیدن و تسلیم در تمامی سطوح حکم می‏کند. «خوابگردها» از آن دسته کتاب هایی است که ذهن و ضمیر آدمی را به چالش می‏کشد، خواب از سر آدم می‏رباید و آدم را به فکر وا می‏دارد. از همان‏هایی که باعث نوشدن فکر می‏شود. خدا رحمت کند مرحوم محمدتقی جعفری را، با چه حرارتی این بیت شعر را می‏خواند؛
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری ... هر لحظه مرا تازه خدایی دگرستی
«خوابگردها» از جمله کتاب‏هایی است که من دوست دارم.

+ محمد ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی ... که میوه‏ی نو دهد دایم درون دل سفر دارد

روحت شاد سهراب! من این شعرت را با چشمان خودم دیدم:

کفش‌‏هایم کو؟،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه‏ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌‏ها می‏گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‏ی سبز پتو خواب مرا می‏روبد.
بوی هجرت می‏آید:
بالش من پُر آواز پَر چلچله‌‏هاست.

صبح خواهد شد
و به این کاسه‏ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه‌‏ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه‏ی یک ابر دلم می‏گیرد
وقتی از پنجره می‏بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند.

چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلن شاعره‌‏ای را دیدم
آن‌‏چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را
که به اندازه‏ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‏واژه که همواره مرا می‏خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش‌هایم کو؟ 

____________________________________________________________________
پ. ن.:
عنوان این نوشته برگرفته از یکی از عالی‏ترین غزلیات مولاناست که می‏توانید این‏جا بخوانید. 

+ محمد ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

می‏سی‏سی‏پی

می‏سی‏سی‏پی فقیرترین ایالت امریکاست. بسیاری از ساکنان این ایالت که بیشتر آنها سیاه‏پوست هستندبه دلیل کمیِ درآمد از دولت کوپن غذای رایگان (food stamps) دریافت می‏کنند . اِورِت (Everet)، یکی از دوستان سفید پوستی که باهم والیبال بازی می‏کردیم و اوضاع مالی‏اش چندان خوب هم نیست یک بار پس از بازی به آرامی و در گوش من نارضایتی خود را از دولت در باره‏ی این موضوع این گونه ابراز می‏کرد که این جماعت (با اشاره به سیاه‏پوستانی که مشغول بسکتبال بودند) کار نمی‏کنند و ما که کار می‏کنیم باید مالیات بدهیم تا ایشان پول رایگان دریافت کنند.
ایالتی که در امریکا فقیر باشد مالیاتی هم که می‏پردازد کمتر است و در نتیجه پول کمتری برای هزینه کردن در راستای بهبود زیرساخت‏های توسعه خواهد داشت و این وضعیت، عقب‏مانگی آن را تشدید خواهد کرد. به همین خاطر دولت فدرال در راستای برقراری تعادل در کل کشور کمک‏های ویژه‏ای به این ایالت‏ها می‏کند. ولی از آن جا که در امریکا نظامِ حاکم اقتصادِ بازار آزاد و حاکمیتِ سرمایه است، این کمک‏ها محدود است تا مانع مفت‏خور پروری شود.
در امریکا میوه و سبزی و غذاهای سالم و طبیعی (organic) از غذاهای چرب و چاق‏کننده گران‏تر است، به همین دلیل این ایالت چاق‏ترین (obese) ایالت امریکا نیز هست و ساکنان آن در داشتن اضافه وزن نیز رتبه‏ی نخست را دربین تمامی پنجاه ایالت امریکا دارا هستند.
 همچنین میانگین سطح تحصیلات ساکنان ایالت می‏سی‏سی‏پی (Mississippians) در مقایسه با دیگر ایالت‏ها در پایین‏ترین رتبه قرار دارد. به همین دلیل و پاره‏ای باورهای سنتی و مذهبی، بالاترین آمار بارداری در دوران نوجوانی (teen pregnancy) هم متعلق به دختران این ایالت است. همین چند هفته پیش مقاله‏ای در روزنامه‏ دانشگاه ایالتی می‏سی‏سی‏پی درباره‏ی پیشگیری از بارداری چاپ شد که در نوع خود خیلی خواندنی بود. جایی از آن نوشته بود که هنوز هم برخی از دختران این‏جا بر این باورند که پس از برقراری ارتباط ج-ن-ص-ی بدون استفاده از وسایل پیشگیرانه، اگر با دست راست کمی نمک به شانه‏ی چپ خود بپاشند باردار نخواهند شد!
می‏سی‏سی‏پی مذهبی‏ترین (از نوع تندرو) ایالت امریکا هم هست؛ یعنی بیشترین نسبت تعداد کلیسا به جمعیت را داراست. لازم به ذکر است که کلیساها در امریکا تمامن با پول خود مردم تاسیس و اداره می‏شوند و هیچ کمکی از دولت دریافت نمی‏کنند.
این ایالت محافظه‏کار‏ترین ایالت امریکا هم هست. از چهل سال پیش تا‏کنون این ایالت همیشه به راست‏های جمهوری‏خواه (Republican) رای داده است. همین چند ماه پیش که مرحله‏ی مقدماتی انتخاب نامزد حزب جمهوری‏خواه بود، مردم ایالت‏های می‏سی‏سی‏پی و آلاباما از میان چهار نفر به ریک سنتورم (Rick Santorum) یعنی راست‏ترین، تندروترین و بی‏خرَدترین نامزد حزب جمهوری‏خواه رای دادند.
برقراریِ هر گونه ارتباط منطقی بین واقعیت‏هایی که در بالا گفته شد را به خودتان واگذار می‏کنم. ولی هر چه که هست فقط قصه‏ی این جماعت نیست. هر جای دیگری که فقر و جهل باهم همراه شوند ظلم، تندروی‏های متعصبانه و جاهلانه و ناهنجاری‏های فرهنگی و اجتماعی کمترین فرزندانی است که به ساکنان خود هدیه می‏کنند.

+ محمد ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

خدایا توبه!

پاره‏ای رفتارها، واکنش‏ها و بعضن دیدگاه‏های برخی از هم‏وطنان مهاجر و دنیا‏دیده‏ای که سال‏های به نسبت قابل توجهی در امریکا یا اروپا یا هر جامعه‏ی آزاد دیگری به سر برده‏اند را وقتی می‏بینم بی‏اختیار به یاد این چند بیت از مثنوی می‏افتم:

گاو در بغداد* آید ناگهان ... بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشی‏ها و مزه ... او نبیند جز که قشر خربزه
که بوَد افتاده بر ره یا حشیش ... لایقِ سیرانِ گاوی یا خریش

همین جا شایسته است بگویم که به هیچ روی، دور از انتظار و انصاف نمی‏دانم که دیگران هم درباره‏ی من به همین باور باشند و رفتارها و باورهای این بنده‏ی سراپا تقصیر هم ایشان را به یاد همین ابیات و عبارات بیندازد.
اغلب آدم‏ها به باور من کمابیش همانی می‏مانند که از ابتدا بودند (سنی که به ثبات شخصیتی می‏رسند؛ یعنی حوالی بیست و پنج سالگی با چهار پنج سال بالا و پایین) و در زمان‏ها، مکان‏ها و شرایط مختلف، نگاه‏هایشان بیشتر متوجه چیزهایی می‏شود که از اول به دنبال همان‏ها بودند. مزیت بزرگی که آزادی (این نعمت شریف، گران‏بها و مغتنم جوامع غربی) دارد آن است که مثل ذره‏بین یا آشکارساز، ویژگی‏های درونی و زوایای پنهان شخصیت آدم‏ها را نمایان‏تر می‏کند و خودِ آدم‏ها را آشکارتر و واضح‏تر نشان می‏دهد. آدم‏ها در جوامعِ آزاد به بیانی دیگر «خودتر»ند. نفسِ آزادی و دنیا‏دیدگی برای آدمیان تغییراتِ شخصیتی از جنس تکامل انسانی، فرهیختگی و پختگی و یا به عکس فساد، بی‏بندوباری و یا نزول شخصیتی به همراه نمی‏آورد، همچنان که نفسِ قدرت و یا ثروت فی نفسه حاوی ارزش اخلاقی خاصی نیستند. این‏ها فقط کمک می‏کنند تا «خودِ» آدمیان بیشتر و راحت‏تر محقَق شود، با آدمی همان کاری را می‏کنند که به قول مولانا شراب می‏کند؛ «آن‏چنان را آن‏چنان‏تر می‏کند».
نتیجه‏ی اخلاقی:
انتظارات خودتان را از دیگران همیشه پایین نگه دارید تا خجستگی بیشتری را برای اعصاب و روان خود به همراه داشته باشید. 
___________________________________________________________________________
*بغداد تا پیش از حمله‏ی هلاکوخان مغول یکی از شهرهای بزرگ و پیشرفته در دورانی بود که از آن به دوران طلایی تمدن اسلامی یاد می‏شود.

+ محمد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

امان از این بحران هویت

سه چهار سال پیش یک شب میزبان چند نفر بودیم که اهل مغولستان بودند. پس از آشنا شدن و صرف چای و پذیرایی سر صحبت باز شد و همان گونه که حدس زدید صحبت از چنگیزخان شد. پرسیدم شما مغول‏ها نسبت به او چه احساسی دارید و از او چگونه و به چه نامی یاد می‏کنید؟ یکی از ایشان گفت تا چندی پیش از او به خون‏خواری و قساوت یاد می‏شد. ولی امروزه کم‏کم بخشی از هویت ما شده است و از او سعی داریم به نیکی یاد کنیم و ویژگی‏های افتخار آفرین او را بین خودمان یادآور شویم و به جهانیان بنمایانیم. از محتوای کلامش چنین بر می‏آمد که ما که چیز دیگری نداریم که با آن خودی بنمایانیم و به دنیا عرضه کنیم. پس چه بهتر که از این موضوع که نخستین چیزی است که با آوردن نام مغولستان همه به یاد او می‏افتند تصویر شایسته‏ی افتخاری بسازیم و با آن کسب هویتی کنیم. 
امروز یکی از دوستان به مناسبت نو شدن سال در فیسبوک این دو بیت شعر را فرستاده بود:
 
زرتشت بیا که با تو امید آید ... شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود ... آدم به طواف تخت جمشید آید
آغاز سال 7034 آریایی مبارک

بدون آن که زبانم لال مقایسه‏ای بخواهم بکنم، تا این دو بیت را خواندم، به خصوص در بیت دوم یاد سخنان دوستان مغولی‏ام افتادم. هویت از آن دسته مقوله‏هایی است که اگر نقد و موشکافی نشود و در جای مناسب خود قرار نگیرد عجیب استعداد خِرَد‏سِتانی و جنگ‏افروزی و ویران‏گری دارد. صد البته دین هم همین گونه است، و ده‏ها چیز دیگر.
خوشحالی من تنها از این است که ایران عزیز ما آن قدر سفره‏ی فرهنگی و معرفتی‏اش پربار و رنگارنگ و زیبا هست که نیازی به آب و رنگ و خال و خط های بی‏سلیقه‏اش نباشد:

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ ... کجاست فکر حکیمی و رای بَرهمَنی؟!
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند ... چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
 
با آرزوی سالی خوش و پربار برای همه‏ی شما هم‏وطنان عزیز

+ محمد ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تحلیل

برخی می‏گویند جنگ در می‏گیرد چون انتخابات نزدیک است و به منظور نشان دادن امریکایی مقتدر و حافظ بی چون و چرای امنیت ملی شهروندان خود، افروختن شعله‏ی یک جنگ دیگر برای دمکرات‏های امریکا ضروری است. دسته‏ای دیگر سودآوری کمپانی‏های نظامی در صورت بروز جنگ را دلیل عمده‏ی کوبیدن بر طبل جنگ قلمداد می‏کنند و از آن به عنوان برون رفتی از بحران اقتصادی موجود یاد می‏کنند. 
برخی دیگر اما می‏گویند جنگ در نمی‏گیرد، چون در صورت بروز احتمالی آن قیمت نفت خیلی زیاد خواهد شد و برای ساکنان نیمکره‏ی غربی چندان خوشایند نیست. پاره‏ای دیگر می‏گویند جنگی در نمی‏گیرد چون اوضاع اقتصادی جنگ‏جویان خوب نیست و پول کافی برای برآمدن از عهده‏ی هزینه‏های نظامی آن ندارند.
هیچ کس، حتا یک تحلیل‏گر هم نگفته که جنگ می‏شود یا نمی‏شود چون یکی از طرفین نگران کشته شدن آدم‏های غیر نظامی هستند. نگران به بار آمدن ویرانی اند. نگران زخمی کردن زمین اند. لابد خودش هم می‏داند اگر چنین چیزی بگوید نه تنها خنده و تمسخر حضار را به همراه خواهد داشت، بلکه دیگر در هیچ برنامه‏ای حتا به عنوان سه‏پایه‏ی گلدان هم از او دعوت به عمل نخواهد آمد چه برسد به عنوان تحلیل‏گر مسایل منطقه! 

بد زمانه‏ای است. به یاد این بخش از «آخر شاهنامه» می‏افتم:
...
هان، کجاست ؟
پایتخت این دژآیین قرن پُر آشوب 
قرن شکلک چهر 
برگذشته از مدارِ ماه 
لیک بس دور از قرارِ مهر 
قرن خون آشام 
قرن وحشتناک‏تر پیغام 
کاندران با فضله‏ی موهومِ مرغِ دورپروازی
چار رکنِ هفت اقلیمِ خدا را در زمانی بر می‏آشوبند 
هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
سخت می‏کوبند پاک می‏روبند 
هان، کجاست ؟
پایتخت این بی‏آزرم و بی‏آیین قرن 
کاندرآن بی گونه‏ای مهلت 
هر شکوفه‏ی تازه رو بازیچه‏ی باد است 
همچنان که حرمت پیرانِ میوه‏ی خویش بخشیده 
عرصه‏ی انکار و وَهن و غَدر و بیداد است 
پایتخت این‏چنین قرنی  
کو؟
بر کدامین بی‏نشان قله ست 
در کدامین سو ؟ 
... 
______________________________________________________________________
دکلمه‏ی شعر با صدای دلنشین سراینده‏ی آن، مرحوم مهدی اخوان ثالث، را این‏جا می‏توانید بشنوید. 
+ محمد ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

... به کجا می‏برد ما را؟

طغیان زنان علیه سلطه‏ی مرد نهضتی است که به مفهوم سیاسی کلمه در عمل به انجام رسیده، ولی در سایر زمینه‏ها هنوز در مراحل کودکی است و اثرات جزیی و تَبَعی آن به تدریج نمایان خواهد شد. احساسات و عواطفی که تصور می‏شود زنان داشته باشند هنوز هم بازتاب منافع و احساسات مرد هستند. در داستان‏هایی که نویسندگان مرد به رشته‏ی تحریر کشیده‏اند می‏خوانید که زن از شیردادن به کودک خود حظ و لذت جسمانی می‏برد، حال آن که وقتی از زنان آشنای خود بپرسید می‏بینید ابدن چنین نیست، ولی تا زنان به حق رای نایل نیامدند به فکر هیچ مردی نمی‏رسید که چنین چیزی را تحقیق کند. مردها که نیمه‏ی خودآگاهِ استقرارِ سلطه‏ی خویش را در تقویت احساسات و عواطف مادری می‏دیده‏اند، به گونه‏ای در این باره دادِ سخن داده و قضیه را چنان نیرو بخشیده‏اند که روشن کردن این که زن واقعن در این زمینه چه احساس می‏کند نیاز به مجاهدت فراوان دارد. تا همین اواخر تصور می‏شد که هر زن آراسته و عفیفی میل دارد بچه‏دار شود و در ضمن از عمل جن_سی نیز متنفر است. حتا حالا نیز بسیاری مردان متحیرند از این‏که می‏شنوند تعدادی از زنان به صراحت اظهار می‏کنند مایل نیستند بچه‏دار شوند و بسا اوقات بر خود واجب می‏شمرند آنان را با بیان مواعظی ارشاد کنند.
تا وقتی که زن در فرمان‏برداری و اطاعت مرد بود جرات نداشت عواطف و احساسات خود را صادقانه بیان کند و ناچار چیزهایی می‏گفت که خوشایند مرد بود و بدین جهت نمی‏توان بر مبنای آن‏چه تا کنون تصور می‏شده احساس و نظرِ زنان درباره‏ی کودکان باشد، به درستی داوری کرد، زیرا ممکن است وقتی زنان به آزادی کامل خویش نایل آیند معلوم شود عواطف و احساس‏شان درست مغایر چیزهایی بوده که تاکنون تصور می‏شده است.
من معتقدم که تمدن، دست‏کم به گونه‏ای که هست، بیشتر در جهت کاهش احساسات مادری سیر می‏کند، و احتمال دارد در آینده وصول به تمدنی عالی زمانی مقدور باشد که برای تولید کودکان مبالغی قابل توجه به زنان داده شود، آن‏قدر که احساس کنند انجام این کار به عنوان یک کار و شغل پردرآمد به زحمتش می‏ارزد. بدیهی است در این صورت و با چنین وضعی نیازی به این نخواهد بود که تمام یا اکثریت زنان چنین حرفه‏ای را اختیار کنند، این هم شغلی خواهد بود در میان سایر مشاغل و باید مانند هر شغلی مسوولیت انجام آن با رعایت دقایق و جزییات مربوط به آن تقبل شود. اما به هر حال این‏ها حدسیاتی بیش نیست. تنها نکته‏ای که در این زمینه تا حدی قطعی به نظر می‏رسد این است که تساوی حقوق زن با مرد در تکامل و بسط آتی خود ممکن است تاثیر زیادی در انحلال خانواده‏ی پدرسالاری که که معرف غلبه‏ی مرد بر زن در ادوار ماقبل تاریخ بوده است داشته باشد.

برگرفته از کتاب «زناشویی و اخلاق» نوشته‏ی «برتراند راسل»

+ محمد ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سگ زرد پاچه‏گیر و شغال باحال

بشنوید ای دوستان این داستان ... خود حقیقت نقد حال ماست آن:

صاحبان قدرت برای دور نگه داشتن مردم از حقایق، بسته به روحیه‏شان و شرایط موجود روش‏های گوناگونی را در پیش می‏گیرند. همه‏ی آنچه این بار در این باره می‏خواستم بگویم را استوارت مک‏میلن کمتر از سه سال پیش در یک کاریکاتور به شیوایی هر چه تمام‏تر به تصویر کشیده است. شما را به تماشای دقیق این کاریکاتور که خلاصه‏ای تصویری از کتاب «تفریح و سرگرمی تا سرحد مرگ» نوشته‏ی نیل پُستمن است دعوت می‏کنم.

+ محمد ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اگر در سرای سعادت کس است ...

یکی از خدمات بزرگی که بزرگانی همچون سعدی و حافظ به جامعه‏ی سنتی و مذهب زده‏ی قشری و عبوسِ ایرانِ پس از اسلام کرده‏اند این بود که در همان گفتمان مذهبی، حساسیت و توجه مردم را از ثواب‏‏ها و گناه‏های فردی به سمت هنجارها و ناهنجاری‏های اجتماعی معطوف کردند. این تیزبینی و آسیب‏شناسی زیرکانه کم کشفی نبود که این بزرگان در فضای پر از اعوجاج و ناراستی حاکم بر آن دوران، بر آن انگشت تاکید نهادند. سعدی با صراحت و تندی و بی‏پروایی تام و تمام به این امر همت می‏گماشت:

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند ... نظر حرام بکردند و خون خلق حلال!

طریقت (عبادت) به جز خدمت خلق نیست ... به تسبیح و سجاده و دلق نیست

به دیوان حافظ که به دقت بنگریم به روشنی درمی‏یابیم که او در این باره چقدر استادانه و با زیرکی تمام و همچنین با طنز ویژه‏ی حافظی‏اش به سالوسیان و اربابان قدرت و هم‏دستان شریعت‏فروش آنان می‏تاخته است:

صوفیِ شهر بین که چون لقمه‏ی شُبهه می‌خورَد ... پاردُمش دراز باد آن حیَوان خوش علف

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد ... که می حرام، ولی به ز مال اوقاف است

درِ میخانه ببستند خدایا مپسند ... که درِ خانه‏ی تزویر و ریا بگشایند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند ... چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس ... توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری ... کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان ... کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند؟ ... پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند ... عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب ... چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل شیخان گمراه
از دستِ زاهد کردیم توبه ... و از فعلِ عابد استغفرالله

ریا حلال شمارند و جام باده حرام ... زهی طریقت و ملت، زهی شریعت و کیش!
+ محمد ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درخت زندگی

چندی پیش فیلم «درخت زندگی» آخرین ساخته‏ی ترنس مالیک را دیدم. فیلمی با داستانی تراژیک و ترکیبی موزون از صحنه‏هایی مسحور کننده از بی‏کرانگی‏های گیتی و موسیقی مکمل و آواز گروه کُر برای همراه کردن مخاطب در حس مقهور بودنِ بشرِ بی‏مقدار در قبضه‏ی قدرت خداوندی. فیلم تلاشی است در به تصویر کشیدن گرفتار آمدن بشر در میان دو انگشت خداوند؛ یکی قهر و یکی لطف.

دیده و دل هست بین اِصبَعین ... چون قلم در دست کاتب ای حسین
اِصبَع لطف است و قهر و در میان ... کِلک دل با قبض و بسطی زین بَنان
ای قلم بنگر گر اجلالی‏ستی ... که میان اِصبَعین کیستی
جمله قصد و جنبشت زین اِصبَع است ... فرق تو بر چار راه مجمَع است
این حروف حالهات از نَسخ اوست ... عزم و فَسخت هم ز عزم و فَسخ اوست
جز نیاز و جز تضرع راه نیست ... زین تقلب هر قلم آگاه نیست

فیلم راوی زندگی فرزندی است [جَک] که هر دو چهره‏ی پروردگار خویش را دوست دارد؛ پدر (مظهر قدرت و سرپنجه‏ی قهاریتِ باری که از آستین طبیعت بیرون زده است ) و مادر (مظهر لطف و عطوفت و بخشش). «پدر، مادر، شما همواره در درون من باهم در کشمکش هستید» زمزمه‏ای است که جَک می‏کند و در عین حال هر دوشان را دوست دارد:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِدّ ... ای عجب من عاشق این هر دو ضد؟!

اصلن مگر چاره‏ی دیگری هم دارد؟ پناهگاه دیگری هم مگر هست؟ «درخت زندگی» حکایت کودکی است [جَک] که تا پایان عمر همواره غرق در پرسش‏های بی‏جواب است؛ اگر او (خدا) ما را دوست دارد این بلاها و مصیبت‏ها چیست؟ وگرنه چرا کار را یک‏سره نمی‏کند و همه را نیست و نابود نمی‏سازد؟ پرسش‏هایی ساده و در عین حال بسیار اساسی در باب عدالت خداوند: سنجیدن اخلاق خداوند با ترازوی معیارهای اخلاق بشری! چیستیِ خداوند، قدرت، سیطره، حیات، مرگ، بهشت، دوزخ، عذاب، عشق، قهر، لطف، بی‏نهایت و مفاهیمی از این دست و برداشت‏ها و تصوراتی که از آنها دارد دغدغه‏هایی است که مالیک بر پرده‏ی سینما به تصویر کشیده است.
اینکه هر بار می‏گویم این فیلم «تلاشی» است برای پرداختن به دغدغه‏های این چنین دلیلش آن است که به اعتقاد بنده در این کار چندان موفق نیست. اصلن سینما به اعتقاد بنده نه تنها قابلیت پرداختن به این امور را ندارد، بلکه بدترین ابزار برای این قبیل موضوعات است. دلیلش هم روشن است. این قبیل موضوعات مربوط به عوالم بی‏صورت‏اند. بزرگ‏ترین و اصلی‏ترین سرمایه‏ی سینما تصویر است و تصویر از شرح عوالم بی‏صورت (الهیات) عاجز. به همین خاطر وقتی می‏خواهد بی‏نهایت را نشان دهد کهکشان‏ها و آسمان‏ها را نشان می‏دهد، با آتشفشان جهنم را تداعی می‏کند، با کتک زدن  و محبوس کردن قهاریت را و قس علیهذا. ولی نمی‏تواند بگوید که این‏ها چیزی که من منظورم است نیستند. این‏ها چیزهایی هستند که به اعتقاد بزرگانی همچون مولانا حتا از دایره‏ی وهم و خیال هم بیرونند، چه برسد به تصویر:

از همه اوهام و تصویرات دور ... نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور

نمونه‏های بسیار در آثار مولوی می‏توان یافت که عالم الهیات و معنا را عالم بی‏چون (فاقد زمان و مکان و اندازه و رنگ و صورت و اصلن چگونگی و کیفیت) میداند:

ای خنُک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت ... برگذشت از نُه فلک بر لامکان باشنده شد

نماز شام چو خورشید در غروب آید ... ببندد این رهِ حس، راهِ غیب بگشاید
به پیش درکند ارواح را فرشته‏ی خواب ... به شیوه‏ی گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مَرغزار روحانی ... چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

لامکانی که در او نورِ خداست ... ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست ... هر دو یک چیزند، پنداری که دوست

صورت شهری که آن‏جا می‌روی ... ذوق بی‌صورت کشیدت ای روی
پس به معنی می‌روی تا لامکان ... که خوشی غیر مکان است و زمان
صورت یاری که سوی او شوی ... از برای مونسی‌اش می‌روی
پس به معنی سوی بی‌صورت شدی ... گرچه زان مقصود غافل آمدی

چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین؟ ... چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود؟

و یا در وصف بی‏چونی و عالم بی‏کیفیت:

بعد از این ما را مگو چونی، و از چون در گذر! ... چون ز چونی دَم زند آن کس که شد بی‏چونِ خویش؟

رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی‌چون شوم ... صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا!

نی نی برو مجنون برو، خوش در میان خون برو! ... از چون مگو، بی‌چون برو، زیرا که جان را نیست جا

چون بوَد آن چون که از چونی رهید؟ ... در حیاتستانِ بی‏چونی رسید
گشت چونی‌بخش اندر لامکان ... گِردِ خوانش جمله چون‏ها چون سگان

از منازل‏های جانش یاد داد ... وز سفرهای روانش یاد داد
وز زمانی کز زمان خالی بُدست ... وز مقام قدس که اجلالی بُدست

باغِ سبزِ عشق کاو بی منتهاست ... جز غم و شادی در او بس میوه هاست

و یا در جایی دیگر مولانا در یکی از شگفت‏انگیزترین غزلیات دیوان شمس این تصویرگری‏های فراواقعی را ابتدا به اوج رسانده سپس با اشاره به بی‏چون‏بودن آن‏چه می‏بیند، دهان فرو می‏بندد و در بیان آن اظهار ناتوانی می‏کند:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون ... دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید ... چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُمِ پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد ... که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورَد آن آبِ دریا را ... چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را ... کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا ... چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم ... که خوردم از دهان‏بندی در آن دریا کفی افیون

حتا او معتقد است که کتاب آسمانی را نیز باید با پاگذاشتن فراتر از عوالم صورت و کیفیت خواند و فهم کرد:

تا ز چونی غُسل ناری تو تمام ... تو بر این مُصحَف منِه کف ای غلام!

این جا درست جایی است که بزرگان معناگرایی همچون مولانا ابزاری را برمی‏گزینند که آنها را تا جایی که ممکن است برای توصیف آن عوالم یاری کند؛ زبان تمثیل. اصلن این امور را جز به زبان تمثیل نمی‏توان گفت. زبان عالم معنا زبان تمثیل است. اگر با شکَرِ شعر هم در آمیزد که نور علی نور می‏شود.
هر چند گرفتار آمدن در بند کلام همواره موجب گله و شکایت مولانا بوده است و مخاطب را همواره از این منظر در معرض خطا و برداشت نادرست از گفته‏های خود می‏دیده است و دوست می‏داشت که بی حرف و گفت و صوت سخن بگوید، اما گویی چاره‏ای جز استفاده از زبان تمثیل برای گسیل عقلِ صورت‏بین به عالم معنا نمی‏بیند:

این سخن هم ناقص است و ابتر است ... آن سخن که نیست ناقص آن سَر است
گر بگوید زان، بلغزد پای تو ... ور نگوید هیچ از آن، ای وایِ تو
ور بگوید در مثال صورتی ... بر همان صورت بچفسی ای فتی

جای‏سوز اندر مکان کی در رود؟ ... نور نامحدود را حد کی بود؟
لیک تمثیلی و تصویری کنند ... تا که در یابد ضعیفی عشقمند
مِثل نبوَد لیک باشد آن مثال ... تا کند عقل مجمد را گسیل

با این همه مولانا از این شیوه چندان خشنود هم به نظر نمی‏رسد، چون حتا زبان تمثیل را هم در شرح حقیقتی که با آن مواجه است سخت قاصر می‏بیند:

تو بهاری ما چو باغ سبز خوش ... او نهان و آشکارا بخششش
تو چو جانی ما مثال دست و پا ... قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثال این زبان ... این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خنده‌ایم ... که نتیجه‏ی شادی فرخنده‌ایم
جنبش ما هر دمی خود اشهد است ... که گواه ذوالجلال سَرمَد است
گردش سنگ آسیا در اضطراب ... اشهد آمد بر وجود جوی آب
ای برون از وهم و قال و قیل من ... خاک بر فرق من و تمثیل من!

با این دغدغه‏هایی که در ذهنش دارد، نمی‏دانم اگر مالیک زبان فارسی می‏دانست باز هم درباره‏ی این موضوعات فیلم می‏ساخت یا بقیه‏ی عمر خود را فقط مثنوی و دیوان شمس می‏خواند.
+ محمد ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فرهنگ استبدادی

دو هفته پیش رفته بودیم آتلانتا برای یکی از دوستان ماشین بخریم. فروشنده‏ی ماشین یک جوان عراقی بود که به اتفاق برادرش آمده بود برای فروش ماشین و تحویل مدارک. می‏گفتندند که حدود سه سال است به امریکا آمده‏اند. داخل ماشین که نشسته بودیم برای تست ماشین در اتوبان صحبت از اوضاع عراق شد. گفتیم: اوضاع پس از صدام چه تغییراتی کرده؟ گفتند: بسیار بدتر شده. گفتیم: چطور؟ در جواب یکی از برادران گفت: دوران صدام ما فقط یک صدام داشتیم، ولی الان صدها صدام داریم.

+ محمد ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

غرض‏ها تیره دارد دوستی را ...

رلف والدو امرسون نویسنده‏ای تاثیرگذار، شاعری خوش‏ذوق، ادیبی خوش‏سخن و روشنفکری بسیار محترم در تاریخ امریکاست. او از پیشگامان و شخصیت‏های بسیار موثر و محوری در شکل‏گیری مکتب فردگرایی (Individualism) و همچنین از سردمداران فلسفه‏ی ماوراءالطبیعه و الهیات در امریکاست. از قضا امرسون آشنایی و تعلق خاطری نیز به ادب پارسی و بزرگان آن داشته است که در این مقاله به شرح و تفصیل برداشت‏های خود از این گنجینه‏ی گران‏سنگ پرداخته است.
یکی از نوشته‏های ماندگاری که از او به جای مانده است مقاله‏ای است درباره‏ی دوستی. یکی دو جمله در این مقاله مدت‏هاست در ذهن و ضمیر من حک شده و بخشی از تأملات گاه و بی‏گاه من در باب این مقوله‏ی ژرف است:

A friend is a person with whom I may be sincere. Before him I may think aloud.

یک دوست کسی است که با او من آن قدر صمیمی و بی‏ریا هستم و احساس نزدیکی و امنیت می‏کنم که حتا می‏توانم در کنار او با خیالی آسوده و «با صدای بلند فکر کنم». می‏دانم او هیچ گاه و در هیچ شرایطی اعترافات، دغدغه ها، و تلاطم های درونی ابراز شده از سر صمیمیت‏ را علیه من به کار نخواهد بست. او می‏داند و می‏فهمد که دوستی به قول جبران خلیل جبران چیزی است از جنس مسوولیت پذیری و نه فرصت طلبی:

Friendship is always a sweet responsibility, never an opportunity.

احساس امنیت و امنیت بخشیدن، ریشه‏ای‏ترین و بنیادی‏‏ترین پایگاه درخت دوستی است. و این از عجایب است که این درخت سرسبز و پر ثمر جز با بیرون راندن اغراض و رفع چشم‏داشت از بهره‏برداری از میوه‏های آن به بار نمی‏نشیند. به قول مولانا:

غرض‏ها تیره دارد دوستی را ... غرض‏ها را چرا از دل نرانیم؟

حال این کار شدنی است یا نه، راستش خودم هم نمی‏دانم.

+ محمد ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از ماست که بر ماست، اما ...

مخاطب این نوشته بیشتر آن دسته از هم‏وطنان عزیزی هستند که از نادانی و کج‏رفتاری کثیری از عوام می‏نالند. از نامردمی‏ها، از بی‏اخلاقی‏ها، از فریب‏خوردن‏ها و فریب‏دادن‏ها و خلاصه از تمامی کج‏رفتاری‏های مردم می‏نالند و بخش عمده‏ای از مشکلات و نابسامانی‏های موجود در جامعه امروز ایران را به نوعی فرهنگی و یا اجتماعی می‏دانند. به نوعی به این باور رسیده‏اند و تاکید می‏کنند که «از ماست که بر ماست»؛ و البته ناگفته پیداست که در بیان این حقیقت -با پاشیدن نمکی آمیخته از افسوس و سرزنش بر زخم نابسامانی‏ها- از «ما»ی نخستین بیشتر منظورشان دیگران است و از «ما»ی دوم همه مردم من‏جمله خودشان را منظور دارند. کافی است واکنش برخی را هنگام مشاهده‏ی صحنه‏های هجوم مردم به بانک‏ها برای دریافت یارانه‏ها، بی‏مهری و عدم رعایت حقوق یکدیگر در رانندگی، ازدحام و هیاهو و جنگ و دعوا برای دریافت کالایی ارزان در یک صف شلوغ و یا چیزی از این دست را ببینید. از تمسخر‏ها و توهین و تحقیر‏ها که بگذریم، جملات و عباراتی از قبیل «خلایق هر چه لایق»، «حقمان است»، «حقشان است»، «از مردمی که چیز (هر چه می‏خواهد باشد) به این سادگی را نمی‏فهمند چه انتظاری می‏توان داشت» و مانند آن کمترین طعنه‏ها و سرزنش‏هایی است که از جانب برخی ناظرانِ از بیرون، نثار مردم می‏شود.

نه این که این برداشت و تحلیل هیچ سهمی از واقعیت نداشته باشد، اما نکته‏ای بسیار اساسی و کلیدی در این نوع نگاه و مواجهه مغفول مانده است و آن نکته این است که «رعایت موازین اخلاقی» و حزم و دوراندیشی را از جماعتی می‏توان انتظار داشت که دست‏کم نیازهای اولیه‏ی زندگی روزمره‏شان تامین شده باشد. به قول مولانا:

آدمی اول حریص نان بوَد ... زان که قوت و نان ستونِ جان بوَد
چون به نادر گشت مُستغنی ز نان ... طالب نام است و مدح شاعران

نیازهای عالی‏تر و حتا تفکرکردن شرایط عادی و نرمال می‏طلبد و در شرایط غیرعادی انتظار «اخلاقی بودن» و «غایت اندیشی داشتن» از مردم انتظار بالایی است. باور من این است که اگر کسری از شرایط سخت معیشتی که امروزه بر مردم ایران می‏گذرد بر مغرب‏زمینیان می‏گذشت اوضاع در آن بلاد به مراتب بدتر از آن‏چه که در ایران می‏گذرد می‏بود. مولوی در داستان معروف به «خر برفت و خر برفت» که داستانی است در نکوهش تقلید و در آغاز آن جمعی از صوفیان گرسنه خر مسافری را برای تامین عیش شبانه‏ی خود می‏فروشند، به نکته‏ی بسیار ظریفی اشاره می‏کند و به سرعت از آن می‏گذرد:

صوفیان تقصیر بودند و فقیر ... کادَ فقراً اَن یکُن کفراً یُبیر
ای توانگر که تو سیری هین مخند ... بر کژیِ آن فقیرِ دردمند
از سر تقصیر آن صوفی رمه ... خرفروشی در گرفتند آن همه

نکته بسیار ظریف و اخلاقی که مولوی در بیت دوم به آن اشاره می‏کند بسیار شنیدنی است. آنها گرسنه بودند و به خاطر فقر معیشتی دست به چنین کار نادرستی زدند و فقر هر آینه است که به کفری شدید و مردافکن بدل شود. هرچند آنها مقصر بودند ولی شایسته هم نیست که ما به دیده‏ی تخفیف و تمسخر به آنها بنگریم.
مایی که دست‏کم آسوده‏خاطر تر از آنانی هستیم که از ایشان سخن رفت بهتر است به جای تحقیر، تمسخر، ملامت کردن و حتا افسوس خوردن، واقعیت‏ها را آن گونه که هست بپذیریم و در جستجوی برون‏رفت از این وضعیت راه خدمت و شفقت در پیش بگیریم. به این معنا هر گونه خدمتی از جنس کارآفرینی و یا مانند آن به گونه‏ای که مردم عزت‏مندانه نیازهای معیشتی و اقتصادی خود را در این شرایط سخت برآورده سازند ضروری‏تر، پسندیده‏تر و کارگشاتر از هر گونه تلاش در جهت روشنگری‏های فکری خواهد بود. نه این که آموزش و روشنگری نیاز نیست که به نظر بنده امروز ما بیشتر از هر چیز دیگر در ایران به آن نیازمندیم، بلکه تمامی سخن بر سر فراهم آوردن هم‏زمانِ ملزومات پرداختن به روشنگری و دانش و بینش و هنر و اخلاق است که اگر بر آنها مقدم نباشند بدون آن لوازم، مقصود و مطلوب هم برآورده نخواهد شد.

+ محمد ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این درها را باز کنید

باورهای اعتقادی ما از هر جنس و در هر موضوع که باشند، برداشت ها و دریافت های ما از محیط پیرامونی و آدمیانی که با آن ها سروکار داریم، نحوه ی مواجهه ی ما با آن ها که در پی آن باورها شکل می گیرد و حتا احوالات درونی خودمان نه تنها خالی از شک و شبهه نیست، بلکه اگر کسی کمی، تاکید می کنم تنها کمی، سر به سر مان بگذارد و با افکارمان در بپیچد خواهیم یافت که انبان ذهنمان چندان که خیال می کردیم هم از ثبات و یقین پر نیست. این که بی پروا حرف می زنیم و ترس و واهمه ای از خالی شدن و یا درماندن در آن چه از پس آن در انتظارمان خواهد بود نداریم به خاطر آن است که احساس مسوولیت چندانی در قبال آن چه می گوییم و می اندیشیم و بر مبنای آن عمل می کنیم نداریم. حداکثر خودمانیم و زندگی شخصی مان. در جاهایی هم که احساس خطر می کنیم، یا با محافظه کاری و پای بندی به سنت های دیرین و بی عملی جانب احتیاط را در پیش می گیریم و یا آن که با مشغول کردن ذهن به امور دیگر از اندیشیدن بیشتر می گریزیم و خود را از سرپنجه ی نیرومند عقاب بلند پرواز «عقل» می رهانیم.

[همین جا بد نیست بگویم به باور بنده چند چیز است که مواجهه با آن ها از مخوف ترین حوادثی است که ممکن است برای کسی رخ دهد. یکی از آن ها هشیاری و یا به بیانی جامع تر «عقل» است. بیشتر ما فرار را بر قرار در برابر این موجود مهیب ترجیح می دهیم. چنان که مولانا درباره ی آنانی که به امور بیهوده می پردازند و از پرداختن به پرسش های اساسی خود را مغفول می دارند اشاره می کند:

تا دمی از هوشیاری وا رهند ... ننگ بنگ و خمر بر خود می نهند

جمله خلقان سُخره ی اندیشه اند ... زین سبب خسته دل و غم پیشه اند]

اندیشه ی به چالش کشیده شدن و هولناکیِ خالی شدن و مواجه دیدن خود در برابر دیدگان خلایق و مهم تر از آن در برابر خویشتن، آن هم با انبانی تهی از معرفت نو و سخن تازه، هر صاحب نظر دوراندیشی را از سخن گفتن صِرف بر حذر می دارد، چه برسد به پرداختن هزینه برای بسط آن گفته ها و اندیشه ها!

به نظر دو گونه مواجهه با این مهابت وجود دارد؛

یا باورهایمان و به تبَع آن ایمانمان به آن ها از جنس ایمان پیامبران است، آن چنان که چشمه ی وجودشان را به دریایی بی پایان متصل می دیدند و ترسی از خالی شدن و به چالش کشیده شدن در هیچ عرصه ای و در هیچ عمقی از اعماق معرفت نداشتند:

متصل چون شد دلت با آن عَدَن ... هین بگو مَهراس از خالی شدن

امر «قُل» زین آمدش کای راستین ... کم نخواهد شد، بگو، دریاست این

که در آن صورت آنان خود می دانند چه کنند و از کجا روشنی طلب کنند و نیازی به سخنان تاریک من و شما ندارند. البته این نوع مواجهه با حقیقت چندان ساده هم نیست، چنان که سهراب در شعر کم نظیر خود یعنی «مسافر» ذره ای از آن را به ما می نمایاند:

«... و ایستادم تا 
 دلم قرار بگیرد 
 صدای پرپری آمد 
 و در که باز شد 
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم ...»

صد البته این نعمت نصیب خواص است ولی بیشتر ما آدمیان از متوسطانیم و داشته ها و باورهایمان از جنس آن یقینیات نیست. بنابراین شایسته و بایسته است که فضا را برای به نقد کشیده شدن با جسارت تمام بگشاییم و هر لحظه آن باورها را شستشو کنیم و نو کنیم و پله پله به سطوح بالاتر برسانیم فارغ از این که مقصدی هست، و بلکه این راه و روش را خودِ مقصد بدانیم:

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدرِ توست راه 

 در غیر این صورت انتظار خریدار داشتن از سخنان و باورهایمان در این بازار پر کالای دنیای جدید و اندیشه های مدرن انتظاری بس بیهوده است:

ترک معشوقی کن و کن عاشقی ... ای گمان برده که خوب و فایقی

ای که در معنا ز شب خامُش تری ... گفتِ خود را چند جویی مشتری؟

وگرنه:

گر نیی تو نخل وار ایثار کُن ... کهنه بر کهنه نِه و انبار کن

کهنه و پوسیده و گندیده را ... تحفه می بَر بهر هر نادیده را

آن که نو دید، او خریدار تو نیست ... صیدِ حق است او، گرفتار تو نیست

یک نکته ی بسیار مهم هم در این باره شایان ذکر است و آن این است که جسارت در گشودن درب های نقد و به چالش کشیده شدن به معنای ماجراجویی های لاابالی وار در همه ی ایده ها و روش ها نیست. به هر حال جسارت در عمل همیشه بهتر است همراه با بصیرت در نظر باشد:

ظالم آن قومی که چشمان دوختند ... وز سخن ها عالَمی را سوختند

عالَمی را یک سخن ویران کند ... روبهان مرده را شیران کند

+ محمد ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جریان انحرافی

این روزها بیرون آمدن شعارهای میهن پرستانه از زبان برخی اربابان قدرت و رونق دادن به بازار هویت از جانب آنها، مرا به یاد جمله ای به یاد ماندنی در بخشی از یک دیالوگ در فیلم راه های افتخار می اندازد. این جمله از گفته های معروف ساموئل جانسون است که ترجیح می دهم اصلش را بیاورم:

Patriotism is the last refuge of the scoundrel.

+ محمد ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ز اعتقاد سست پرتقلیدشان ... وز خیال دیده ی بی‌دیدشان

با وجود این که در ابتدا اما و اگر های بسیاری درباره ی کشته شدن بن لادن پس از انتشار اخبار مربوط به آن در افکار عمومی مردم جهان و همچنین مردم امریکا وجود داشت دولت امریکا تلاش چندانی برای اثبات این قضیه نکرد. خوب که به موضوع بنگریم و خود را در جایگاه ناباوران به این قضیه و یا افراد دارای توهم توطئه (Conspiracy theory) بنشانیم خواهیم دید هیچ دلیل و مدرکی نه در این مورد و نه در هر مورد دیگر این گروه را قانع نخواهد کرد و باور آنان را تغییر نخواهد داد؛ عکس ها می توانند فتوشاپی باشند. جسد می تواند قلابی باشد و خودش را به مکان نامعلومی برده باشند. اصلن بن لادن می تواند از خودشان باشد و این همه لشکرکشی و بگیر و ببند سرپوشی باشد بر اهدافی به مراتب بلندتر و با اهمیت تر. همه ی این ها و نظریه هایی از این دست را نه می توان اثبات کرد و نه می توان رد کرد. همه ی این ها می توانند درست یا نادرست باشند. اما نکته ی مهم از دید من در این مورد و موارد مانند آن چیز دیگری است و آن نکته این است که اگر کسی نخواهد چیزی را بپذیرد به هیچ عنوان نمی توان برایش آن را به اثبات رساند. این از آن دسته نکاتی است که به خوبی هم در میان مردم و هم در رسانه های امریکا جا افتاده است. بنابراین دولت امریکا بدون احساس هیچ گونه فشاری (نه از جانب افکار عمومی و نه از جانب مطبوعات) با ارایه ی کمترین سند و مدرک، کشته شدن بن لادن را اعلام می کند و کمابیش همگان هم قانع می شوند. دولتمردان امریکا به خوبی می دانند ارایه ی اسناد و مدارک اضافی مانند عکس، فیلم و مانند آن که دال بر کشته شدن بن لادن باشد جز افزایش تعداد نظریه های مبتنی بر توهم توطئه و بروز حاشیه های دردسرزا ارمغان دیگری برای آنان در پی نخواهد داشت. 

با نگاهی جامع تر که به موضوع نگاه می کنم می بینم در زندگی و مناسبات اجتماعی هم قصه کمابیش همین گونه است. اگر کسی از شخص شما، رفتاری از شما و یا گفتاری از شما برداشتی نادرست و خلاف واقع داشته باشد، تلاش برای تصحیح آن ذهنیت معمولن راه به جایی نمی برد و بلکه در بیشتر موارد اثر معکوس دارد. همان که مولانا گفت:

گفت هر مردی که باشد بد گمان ... نشنود او راست را با صد نشان

هر درونی که خیال‌اندیش شد ... چون دلیل آری خیالش بیش شد

چون سخن در وی روَد علت شود ... تیغِ غازی، دزد را آلت شود

پس جواب او سکوت است و سکون ... هست با ابله سخن گفتن جنون

بنابراین توصیه ی مولانا آن است که خیال اندیشان را باید به حال خودشان وا نهاد و در همان حال از آنان روی برگرداند (اَعرِض عنهم)، چون تمامی درها را برای ورود آلترناتیوهایی جز آن چه در ذهن و ضمیرشان می گذرد بسته اند. در این حالت هر دارویی که تجویز کنید جز دردافزایی حاصلی به بار نخواهد آورد:

آن مسلمان تَرکِ ابله کرد و تفت ... زیر لب «لاحول» گویان باز رفت

گفت چون از جِدّ و پندم وز جدال ... در دل او بیش می‌زاید خیال

پس ره پند و نصیحت بسته شد ... امر «اَعرِض عنهم» پیوسته شد

چون دوایت می‌فزاید درد، پس ... قصه با طالب بگو، بر خوان عَبَس!

+ محمد ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

واژه ای در قفس است

چندی پیش دوست عزیز و نازنینی که «تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد» با خطی خوش این دو بیت از مثنوی را به نستعلیق در قالب چلیپا نوشت و برایم فرستاد:

نردبان خلق، این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

من هم آن را به عنوان تصویر شناسه ی کاربر به هنگام بالا آمدن سیستم عامل لپ تاپ ام گذاشتم تا هر روز که چشمم به آن می افتد تلنگری باشد برای موزون کردن خودم به آن میزان. الان که مدتی است از آن روز گذشته، بیم دهندگی و راه گشایی آن ابیات بلند در لابه لای خلنگ زار های عادت و تکرار هر روزه به شدت در حال محو شدن است. عادت از این نوع چیز خوبی نیست؛ چشم ها را می بندد. حساسیت ها را کم می کند. لطف قضایا را از بین می برد. درست مثل طلوع هر روزه ی خورشید می ماند. همین خورشیدی که هر روز مثل دیروز طلوع می کند. همین خورشید برای برخی که چشم هاشان بازتر است با خورشید دیروزی فرق دارد. برای فیزیک دانان اختر شناسی که هر روز آن را رصد می کنند، لکه های سیاه روی آن را دنبال می کنند و انفجارهای بزرگ روی آن را ثبت می کنند خورشید دیگر آن خورشیدی نیست که ما هر روز می بینیم و می شناسیم. آنها هر روز چیز جدیدی از آن می بینند و می فهمند چون دقیق تر به آن نگاه می کنند. درخت و کوه و برگ و شعر هم همین طورند. به عقیده ی سهراب در «سوره ی تماشا» این انگار یکی از عذاب های الهی است که سهم کسی از زندگی، طبیعت و نو شدن های پی در پی اش فقط مشاهده ی تکرار مکررات و عادت کردن به آن و بی توجهی به معانی و حتا ظواهر بدیع و نوشونده اش باشد:

«... چشمشان را بستیم. 
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش‌. 
جیبشان را پُرِ عادت کردیم‌...»

چشم های نو بیننده می باید تا ظواهر مکرر شونده در زندگی روزمره، برای کسی نو زاینده شوند. آن چنان که برای حافظ بود:

«هر دم از روی تو نقشی زنَدم راهِ خیال ... با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟!»

برای فرار از عادی شدن آن ابیات بلند، می روم سراغ مثنوی و ابیات پیشین و پسین آن دو بیت را می خوانم شاید کمی بیناتر شوم که می بینم مولانا هم با سعدی هم نواست که «سعدیا گر چه سخن دان و مصالح گویی / به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست»:

مهتری نفت است و آتش ای غَوی ... ای برادر چون بر آذر می‌روی؟

هر چه او هموار باشد با زمین ... تیرها را کی هدف گردد؟ ببین!

سر بر آرد از زمین آن گاه او ... چون هدف ها زخم یابد بی رفو

نردبان خلق این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

این فروع است و اصولش آن بوَد ... که ترفع شرکتِ یزدان بوَد

چون نمُردی و نگشتی زنده زو ... یاغیی باشی به شرکت مُلک‌جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است ... وحدت محض است، آن شرکت کِی است؟

«شرح این در آینه ی اعمال جو ... که نیابی فهمِ آن از گفت و گو»

گر بگویم آن چه دارم در درون ... بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود زیرکان را این بس است ... بانگ دو کردم اگر در ده کس است

+ محمد ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اول شاهنامه

آماده سازی و پروراندن ذهن مخاطب برای بیان و انتقال مفاهیم از جمله کارهای دشواری است که از میان متفکران و صاحبان نظر فقط هنرمندان از پس آن به خوبی بر می آیند.

از این منظر نخستین قسمت سریال «زیر تیغ» ساخته ی محمدرضا هنرمند را می توان قسمت آماده سازی ذهن مخاطب نامید. همه چیز در ابتدا آرام است و به خوبی و خوشی پیش می رود تا آن جا که حادثه ای به هنگام بازی بچه ها رخ می دهد و دختر بچه ای در حال بازی کردن با طناب به دار آویخته می شود. فضای ملتهب و پر آشوب برای نجات دخترک و دست و پا زدن های اطرافیان در برخورد با این حادثه نمایی است کوچک از آن چه در آینده قرار است بیننده با آن رو به رو شود. مخاطب تقریبن می تواند بفهمد با چه گرهی مواجه است. ذهنش آماده است و فرصت می یابد تا کمی اندیشه کند و منصفانه تر به جزییات داستان بنگرد. چرا که کارگردان، قضیه را از نمایی بالاتر و کلی تر در ابتدا برای او بازگو کرده است.

اپیزود آغازین فیلم «آبی» اثر ماندگار کریستف کیشلوفسکی با صحنه ای مشابه همراه است. پسری نوجوان در کنار جاده ای مه آلود مشغول بازی با کره ای سوراخ دار و میله ای چوبی است که با یک نخ به هم متصل اند. او شانس خود را برای انداختن کره به روی میله به گونه ای که حفره ی روی کره بر روی میله قرار گیرد امتحان می کند. پس از تعدادی تلاش مکرر و ناموفق به گونه ای تصادفی این اتفاق رخ می دهد و لبخند رضایت به لبان پسر می نشیند. درست در همین لحظه خودرویی به درخت برخورد می کند و تصادفی دیگر رخ می دهد که یکی از سرنشینان را در اندوه سنگین از دست دادن همسر و فرزند خردسالش می نشاند. ذهن مخاطب تقریبن آماده است؛ حوادث رخ می دهند و اکنون نوبت رویارویی ما با آنهاست. حوادثی که در جایی با لبخند همراهند و در جایی دیگر مصیبت بارند. 

در این میان چیزی که مهم است این است که ما چه جایگاهی در متن این حوادث داریم و چگونه می توان از منظری بالاتر به این جریانات نگریست و درس های هستی شناسانه تری گرفت.

نقطه ی اوج این گونه پروراندن ذهن مخاطب و حکمت آموزی را می توانید از زبان حکیم ابوالقاسم فردوسی در نخستین معرفی سهراب در شاهنامه ببینید. سهراب قهرمان بزرگ شاهنامه است و به گونه ای بسیار غم انگیز آن هم ناخواسته و نادانسته و به ناحق به دست پدر کشته می شود، چنان که فردوسی در پایان داستان به مخاطبان نازک دل حق می دهد حتا اگر بر رستم -محوری ترین و بزرگترین قهرمان شاهنامه- خشم بگیرند:

یکی داستان است پر آب چشم ... دل نازک از رستم آید به خشم

 اما فردوسی پیش از آن که داستان غم انگیز قربانی شدن سهراب به پیشگاه رستم و به دست خود او را روایت کند با هنرمندی تمام هم ذهن مخاطب را برای شنیدن تراژدی آماده می کند و هم منظر خواننده را از زمین به آسمان می برد و به خواننده حکمت می آموزد:

اگر تندبادی برآید ز کُنج ... به خاک افگنَد نارسیده ترُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ ... هنرمند دانیمش ار بی‌هنر؟

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ ... ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست ... بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا درِ آز رفته فراز ... به کس بر نشد این درِ راز باز

به رفتن مگر بهتر آیدش جای ... چو آرام یابد به دیگر سرای

دمِ مرگ چون آتش هولناک ... ندارد ز برنا و فرتوت باک

در این جای رفتن نه جای درنگ ... بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که داد است و بیداد نیست ... چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ ... یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای ... تو را خامشی به که تو بنده‌ای

بر این کار یزدان تو را راز نیست ... اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی در آن کوش چون بگذری ... سرانجام نیکی برِ خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست ... از آن کین که او با پدر چون بجست

+ محمد ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نقد فرهنگ

به اعتقاد بنده یکی از عادات زیانبار ما در فهم و دریافت موضوعات، نشاندن «علت» (cause) به جای «دلیل» (reason) در تحلیل و فهم موضوعات است. این گونه دیدگاه ها هم کار ذهن را ساده می کند و هم نتیجه ی تحلیل را جذاب و مخاطب پسند. نشاندن دیدگاه های جامعه شناسانه و دخیل دانستن «علل» و اسباب بیرونی (اقتصادی، خانوادگی، موقعیتی و از این دست) به جای کشف «دلایل» و نقد فلسفی، فکری و تحلیلی موضوعات، از این دست است. به عقیده ی بسیاری از صاحب نظران (به گمان بنده دلیل یاب) انقلاب ایران یک انقلاب روشنفکری بود و دلایل فکری، فرهنگی و نظری داشت. اما برخی دیگر (جویندگان علل و اسباب بیرونی) شرایط اقتصادی، دست های پنهان خارجی و عللی از این دست را در آن رخداد دخیل می دانند. حال به نظر بنده خیلی مهم نیست که کدام عامل یا ترکیبی از کدام دسته از عوامل را در این مورد خاص دخیل بدانیم، بلکه مهم این است که هنگامی که پای موضوعات انسانی، اخلاقی و مناسبات اجتماعی به میان می آید حواسمان به عواقب آن باشد. سوای نادرست بودن این نوع نگاه به پاره ای از موضوعات، این دیدگاه که بدبختانه بخشی از فرهنگ ما نیز شده است پیامدهای اجتماعی زیانباری هم به دنبال خود دارد که از آن جمله می توان به قضاوت گر (judgmental) بودن افراد نسبت به یکدیگر، پنهان کاری، تظاهر و ریاکاری به خاطر ترس از تحقیر و ده ها نمونه از این دست را برشمرد. به همین دلیل در هیچ موردی دوست ندارم از این ضرب المثل غیر انسانی، غیر اخلاقی و تحقیرآمیز استفاده کنم: «گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه پیف پیف بو می ده!».

+ محمد ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ...

«هوش و استعداد ایرانی زبانزد خاص و عام است. متخصصین ایرانی در بهترین موسسات پژوهشی دنیا در حساس ترین پست ها مشغول به کارند و منشا پیشرفت های قابل توجهی بوده و هستند.» 

سخنان بالا و جملاتی از این دست خیلی آشنا به نظر می رسد. بارها و بارها از عوام گرفته تا نخبگان علمی و فرهنگی مان در تریبون های مختلف از رسانه های عمومی گرفته تا محفل های خصوصی و به گونه های مختلف (رسمی و غیررسمی) آنها را به زبان رانده اند. همه مان از گوشه و کنار شنیده ایم و دیده ایم که می گویند ایرانی هایی که بنده و جنابعالی باشیم در هوش و استعداد گوی سبقت را از عالم و آدم ربوده ایم و چه نابغه هایی که نیستیم. محدثین هم بیکار ننشسته اند و بر این قضیه صحه ی روایی نهاده اند که بروید و حالش را ببرید که در روایات آمده است که دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت (منبع: اسکناس پنج هزار تومانی، نه ... این ورش نه، آها پشتش) و خلاصه این که ما خیلی کارمان درست است، فقط کسی نیست قدر ما را بداند و حیف ما که داریم همین جور الکی به هدر می رویم!

بر اساس منطق فوق عرب ها (سوسمارخور های سابق) فقط دارند نفت می فروشند و از خجالت شکم و زیر شکمشان در می آیند و اصلن هم به فکر دانشگاه ها و موسسات آموزشی و نسل آینده شان نیستند. برای نمونه می توانید سری به دانشگاه های عربستان و قطر و امارات بزنید و ببینید که همه ی کار و زندگیشان را ول کرده اند و فقط دارند تلاش می کنند که دانشمندان و علمای ما را بدزدند و بگویند که آنها عرب بوده اند و یا سبیل نشنال جیوگرافیک را چرب کنند که اسم خلیج همیشه پارس را جعل کنند. اسپانیایی ها هم که به جز گاوبازی و عشق و حال کار دیگری بلد نیستند. امریکایی ها هم که فقط دنبال هفت تیر کشی و خبرهای زرد هالیوودی اند. دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی شان هم همان طور که قبلن گفته شد اگر ایرانی ها نباشند همه شان لنگ می ماند. هندی ها هم که گرسنگی و فقر و ازدیاد جمعیت امانشان نمی دهد که حتا «زیست» کنند چه برسد به «زندگی» و خلاقیت و از این صحبت ها. می ماند ژاپن و چین و کره و بقیه ی کشورهای با سر و سامان تر که آنها هم به خاطر آن است که کمی (تاکید می کنم فقط کمی!) بیشتر از بقیه کار می کنند و نخبه هایشان معمولی هایشان را مدیریت می کنند، وگر نه خودشان هم می دانند که هوش و استعداد مردم متوسط شان در مقایسه با مال ما مثل شلغم پخته است در برابر ساندویچ مغز!

کی می خواهیم سر از این خمار مستی بر داریم خدا می داند. به قول آن هنرمند بزرگ مرحوم علی حاتمی در «سوته دلان»:

«... اگه کلهات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال

بعد از اون تودهنی که خوردیم هر دو

طب رو رها کردم

شدم شاگرد مرحوم پدرم دواچی

اما تو این دواخونه هیچ مُسکنی* نبود برام

الا دوای اون طبیب ارمنی؛ زکاووسِ** عرق فروش

شبانه روزی اش کردیم؛ خاکه رو خاکه که مستیم از گُل نیفته ...»

__________________________________________________________________

پی نوشت:

البته استناد به تنها یک کتاب خیلی جالب نیست ولی فقط جهت اطلاع دیدن این جا خالی از لطف نیست.

*شاید هم «مُسکّر» (سُکر آور و مست کننده) درست باشد آن چنان که از دیالوگ شنیده می شود.

**در مورد املای درست «زکاووس» خیلی مطمئن نیستم. دوستانی که می دانند لطفن مرا راهنمایی کنند تا تصحیح کنم.

+ محمد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

والیبال، آزادی و دیگر هیچ!

بیشتر شنبه های هر آخر هفته می روم به سالن ورزشی دانشگاه و به همراه عده ای از دوستانی که به والیبال علاقه مندند و مهارتشان در این ورزش کمی بیشتر از متوسط است والیبال بازی می کنم. پارسال تابستان بود که یکی از اعضای همین مجموعه یعنی لارِن (Lauren) با من تماس گرفت و گفت یک تورنمنت والیبال روی ماسه قرار است به نفع صدمه دیدگان یک حادثه ی آتش سوزی که در یک مجتمع مسکونی در شهر کوچک ما رخ داده بود برگزار شود. او و شوهرش ثبت نام کرده اند و مایلند من و یکی از دوستان ایرانی دیگر را هم در تیمشان داشته باشد. لارِن مربی والیبال است و به همراه شوهرش آدام (Adam) که استاد دانشکده ی تربیت بدنی در دانشگاه ماست، در همین شهر زندگی می کنند. ما هم پاسخ مثبت دادیم تا این آمریکایی ها یک وقت فکر نکنند که ما ایرانی ها فقط در والیبال داخل سالن است که کارمان درست است، بلکه در والیبال ساحلی هم کم الکی نیستیم! بالاخره روز مسابقه فرا رسید. زمان مسابقه ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا به شدت گرم. لارن می دانست که من مسلمان هستم، چون دیده بود ماه های رمضان را روزه می گیرم. پیش از آنکه لباس های خود را در بیاورد و با لباس مخصوص والیبال ساحلی (!) مسابقه را شروع کند پیش من آمد و گفت : «دلخور (offend) نمی شوی اگر من لباس رویم را در بیاورم و مسابقه را شروع کنیم؟ هوا خیلی گرم است!» من هم (علی رغم میل باطنی ام!) گفتم اختیار دارید، این چه حرفی است؟ اجازه ی ما هم دست شماست! اینها را البته توی دلم گفتم. به او گفتم این جا کشور شماست و شما حق دارید و آزادید هر جور که دوست دارید و قوانین داخلی تان اجازه می دهد لباس بپوشید. بعد دوباره برگشتم توی دلم گفتم: درثانی، مسلمان ها همه شان آن طوری هم که شما فکر می کنید نیستند. ما از نوع با حال هایشان هستیم!

می دانم که فقط به جهت رعایت احترام به من آن حرف ها را زده بود و انتظار نداشت که من با کارش مخالفت کنم. اما نفس این عمل مرا به یاد یکی از به یادماندنی ترین و درس آموز ترین جملات مرحوم مهندس بازرگان (رحمةالله علیه) می اندازد که می گفت:

«آزادی نه گرفتنی و نه دادنی است؛ آزادی یادگرفتنی است.»

______________________________________________

پی نوشت : در آن تورنمنت ما قهرمان شدیم!

+ محمد ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

جانا نخست ما را مرد مدام گردان ... وآنگه مدام درده ما را مدام گردان!

احوالات روحی بزرگان عرصه های هنر، ادبیات، عرفان، فلسفه و اندیشه ورزی را کمابیش می توان از روی آثارشان ردیابی کرد. چیزی که برای من جالب است نحوه ی برخورد این بزرگان با آن احوالات است.

برخی از آنان پیوسته دچار گونه ای قبض روحی هستند و جز تاریکی و سیاهی چیزی در این عالم نمی یابند و همان ها را به شیواترین شکل بیان می کنند. آثار بزرگانی چون خیام، شوپنهاور، هدایت، کافکا و امثالهم را که می خوانید به این گونه نگاه ها بر می خورید. دریافت ها از یک دیدگاه (تاریک و سیاه دیدن دنیا و هیچ بر هیچ بودن زندگی) شاید به هم نزدیک باشند ولی راهکارهای روبرویی با آنها متفاوت است. به عنوان نمونه اگر از خیام بپرسید، زندگی کردن در لحظه، شراب نوشیدن و کام جویی از دنیا را به عنوان راهی برای فراموشی و گریز از [رنجِ] هشیاریِ گرفتار آمدن در آن احوالات در میان می نهد. شوپنهاور که می گفت «دنیا بدتر از آن چه که هست نمی توانست باشد»، به دامان هنر -به عنوان یک آرام بخش- پناه می برد تا شاید کمی این فضا را برای خود تحمل پذیر تر کند. دیگرانی هم که تحمل کشیدن بار سنگین هستی را نداشته اند آن را از بیخ و بن برکندند و در جستجوی آرامش به دامان نیستی پناه برده اند.

اما در بیشتر موارد وضعیت آن گونه نیست. تنها در برخی اوقات است که تیرگی بر ضمیر شخص غالب است و پس از مدتی آن تیرگی از درون شخص رخت بر می بندد و جای خود را به انبساط خاطر می دهد. در بیشتر موارد این نوسانات و بالا و پایین شدن ها به کرات رخ می دهد و در نادر موارد به قراری فرح بخش و سرانجامی خوش می انجامد.

حال پرسش در این جاست که آیا هر حالتی را باید روایت کرد؟ به بیان بهتر آیا هر دیدگاهی شایسته ی روایت گری است؟ چه چیزی شخص متفکر یا هنرمند را وا می دارد که دوست داشته باشد در گرفتار آمدن در تیرگی ها کسان دیگری را نیز شریک الاذواق خود بگرداند؟ چه حسی است که او را وا می دارد تا در احساس «نرسیدن» و یا «گرفتار آمدن در ظلمت و تاریکی» و یا «پلید دیدن زندگی» دیگران را هم سهیم بپسندد؟ حتا اگر به واقع دنیا آن گونه تیره و تار باشد که آنها می بینند چه جای دعوت به همراهی و گشودن چشمانِ به فرض نابینای دیگران بر آن حقایق تلخ است؟

[در این جا لازم است بگویم که منظور بنده از آثاری از این دست، آنهایی نیستند که مشفقانه دغدغه های اجتماعی و آلودگی های جامعه را  بی پرده و آینه وار، فارغ از پسند و ناپسند عام، به تصویر می کشند. بلکه آنهایی را می گویم که از اساس به لحاظ فلسفی دنیا را این گونه می بینند و جهان بینی شان روح آنها را در قبض می دارد و می فشرد.]

درست در این جاست که به اعتقاد بنده می توان بزرگان «بزرگوار» را از دیگر بزرگان بازشناخت. در پایان دفتر نخست «مثنوی»، مولانا احوالات روحی خوبی ندارد و احساس می کند چشمه ی سخنانش دیگر زلال نیست و خاک آلود می نماید. از طرفی هم آن قدر «بزرگوار» است که به هیچ روی حاضر نیست جز شهد و شیرینی به لقمه برگیرندگان خوان معرفتش عنایت کند. همچنین دوست ندارد با ظاهری بشاش و «لب خندان» ولی باطنی ملول و «دل خونین» از میهمانان خود پذیرایی کند، که او به هیچ روی اهل ظاهرسازی نیست و جز به معنا رضایت نمی دهد. بنابراین ترجیح می دهد خاموشی پیشه سازد و کمی صبر کند تا حالش خوش شود:

سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن ... آب، تیره شد سر چَه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند ... او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب ... صبر کن واللهُ اَعلم بالصواب

و پس از مدتی (حدود دو سال) که پلیدی ها (خون) به شهد و شیرینی (شیر) مبدل می شود دفتر دوم را می آغازد:

مدتی این مثنوی تاخیر شد ... مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو ... خون، نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو!

بلبلی زین جا برفت و باز گشت ... بهر صید این معانی بازگشت

ساعد شه مسکن این باز باد ... تا ابد بر خلق این در باز باد

+ محمد ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

مایکل ساندل یک فیلسوف علوم سیاسی، فلسفه اخلاق و نظریه های عدالت، و همچنین استاد برجسته ی دانشگاه هاروارد است. شخصی است بسیار خوش سخن و بسیار هم خوش لحن و بیان. سی و اندی جلسه ی درس خود در دانشگاه هاروارد در باب نظریه های مختلف عدالت را به صورت آنلاین در دسترس همگان قرار داده است که بسیار دیدنی و شنیدنی است. ویدیوی این جلسات را هم در وبسایت ایشان و هم در یوتیوب می توانید ببینید.

او در بخشی از یکی از سخنرانی های خود که در سال 2009 در نیویورک ایراد کرده است پس از آن که پیشنهاد مشوق های پولی به کودکان را برای مطالعه ی بیشتر و درس خواندن کاری نامناسب می داند در دفاع از دیدگاه خود می گوید:

چرا نباید به کودکان برای گرفتن نمره ی خوب یا خواندن یک کتاب جایزه ی نقدی داد؟ ممکن است شما بگویید که هدف از تعیین جایزه وادار کردن بچه ها به درس خواندن و مطالعه ی بیشتر است و پول مشوق خوبی برای این کار و هر کار دیگری است. این را همه ی آموزگاران علم اقتصاد می دانند. اگر چه برخی از کودکان به صرف علاقه ای که به نفس آموختن دارند کتاب می خوانند ولی برخی از آنها هم دوست ندارند. بنابراین برای تشویق بیشتر هم که شده استفاده از مشوق های پولی ... چرا که نه؟ به عقیده ی یک اقتصاددان هر چه باشد دو مشوق بهتر از یکی است. ولی اگر مشوق پولی مشوق دیگر که «درونی و طبیعی» است یعنی علاقه به یادگیری را از بین ببرد یا کم کم تحلیل برَد چطور؟ این امکان وجود دارد که این کار حتا نتیجه ی وارونه دهد، یعنی منجر به مطالعه ی کمتر بشود. و یا اگر هم در کوتاه مدت نتیجه ی مطلوب بدهد به دلیل و انگیزه ی نادرستی است که بعدها ممکن است به نتیجه ی معکوس منتهی شود. بدین ترتیب شما کودکان را عادت می دهید که به کتاب خواندن به عنوان راهی برای کسب درآمد نگاه کنند و این ممکن است خوب بودن ذاتی و طبیعی یادگیری را در آنها کم رنگ تر و کم رنگ تر کند.

ساندل برای تعمیم این موضوع به ساختاری که دنیای جدید (نظام مبتنی بر بازار آزاد) بر آن بنا نهاده شده است، و همچنین به منظور تبیین بیشتر آن به نتایج یک کار پژوهشی استناد می کند و در ادامه می گوید:

مطالعه ای در چند مرکز نگهداری روزانه ی کودکان (child care centers) در اسراییل این وضعیت را بهتر تبیین می کند. در این مهد کودک ها مشکلی وجود داشت که اغلب این مراکز در کشورهای توسعه یافته با آن روبرو هستند؛ والدین برای برداشتن بچه هایشان دیر می آیند و موجبات نارضایتی معلمان را فراهم می آورند، چون معلمان باید کودکان را به والدینشان تحویل دهند. برای رفع این مشکل، راه حلی که پیشنهاد می شود آن است که برای والدینی که دیر می آیند جریمه ی نقدی مقرر شود. نتیجه جالب است؛ تعداد والدینی که دیر می آمدند پس از مقرر کردن جریمه ی نقدی افزایش یافت! فکر می کنید چطور ممکن است؟ با نظریه های اقتصاددانان جور در نمی آید. به عقیده ی من اتفاقی که در این جا رخ می دهد آن است که با به میان آورده شدن پول به این موضوع، «هنجار» تغییر می کند. پیش از وضع جریمه ی نقدی والدینی که برای برداشتن کودکانشان دیر می رسیدند احساس گناه و شرمساری می کردند و در برابر معلمانی که معطل آنها مانده بودند ابراز تاسف می کردند. ولی از آن پس والدین به معطل ماندن معلمان در صورت تاخیر خود، به عنوان سرویسی نگاه می کردند که پولش را می پردازند. این مثال نشان می دهد که چگونه ممکن است هنجارهای مبتنی بر بازار (market) دیگر هنجارها را کنار بزند و از گردونه خارج کند. اتفاقاتی از این دست ممکن است در هر عرصه ای رخ دهد؛ در آموزش، امور پناهندگان، خدمت سربازی، نگهداری و پرورش کودکان و غیره. درست به همین دلیل است که باید عمیقن نسبت به این موضوع فکر کرد که «در چه حوزه هایی باید عرصه را برای حاکمیت بازار خالی کرد و در چه حوزه هایی ورود بازار به نابودی ارزش های والاتر منتهی خواهد شد». باید به این موضوع حساس بود که چه چیزهایی به عنوان «کالا» در معرض معامله قرار می گیرد. به مقولاتی از قبیل ارزشهای انسانی، حقوق شهروندی، مهاجران، پناهندگان و آموزش و پرورش نباید همچون اتوموبیل و لوازم خانگی نگریست [امروزه به عقیده ی نگارنده در جوامع مبتنی بر سرمایه داری یا بازار آزاد این گونه است] مخلص کلام آن که برخی از هنجارها با ورود برخی مقولات به عرصه ی معامله در بازار آزاد کنار زده می شوند. به همین دلیل پیش از ورود هر چیز به عرصه ی معامله در بازار آزاد باید به دقت ماهیت آن را مورد مُداقه ی اخلاقی قرار داد. این همان چالشی است که ما (پیشروان نظام سرمایه داری) از آغاز تکون نظام حاکمیت سرمایه (بازار) تا به امروز که دوران فتح الفتوح این نظام است از آن غافل بوده ایم.

در نتیجه بدون آن که به درستی دانسته باشیم و بی آن که خواسته باشیم، از داشتن جامعه ای با اقتصادی بر پایه ی بازار، به جامعه ای بازاری مسلک تغییر ماهیت داده ایم.

موضوعاتی از این دست (چالش های اخلاقی در گذار از سنت به دنیای مدرن) به عقیده ی بنده یکی از مهمترین موضوعاتی است که پیشگامان خیرخواه توسعه و شیفتگان آزادی، به خصوص در جوامعی همچون ایران که در دوره ی گذار است، پیش از پا نهادن به دوران جدید بهتر است نسبت به آنها بیشتر بیاندیشند و طرح و برنامه داشته باشند.

به قول حافظ : صد بادِ صبا این جا با سلسله می رقصند ... این است حریف ای دل تا باد نپیمایی!

+ محمد ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ایده آلیست ها

راسل در کتاب "Marriage and Morals" می نویسد:

«پیش از جنگ [جهانی] یکی از ایراداتی که نسبت به اعطای حق رای به زنان می شد این بود که می گفتند زنان طبیعتن مخالف با هر گونه جنگ و خشونتی هستند، اما زنان در طی دوران جنگ این اتهام را در مقیاس وسیعی رد کردند و به خاطر سهم بزرگی که در این خونریزی و کشت و کشتار داشتند حق رای به ایشان ارزانی شد. این نتیجه برای پیشروان ایده آلیستی که تصور می کردند زنان مایه ی اخلاقی سیاست را بالا می برند شاید اندکی دلسرد کننده و ناگوار بود، اما از ظواهر امر چنین بر می آید که سرنوشت ایده آلیست ها همیشه این بوده که چیزی را که در راه نیل به آن مجاهدت می کنند به گونه ای تحصیل کنند که کاخ آمالشان را در هم بریزد.»

در نهایت چنان که تاریخ نشان می دهد این همه گیر شدن اندیشه های حقوق بشری بود که زنان را نیز از مواهب خویش بهره مند ساخت و نه سودای بالارفتن مایه ی اخلاقی سیاست. اما تاکید من بر روی اصل قضیه و درستی یا نادرستی تاریخی آن نیست، بلکه حاشیه ی قابل تاملی است که راسل بر این برگ از تاریخ در مورد ایده آلیست ها می نویسد و آن رایی است که درباره ی سرنوشت آنها می دهد؛ یعنی فرو ریختن کاخ آمالشان در راه نیل به اهدافی که در پی آنند. به هر روی کمال گرایان و ایده آلیست ها آرمان هایی دارند که در پی تحقق آنند.

حال برای یک ایده آلیست به قول مرحوم اخوان ثالث «...سه ره پیداست ... نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر...»:

یا در حسرت بر آورده شدن ایده آل های خود همچون «مسعود سعد سلمان» یک عمر تلخ کام زندگی می کند:

در آرزوی بوی گل نوروزم ... در حسرت آن نگار عالم سوزم

از شمع سه گونه کار می آموزم ... می گریم و می گدازم و می سوزم

یا همچون حضرت «حافظ» در برخی احوالات (جوانی و خامی!) در زیر و زبر کردن دنیا می کوشد:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ... من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!

و یا باز هم همچون «حافظ»، ولی این بار پس از تجربه اندوزی های فراوان (در دوران پختگی) با واقعیات و محدودیت های انسانی و این جهانی کنار می آید و به قول استاد «بهاءالدین خرمشاهی» دیگر به دنبال انسان کامل شدن نیست، بلکه کاملن انسان می ماند:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

البته این به هیچ روی بدان معنی نیست که غایت اندیشی و کمال گرایی را رها می کند و دست از حرکت به سمت آرمان های انسانی و اخلاقی بر می دارد و نسبت به آلودگی های روحی خویش بی اعتناست. بلکه در عین پذیرفتن امکان خطاکاری و لغزش برای آدمی و خاطر نشان کردن تردامنی (گناهکار بودن) و خواب آلودگی (غفلت زدگی) خویش، به شست و شوی مداوم خویش نیز همت می گمارد تا از چاه طبیعت به پاکی به در آید:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ... خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش ... گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام ... تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی ... که صفایی ندهد آب تُراب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ... غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

لذا به هیچ روی با جماعتی که هیچ آرمان و ایده آل معنویی ندارند و به این امر مفتخر نیز هستند همراهی نمی کند. زهد فروشی نمی کند ولی به آلودگی به فسق نیز مباهی نیست:

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات ... مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلی است رای انور شاه ... چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر ... که هست گوش دلش محرم پیام سروش

در نهایت انتخاب همچون همه ی موارد دیگر با صاحبان اختیار است:

رموز مصلحت ملک خسروان دانند ... گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

+ محمد ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قرن شکلک چهر

وقتی در این زمانه زندگی می کنم مجبورم با مقتضیات دنیای جدید کنار بیایم. دنیایی که آدم ها در آن با یک کُد، یک آی دی، و یا یک پروفایل، قابل شناسایی، تفکیک، رتبه بندی و گهگاه قابل ارزش گذاری اند. دورانی که ابزار قدرتمندی به نام تکنولوژی همه چیزش را تحت تاثیر قرار داده است، حتا غایاتش را (البته اگر غایتی برای آن متصور باشد!). زمانه ای که موسیقی اش، سینمایش و فی الجمله هنرش بیشتر برای سرگرمی است تا به فکر وا داشتن. ابزارسازی اش بیشتر در خدمت تسخیر جهان و بر گذشتن هر چه بیشتر از مدارهای تصرف دنیا و ما فیهاست تا برای اندیشیدن، تفسیر و فهمیدن آن. به قول مرحوم اخوان ثالث : «...قرن شکلک چهر، بر گذشته از مدار ماه، لیک بس دور از قرار مِهر ...». نیم ذره اخلاقی هم اگر هست برای کم کردن دردسر های تصرف و بهره برداری است.

این دوران به گمان من دورانی است که حتا واژه ها معنای اصیل خود را از دست داده اند تا آدمیان را برای فهمیدن، کمتر به زحمت بیندازند. عقل، علم، عشق، دین، غیرت، سواد، جهل، مِهر، دوست، خدا، دنیا، آخرت، موفقیت، سود، زیان و ده ها واژه از این دست تنها مشتی از خروار خروار واژه هایی است که مثل نقل و نبات استفاده می شوند در حالی که فرسنگ ها از معانی اصلی شان که برای تبیین آن معانی وضع شده اند فاصله گرفته اند. گفت و گو ها، نوشته ها، آثار هنری و رسانه ها پُرند از این واژه ها در حالی که کمترین نسبتی با مفاهیم اصیلشان ندارند.

به هر روی باید با ادبیات، فرهنگ و هنر دنیای جدید آشنا بود و آنها را به رسمیت شناخت. خوب یا بد ما فرزندان این زمانه ایم و از زیستنی با مدارا و تفاهم در همسایگی اطرافیان، ما را گریزی نیست. ولی از طرف دیگر قبول این همه هبوط، و همنوایی کردن با جریان حاکم برخی مواقع برایم چندان ساده نیست. به همین خاطر وقتی مختار باشم و انتخابی در میان باشد ترجیح میدهم رنج بی همزبانی با جوان تر ها و دشواری دریافت معانی آثار قدیمی تر را به جان و دل بخرم و آنها را بخوانم و ببینم تا آثار پر فروش و پرتیراژ جدید را.

به فیلم که می رسم ترجیح می دهم «ویل هانتینگ نابغه»، «ابدیت و یک روز»، «مرگ یزدگرد»، «گربه روی شیروانی داغ»، «سانست بولوارد» یا حتا «اتوبوسی به نام هوس» را برای چندمین بار ببینم تا «عنصر پنجم»، «ماتریکس»، «اوتار» و امثالهم را برای اولین بار!

به موسیقی که می رسم ترجیح می دهم همان «هایده» و «شجریان» را بارها و بارها گوش کنم ولی «نامجو» و «همای مستان» را جز به اجبار نشنوم. 

به کتاب که می رسم ترجیح می دهم فارسی ام را بیشتر تقویت کنم و «کیمیای سعادت» و «مثنوی» را یک بار هم که شده از ابتدا تا انتها بخوانم، تا انگلیسی ام را تقویت کنم و «The Power of Now» را بخوانم. نمی گویم آثار جدید ارزش خواندن ندارند، فقط به گمان من دست چندم اند. اصالت کمتری دارند. به گمان من بیشتر به درد همزبانی با نسل جدید می خورند تا اینکه واجد حقایقی اصیل باشند.  این بزرگان به گفته ی خودشان شاگردان همان بزرگانی هستند که آثارشان بی واسطه در اختیار ماست. 

همین چند روز پیش بود به یک باره هوس کردم دیباچه ی «گلستان سعدی» را برای چندمین بار بخوانم. هنوز لذت بازخوانیش زیر زبانم هست. هنوز هم برایم تر و تازه و خواندنی است. به شعر که می رسم در غزلیات «حافظ» و «سعدی» هنوز سخنان و معانی تازه می یابم.

به معنای دنیا و زندگی که اندیشه ناک می شوم می روم سراغ «مثنوی». هر چه بیشتر می خوانم تازگی اش برایم بیشتر می شود. بیراه نبود که خودش می گفت:

گر شدی عطشان بحر معنوی ... فرجه‌ای کن در جزیره ی مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس ... مثنوی را معنوی بینی و بس

شاخ های تازه ی مرجان ببین ... میوه‌های رسته ز آب جان ببین

حرف‌گو و حرف‌نوش و حرف ها ... هر سه جان گردند اندر انتها

نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاک ... ساده گردند از صور گردند خاک

خاک شد صورت ولی معنی نشد ... هر که گوید شد تو گویش نه، نشد

در جهانِ روح، هر سه منتظر ... گه ز صورت هارب و گه مستقر

امر آید در صُوَر رو دَر روَد ... باز هم از امرش مجرد می‌شود

پس «لَهُ الخلق و لَهُ الاَمر»ش بدان ... خلق صورت، امرِ جان راکب بر آن

راکب و مَرکوب در فرمان شاه ... جسم بر درگاه وجان در بارگاه

چون که خواهد کآب آید در سبو ... شاه گوید جَیش جان را که «اِرکَبوا»

باز جان ها را چو خواند در عُلو ... بانگ آید از نقیبان که «انزِلوا»

بعد ازین باریک خواهد شد سخُن ... کم کن آتش هیزمش افزون مکن

 

+ محمد ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

Evolution of thoughts in America

At the begining :   "To be is to do"   Socrates

A little while later:   "To do is to be"  Jean-Paul Sartre

After all:   "Do-be-do-be-do"  Frank Sinatra

You can find more here.

+ محمد ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مثنوی

تصور کنید هر چیزی که دلتان بخواهد با یک چشم به هم زدن برایتان مهیاست. کافی است فقط و فقط اراده کنید، همین و بس. همین الان اگر دلتان بخواهد می توانید به زیباترین دره ها، آبشارها، کوه ها، دشت ها و سواحل در اقصی نقاط این دنیای پهناور قدم بگذارید و از هر آنچه خوش دارید در آن جا برخوردار شوید. سواحل کاراییب، جزایر فیجی، گرند کنیون، قطب جنوب، کره ماه و خلاصه هر جا. توصیف بیشترش اعم از این که می خواهید این شرایط را در کنار چه کسانی و به چه گونه بگذرانید را به عهده خودتان می گذارم، چون مزاج آدمیان در این گونه موارد ممکن است تا حدودی (فقط تا حدودی؟!) متفاوت باشد. اگر از شیخ اجل بخواهید با کمال خوش سلیقگی و مناعت طبع فقط به صحبت یاران موافق بسنده می کند:

یارا بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

حضرت "حافظ" البته نیم نگاهی به اطراف قضیه نیز دارد:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ... گرت مدام میسر شود زهی توفیق!

حالا شاید شما از "شیخ اجل" و حضرت "حافظ" خوش سلیقه تر(!) باشید و بخواهید کتاب بخوانید، علم بیاموزید، تفلسف کنید یا با بزرگان همنشینی کنید. برای شما هم جا هست. هر لحظه هم اراده کنید می توانید شرایط را به حالتی که مطلوب تر می دانید تغییر دهید. حتا می توانید پا را فراتر از آنچه تا کنون دیده اید و شنیدید و خوانده اید بگذارید. هر چه که حتا خیالش را هم بکنید برایتان فراهم است. خلاصه هیچ چیز برای لذت بردن از لحظاتتان مانع شما نمی شود ، حتا اخلاق! چون لذت هایتان رنجی را متوجه دیگری نمی کند. حتا زمان! یعنی مرگ هم قرار نیست به سراغتان بیاید. عمری دارید به درازای ابدیت که هیچ مانعی و عجله ای برای بهره برداری از آن ندارید. هیچ چیز هم محدود نیست. برایتان، از همه چیز، به هر اندازه که بخواهید هست.

حال سوال این جاست که چقدر طول می کشد که این شرایط برایتان ملال آور شود و حوصله تان سر برود؟

یک سال؟ دو سال؟ ده سال؟ صد سال؟ هزار سال؟ ... هیچ وقت، یعنی تا ابد؟!

"دیوان شمس" وصف الحال، و "مثنوی" تعلیمات کسی است که فراخنای جهان با عمری به درازای ابدیت برایش به تنگیِ رَحِم برای یک جنین نُه ماهه است:

من چو آدم بودم اول حبس کَرب١ ... پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب

من گدا بودم دراین خانه ی چو چاه ... شاه گشتم قصر باید بهر شاه

قصرها خود مر شهان را مأنس است ... مرده را خانه و مکان گوری بس است

این زمین و آسمانِ بس فراخ ... سخت تنگ آمد به هنگام مَناخ٢

همچو گرمابه که تفسیده٣ بود ... تنگ آیی جانت پخسیده۴ شود

گرچه گرمابه عریض است و طویل ... زان تَبَش تنگ آیدت جان و کَلیل۵

تا برون نایی بنگشاید دلت ... پس چه سود آمد فراخی منزلت؟

یا که کفش تنگ پوشی ای غوی۶! ... در بیابان فراخی می‌روی

آن فراخیِ بیابان تنگ گشت ... بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت

خوابِ تو آن کفش بیرون کردن است ... که زمانی جانت آزاد از تن است

اولیا را خواب، مُلک است ای فلان! ... همچو آن اصحابِ کهف اندر جهان

خواب می‌بینند و آنجا خواب نه ... در عدم در می‌روند و باب نه

خانه ی تنگ و درون جان چنگ‌لوک٧ ... کرد ویران تا کند قصر ملوک

چنگ‌لوکم چون جنین اندر رَحِم ... نُه‌مَهه گشتم شد این نقلان٨ مهم

گر نباشد درد زه٩ بر مادرم ... من دراین زندان میان آذرم

مادر طبعم ز درد مرگ خویش ... می‌کند ره تا رهد بره ز میش

تا چرد آن بره در صحرای سبز ... هین! رَحِم بگشا! که گشت این بره گبز١٠

درد زه گر رنج آبستان١١ بود ... بر جنین اشکستن زندان بود

حامله گریان ز زه کاین المناص؟١٢ ... و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص

____________________________________________________________________

توضیحات:

١- کرب : اندوه خفه کننده

٢- مناخ : محل خواب و جای آسودگی

٣- تفسیده : به غایت گرم شده

۴- پخسیده : پژمرده

۵- کلیل : کند و سست و مانده شده و خیره و گنگ

۶- غوی : گمراه

٧- چنگ‌لوک : آدمی یا حیوانی که دست و پای او کج و ناراست باشد

٨- نقلان : انتقال و از جایی به جایی شدن

٩- زه : زاییدن

١٠- گبز : بزرگ و فربه

١١- آبستان : آبستن

١٢- این المناص : گریزی یا نجاتی هست؟ (مناص : گریختن و دور شدن از چیزی و جدا گردیدن)

+ محمد ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

فَلُّ سَفَه

 

خنده ی خونمون که پایین می آمد میرفتیم خونشون شب نشین. همیشه یک داستان جدید واسه خندیدن و خندوندن داشت. آخه هر دفعه پیش یک سری آدم جدید کار می کرد. از دوره ی دبیرستان به بعد تابستون ها رو کلن کار می کرد. پدرش کارگر ساختمونی بود و هزینه ی درس خواندن ازدوره دبیرستان به بعد توی سبد خانوارشون پیش بینی نشده بود. بالاخره با هر بدبختی که بود تو یکی از دانشگاه های دولتی در رشته فلسفه قبول شده بود. از موقعی که دبیرستان می رفت تا آخرای دوره ی لیسانسش هر وقت که می رفتیم خونشون کتاب هاش رو می گرفتم ورق می زدم، آخه هیچ کی تو خونه ی ما علوم انسانی نخوانده بود. کتابهاشون خیلی برایم جذاب و خواندنی بودند، به خصوص متون ادبیات فارسی. بعضی وقت ها هم زمان هایی که دانشجو بود باهم می نشستیم و راجع به فیلسوف های مختلف و نظریاتشون برایم حرف می زد. از شوپنهاور زیاد می گفت! همیشه خدا ولی صحبت هاش به مسخره بازی و آفتابه گرفتن به هیکل همه کسانی که نظریاتشون چهار سال سرگرمش کرده بود ختم می شد. بیشتر خنده هاش حول و حوش این محور می چرخید که اگر این فیلسوف ها نفسشون از جای گرمی در نمی آمد ودو روز در شرایطی مثل فلانی و فلانی (آدم هایی که ما هر دو می شناختیم و دست کم پنجاه شصت سال بود که کار فیزیکی می کردند) بودند نظریاتشون چه شکلی از آب در می آمد. خندیدنش از خندوندنش خیلی خنده دارتر بود. اولش یک شیهه صاف از ته گلو بدون نوسان و به نسبت طولانی می داد بیرون، بعدش بدنش به یک سمت خم می شد و در حالی که سرش به کف زمین نزدیک تر و نزدیک تر می شد با یک دستش دلشو می گرفت دست دیگرش رو به آرومی می گذاشت روی شانه های من و بعدش هم نوسانات صوتی حنجره اش که طول موجش با گذشت زمان کمتر و کمتر می شد ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

تابستون های دوره ی لیسانسش هم به کار کردن می گذشت. نمی دونم چرا کنکور فوق لیسانس شرکت کرد، به هر حال قبول شد، ولی نرفت. می گفت دیگه نمی شد تو این وضعیت هم کار کرد هم درس خوند، تصمیم گرفت بره سر یک کار ثابت. بعد یکی دوسال بالاخره تونست بره سر یک کار دولتی. هنوز هم همون جا کار می کنه.  یک بار داشت برام از خاطرات دوران کارگریش تعریف می کرد. می گفت دم دمای ظهر یکی از روزهای گرم و شرجی تابستون، توی فریدون کنار، همین طور که داشته واسه آقای بنا آجر خالی می کرده یکی دیگه از کارگرها که وظیفه اش آوردن سیمان بود شروع می کنه با آقای بنا -که برای ادامه مراسم آجرچینی منتظر سیمان بوده- درد دل کردن ... که "آخه چرا؟ چرا باید دنیا این جوری باشه؟ ما چه گناهی کردیم آخه؟ این چه زندگی مشقت باریه که ما داریم..." همین جور که رفته بود تو حس و از بدبختی هاش واسه آقای بنا تعریف می کرد و به زمین و زمان فحش می داد آقای بنا طاقتش طاق میشه وبا ادبیات خاص فضای کارگری، تمامی بستگان اناث ایشان رودر مقابل دیدگانش به رژه در میاره ودر ادامه می گه: "پاشو برو اون سیمان رو ور دار بیار دو ساعته معطل خودت کردی ما رو!" ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

دلم واسه خنده هاش خیلی تنگ شده، واسه دیدن دوباره آدم های واقعی بیشتر ...

 

+ محمد ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفت و گوی تمدن ها!

چند سال پیش - اوایل دوره ی کارشناسی ارشد بود به گمانم- به از شما نباشه یک دوست بسیار باحالی داشتیم که داشت برایمان از خاطرات گفت وگو های اینترنتی اش تعریف می کرد. می گفت که داشتم با یک بابای اهل هندوستان چت می کردم که دیدم یارو هندیه خیلی ادعاش میشه. (البته داخل پرانتز بگم که ادبیاتی که این دوست عزیزمون برای رساندن مفهوم ادعا کردن به کار برده بود یه کم خودمونی تر بود!) خلاصه خواستم یه درسی به این هندیه بدم... برگشتم بهش گفتم : "تو تا به حال اسم نادر به گوشت خورده؟" با خنده هایی ریز که همه ی بار سنگین طنازی، حاضرجوابی، افتخار، اقتدار، بزرگی، و فتح الفتوح در پنجه افکندن با یکی دیگر از مدعیان روزگار را یکجا به دوش می کشید برق دندان هایش (که مرا به یاد کوه نور می انداخت) از صورتی چهره اش (که دریای نور را برایم تداعی می کرد) بیرون زد و ادامه داد : "آقا ... دیگه رفت که رفت!"

+ محمد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفت و گو با برتراند راسل

پرسش: ممکن است درباره بدترین ادوار زندگی تان برای ما صحبت کنید؟
پاسخ
: بدترین دوران زندگی من دوران جوانی و بلوغ بود.من معتقدم که اصولن خیلی از جوانان روزگار تیره ای دارند.
در آن زمان بی دوست و تنها بودم و هیچ کس را نداشتم که با او درد دل کنم. اغلب فکر خودکشی به سرم می زد. گاهی اوقات این فکر به حدی شدت می یافت که تصور می کردم قادر نباشم در برابر ایده خودکشی مقاومت کنم، اما در حقیقت چنین تصوری صحت نداشت. مسلمن خود را خیلی تیره بخت تصور می کردم، ولی حقیقت آن بود که بدبختی من جنبه اساسی و کلی نداشت و این حقیقت از برکت خوابی که دیدم برایم روشن گردید:
یک وقت خواب دیدم به شدت بیمارم و می خواهم بمیرم. عجیب است که پروفسور ژووت (Jowett) ،مترجم آثار افلاطون - که دانشمند بزرگی بود و با ما دوستی خانوادگی داشت - کنار تخت من نشسته بود. من با هیجان و احساسات زیادی به او می گفتم : "لااقل برای من در این دنیا یک تسلی وجود دارد و آن هم این است که به زودی از همه این ها خلاص خواهم شد". و او هم با لحن بلند خود جواب داد: "زندگی را می گویید؟" گفتم : "بله، زندگی!" پروفسور گفت : "وقتی بزرگتر شدی از این مهملات نخواهی بافت".
در همین موقع از خواب بیدار شدم و در حقیقت از آن زمان به بعد دیگر از این قبیل مهملات نبافتم!
پرسش: اگر به شما می گفتند خوشبختی در بی شعوری است چه عکس العملی نشان می دادید؟
پاسخ
: مخالفت می کردم. حتا من حاضرم برای به دست آوردن شعور از لذات خود چشم بپوشم. نه، می دانید مطلب چیست؟ هر چه فکر می کنم شعور را ترجیح می دهم.

بر گرفته از: "جهانی که من می شناسم" » گفت و گو با برتراند راسل

پی نوشت:
گفت پیغمبر که احمق هر که هست ... او عدو ماست، غول ره‌زن است
هر که او عاقل بود از جان ماست ... روح او و ریح او ریحان ماست
عقل، دشنامم دهد من راضیم ... زان که فیضی دارد از فیاضیم
نبود آن دشنام او بی‌فایده ... نبود آن مهمانیش بی‌مایده
احمق ار حلوا نهد اندر لبم ... من از آن حلوای او اندر تبم!

مثنوی معنوی » دفتر چهارم

+ محمد ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()