خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

پس از دموکراسی اکنون نوبت آزادی بیان است!

در خبرها آمده که فرانسه در پی حوادث مرگبار حمله به مجله‌ی طنز «شارلی ابدو»، در کاهش بودجه‌ی نظامی خود تجدید نظر می‌کند و تنها ناو هواپیمابر خود یعنی «شارل دوگل» را به خاورمیانه خواهد فرستاد. گویا مشکل خاورمیانه و امت اسلام در فقدان دموکراسی، با هزینه‌ای که امریکایی‌ها با فرستادن ناوهایشان متحمل شده‌اند مرتفع شده و فقط مشکل کمبود آزادی بیان در میان ساکنین خاورمیانه باقی مانده که آن هم قرار است بحمدالله هزینه‌اش را فرانسوی‌های عزیز تقبل کنند. چقدر ما خوشبختیم!

+ محمد ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳
comment نظرات ()

درس معلم ار بود زمزمه...

آیدین آغداشلو: از آقای «امی» (معلم ریاضی کلاس ششم) به‌ خاطر اینکه در جبر به من یک و در هندسه نیم داده بود دل‌ خوشی نداشتم و حتی کینه‌ی نوجوانانه هم به او داشتم. همین که دیپلمم را گرفتم- و همه‌ی دروس طبیعی را مثل شعر از بر کردم تا قبول شوم و نمراتم را با این دروس پر کردم- در دانشگاه تهران قبول شدم. پیش خودم و در ذهن خامم نیت کرده بودم حالا که دیپلمم را گرفته و وارد دانشگاه شده‌ام اگر آقای امی را در جایی ببینم باید یقه‌اش را بگیرم. جوان و قوی هم بودم و ممکن بود هر بلایی سر آقای امی بیاورم! قبول شده بودم و داشتم در سایه‌ی درختان دانشگاه در پیاده‌رو قدم می‌زدم تا وارد ساختمان دانشکده هنرهای زیبا شوم که از دور آقای امی را دیدم که در حال آمدن به سمت من بود. مثل همیشه کیفی پروپیمان هم در دستش بود و سلانه سلانه در پیاده‌رو قدم می‌زد. به سرعت به سراغش رفتم تا عهدم را ایفا کنم و او را بزنم! تا مرا دید نگاهی به من کرد و گفت: «گوساله تو اینجا چه کار می‌کنی؟» یک‌مرتبه پروبالم ریخت و مودب شدم و تبدیل شدم به همان محصل کلاس ششم!
در پاسخ گفتم: «قربان، من در این دانشکده قبول شده‌ام!» نگاهی به من کرد و گفت: «گند بزنند دانشکده‌ای را که تو را قبول کرده!» (با خنده) گفتم: «ببخشید، اجازه می‌دهید من بروم؟» گفت: «برو گم شو!» من هم با گوش آویزان برگشتم و او هم راهش را ادامه داد و دیگر هیچ‌وقت پس از آن او را ندیدم.

___________________________________________________________________________
برگرفته از:
سالنامه‌ی شرق: هزارتوی تاریخ و قصه؛ گفت‌وگوی عباس کیارستمی و آیدین آغداشلو درباره‌ی کودکی، جوانی، سیاست و مرگ

+ محمد ; ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
comment نظرات ()

ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم!

هفته‌ی آخر از یک ماهی که ایران بودم یه بسته‌ای را از شهرستان پست پیشتاز کردم به مشهد. یه هفته بعد از برگشتنم به کانادا مادرم زنگ زده می‌گه: «بسته‌ی پستی برگشت خورده به این دلیل که گیرنده در منزل تشریف نداشته. ما که خونه نبودیم، مأمور اداره‌ی پست، بسته را داده به همسایه‌مون!»
کنجکاو شدم یه نگاه دیگه به گزینه‌های روی میز بندازم. 

+ محمد ; ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢
comment نظرات ()

درسی که ما از این داستان می‌آموزیم!

پرسش [رامین جهانبگلو]: آیا آدم کم‌رویی بودید و بیشتر اوقات را در خانه می‌گذراندید؟

پاسخ [سید حسین نصر]: خیر. آدم کم‌رویی نبودم. و به این دلیل که حتا در زمان کودکی نیز گوینده‌ی خوبی بودم تنها سه سال داشتم که به کودکستان رفتم. در آن روزگار در ایران تنها یک کودکستان بود که فرزندان خانواده‌های اعیان و حتا بعضی از شاهزاده‌های پهلوی را آن‌جا می‌فرستاندند و مادر شما [که می‌شود خاله‌ی سید حسین نصر] نیز در آن‌جا با من بود. قرار بود [در آن کودکستان] نمایشی را اجرا کنیم که من نقش بسیار مهمی در آن نمایش داشتم. نقش من این بود که داستان روباه و کلاغ «لامارتین» را تعریف کنم. کلاغ تکه پنیری در منقار دارد، روباه با استفاده از غرور کلاغ، به او می‌گوید: چه کلاغ زیبایی! کلاغ دهان باز می‌کند و پنیر از منقارش می‌افتد. روباه هم آن را برداشته پا به فرار می‌گذارد. درسی که ما از این داستان می‌آموزیم، «گول مردم را نخوردن» است. اما من حرف «گاف» را نمی‌توانستم درست ادا کنم و به جای آن «دال» تلفظ می‌کردم. و می‌دانید که این عبارت را اگر با «دال» بخوانیم چه معنی می‌دهد. همه‌ی حاضران - حتا نخست‌وزیر - خندیدند و کف زدند و حتا یکی از مجلات ایرانی تصویر مرا در سه سالگی در صفحه‌ی نخست زده بود... 
-بخشی از کتاب «در جست‌و‌جوی امر قدسی» (مصاحبه‌ی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر)

+ محمد ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

آخرین صفحات خوابگردی‏های «کپلر» به روایت «آرتور کویستلر»

یوهانس کپلر در روز پانزدهم نوامبر سال 1630 درگذشت و در روز نوزدهم همان ماه جسد وی را در گورستان سن‏پیر در بیرون شهر به خاک سپردند. این گورستان در طی «جنگ سی‏ساله» ویران شد و استخوان‏های کپلر به باد فنا رفت. اما سنگ‏نبشته‏ای شاعرانه که مضمون آن از خود اوست به جای مانده است:

Mensus eram coelos, nunc terrae metior umbras
Mens coelestis erat, corporis umbra iacet.

I measured the skies, now the shadows I measure
Skybound was the mind, earthbound the body rests.
 

«زمانی آسمان‏ها را اندازه می‏گرفتم و اینک سایه‏های زمین را. فکر من آسمانی بود، ولی جسم من خاکی و جایگاه آن این‏جاست.»

در یکی از واپسین نامه‏های او نیز چند سطر است که به آسانی فراموش نمی‏شود. او این نامه را یک سال پیش از وفات در ششم نوامبر 1629 نگاشته است:

«آن‏گاه که طوفان شدت می‏گیرد و کشتیِ کشور را خطرِ هلاک تهدید می‏کند، ما برای ادامه‏ی مطالعات صلح‏جویانه‏ی خود کاری مردانه‏تر از این نمی‏توانیم بکنیم که بر صخره‏ی ابدیت لنگر اندازیم.»

+ محمد ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هیات علمی

اردیبهشت ماه سال هفتاد و نه بود. به مناسبت روز معلم بر و بچه های دفتر مجله‏ی مکانیک جشنی را ترتیب دادند و از من خواستند شعری را که مدتها بود رویش کار می‏کردم در برابر استادان بخوانم. کمی دلهره داشتم. شوخی با آن استادهایی که ما با آنها سر و کار داشتیم کار ساده‏ای نبود.  به خصوص که من هنوز درسم تمام نشده بود. ولی خوشبختانه به خیر گذشت. چند تا از استادها را یادم هست بس که خندیدند از چشم‏هاشان اشک می‏آمد. برای آنهایی که محضر استادان دهه‏ی هفتاد دانشکده‏ی مهندسی مکانیک دانشگاه شریف را درک کرده باشند این شعر پر از خاطره است. عنوانش را گذاشته بودم «هیات علمی». خودم ندیدم ولی بعدها شنیدم در خبرنامه‏ی مکانیک شریف (خمش) هم چاپ شد. یک سال بعد به درخواست دکتر فرهانیه (رییس وقت دانشکده) در مراسم گردهم‏آیی دانش‏آموختگان دانشکده آن را دوباره خواندم. پیشاپیش از استادانی که نامشان در این شعر برده شده حلالیت می‏طلبم:

«هیات علمی»

این کیست این؟ آن کیست این؟ این هیات علمی‏ست این!
ترمو بُوَد شغلِ یکی، استادِ طراحی‏ست این!

استاد و دانشجو نگر! هردو ببین تو در به در!
هم در نهان هم در حَضَر، تنها به این‏جا نیست این!

قربانگهِ عُظما نگر! بین نمره های پُشتِ در!
استاد کو؟ رفته سفر! بدبختیِ ثانی‏ست این!

دنبالِ امضا گر روی، افتاده تو از پا شَوی
فُرمَت چو آخر بنگری دارای امضا نیست این!

صف‏های ثبتِ نام بین! کاین محشر عظماست این؟
یا روز عاشوراست این؟ بنگر چه غوغایی‏ست این!

دکتر «حسینی» باشد او، گر دَه گرفتی تو از او
سجده کن و چیزی مگو، کاین لطفِ یزدانی‏ست این!

«کیخسرو» این «فیروزبخش»، الاستیسیتی پیشه اش
«کارگر نُوین» همسایه اش، بایومکانیکی‏ست این!

پروژه‏ی تخیلی ، سیستم‏های خلّاقه‏ای
همچون «امیر فاضلی» در عرصه‏ی ذهنی‏ست این!

یزدی چو امریکا رَوَد در گویِشَش غوغا شود
جزوه ش شَلَم شوربا شوَد، دانی تو «سلطانی» ست این!

درس ار گرفتی با «علی»، اُمید نوزده گر بری
سیزده چو دادت شاد زی! «نوری بروجردی» ست این!

کرده ست یادِ آلپ را «ساعیِ» اسکی بازِ ما
این درسِ نیروگاه، خود جولانگه اِسکی‏ست این!

گر «حیدری» پرسد زِ من: بیتش چه باشد؟ گویمش:
هر وقت دهد شش پوند به من آنگه بگویم چیست این!

«فیروزیان» این تَهمتَن! چایی به دست و کُت به تن!
بِنگر تو این تنّ و بَدَن! میرِ بدن‏سازی‏ست این!

لبخند هایش دلنشین، تکلیف هایش آتشین!
دکتر «وثوقی» باشد این، مِکاترونیکی‏ست این!

نِسوان ز هیات دو بُوَد، یک از دوشان «هویت طلب»
بایومکانیکی شده، لکن جَماداتی‏ست این!

انگشت و پا و دست و سر، هم مشکلِ دیسکِ کمر
گِیت است کارش مختصر، بانو «نریمانی» ست این!

خانم «قبادی» را ببین! با «شمعخانی» او قَرین
بانو به واقع دومین مامانِ «مقداری» ست این!

خونسردتر آدم از او، نَبوَد، اگر باشد بگو!
لُپّش هماره چون لبو! آقای «سفت جانی» ست این!

«راد» آمدست اکنون نگر! شیران به پیشش گورخر!
شش متر و نیم دورِ کمر! تمثال خوش‏تیپی ست این!

گوید که : "دوستان" ساده است، هر مساله خود "ساده" است
گر "خیلی ساده" گوید او، دان «نقد آبادی» ست این!

«اصغر» بُوَد نامش ولیک، اکبر بُوَد در کامپوزیت
اوضاع نمره ش باشه خیط، دارد سبیلی بیست این!

هیس هیس کلانتر آمده، عمرِ جهان سر آمده
زِلزالِ اکبر آمده، داد و هوار کیست این؟

دانشجوان! دانشجوان! گاه فرار است این زمان
چون صورِ اسرافیل دان، آوای «مقداری» ست این!

کلینت ایستوود باشد آن، اما «ملایک» نامِ این!
سیگار برگ آن را قرین، با عینکِ دودی‏ست این!

کرده است ما را کانفیوز، پرّانده است از ما فیوز
نمره ش؟ قوزِ بالای قوز! چه «احمدیان»ی ‏ست این!؟

پیچِ حواسش گشته شُل، دانشجوانش گشته خُل!
در نمره دادن آبِ گُل، نیک «احمدیان»ی ست این!

«خَیِّر» برون آمد زِ در، زن حاضر و خود رو به دَر
سریالِ درسِ این بشَر، فیلمِ ویدیویی ست این!

یک دَم «مظفّر» را بگو در احتراق است او نکو
کامباسشن اِنجین را اَبو، «وَرنوسفادرانی» ست این!

گَس داینامیک را او پدر، طیاره ها را پیشبَر
لاغر چو شِمشِ اوس صفَر، «مظاهری بادی» ست این!

در «دورعلی» نیکو نگَر، زان پیش گردی در به در
درس و پروژه‏ش ای پسر! غرقابِ طوفانی‏ست این!

مرغِ عمو دارد یه پا، رقّاص شو سازِ وِرا
ور نه شوی پادرهوا، فارغ ز اِم-آی-تی ست این!

در آی-اس-اِم-ای چِیرمَن، اندر دیزاین آرسَن لوپَن!
پیغمبرِ هر فوت و فن در "دو دره بازی" ست این!

در توربولِنس و اِف-ای-اِم کردست جمله را شِلِم!
مجنونِ سیگار و دخان از کالج «لیل» ی ست این!

اوس «کاظم» است این خوبرو، گر کارِ تو افتد به او
زن بشکن و چیزی مگو، شادی و آسانی‏ست این!

ماشینِ «کاظم» شد دو تا، دارد پژو هم تویوتا
شلوارش کِی گردد دو تا؟ من خود ندانم کِی ست این!

«صباغ زاده» ست این مدیر! در راهرو او سر به زیر
سَر نیست این سَر تو بگیر لامپِ دویست واتی ست این!

دان «شاملو» را پیشبَر، در سمع و هم اندر بصر
در استرس لَب ذونظر، دکتر به هر فیلدی ست این!

پا در گِل و گِردَک بَصَر حیران بمانی ای پسر!
در کارِ این فوق بشر، «ایرج» عمو «شاد»ی ست این!

ماشینِ این یک را ببین! حیران بماندم من که این
ناوِ «وثوقی»بَر بُوَد یا خودروی شخصی است این!؟

دانشجوان مسکینِ او، شاهان قُراضه چین او
چرخِ فلک در شینِ او، دان «شهنواز» این است این!

جان را گُل افشان می کند، گلواژه باران! می کند
تفسیر قرآن می کند، «مهدی گل افشانی» ست این!

شد شادی و هم زندگیت، با ترمودینامیک اِدیت
مُخ‏ها از او گشته تیلیت! «مهدی بهادرّی» ست این!

«روحی» مگر گشتی تو خُل؟ وز زندگی گشتی تو شُل؟
خود نگذرانده خر زِ پُل با دمبِ شیر بازی ست این!

بسم الله ای افسونکده! بسم الله ای مجنونکده!
بسم الله ای دانشکده! ای کرده ما را خُل چنین!

اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد و نه

+ محمد ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

خدایا توبه!

پاره‏ای رفتارها، واکنش‏ها و بعضن دیدگاه‏های برخی از هم‏وطنان مهاجر و دنیا‏دیده‏ای که سال‏های به نسبت قابل توجهی در امریکا یا اروپا یا هر جامعه‏ی آزاد دیگری به سر برده‏اند را وقتی می‏بینم بی‏اختیار به یاد این چند بیت از مثنوی می‏افتم:

گاو در بغداد* آید ناگهان ... بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشی‏ها و مزه ... او نبیند جز که قشر خربزه
که بوَد افتاده بر ره یا حشیش ... لایقِ سیرانِ گاوی یا خریش

همین جا شایسته است بگویم که به هیچ روی، دور از انتظار و انصاف نمی‏دانم که دیگران هم درباره‏ی من به همین باور باشند و رفتارها و باورهای این بنده‏ی سراپا تقصیر هم ایشان را به یاد همین ابیات و عبارات بیندازد.
اغلب آدم‏ها به باور من کمابیش همانی می‏مانند که از ابتدا بودند (سنی که به ثبات شخصیتی می‏رسند؛ یعنی حوالی بیست و پنج سالگی با چهار پنج سال بالا و پایین) و در زمان‏ها، مکان‏ها و شرایط مختلف، نگاه‏هایشان بیشتر متوجه چیزهایی می‏شود که از اول به دنبال همان‏ها بودند. مزیت بزرگی که آزادی (این نعمت شریف، گران‏بها و مغتنم جوامع غربی) دارد آن است که مثل ذره‏بین یا آشکارساز، ویژگی‏های درونی و زوایای پنهان شخصیت آدم‏ها را نمایان‏تر می‏کند و خودِ آدم‏ها را آشکارتر و واضح‏تر نشان می‏دهد. آدم‏ها در جوامعِ آزاد به بیانی دیگر «خودتر»ند. نفسِ آزادی و دنیا‏دیدگی برای آدمیان تغییراتِ شخصیتی از جنس تکامل انسانی، فرهیختگی و پختگی و یا به عکس فساد، بی‏بندوباری و یا نزول شخصیتی به همراه نمی‏آورد، همچنان که نفسِ قدرت و یا ثروت فی نفسه حاوی ارزش اخلاقی خاصی نیستند. این‏ها فقط کمک می‏کنند تا «خودِ» آدمیان بیشتر و راحت‏تر محقَق شود، با آدمی همان کاری را می‏کنند که به قول مولانا شراب می‏کند؛ «آن‏چنان را آن‏چنان‏تر می‏کند».
نتیجه‏ی اخلاقی:
انتظارات خودتان را از دیگران همیشه پایین نگه دارید تا خجستگی بیشتری را برای اعصاب و روان خود به همراه داشته باشید. 
___________________________________________________________________________
*بغداد تا پیش از حمله‏ی هلاکوخان مغول یکی از شهرهای بزرگ و پیشرفته در دورانی بود که از آن به دوران طلایی تمدن اسلامی یاد می‏شود.

+ محمد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
comment نظرات ()

دکتر آش-برنج-لاو یا: چگونه یاد گرفتم در روز فارغ‏التحصیلی با آش از گرسنگی نمیرم

زمان: ظهر جمعه نهم دسامبر 2011
مکان: سالنی در طبقه‏ی سوم کتابخانه‏ی مرکزی دانشگاه
مناسبت: مهمانی ناهار به افتخار دانش‏آموختگان دوره‏ی دکتری رشته های مهندسی 
غذا: پاستا و جوجه طبخ شده به سبک امریکایی
کیفیت: انگار داری تفاله‏ی چای می‏خوری.
خوشبختانه آب و در انتها مخلوط سفت شده‏ای از کره، آب و احتمالن شیر که به آن بستنی می‏گفتند به مقدار کافی هست تا با مقدار معتنابهی از آنها حواس دستگاه گوارش را  پرت کنی و یک جوری به معده حالی کنی که بی خیال قبلی ها بشود و برای پردازش آنها خودش را به زحمت نیندازد.

زمان: 3 ساعت بعد، پس از -گلاب به رویتان- یک مشاجره‏ی پر سر و صدا و وداع دامنه دار با ناهار فوق‏الذکر در دارالخلای دانشکده
مکان: دفتر اصلی دانشکده‏ی هوا فضا
مناسبت: مهمانی مختصر به صرف نوشیدنی (پانچ)، کیک و میوه به افتخار دانش‏آموختگان امسال دانشکده
کیفیت غذا: به کیک حتا نزدیک هم نمی‏شوم تا مبادا توی رو در بایستی با الیزابت منشی دانشکده مجبور شوم تکه‏ای را بردارم و این بار شرمنده‏ی دم و دستگاه حس چشایی شوم. صاف می‏روم سراغ میوه‏ها و تعدادی انگور و توت فرنگی و آناناس بر می‏دارم.
دوست دختر اِریک، یکی از بچه‏های دانشکده، را می‏بینم و شروع می‏کنیم به حرف زدن. می‏گوید اِریک توی کمپانی لاکهید مارتین در شهری در ایالت تکزاس کار پیدا کرده و ما می‏رویم آن جا. به او تبریک می‏گویم و می‏گویم کاری که اریک پیدا کرده یکی از شغل های رویایی برای مهندسین هوافضا است و آن کمپانی به لحاظ فنی از بهترین هاست. در ادامه می‏گویم که با این حال، به دلیل این که بیشتر پروژه های آن کمپانی نظامی است من شخصن دوست ندارم چنین جاهایی کار کنم (حالا یکی ندونه فکر می‏کنن همه‏ی این کمپانی ها واسه من صف بستن!). پس از ابراز درک متقابل با حرکات چشم و نوسانات عمودی گردن از من می‏پرسد اهل کجایم و من می‏گویم حدس بزن. حرف از دهنم بیرون نیامده می‏گوید ایران! هر دو می‏خندیم. کلی ذوق زده شده می‏گوید یک دوست ایرانی دارد. دست‏پختش چنین و چنان است. برنج درست می‏کند مثل پنبه. خورشت و کباب و این‏ها را که اصلن حرفش را نزن. همچنان که او غذاهای ایرانی را با مشخصات ویژه اش لیست می‏کند، تلاش من برای پرت کردن حواس معده و قطع ارتباط بین گوش، مغز و معده کاملن بی نتیجه است.
زمان زیادی تا مراسم اصلی فارغ‏التحصیلی که قرار است در استادیوم بسکتبال دانشگاه برگزار شود باقی نمانده است. با آرزوی موفقیت و ابراز خوش‏وقتی از ملاقات با ایشان از او و بقیه خداحافظی می‏کنم و رهسپار منزل می‏شوم تا عبا و گردن آویز و کلاه منگوله‏دار (لباس مخصوص فارغ‏التحصیلی) را بردارم و راهی مراسم شوم.

زمان: 9:30 شب، پس از برگزاری مراسم کسل کننده‏ی فارغ‏التحصیلی
مکان: استادیوم بسکتبال دانشگاه
همه مشغول خارج شدن از استادیوم هستند که خانمی امریکایی درست مقابل درب خروجی سالن از من می‏پرسد اهل کجایی. می‏گویم ایران. با لهجه‏ای بسیار نزدیک به لهجه‏ی ایرانی می‏گوید: «سلامَلِکم، چطوری»! من در حالی که از فرط گرسنگی و عدم رسیدن خون به مغز تنها سیستم بینایی را فعال نگه داشته بودم تا پله‏های خروج از استادیوم را بتوانم تشخیص بدهم مخلوطی از کلمات انگلیسی و فارسی را در جواب گفتم که به دلیل نارسایی مغزی در آن زمان خودمم هم یادم نمی‏آید. به هر حال گفت و گوی ما در گرفت. اهل گالف پورت در جنوب می‏سی‏سی‏پی بودند و به مناسبت فارغ‏التحصیلی پسرش که برق می‏خوانده به همراه همسر و پنج فرزند دیگرش آمده بودند. گفت پدرش میسیونر (مبلغ مذهبی) بوده و او در دوران کودکی به همراه پدرش از سال 1963 مدتی در ایران بوده. اول رفته بودند کرمانشاه و پس از آن تهران. از «بابا آب داد» و «مامان نان داد» شروع کرد تا این که چقدر دلش می‏خواهد دوباره یک سفر برگردد به ایران و در نهایت رسید به اصلی‏ترین اندوخته‏هایش از اقامت در ایران یعنی آشپزی. خلاصه توی آن وضعیتی که من داشتم از خورشت قیمه و قرمه سبزی و انواع و اقسام کباب‏ها شروع کرد تا انواع دسرها از شل زرد گرفته تا بستنی زعفرانی با عطر گلاب و یک سری چیزهای دیگر که باز به همان دلیلی که قبلن گفته شد یادم نمی‏آید. انگار که عمدی در کار باشد، لامروت اسم همه‏ی غذاها را هم به فارسی می‏گفت. آن لحظه حاضر بودم مدرکم را بدهم و تنها یکی از آن غذاهایی که نام می‏برد را در عوض جلوی چشمم حاضر می‏دیدم. چشم‏ها کم کم به سختی می‏توانستند ببینند. ادامه‏ی گفت و گو یادم نیست. فقط یادم هست که عکسی یادگاری با هم انداختیم و من روانه‏ی خانه شدم. خدا این دوستان ایرانی را از ما نگیرد. خانم یکی از همین دوستان -که خدا به ایشان و دوست ما عمر باعزت بدهد- آش رشته پخته بود و یک ظرف هم به ما داده بود. با نان افتادم به جان آش و نجات پیدا کردم.
___________________________________________________________________________
پی‏نوشت: عنوان این نوشته بر گرفته از فیلمی است دیدنی با عنوان «دکتر استرنج‏لاو یا: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم» ساخته‏ی استنلی کوبریک.

+ محمد ; ٢:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ...

«هوش و استعداد ایرانی زبانزد خاص و عام است. متخصصین ایرانی در بهترین موسسات پژوهشی دنیا در حساس ترین پست ها مشغول به کارند و منشا پیشرفت های قابل توجهی بوده و هستند.» 

سخنان بالا و جملاتی از این دست خیلی آشنا به نظر می رسد. بارها و بارها از عوام گرفته تا نخبگان علمی و فرهنگی مان در تریبون های مختلف از رسانه های عمومی گرفته تا محفل های خصوصی و به گونه های مختلف (رسمی و غیررسمی) آنها را به زبان رانده اند. همه مان از گوشه و کنار شنیده ایم و دیده ایم که می گویند ایرانی هایی که بنده و جنابعالی باشیم در هوش و استعداد گوی سبقت را از عالم و آدم ربوده ایم و چه نابغه هایی که نیستیم. محدثین هم بیکار ننشسته اند و بر این قضیه صحه ی روایی نهاده اند که بروید و حالش را ببرید که در روایات آمده است که دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت (منبع: اسکناس پنج هزار تومانی، نه ... این ورش نه، آها پشتش) و خلاصه این که ما خیلی کارمان درست است، فقط کسی نیست قدر ما را بداند و حیف ما که داریم همین جور الکی به هدر می رویم!

بر اساس منطق فوق عرب ها (سوسمارخور های سابق) فقط دارند نفت می فروشند و از خجالت شکم و زیر شکمشان در می آیند و اصلن هم به فکر دانشگاه ها و موسسات آموزشی و نسل آینده شان نیستند. برای نمونه می توانید سری به دانشگاه های عربستان و قطر و امارات بزنید و ببینید که همه ی کار و زندگیشان را ول کرده اند و فقط دارند تلاش می کنند که دانشمندان و علمای ما را بدزدند و بگویند که آنها عرب بوده اند و یا سبیل نشنال جیوگرافیک را چرب کنند که اسم خلیج همیشه پارس را جعل کنند. اسپانیایی ها هم که به جز گاوبازی و عشق و حال کار دیگری بلد نیستند. امریکایی ها هم که فقط دنبال هفت تیر کشی و خبرهای زرد هالیوودی اند. دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی شان هم همان طور که قبلن گفته شد اگر ایرانی ها نباشند همه شان لنگ می ماند. هندی ها هم که گرسنگی و فقر و ازدیاد جمعیت امانشان نمی دهد که حتا «زیست» کنند چه برسد به «زندگی» و خلاقیت و از این صحبت ها. می ماند ژاپن و چین و کره و بقیه ی کشورهای با سر و سامان تر که آنها هم به خاطر آن است که کمی (تاکید می کنم فقط کمی!) بیشتر از بقیه کار می کنند و نخبه هایشان معمولی هایشان را مدیریت می کنند، وگر نه خودشان هم می دانند که هوش و استعداد مردم متوسط شان در مقایسه با مال ما مثل شلغم پخته است در برابر ساندویچ مغز!

کی می خواهیم سر از این خمار مستی بر داریم خدا می داند. به قول آن هنرمند بزرگ مرحوم علی حاتمی در «سوته دلان»:

«... اگه کلهات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال

بعد از اون تودهنی که خوردیم هر دو

طب رو رها کردم

شدم شاگرد مرحوم پدرم دواچی

اما تو این دواخونه هیچ مُسکنی* نبود برام

الا دوای اون طبیب ارمنی؛ زکاووسِ** عرق فروش

شبانه روزی اش کردیم؛ خاکه رو خاکه که مستیم از گُل نیفته ...»

__________________________________________________________________

پی نوشت:

البته استناد به تنها یک کتاب خیلی جالب نیست ولی فقط جهت اطلاع دیدن این جا خالی از لطف نیست.

*شاید هم «مُسکّر» (سُکر آور و مست کننده) درست باشد آن چنان که از دیالوگ شنیده می شود.

**در مورد املای درست «زکاووس» خیلی مطمئن نیستم. دوستانی که می دانند لطفن مرا راهنمایی کنند تا تصحیح کنم.

+ محمد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

Evolution of thoughts in America

At the begining :   "To be is to do"   Socrates

A little while later:   "To do is to be"  Jean-Paul Sartre

After all:   "Do-be-do-be-do"  Frank Sinatra

You can find more here.

+ محمد ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گمان مبر که برآید ز خام هرگز دود

روزی از ایام ربیع -درعهد شباب- طایر طبعِ صحراگرد به دامِ اشتیاق افتاده بود و به تماشای طبیعتِ شمال با تنی چند از دوستان قدیم، اتفاق افتاده بود. به رسم دیرین و عادت شیرین، لغو و بیهُده می گفتیم و رودِ سکوتِ طبیعت به  ترنم ناساز گلواژه می آشفتیم که به دکانی رسیدیم همه چیز فروش. به ناگاه یکی از همراهان که پیدا بود از سلامتِ تفرج ملول گشته و از تنفسِ هوای پاکش نفس به شماره افتاده، بایستاد و بقیه ی معاشران را گفت: «فی الحال هر نفسی که مرا فرو می رود مخل حیات است و چون بر می آید مکدر ذات. مرا بایست از این دکان متاعی برگرفتن تا بر بی طاقتی تن سوز این سینه ی متألم مرهمی شود و بر خشکی جان سوز این تفریح سالم نمی.»  این بگفت و به سوی دکان شد.

دکه ی باز و مه و چرخ و فلک١ در کارند ... تا تو دودی برسانی به دل و تیره کنیش

همه اسباب مهیاست به آلایش شُش ... شرط انصاف نباشد که هوا تازه دهیش

 از پی دقایقی چند از دکان چنان باز گشت که تو گویی مردِ همه چیز فروش روحی تازه در کالبد نیم بسمل اش دمیده.  از شاخه ی نوری که به دو انگشت شست و اشارت به لب برگرفته بود با چشمانی نیمه باز چنان کامی گرفت که اگر مرحوم همفری بوگارت زنده بود و می دید هرآینه می گفت: «سیگاری تویی، هالیوود این جاست و ما خود در این میان هیچیم!»

ای که دودی کنی خزانه ی دل ... تا دهی حال سینه تا به طحال

«اشنو» و «ویژه» را مبر از یاد ... گرچه امروز می کشی تو «مال»٢

باری، دیگر دوستان را که یارای ایستادگی در برابر تک خوری آن یار کامیاب نبود، کک به تنبان شد و روی به دکان که ما را مگر چه چیز کم باشد به ابتیاع کردن آن راح روح و مرهم سینه ی مشروح. مرا نیز که تا بدان روز از شدت اثبات٣ دروازه ی شُش ها به روی این میهمان بی جنبه نگشاده بودم نخی بیاوردند که : «شرط همراهی و رفاقت نباشد که شُش های ما همگی پردود و فراخ نای تو بر آن همچنان مسدود!» با خود نیک اندیشیدم که از روزی که پای به عرصه ی روزگار نهاده ام تا بدین روز، سخنی بدین پایه پرمغز و نافذ نه شنیده ام و نه خوانده ام. آن نخ ستاندم و تا به صافی۴ فِس دود۵ نمودم.

یا مکن با دودیان تو دوستی ... یا مهیا کن شُشی در خورد دود

 از پی دقایقی چند به بوی بیرون راندن بویی که مرا به دهان افتاده بود و رها نمی کرد ژاژی۶ از انبان درآوردم و بر خاییدنش٧ همت مضاعف گماردم تا مگر مرا حال خوش شود. درهمان حال دوستان را گفتم که مرا – حتا اگر خود مراد بُوَد- همت بسیار بباید تا سیگاری شدن، چه این متاعی بس نامطبوع مرا با نظر آمد. همراهان شفیق جملگی مرا پاسخ همی دادند که این از ضعف همت تو باشد نه از نامطبوعی این متاع، چه این متاع در ابتدای راه بر سالکان سخت گیرد و چون ابرام و تداوم سالک بر استعمال آن ببیند آنگاه آن روی مطبوع بدو نماید که بزرگان گفته اند:

ناخورده دود نشئه میسر نمی شود ... حال آن ببُرد جان برادر که بار زد!

و مرا تا بدین روز ذره ای همت بر هیچ چیز افزون نشد مگر به همان ژاژ خاییدن٨.

___________________________________________________________________

توضیحات:

١- چرخ و فلک : رفیق ناباب و ذغال خوب!

٢- مال : تلفظ انگریزی «مارلبورو» که مُرَخّم شده باشد

٣- اثبات : [بچه] مثبت بودن!

۴- صافی : فیلتر

۵- فس دود کردن : کشیدن سیگار بی به جا آوردنِ ادبِ آن را گویند

۶- ژاژ : گیاهی است در نهایت بی مزگی و ناگواری که هرچند شتر آن را بخاید نرم نشود و به جهت بی مزگی فرونبرد، در این جا کنایه از سغز، آدامس

٧- خاییدن : جویدن

٨- ژاژ خاییدن : [کنایه از] سخن بیهوده گفتن

+ محمد ; ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برنامه ریزی و ازدواج به سبک وودی آلن و سقراط

بعضی از جملات قصار مثل زلزله تمام وجود آدم را با همه ی محتویاتش به لرزه درمی آورند؛ یعنی اگر بعد از خواندنشان دست کنی جیبت می بینی هرچه اسکناس گذاشتی تو جیبت شده پول خرد!

در این میان یک سری از آن ها خوبی شان این است که تکلیف آدم را -دست کم از دیدگاه گوینده شان- در قبال موضوع معلوم می کنند. مثل این:

«اگر می خواهی خدا را بخندانی از طرح و برنامه های آینده ات برایش بگو!»     وودی آلن

بعضی دیگر اما درست کارکرد وارونه دارند. هر طور که آن ها را بخوانی و تفسیرشان کنی آخرش یک جورهایی بلاتکلیفی. مثل این:

«ازدواج کنید به هر وسیله ای که می توانید. اگر زن خوبی گیرتان آمد خوشبخت خواهید شد؛ اگر هم گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف خواهید شد.»      سقراط

ولی شما فی الجمله جملات قصار را خیلی جدی نگیرید. کاری که خودتان درست می دانید را انجام دهید و بعد اگر خواستید سر فرصت بنشینید و جمله قصار خودتان را برای عدم استفاده دیگران به یادگار بگذارید.

___________________________________________________________________

پی نوشت:

Husbands and Wives فیلمی است خوب از وودی آلن که چندان بی ارتباط به فرمایش جناب سقراط نیست. دیدنش را از دست ندهید.

+ محمد ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()