خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

چهار پنج سال پیش بود به گمانم، یک روز توی برگر کینگ (Burger King) دانشگاه، با دکتر پیتمن (Charles U. Pittman) - یکی از استادان دپارتمان شیمی - نشسته بودیم و داشتیم ناهار می‌خوردیم. صحبت از ایران و امریکا و اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و این‌ها در دو کشور بود که کشیده شد به فرهنگ و هنر و ادبیات و مطالعات جانبی. انتظار نداشتم او کسی از بزرگان ادبی و فرهنگی ایران را بشناسد. به همین خاطر از بزرگان فرهنگ و ادب در امریکا از او پرسیدم و کمی از آشنایی مختصرم با بزرگان فرهنگ و ادبیات امریکا همچون رلف والدو امرسون (Ralph Waldo Emerson) برایش گفتم و این که چقدر رساله‌های خواندنی فاخری دارد. او گفت امرسون را در حد بسیار کمی می‌شناسد و پس از تمجید مختصری از او، گفت خیلی وقت نمی‌کند به مطالعات غیرتخصصی بپردازد و مشغله‌های آکادمیک برای او مجالی برای پرداختن به این جور چیزها باقی نمی‌گذارد (دکتر پیتمن بیش از هفتصد مقاله‌ی علمی پژوهشی دارد).

ناهار را که خوردیم و از هم خداحافظی که کردیم با خودم گفتم چه فایده؟! آدمی که درگیری‌های شغلی به او اجازه‌ی پرداختن به شعر و هنر ندهد پس برای چه زندگی می‌کند؟ اصلن زندگی می‌کند؟!

از وقتی که به یاد می‌آورم تا به حال، روزی را به خاطر ندارم که بی شعر به شب رسانده باشم. چند وقتی است که مشغله‌های کاری‌ام زیاد شده و پروژه‌ی گردآوری و نوشتن شرح مثنوی را متوقف کرده‌ام. برای خودم نگرانم. کشاکش دشواری است؛ از یک طرف روز به روز کار و مشغله بیشتر می‌شود، ایده‌های کاری و علمی خوب به ذهن آدم می‌رسد و راه را برای پیشرفت روزافزون بازتر و هموارتر می‌کند و آدم را بیشتر درگیر خود می‌کند. از طرف دیگر از چیزهایی دارم مایه می‌گذارم که برای من دلپذیرترین و عزیزترین‌ها هستند و همواره مرا زنده و شاداب نگه داشته‌اند. البته بخشی از مشغله‌های کاری به دلیل نیازهای معیشتی گریزناپذیر است، ولی از آن به بعد می‌شود پاسخ به وسوسه‌های خودخواهانه‌ای از قبیل زیاده‌خواهی وجاه‌طلبی و مانند آن که کمابیش در همه‌ی ما آدمیان هست. 

این کشاکش مرا به یاد آخرین بیت از یکی از غزلیات بسیار مشهور مرحوم حسین منزوی می‌اندازد که می‌گوید: چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرمِ کوچکِ ابریشم / تمامِ عمر، قفس می‌بافت ولی به فکرِ پریدن بود! 

غزلی است بسیار زیبا:

خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگِ من ـ دلِ مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماهِ بلندِ من ـ ورای دست رسیدن بود

گلِ شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ی دیدارت
شروعِ وسوسه‌ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیانِ به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گلِ مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشتِ غم‌انگیزی، که کرمِ کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکرِ پریدن بود

حسین منزوی

+ محمد ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

در فواید اخته کردن

در توضیح واژه‌ی «اخته کردن» در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده است:

خِصی‌کردن اسب و خروس و قوچ و جز آن را تا گُشنی‌کردن نتواند؛ بیرون‌کردن بیضه‌ی خروس و قوچ و امثال آن تا فربهی گیرد.

ویکیپدیای فارسی تفصیل بیشتری در معنای این واژه به دست می‌دهد:

این عمل در حیوانات بیشتر به منظور کاهش میزان شرارت و افزایش فرمان‌پذیری و یا افزایش وزن و در نهایت به منظور جلوگیری از بروز برخی از بیماری‌ها صورت می‌گیرد.
این روش در گذشته در بسیاری از کشورها از جمله عثمانی و ایران برای بهره‌برداری بیشتر از بردگان، به ویژه برای خدمت در اندرونی (حرمسرای) شاه و یا برای قطع نسل مخالفان سیاسی مورد استفاده قرار می‌گرفته و به شدت شایع بوده‌ است.

اما چیزی که مرا بر آن داشت درباره‌ی این واژه کمی بیشتر جست‌و‌جو کنم این عنوان خبری از خبرگزاری مهر است:

اجرای تفکیک جنسیتی در دانشگاه علامه / اثرات مثبت برگزاری کلاس دخترانه و پسرانه

+ محمد ; ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جای خالی یک درس

به نظرم جای یک درس در میان درس‏هایی که در مدارس و حتا دانشگاه‏ها به دانش‏آموزان و دانشجویان آموخته می‏شود خالی است؛ حقوق ابتدایی آدمیان در مناسبات اجتماعی با دیگران، از جمله مفاهیمی است که در نهادهای آموزشی ما هیچ به آن پرداخته نشده است. 
از همان ابتدای کودکی تا دوره‏ی بلوغ در سطوح مختلف باید آموخت که جان آدمیان تا چه حد عزیز و محدوده‏ای نزدیک‏نشدنی است و نباید به آسانی حق حیات را از کسی ستاند! شاید پس از چند دهه شاهد کاهش جرایمی همچون قتل در کشور عزیزمان باشیم.
از همان دوران کودکی باید دانست که آزادی چه نعمت عزیز و چه حق بزرگی است که همه‏ی آدمیان به محض تولد واجد آنند و وقتی کسی را محبوس می‏کنند چه حق بزرگی را از او ستانده‏اند! شاید نسل آینده حساسیت بیشتری نسبت به کسانی که به ناحق نعمت آزادی از آنان دریغ داشته شده است از خود بروز دهد. 
باید همه به صورت مدرسه‏ای بدانند که سلامتی چه حق مهمی است و اگر کسی با ضربه‏ای یا حرکتی موجب آسیب‏رساندن به عضوی از اعضای بدن دیگری شود چه خطای بزرگی مرتکب شده است! باید مهابت و عظمت این خطا را جلوی چشمان آدمیان در سنین مختلف به تصویر کشید تا به هنگام اقدام به چنین اعمالی دست‏کم شخص خاطی بداند در آستانه‏ی انجام چه کار مهیبی است! شاید پس از چند دهه کمتر شاهد این باشیم که عده‏ای با چوب و چماق به جان دیگران افتاده‏اند.
باید از همان کودکی به بچه‏ها آموخت که عزت نفس و آبرو چیست و چرا مهم است و چقدر مهم است و چرا نباید با آن شوخی کرد! شاید پس از چند دهه شاهد نسلی باشیم که هم‏نوعان خود را بیشتر محترم بدارد و به راحتی با عزت و آبروی دیگران در اینترنت، رسانه‏ها و محافل عمومی بازی نکند. 
باید از همان کودکی و در مدرسه‏ها آموخت که نژادپرستی چیست و مصادیق آن چیست و چه پیامدهایی دارد و چه تفاوت‌هایی با ملی‌گرایی و میهن‌دوستی دارد و چرا باید مراقب گفتار و رفتار خود بود تا رنگ و بوی نژادپرستانه نداشته باشد! شاید نسل بعدی پختگی بیشتری در تعامل با نژادها، ملیت‏ها و قومیت‏های دیگر از خود بروز دهد. 
باید از همان دوران کودکی آموخت که میراث فرهنگی چیست و چه چیزهایی مصادیق آن هستند و چرا مهم است و به چه درد ما می‏خورد! شاید نسل آینده در پاسبانی از این گنج رایگان و شایگان از خود تلاش جدی‏تری نشان دهد و به آسانی آن را بازیچه‏ی مطامع سیاسی این و آن قرار ندهد. 
به نظر من باید هم اهمیت این امور و ده‏ها امور از این دست، هم مصادیق هر کدام از این مقوله‏ها و هم واکنش قانون در برابر عدم رعایت قوانین مربوط به هر کدام در مفاد درسی گنجانده شود تا در آینده نسلی آگاه‏تر داشته باشیم. باید مهارت‏های زندگی اجتماعی با رعایت نکات انسانی که کمابیش در همه جای دنیا محترم شمرده می‏شوند را از سنین کودکی آموخت به امید آن که از آن چه که هستیم بهتر شویم.

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را / برون کن ز سر باد خیره‏سری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را
بسوزند چوب درختان بی‏بر / سزا خود همین است مر بی‏بری را!
«ناصر خسرو»

+ محمد ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خمُش بر ناقِل و منقول می‌خند

در مناسبات اجتماعی با دیگران شاید برای شما هم زیاد پیش آمده باشد که کسی شما را نادان فرض کند، دست‏کم بگیرد، آن چنان که فکر می‏کنید هستید شما را باور نکند، یا حتا بخواهد شما را به شکل کودکانه‏ای به قول امروزی‏ها بپیچاند. اگر نخواهیم بگوییم که به شما دروغ می‏گوید راستش را هم نمی‏گوید. این گونه افراد غالبن آدم‏های صریح و شجاعی نیستند. به همین خاطر ممکن است به گونه‏ای کج دار و مریز، گفتار یا رفتارِ خود را با تکریم‏ها و ستایش‏هایی چند از شما بیامیزند تا به زعمِ خود از واکنش احتمالن نامطلوب شما در صورتِ صراحتِ لهجه در امان بمانند. نه این که لزومن آدم‏های بدی باشند، فقط پاره‏ای ملاحظات اجتماعی که اغلب برآمده از فرهنگِ بیمارِ حاکم بر جوامعِ بسته با مردمانی پنهان‏کار و قضاوت‏گر (judgmental) است، ممکن است آنها را وادار به چنین واکنش‏هایی کرده باشد.
بزرگ‏ترین دستاورد مواجهه با چنین افرادی به نظر بنده شناختی است که شما از ایشان پیدا می‏کنید و بر اساس آن می‏توانید مناسبات آینده‏تان را با ایشان به نحوی که می‏پسندید تنظیم کنید. بنابراین -به باور بنده- بیهوده است که خودتان را خسته کنید و تلاش کنید تا خلاف آن‏چه که درباره‏ی شما می‏پندارند را به ایشان بنمایانید. اگر نسبت به آن‏چه که هستید تردید دارید بهتر است که شخصیت و باورهای خود را بازبینی کنید و درونِ خود را  بیشتر و دقیق‏تر بکاوید. اما اگر به آن‏چه که هستید و به آن رسیده‏اید باور دارید و به آن شاد و خرسندید، با رعایت حقوق دیگران و بی آن که آزاری به کسی برسانید ، فارغ از آن‏که داوریِ دیگران درباره‏ی شما چیست کار خود را بکنید و راه خود را بروید و نقدی که برایتان حاصل آمده است را غنیمت بشمرید. وگرنه دغدغه‏ی نَقل، ممکن است نقدِ حال را به کامتان تلخ کند. آسان نیست، ولی خوشا به حال آنان که می‏توانند. به قول مولانا:
چو نَقدت دست داد از نَقل بس کن ... خمُش بر ناقِل و منقول می‌خند!
___________________________________________________________________________
پی‏نوشت:  قصدم از این نوشته نصیحت کردن نیست، بلکه بیشتر به اشتراک گذاشتن باوری است که به آن رسیده‏ام. با این حال از خوانندگان محترم این نوشته، به خاطر لحن احیانن نصیحت‏گرانه ای که در آن است پوزش می‏خواهم.

+ محمد ; ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

... به کجا می‏برد ما را؟

طغیان زنان علیه سلطه‏ی مرد نهضتی است که به مفهوم سیاسی کلمه در عمل به انجام رسیده، ولی در سایر زمینه‏ها هنوز در مراحل کودکی است و اثرات جزیی و تَبَعی آن به تدریج نمایان خواهد شد. احساسات و عواطفی که تصور می‏شود زنان داشته باشند هنوز هم بازتاب منافع و احساسات مرد هستند. در داستان‏هایی که نویسندگان مرد به رشته‏ی تحریر کشیده‏اند می‏خوانید که زن از شیردادن به کودک خود حظ و لذت جسمانی می‏برد، حال آن که وقتی از زنان آشنای خود بپرسید می‏بینید ابدن چنین نیست، ولی تا زنان به حق رای نایل نیامدند به فکر هیچ مردی نمی‏رسید که چنین چیزی را تحقیق کند. مردها که نیمه‏ی خودآگاهِ استقرارِ سلطه‏ی خویش را در تقویت احساسات و عواطف مادری می‏دیده‏اند، به گونه‏ای در این باره دادِ سخن داده و قضیه را چنان نیرو بخشیده‏اند که روشن کردن این که زن واقعن در این زمینه چه احساس می‏کند نیاز به مجاهدت فراوان دارد. تا همین اواخر تصور می‏شد که هر زن آراسته و عفیفی میل دارد بچه‏دار شود و در ضمن از عمل جن_سی نیز متنفر است. حتا حالا نیز بسیاری مردان متحیرند از این‏که می‏شنوند تعدادی از زنان به صراحت اظهار می‏کنند مایل نیستند بچه‏دار شوند و بسا اوقات بر خود واجب می‏شمرند آنان را با بیان مواعظی ارشاد کنند.
تا وقتی که زن در فرمان‏برداری و اطاعت مرد بود جرات نداشت عواطف و احساسات خود را صادقانه بیان کند و ناچار چیزهایی می‏گفت که خوشایند مرد بود و بدین جهت نمی‏توان بر مبنای آن‏چه تا کنون تصور می‏شده احساس و نظرِ زنان درباره‏ی کودکان باشد، به درستی داوری کرد، زیرا ممکن است وقتی زنان به آزادی کامل خویش نایل آیند معلوم شود عواطف و احساس‏شان درست مغایر چیزهایی بوده که تاکنون تصور می‏شده است.
من معتقدم که تمدن، دست‏کم به گونه‏ای که هست، بیشتر در جهت کاهش احساسات مادری سیر می‏کند، و احتمال دارد در آینده وصول به تمدنی عالی زمانی مقدور باشد که برای تولید کودکان مبالغی قابل توجه به زنان داده شود، آن‏قدر که احساس کنند انجام این کار به عنوان یک کار و شغل پردرآمد به زحمتش می‏ارزد. بدیهی است در این صورت و با چنین وضعی نیازی به این نخواهد بود که تمام یا اکثریت زنان چنین حرفه‏ای را اختیار کنند، این هم شغلی خواهد بود در میان سایر مشاغل و باید مانند هر شغلی مسوولیت انجام آن با رعایت دقایق و جزییات مربوط به آن تقبل شود. اما به هر حال این‏ها حدسیاتی بیش نیست. تنها نکته‏ای که در این زمینه تا حدی قطعی به نظر می‏رسد این است که تساوی حقوق زن با مرد در تکامل و بسط آتی خود ممکن است تاثیر زیادی در انحلال خانواده‏ی پدرسالاری که که معرف غلبه‏ی مرد بر زن در ادوار ماقبل تاریخ بوده است داشته باشد.

برگرفته از کتاب «زناشویی و اخلاق» نوشته‏ی «برتراند راسل»

+ محمد ; ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از ماست که بر ماست، اما ...

مخاطب این نوشته بیشتر آن دسته از هم‏وطنان عزیزی هستند که از نادانی و کج‏رفتاری کثیری از عوام می‏نالند. از نامردمی‏ها، از بی‏اخلاقی‏ها، از فریب‏خوردن‏ها و فریب‏دادن‏ها و خلاصه از تمامی کج‏رفتاری‏های مردم می‏نالند و بخش عمده‏ای از مشکلات و نابسامانی‏های موجود در جامعه امروز ایران را به نوعی فرهنگی و یا اجتماعی می‏دانند. به نوعی به این باور رسیده‏اند و تاکید می‏کنند که «از ماست که بر ماست»؛ و البته ناگفته پیداست که در بیان این حقیقت -با پاشیدن نمکی آمیخته از افسوس و سرزنش بر زخم نابسامانی‏ها- از «ما»ی نخستین بیشتر منظورشان دیگران است و از «ما»ی دوم همه مردم من‏جمله خودشان را منظور دارند. کافی است واکنش برخی را هنگام مشاهده‏ی صحنه‏های هجوم مردم به بانک‏ها برای دریافت یارانه‏ها، بی‏مهری و عدم رعایت حقوق یکدیگر در رانندگی، ازدحام و هیاهو و جنگ و دعوا برای دریافت کالایی ارزان در یک صف شلوغ و یا چیزی از این دست را ببینید. از تمسخر‏ها و توهین و تحقیر‏ها که بگذریم، جملات و عباراتی از قبیل «خلایق هر چه لایق»، «حقمان است»، «حقشان است»، «از مردمی که چیز (هر چه می‏خواهد باشد) به این سادگی را نمی‏فهمند چه انتظاری می‏توان داشت» و مانند آن کمترین طعنه‏ها و سرزنش‏هایی است که از جانب برخی ناظرانِ از بیرون، نثار مردم می‏شود.

نه این که این برداشت و تحلیل هیچ سهمی از واقعیت نداشته باشد، اما نکته‏ای بسیار اساسی و کلیدی در این نوع نگاه و مواجهه مغفول مانده است و آن نکته این است که «رعایت موازین اخلاقی» و حزم و دوراندیشی را از جماعتی می‏توان انتظار داشت که دست‏کم نیازهای اولیه‏ی زندگی روزمره‏شان تامین شده باشد. به قول مولانا:

آدمی اول حریص نان بوَد ... زان که قوت و نان ستونِ جان بوَد
چون به نادر گشت مُستغنی ز نان ... طالب نام است و مدح شاعران

نیازهای عالی‏تر و حتا تفکرکردن شرایط عادی و نرمال می‏طلبد و در شرایط غیرعادی انتظار «اخلاقی بودن» و «غایت اندیشی داشتن» از مردم انتظار بالایی است. باور من این است که اگر کسری از شرایط سخت معیشتی که امروزه بر مردم ایران می‏گذرد بر مغرب‏زمینیان می‏گذشت اوضاع در آن بلاد به مراتب بدتر از آن‏چه که در ایران می‏گذرد می‏بود. مولوی در داستان معروف به «خر برفت و خر برفت» که داستانی است در نکوهش تقلید و در آغاز آن جمعی از صوفیان گرسنه خر مسافری را برای تامین عیش شبانه‏ی خود می‏فروشند، به نکته‏ی بسیار ظریفی اشاره می‏کند و به سرعت از آن می‏گذرد:

صوفیان تقصیر بودند و فقیر ... کادَ فقراً اَن یکُن کفراً یُبیر
ای توانگر که تو سیری هین مخند ... بر کژیِ آن فقیرِ دردمند
از سر تقصیر آن صوفی رمه ... خرفروشی در گرفتند آن همه

نکته بسیار ظریف و اخلاقی که مولوی در بیت دوم به آن اشاره می‏کند بسیار شنیدنی است. آنها گرسنه بودند و به خاطر فقر معیشتی دست به چنین کار نادرستی زدند و فقر هر آینه است که به کفری شدید و مردافکن بدل شود. هرچند آنها مقصر بودند ولی شایسته هم نیست که ما به دیده‏ی تخفیف و تمسخر به آنها بنگریم.
مایی که دست‏کم آسوده‏خاطر تر از آنانی هستیم که از ایشان سخن رفت بهتر است به جای تحقیر، تمسخر، ملامت کردن و حتا افسوس خوردن، واقعیت‏ها را آن گونه که هست بپذیریم و در جستجوی برون‏رفت از این وضعیت راه خدمت و شفقت در پیش بگیریم. به این معنا هر گونه خدمتی از جنس کارآفرینی و یا مانند آن به گونه‏ای که مردم عزت‏مندانه نیازهای معیشتی و اقتصادی خود را در این شرایط سخت برآورده سازند ضروری‏تر، پسندیده‏تر و کارگشاتر از هر گونه تلاش در جهت روشنگری‏های فکری خواهد بود. نه این که آموزش و روشنگری نیاز نیست که به نظر بنده امروز ما بیشتر از هر چیز دیگر در ایران به آن نیازمندیم، بلکه تمامی سخن بر سر فراهم آوردن هم‏زمانِ ملزومات پرداختن به روشنگری و دانش و بینش و هنر و اخلاق است که اگر بر آنها مقدم نباشند بدون آن لوازم، مقصود و مطلوب هم برآورده نخواهد شد.

+ محمد ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این درها را باز کنید

باورهای اعتقادی ما از هر جنس و در هر موضوع که باشند، برداشت ها و دریافت های ما از محیط پیرامونی و آدمیانی که با آن ها سروکار داریم، نحوه ی مواجهه ی ما با آن ها که در پی آن باورها شکل می گیرد و حتا احوالات درونی خودمان نه تنها خالی از شک و شبهه نیست، بلکه اگر کسی کمی، تاکید می کنم تنها کمی، سر به سر مان بگذارد و با افکارمان در بپیچد خواهیم یافت که انبان ذهنمان چندان که خیال می کردیم هم از ثبات و یقین پر نیست. این که بی پروا حرف می زنیم و ترس و واهمه ای از خالی شدن و یا درماندن در آن چه از پس آن در انتظارمان خواهد بود نداریم به خاطر آن است که احساس مسوولیت چندانی در قبال آن چه می گوییم و می اندیشیم و بر مبنای آن عمل می کنیم نداریم. حداکثر خودمانیم و زندگی شخصی مان. در جاهایی هم که احساس خطر می کنیم، یا با محافظه کاری و پای بندی به سنت های دیرین و بی عملی جانب احتیاط را در پیش می گیریم و یا آن که با مشغول کردن ذهن به امور دیگر از اندیشیدن بیشتر می گریزیم و خود را از سرپنجه ی نیرومند عقاب بلند پرواز «عقل» می رهانیم.

[همین جا بد نیست بگویم به باور بنده چند چیز است که مواجهه با آن ها از مخوف ترین حوادثی است که ممکن است برای کسی رخ دهد. یکی از آن ها هشیاری و یا به بیانی جامع تر «عقل» است. بیشتر ما فرار را بر قرار در برابر این موجود مهیب ترجیح می دهیم. چنان که مولانا درباره ی آنانی که به امور بیهوده می پردازند و از پرداختن به پرسش های اساسی خود را مغفول می دارند اشاره می کند:

تا دمی از هوشیاری وا رهند ... ننگ بنگ و خمر بر خود می نهند

جمله خلقان سُخره ی اندیشه اند ... زین سبب خسته دل و غم پیشه اند]

اندیشه ی به چالش کشیده شدن و هولناکیِ خالی شدن و مواجه دیدن خود در برابر دیدگان خلایق و مهم تر از آن در برابر خویشتن، آن هم با انبانی تهی از معرفت نو و سخن تازه، هر صاحب نظر دوراندیشی را از سخن گفتن صِرف بر حذر می دارد، چه برسد به پرداختن هزینه برای بسط آن گفته ها و اندیشه ها!

به نظر دو گونه مواجهه با این مهابت وجود دارد؛

یا باورهایمان و به تبَع آن ایمانمان به آن ها از جنس ایمان پیامبران است، آن چنان که چشمه ی وجودشان را به دریایی بی پایان متصل می دیدند و ترسی از خالی شدن و به چالش کشیده شدن در هیچ عرصه ای و در هیچ عمقی از اعماق معرفت نداشتند:

متصل چون شد دلت با آن عَدَن ... هین بگو مَهراس از خالی شدن

امر «قُل» زین آمدش کای راستین ... کم نخواهد شد، بگو، دریاست این

که در آن صورت آنان خود می دانند چه کنند و از کجا روشنی طلب کنند و نیازی به سخنان تاریک من و شما ندارند. البته این نوع مواجهه با حقیقت چندان ساده هم نیست، چنان که سهراب در شعر کم نظیر خود یعنی «مسافر» ذره ای از آن را به ما می نمایاند:

«... و ایستادم تا 
 دلم قرار بگیرد 
 صدای پرپری آمد 
 و در که باز شد 
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم ...»

صد البته این نعمت نصیب خواص است ولی بیشتر ما آدمیان از متوسطانیم و داشته ها و باورهایمان از جنس آن یقینیات نیست. بنابراین شایسته و بایسته است که فضا را برای به نقد کشیده شدن با جسارت تمام بگشاییم و هر لحظه آن باورها را شستشو کنیم و نو کنیم و پله پله به سطوح بالاتر برسانیم فارغ از این که مقصدی هست، و بلکه این راه و روش را خودِ مقصد بدانیم:

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدرِ توست راه 

 در غیر این صورت انتظار خریدار داشتن از سخنان و باورهایمان در این بازار پر کالای دنیای جدید و اندیشه های مدرن انتظاری بس بیهوده است:

ترک معشوقی کن و کن عاشقی ... ای گمان برده که خوب و فایقی

ای که در معنا ز شب خامُش تری ... گفتِ خود را چند جویی مشتری؟

وگرنه:

گر نیی تو نخل وار ایثار کُن ... کهنه بر کهنه نِه و انبار کن

کهنه و پوسیده و گندیده را ... تحفه می بَر بهر هر نادیده را

آن که نو دید، او خریدار تو نیست ... صیدِ حق است او، گرفتار تو نیست

یک نکته ی بسیار مهم هم در این باره شایان ذکر است و آن این است که جسارت در گشودن درب های نقد و به چالش کشیده شدن به معنای ماجراجویی های لاابالی وار در همه ی ایده ها و روش ها نیست. به هر حال جسارت در عمل همیشه بهتر است همراه با بصیرت در نظر باشد:

ظالم آن قومی که چشمان دوختند ... وز سخن ها عالَمی را سوختند

عالَمی را یک سخن ویران کند ... روبهان مرده را شیران کند

+ محمد ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ز اعتقاد سست پرتقلیدشان ... وز خیال دیده ی بی‌دیدشان

با وجود این که در ابتدا اما و اگر های بسیاری درباره ی کشته شدن بن لادن پس از انتشار اخبار مربوط به آن در افکار عمومی مردم جهان و همچنین مردم امریکا وجود داشت دولت امریکا تلاش چندانی برای اثبات این قضیه نکرد. خوب که به موضوع بنگریم و خود را در جایگاه ناباوران به این قضیه و یا افراد دارای توهم توطئه (Conspiracy theory) بنشانیم خواهیم دید هیچ دلیل و مدرکی نه در این مورد و نه در هر مورد دیگر این گروه را قانع نخواهد کرد و باور آنان را تغییر نخواهد داد؛ عکس ها می توانند فتوشاپی باشند. جسد می تواند قلابی باشد و خودش را به مکان نامعلومی برده باشند. اصلن بن لادن می تواند از خودشان باشد و این همه لشکرکشی و بگیر و ببند سرپوشی باشد بر اهدافی به مراتب بلندتر و با اهمیت تر. همه ی این ها و نظریه هایی از این دست را نه می توان اثبات کرد و نه می توان رد کرد. همه ی این ها می توانند درست یا نادرست باشند. اما نکته ی مهم از دید من در این مورد و موارد مانند آن چیز دیگری است و آن نکته این است که اگر کسی نخواهد چیزی را بپذیرد به هیچ عنوان نمی توان برایش آن را به اثبات رساند. این از آن دسته نکاتی است که به خوبی هم در میان مردم و هم در رسانه های امریکا جا افتاده است. بنابراین دولت امریکا بدون احساس هیچ گونه فشاری (نه از جانب افکار عمومی و نه از جانب مطبوعات) با ارایه ی کمترین سند و مدرک، کشته شدن بن لادن را اعلام می کند و کمابیش همگان هم قانع می شوند. دولتمردان امریکا به خوبی می دانند ارایه ی اسناد و مدارک اضافی مانند عکس، فیلم و مانند آن که دال بر کشته شدن بن لادن باشد جز افزایش تعداد نظریه های مبتنی بر توهم توطئه و بروز حاشیه های دردسرزا ارمغان دیگری برای آنان در پی نخواهد داشت. 

با نگاهی جامع تر که به موضوع نگاه می کنم می بینم در زندگی و مناسبات اجتماعی هم قصه کمابیش همین گونه است. اگر کسی از شخص شما، رفتاری از شما و یا گفتاری از شما برداشتی نادرست و خلاف واقع داشته باشد، تلاش برای تصحیح آن ذهنیت معمولن راه به جایی نمی برد و بلکه در بیشتر موارد اثر معکوس دارد. همان که مولانا گفت:

گفت هر مردی که باشد بد گمان ... نشنود او راست را با صد نشان

هر درونی که خیال‌اندیش شد ... چون دلیل آری خیالش بیش شد

چون سخن در وی روَد علت شود ... تیغِ غازی، دزد را آلت شود

پس جواب او سکوت است و سکون ... هست با ابله سخن گفتن جنون

بنابراین توصیه ی مولانا آن است که خیال اندیشان را باید به حال خودشان وا نهاد و در همان حال از آنان روی برگرداند (اَعرِض عنهم)، چون تمامی درها را برای ورود آلترناتیوهایی جز آن چه در ذهن و ضمیرشان می گذرد بسته اند. در این حالت هر دارویی که تجویز کنید جز دردافزایی حاصلی به بار نخواهد آورد:

آن مسلمان تَرکِ ابله کرد و تفت ... زیر لب «لاحول» گویان باز رفت

گفت چون از جِدّ و پندم وز جدال ... در دل او بیش می‌زاید خیال

پس ره پند و نصیحت بسته شد ... امر «اَعرِض عنهم» پیوسته شد

چون دوایت می‌فزاید درد، پس ... قصه با طالب بگو، بر خوان عَبَس!

+ محمد ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

واژه ای در قفس است

چندی پیش دوست عزیز و نازنینی که «تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد» با خطی خوش این دو بیت از مثنوی را به نستعلیق در قالب چلیپا نوشت و برایم فرستاد:

نردبان خلق، این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

من هم آن را به عنوان تصویر شناسه ی کاربر به هنگام بالا آمدن سیستم عامل لپ تاپ ام گذاشتم تا هر روز که چشمم به آن می افتد تلنگری باشد برای موزون کردن خودم به آن میزان. الان که مدتی است از آن روز گذشته، بیم دهندگی و راه گشایی آن ابیات بلند در لابه لای خلنگ زار های عادت و تکرار هر روزه به شدت در حال محو شدن است. عادت از این نوع چیز خوبی نیست؛ چشم ها را می بندد. حساسیت ها را کم می کند. لطف قضایا را از بین می برد. درست مثل طلوع هر روزه ی خورشید می ماند. همین خورشیدی که هر روز مثل دیروز طلوع می کند. همین خورشید برای برخی که چشم هاشان بازتر است با خورشید دیروزی فرق دارد. برای فیزیک دانان اختر شناسی که هر روز آن را رصد می کنند، لکه های سیاه روی آن را دنبال می کنند و انفجارهای بزرگ روی آن را ثبت می کنند خورشید دیگر آن خورشیدی نیست که ما هر روز می بینیم و می شناسیم. آنها هر روز چیز جدیدی از آن می بینند و می فهمند چون دقیق تر به آن نگاه می کنند. درخت و کوه و برگ و شعر هم همین طورند. به عقیده ی سهراب در «سوره ی تماشا» این انگار یکی از عذاب های الهی است که سهم کسی از زندگی، طبیعت و نو شدن های پی در پی اش فقط مشاهده ی تکرار مکررات و عادت کردن به آن و بی توجهی به معانی و حتا ظواهر بدیع و نوشونده اش باشد:

«... چشمشان را بستیم. 
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش‌. 
جیبشان را پُرِ عادت کردیم‌...»

چشم های نو بیننده می باید تا ظواهر مکرر شونده در زندگی روزمره، برای کسی نو زاینده شوند. آن چنان که برای حافظ بود:

«هر دم از روی تو نقشی زنَدم راهِ خیال ... با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟!»

برای فرار از عادی شدن آن ابیات بلند، می روم سراغ مثنوی و ابیات پیشین و پسین آن دو بیت را می خوانم شاید کمی بیناتر شوم که می بینم مولانا هم با سعدی هم نواست که «سعدیا گر چه سخن دان و مصالح گویی / به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست»:

مهتری نفت است و آتش ای غَوی ... ای برادر چون بر آذر می‌روی؟

هر چه او هموار باشد با زمین ... تیرها را کی هدف گردد؟ ببین!

سر بر آرد از زمین آن گاه او ... چون هدف ها زخم یابد بی رفو

نردبان خلق این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

این فروع است و اصولش آن بوَد ... که ترفع شرکتِ یزدان بوَد

چون نمُردی و نگشتی زنده زو ... یاغیی باشی به شرکت مُلک‌جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است ... وحدت محض است، آن شرکت کِی است؟

«شرح این در آینه ی اعمال جو ... که نیابی فهمِ آن از گفت و گو»

گر بگویم آن چه دارم در درون ... بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود زیرکان را این بس است ... بانگ دو کردم اگر در ده کس است

+ محمد ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اول شاهنامه

آماده سازی و پروراندن ذهن مخاطب برای بیان و انتقال مفاهیم از جمله کارهای دشواری است که از میان متفکران و صاحبان نظر فقط هنرمندان از پس آن به خوبی بر می آیند.

از این منظر نخستین قسمت سریال «زیر تیغ» ساخته ی محمدرضا هنرمند را می توان قسمت آماده سازی ذهن مخاطب نامید. همه چیز در ابتدا آرام است و به خوبی و خوشی پیش می رود تا آن جا که حادثه ای به هنگام بازی بچه ها رخ می دهد و دختر بچه ای در حال بازی کردن با طناب به دار آویخته می شود. فضای ملتهب و پر آشوب برای نجات دخترک و دست و پا زدن های اطرافیان در برخورد با این حادثه نمایی است کوچک از آن چه در آینده قرار است بیننده با آن رو به رو شود. مخاطب تقریبن می تواند بفهمد با چه گرهی مواجه است. ذهنش آماده است و فرصت می یابد تا کمی اندیشه کند و منصفانه تر به جزییات داستان بنگرد. چرا که کارگردان، قضیه را از نمایی بالاتر و کلی تر در ابتدا برای او بازگو کرده است.

اپیزود آغازین فیلم «آبی» اثر ماندگار کریستف کیشلوفسکی با صحنه ای مشابه همراه است. پسری نوجوان در کنار جاده ای مه آلود مشغول بازی با کره ای سوراخ دار و میله ای چوبی است که با یک نخ به هم متصل اند. او شانس خود را برای انداختن کره به روی میله به گونه ای که حفره ی روی کره بر روی میله قرار گیرد امتحان می کند. پس از تعدادی تلاش مکرر و ناموفق به گونه ای تصادفی این اتفاق رخ می دهد و لبخند رضایت به لبان پسر می نشیند. درست در همین لحظه خودرویی به درخت برخورد می کند و تصادفی دیگر رخ می دهد که یکی از سرنشینان را در اندوه سنگین از دست دادن همسر و فرزند خردسالش می نشاند. ذهن مخاطب تقریبن آماده است؛ حوادث رخ می دهند و اکنون نوبت رویارویی ما با آنهاست. حوادثی که در جایی با لبخند همراهند و در جایی دیگر مصیبت بارند. 

در این میان چیزی که مهم است این است که ما چه جایگاهی در متن این حوادث داریم و چگونه می توان از منظری بالاتر به این جریانات نگریست و درس های هستی شناسانه تری گرفت.

نقطه ی اوج این گونه پروراندن ذهن مخاطب و حکمت آموزی را می توانید از زبان حکیم ابوالقاسم فردوسی در نخستین معرفی سهراب در شاهنامه ببینید. سهراب قهرمان بزرگ شاهنامه است و به گونه ای بسیار غم انگیز آن هم ناخواسته و نادانسته و به ناحق به دست پدر کشته می شود، چنان که فردوسی در پایان داستان به مخاطبان نازک دل حق می دهد حتا اگر بر رستم -محوری ترین و بزرگترین قهرمان شاهنامه- خشم بگیرند:

یکی داستان است پر آب چشم ... دل نازک از رستم آید به خشم

 اما فردوسی پیش از آن که داستان غم انگیز قربانی شدن سهراب به پیشگاه رستم و به دست خود او را روایت کند با هنرمندی تمام هم ذهن مخاطب را برای شنیدن تراژدی آماده می کند و هم منظر خواننده را از زمین به آسمان می برد و به خواننده حکمت می آموزد:

اگر تندبادی برآید ز کُنج ... به خاک افگنَد نارسیده ترُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ ... هنرمند دانیمش ار بی‌هنر؟

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ ... ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست ... بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا درِ آز رفته فراز ... به کس بر نشد این درِ راز باز

به رفتن مگر بهتر آیدش جای ... چو آرام یابد به دیگر سرای

دمِ مرگ چون آتش هولناک ... ندارد ز برنا و فرتوت باک

در این جای رفتن نه جای درنگ ... بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که داد است و بیداد نیست ... چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ ... یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای ... تو را خامشی به که تو بنده‌ای

بر این کار یزدان تو را راز نیست ... اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی در آن کوش چون بگذری ... سرانجام نیکی برِ خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست ... از آن کین که او با پدر چون بجست

+ محمد ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جانا نخست ما را مرد مدام گردان ... وآنگه مدام درده ما را مدام گردان!

احوالات روحی بزرگان عرصه های هنر، ادبیات، عرفان، فلسفه و اندیشه ورزی را کمابیش می توان از روی آثارشان ردیابی کرد. چیزی که برای من جالب است نحوه ی برخورد این بزرگان با آن احوالات است.

برخی از آنان پیوسته دچار گونه ای قبض روحی هستند و جز تاریکی و سیاهی چیزی در این عالم نمی یابند و همان ها را به شیواترین شکل بیان می کنند. آثار بزرگانی چون خیام، شوپنهاور، هدایت، کافکا و امثالهم را که می خوانید به این گونه نگاه ها بر می خورید. دریافت ها از یک دیدگاه (تاریک و سیاه دیدن دنیا و هیچ بر هیچ بودن زندگی) شاید به هم نزدیک باشند ولی راهکارهای روبرویی با آنها متفاوت است. به عنوان نمونه اگر از خیام بپرسید، زندگی کردن در لحظه، شراب نوشیدن و کام جویی از دنیا را به عنوان راهی برای فراموشی و گریز از [رنجِ] هشیاریِ گرفتار آمدن در آن احوالات در میان می نهد. شوپنهاور که می گفت «دنیا بدتر از آن چه که هست نمی توانست باشد»، به دامان هنر -به عنوان یک آرام بخش- پناه می برد تا شاید کمی این فضا را برای خود تحمل پذیر تر کند. دیگرانی هم که تحمل کشیدن بار سنگین هستی را نداشته اند آن را از بیخ و بن برکندند و در جستجوی آرامش به دامان نیستی پناه برده اند.

اما در بیشتر موارد وضعیت آن گونه نیست. تنها در برخی اوقات است که تیرگی بر ضمیر شخص غالب است و پس از مدتی آن تیرگی از درون شخص رخت بر می بندد و جای خود را به انبساط خاطر می دهد. در بیشتر موارد این نوسانات و بالا و پایین شدن ها به کرات رخ می دهد و در نادر موارد به قراری فرح بخش و سرانجامی خوش می انجامد.

حال پرسش در این جاست که آیا هر حالتی را باید روایت کرد؟ به بیان بهتر آیا هر دیدگاهی شایسته ی روایت گری است؟ چه چیزی شخص متفکر یا هنرمند را وا می دارد که دوست داشته باشد در گرفتار آمدن در تیرگی ها کسان دیگری را نیز شریک الاذواق خود بگرداند؟ چه حسی است که او را وا می دارد تا در احساس «نرسیدن» و یا «گرفتار آمدن در ظلمت و تاریکی» و یا «پلید دیدن زندگی» دیگران را هم سهیم بپسندد؟ حتا اگر به واقع دنیا آن گونه تیره و تار باشد که آنها می بینند چه جای دعوت به همراهی و گشودن چشمانِ به فرض نابینای دیگران بر آن حقایق تلخ است؟

[در این جا لازم است بگویم که منظور بنده از آثاری از این دست، آنهایی نیستند که مشفقانه دغدغه های اجتماعی و آلودگی های جامعه را  بی پرده و آینه وار، فارغ از پسند و ناپسند عام، به تصویر می کشند. بلکه آنهایی را می گویم که از اساس به لحاظ فلسفی دنیا را این گونه می بینند و جهان بینی شان روح آنها را در قبض می دارد و می فشرد.]

درست در این جاست که به اعتقاد بنده می توان بزرگان «بزرگوار» را از دیگر بزرگان بازشناخت. در پایان دفتر نخست «مثنوی»، مولانا احوالات روحی خوبی ندارد و احساس می کند چشمه ی سخنانش دیگر زلال نیست و خاک آلود می نماید. از طرفی هم آن قدر «بزرگوار» است که به هیچ روی حاضر نیست جز شهد و شیرینی به لقمه برگیرندگان خوان معرفتش عنایت کند. همچنین دوست ندارد با ظاهری بشاش و «لب خندان» ولی باطنی ملول و «دل خونین» از میهمانان خود پذیرایی کند، که او به هیچ روی اهل ظاهرسازی نیست و جز به معنا رضایت نمی دهد. بنابراین ترجیح می دهد خاموشی پیشه سازد و کمی صبر کند تا حالش خوش شود:

سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن ... آب، تیره شد سر چَه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند ... او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب ... صبر کن واللهُ اَعلم بالصواب

و پس از مدتی (حدود دو سال) که پلیدی ها (خون) به شهد و شیرینی (شیر) مبدل می شود دفتر دوم را می آغازد:

مدتی این مثنوی تاخیر شد ... مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو ... خون، نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو!

بلبلی زین جا برفت و باز گشت ... بهر صید این معانی بازگشت

ساعد شه مسکن این باز باد ... تا ابد بر خلق این در باز باد

+ محمد ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

مایکل ساندل یک فیلسوف علوم سیاسی، فلسفه اخلاق و نظریه های عدالت، و همچنین استاد برجسته ی دانشگاه هاروارد است. شخصی است بسیار خوش سخن و بسیار هم خوش لحن و بیان. سی و اندی جلسه ی درس خود در دانشگاه هاروارد در باب نظریه های مختلف عدالت را به صورت آنلاین در دسترس همگان قرار داده است که بسیار دیدنی و شنیدنی است. ویدیوی این جلسات را هم در وبسایت ایشان و هم در یوتیوب می توانید ببینید.

او در بخشی از یکی از سخنرانی های خود که در سال 2009 در نیویورک ایراد کرده است پس از آن که پیشنهاد مشوق های پولی به کودکان را برای مطالعه ی بیشتر و درس خواندن کاری نامناسب می داند در دفاع از دیدگاه خود می گوید:

چرا نباید به کودکان برای گرفتن نمره ی خوب یا خواندن یک کتاب جایزه ی نقدی داد؟ ممکن است شما بگویید که هدف از تعیین جایزه وادار کردن بچه ها به درس خواندن و مطالعه ی بیشتر است و پول مشوق خوبی برای این کار و هر کار دیگری است. این را همه ی آموزگاران علم اقتصاد می دانند. اگر چه برخی از کودکان به صرف علاقه ای که به نفس آموختن دارند کتاب می خوانند ولی برخی از آنها هم دوست ندارند. بنابراین برای تشویق بیشتر هم که شده استفاده از مشوق های پولی ... چرا که نه؟ به عقیده ی یک اقتصاددان هر چه باشد دو مشوق بهتر از یکی است. ولی اگر مشوق پولی مشوق دیگر که «درونی و طبیعی» است یعنی علاقه به یادگیری را از بین ببرد یا کم کم تحلیل برَد چطور؟ این امکان وجود دارد که این کار حتا نتیجه ی وارونه دهد، یعنی منجر به مطالعه ی کمتر بشود. و یا اگر هم در کوتاه مدت نتیجه ی مطلوب بدهد به دلیل و انگیزه ی نادرستی است که بعدها ممکن است به نتیجه ی معکوس منتهی شود. بدین ترتیب شما کودکان را عادت می دهید که به کتاب خواندن به عنوان راهی برای کسب درآمد نگاه کنند و این ممکن است خوب بودن ذاتی و طبیعی یادگیری را در آنها کم رنگ تر و کم رنگ تر کند.

ساندل برای تعمیم این موضوع به ساختاری که دنیای جدید (نظام مبتنی بر بازار آزاد) بر آن بنا نهاده شده است، و همچنین به منظور تبیین بیشتر آن به نتایج یک کار پژوهشی استناد می کند و در ادامه می گوید:

مطالعه ای در چند مرکز نگهداری روزانه ی کودکان (child care centers) در اسراییل این وضعیت را بهتر تبیین می کند. در این مهد کودک ها مشکلی وجود داشت که اغلب این مراکز در کشورهای توسعه یافته با آن روبرو هستند؛ والدین برای برداشتن بچه هایشان دیر می آیند و موجبات نارضایتی معلمان را فراهم می آورند، چون معلمان باید کودکان را به والدینشان تحویل دهند. برای رفع این مشکل، راه حلی که پیشنهاد می شود آن است که برای والدینی که دیر می آیند جریمه ی نقدی مقرر شود. نتیجه جالب است؛ تعداد والدینی که دیر می آمدند پس از مقرر کردن جریمه ی نقدی افزایش یافت! فکر می کنید چطور ممکن است؟ با نظریه های اقتصاددانان جور در نمی آید. به عقیده ی من اتفاقی که در این جا رخ می دهد آن است که با به میان آورده شدن پول به این موضوع، «هنجار» تغییر می کند. پیش از وضع جریمه ی نقدی والدینی که برای برداشتن کودکانشان دیر می رسیدند احساس گناه و شرمساری می کردند و در برابر معلمانی که معطل آنها مانده بودند ابراز تاسف می کردند. ولی از آن پس والدین به معطل ماندن معلمان در صورت تاخیر خود، به عنوان سرویسی نگاه می کردند که پولش را می پردازند. این مثال نشان می دهد که چگونه ممکن است هنجارهای مبتنی بر بازار (market) دیگر هنجارها را کنار بزند و از گردونه خارج کند. اتفاقاتی از این دست ممکن است در هر عرصه ای رخ دهد؛ در آموزش، امور پناهندگان، خدمت سربازی، نگهداری و پرورش کودکان و غیره. درست به همین دلیل است که باید عمیقن نسبت به این موضوع فکر کرد که «در چه حوزه هایی باید عرصه را برای حاکمیت بازار خالی کرد و در چه حوزه هایی ورود بازار به نابودی ارزش های والاتر منتهی خواهد شد». باید به این موضوع حساس بود که چه چیزهایی به عنوان «کالا» در معرض معامله قرار می گیرد. به مقولاتی از قبیل ارزشهای انسانی، حقوق شهروندی، مهاجران، پناهندگان و آموزش و پرورش نباید همچون اتوموبیل و لوازم خانگی نگریست [امروزه به عقیده ی نگارنده در جوامع مبتنی بر سرمایه داری یا بازار آزاد این گونه است] مخلص کلام آن که برخی از هنجارها با ورود برخی مقولات به عرصه ی معامله در بازار آزاد کنار زده می شوند. به همین دلیل پیش از ورود هر چیز به عرصه ی معامله در بازار آزاد باید به دقت ماهیت آن را مورد مُداقه ی اخلاقی قرار داد. این همان چالشی است که ما (پیشروان نظام سرمایه داری) از آغاز تکون نظام حاکمیت سرمایه (بازار) تا به امروز که دوران فتح الفتوح این نظام است از آن غافل بوده ایم.

در نتیجه بدون آن که به درستی دانسته باشیم و بی آن که خواسته باشیم، از داشتن جامعه ای با اقتصادی بر پایه ی بازار، به جامعه ای بازاری مسلک تغییر ماهیت داده ایم.

موضوعاتی از این دست (چالش های اخلاقی در گذار از سنت به دنیای مدرن) به عقیده ی بنده یکی از مهمترین موضوعاتی است که پیشگامان خیرخواه توسعه و شیفتگان آزادی، به خصوص در جوامعی همچون ایران که در دوره ی گذار است، پیش از پا نهادن به دوران جدید بهتر است نسبت به آنها بیشتر بیاندیشند و طرح و برنامه داشته باشند.

به قول حافظ : صد بادِ صبا این جا با سلسله می رقصند ... این است حریف ای دل تا باد نپیمایی!

+ محمد ; ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ایده آلیست ها

راسل در کتاب "Marriage and Morals" می نویسد:

«پیش از جنگ [جهانی] یکی از ایراداتی که نسبت به اعطای حق رای به زنان می شد این بود که می گفتند زنان طبیعتن مخالف با هر گونه جنگ و خشونتی هستند، اما زنان در طی دوران جنگ این اتهام را در مقیاس وسیعی رد کردند و به خاطر سهم بزرگی که در این خونریزی و کشت و کشتار داشتند حق رای به ایشان ارزانی شد. این نتیجه برای پیشروان ایده آلیستی که تصور می کردند زنان مایه ی اخلاقی سیاست را بالا می برند شاید اندکی دلسرد کننده و ناگوار بود، اما از ظواهر امر چنین بر می آید که سرنوشت ایده آلیست ها همیشه این بوده که چیزی را که در راه نیل به آن مجاهدت می کنند به گونه ای تحصیل کنند که کاخ آمالشان را در هم بریزد.»

در نهایت چنان که تاریخ نشان می دهد این همه گیر شدن اندیشه های حقوق بشری بود که زنان را نیز از مواهب خویش بهره مند ساخت و نه سودای بالارفتن مایه ی اخلاقی سیاست. اما تاکید من بر روی اصل قضیه و درستی یا نادرستی تاریخی آن نیست، بلکه حاشیه ی قابل تاملی است که راسل بر این برگ از تاریخ در مورد ایده آلیست ها می نویسد و آن رایی است که درباره ی سرنوشت آنها می دهد؛ یعنی فرو ریختن کاخ آمالشان در راه نیل به اهدافی که در پی آنند. به هر روی کمال گرایان و ایده آلیست ها آرمان هایی دارند که در پی تحقق آنند.

حال برای یک ایده آلیست به قول مرحوم اخوان ثالث «...سه ره پیداست ... نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر...»:

یا در حسرت بر آورده شدن ایده آل های خود همچون «مسعود سعد سلمان» یک عمر تلخ کام زندگی می کند:

در آرزوی بوی گل نوروزم ... در حسرت آن نگار عالم سوزم

از شمع سه گونه کار می آموزم ... می گریم و می گدازم و می سوزم

یا همچون حضرت «حافظ» در برخی احوالات (جوانی و خامی!) در زیر و زبر کردن دنیا می کوشد:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ... من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!

و یا باز هم همچون «حافظ»، ولی این بار پس از تجربه اندوزی های فراوان (در دوران پختگی) با واقعیات و محدودیت های انسانی و این جهانی کنار می آید و به قول استاد «بهاءالدین خرمشاهی» دیگر به دنبال انسان کامل شدن نیست، بلکه کاملن انسان می ماند:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

البته این به هیچ روی بدان معنی نیست که غایت اندیشی و کمال گرایی را رها می کند و دست از حرکت به سمت آرمان های انسانی و اخلاقی بر می دارد و نسبت به آلودگی های روحی خویش بی اعتناست. بلکه در عین پذیرفتن امکان خطاکاری و لغزش برای آدمی و خاطر نشان کردن تردامنی (گناهکار بودن) و خواب آلودگی (غفلت زدگی) خویش، به شست و شوی مداوم خویش نیز همت می گمارد تا از چاه طبیعت به پاکی به در آید:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ... خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش ... گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام ... تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی ... که صفایی ندهد آب تُراب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ... غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

لذا به هیچ روی با جماعتی که هیچ آرمان و ایده آل معنویی ندارند و به این امر مفتخر نیز هستند همراهی نمی کند. زهد فروشی نمی کند ولی به آلودگی به فسق نیز مباهی نیست:

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات ... مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلی است رای انور شاه ... چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر ... که هست گوش دلش محرم پیام سروش

در نهایت انتخاب همچون همه ی موارد دیگر با صاحبان اختیار است:

رموز مصلحت ملک خسروان دانند ... گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

+ محمد ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قرن شکلک چهر

وقتی در این زمانه زندگی می کنم مجبورم با مقتضیات دنیای جدید کنار بیایم. دنیایی که آدم ها در آن با یک کُد، یک آی دی، و یا یک پروفایل، قابل شناسایی، تفکیک، رتبه بندی و گهگاه قابل ارزش گذاری اند. دورانی که ابزار قدرتمندی به نام تکنولوژی همه چیزش را تحت تاثیر قرار داده است، حتا غایاتش را (البته اگر غایتی برای آن متصور باشد!). زمانه ای که موسیقی اش، سینمایش و فی الجمله هنرش بیشتر برای سرگرمی است تا به فکر وا داشتن. ابزارسازی اش بیشتر در خدمت تسخیر جهان و بر گذشتن هر چه بیشتر از مدارهای تصرف دنیا و ما فیهاست تا برای اندیشیدن، تفسیر و فهمیدن آن. به قول مرحوم اخوان ثالث : «...قرن شکلک چهر، بر گذشته از مدار ماه، لیک بس دور از قرار مِهر ...». نیم ذره اخلاقی هم اگر هست برای کم کردن دردسر های تصرف و بهره برداری است.

این دوران به گمان من دورانی است که حتا واژه ها معنای اصیل خود را از دست داده اند تا آدمیان را برای فهمیدن، کمتر به زحمت بیندازند. عقل، علم، عشق، دین، غیرت، سواد، جهل، مِهر، دوست، خدا، دنیا، آخرت، موفقیت، سود، زیان و ده ها واژه از این دست تنها مشتی از خروار خروار واژه هایی است که مثل نقل و نبات استفاده می شوند در حالی که فرسنگ ها از معانی اصلی شان که برای تبیین آن معانی وضع شده اند فاصله گرفته اند. گفت و گو ها، نوشته ها، آثار هنری و رسانه ها پُرند از این واژه ها در حالی که کمترین نسبتی با مفاهیم اصیلشان ندارند.

به هر روی باید با ادبیات، فرهنگ و هنر دنیای جدید آشنا بود و آنها را به رسمیت شناخت. خوب یا بد ما فرزندان این زمانه ایم و از زیستنی با مدارا و تفاهم در همسایگی اطرافیان، ما را گریزی نیست. ولی از طرف دیگر قبول این همه هبوط، و همنوایی کردن با جریان حاکم برخی مواقع برایم چندان ساده نیست. به همین خاطر وقتی مختار باشم و انتخابی در میان باشد ترجیح میدهم رنج بی همزبانی با جوان تر ها و دشواری دریافت معانی آثار قدیمی تر را به جان و دل بخرم و آنها را بخوانم و ببینم تا آثار پر فروش و پرتیراژ جدید را.

به فیلم که می رسم ترجیح می دهم «ویل هانتینگ نابغه»، «ابدیت و یک روز»، «مرگ یزدگرد»، «گربه روی شیروانی داغ»، «سانست بولوارد» یا حتا «اتوبوسی به نام هوس» را برای چندمین بار ببینم تا «عنصر پنجم»، «ماتریکس»، «اوتار» و امثالهم را برای اولین بار!

به موسیقی که می رسم ترجیح می دهم همان «هایده» و «شجریان» را بارها و بارها گوش کنم ولی «نامجو» و «همای مستان» را جز به اجبار نشنوم. 

به کتاب که می رسم ترجیح می دهم فارسی ام را بیشتر تقویت کنم و «کیمیای سعادت» و «مثنوی» را یک بار هم که شده از ابتدا تا انتها بخوانم، تا انگلیسی ام را تقویت کنم و «The Power of Now» را بخوانم. نمی گویم آثار جدید ارزش خواندن ندارند، فقط به گمان من دست چندم اند. اصالت کمتری دارند. به گمان من بیشتر به درد همزبانی با نسل جدید می خورند تا اینکه واجد حقایقی اصیل باشند.  این بزرگان به گفته ی خودشان شاگردان همان بزرگانی هستند که آثارشان بی واسطه در اختیار ماست. 

همین چند روز پیش بود به یک باره هوس کردم دیباچه ی «گلستان سعدی» را برای چندمین بار بخوانم. هنوز لذت بازخوانیش زیر زبانم هست. هنوز هم برایم تر و تازه و خواندنی است. به شعر که می رسم در غزلیات «حافظ» و «سعدی» هنوز سخنان و معانی تازه می یابم.

به معنای دنیا و زندگی که اندیشه ناک می شوم می روم سراغ «مثنوی». هر چه بیشتر می خوانم تازگی اش برایم بیشتر می شود. بیراه نبود که خودش می گفت:

گر شدی عطشان بحر معنوی ... فرجه‌ای کن در جزیره ی مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس ... مثنوی را معنوی بینی و بس

شاخ های تازه ی مرجان ببین ... میوه‌های رسته ز آب جان ببین

حرف‌گو و حرف‌نوش و حرف ها ... هر سه جان گردند اندر انتها

نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاک ... ساده گردند از صور گردند خاک

خاک شد صورت ولی معنی نشد ... هر که گوید شد تو گویش نه، نشد

در جهانِ روح، هر سه منتظر ... گه ز صورت هارب و گه مستقر

امر آید در صُوَر رو دَر روَد ... باز هم از امرش مجرد می‌شود

پس «لَهُ الخلق و لَهُ الاَمر»ش بدان ... خلق صورت، امرِ جان راکب بر آن

راکب و مَرکوب در فرمان شاه ... جسم بر درگاه وجان در بارگاه

چون که خواهد کآب آید در سبو ... شاه گوید جَیش جان را که «اِرکَبوا»

باز جان ها را چو خواند در عُلو ... بانگ آید از نقیبان که «انزِلوا»

بعد ازین باریک خواهد شد سخُن ... کم کن آتش هیزمش افزون مکن

 

+ محمد ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من چقدر هستم یا چقدر می خواهم باشم؟

من با سعدی در این زمینه کاملن موافقم که هیچ لذتی و هیچ بهره ای در این دنیا بهتر و بالاتر از هم نشینی و هم صحبتی با دوست همدل و یار مَحرم نیست:

جانا! بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

اما هر کسی از این بهشت دوستی که بر پایه ی محبتی دوسویه است تصور و توصیف خودش را دارد. وصف دو دسته از آنها را من می گویم، باقی را اگر خواستید شما توصیف کنید. انتخاب هم که در نهایت با خودتان است.

گونه ای از دوستی و هم نشینی ممکن است یکی را گرفتار دیگری کند. اسیر کند. بهره ی هر کسی از این گرفتار شدن البته بستگی به اندازه ی قدرت و نفوذ گفتار و رفتار از یک طرف و فهم و گنجایش و پذیرایی ضمیر از طرف دیگر دارد. ولی در هر حال یکی جذب دیگری می شود. حالا در هر سطحی و به هر نوعی. انگار با بال های او می تواند پرواز را تجربه کند و از بُعد یا ارتفاعی دیگر به چیزها نگاه کند. چیزهای جدیدی را می بیند که تا به حال یا ندیده بود و یا آن گونه که به او عرضه می شد در آنها نظر نمی کرد. منظره های نو در پیش چشمان او می گشاید، اما با چشمانِ آن دیگری باید به آنها بنگرد و لذت ببرد. یکی برای دیگری جالب است. جذاب است. جلوتر که می رود به او احساس نیاز بیشتری می کند. بودن او در کنارش به او احساس آرامش و امنیت می دهد. با او خوش است و احساس آزادی می کند، حتا در زندان! فقط کافی است در کنارش باشد:

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت ... من آزادی نمی خواهم، که با یوسف به زندانم

تعلق خاطر و ذهن و ضمیر می آورد. تمام کوشش مصروف آن است که آن رشته ی پیوند را محکم تر کند، یا دست کم نگه دارد و از دست ندهد. خاطرش از این بابت که راحت شد دیگر نگران نیست. از آن به بعد دیگر مسوولیتی متوجه او نیست جز نگه داشتن سرِ رشته ی پیوند. به همین خاطر در بیشتر موارد شیرین هم هست. جرأت زیادی نمی خواهد جز جسارتِ سپردن. واژه ی «سپردن» همیشه در این گونه موارد به مفهوم لذیذش به کار برده می شود. دوست دارد سر وگوش و ذهن و دل و ضمیرش را به او «بسپارد» و این گونه محظوظ شود. دوست دارم دوباره تکرار کنم که این سپردن ها در ابعاد و در سطوح گوناگون ممکن است رخ دهد و لزومی هم ندارد که کاملن یک طرفه باشد. از نازل ترین تا عالی ترین سطحش می تواند باشد، با هر تفسیری که از «نازل» و «عالی» در نظر داشته باشید.

هم نشینی، همدمی و دوستی از نوعی دیگر اما درست به عکس است. او نه تنها شما را اسیر خود نمی کند و اسیر خود نمی خواهد، بلکه تمام بندها را یک به یک از پای شما باز می کند. شما را آزاد می کند. آماده ی پرواز می کند. بعد به شما می گوید خودت باید بپری. جرأت بیشتری می طلبد. چون مسوولیت پرواز تو با خودت است. اگر دوست داشته باشی می توانی با او پرواز کنی ولی با بال های خودت. همراهی طلب می کند تا سرسپردگی. اما آزادی شرط اصلی و ضروری این همراهی است، به همین خاطر دوست دارد شما را آزاد کند:

کیست مولا؟ آن که آزادت کند ... بند رقّیت ز پایت وا کند

این نوع دوستی نه تنها اختیار سِتان نیست بلکه نقش شما را هم در نشاندن و هم در رشد نهال دوستی محفوظ می دارد. به همین خاطر نه مسوولیت زداست و نه آسان. بلکه به همان اندازه که لذت بخش تر است جد و جهد بیشتری نیز می طلبد. ثمراتش به مراتب بیشتر و بهتر است اما انتظارات بیشتری هم از طرفین می طلبد. هیچ کدام از طرفین یکدیگر را کودک (نادان)، ضعیف و یا نیازمند فرض نمی کنند. به همین دلیل گذشت، چشم پوشی، محبت، عنایت، کمک یا برداشتن باری از دوشی هم اگر باشد از سر تصدق، امتیاز گرفتن، ترحم و یا ضعیف و خُرد انگاشتن دیگری نیست، بلکه برای چشیدن دوباره ی لذت همراهی و همدوشی در پرواز در ارتفاعی برابر و کشف سرزمین های تازه است. هستی، شخصیت و «خود» یکی در دیگری محو نمی شود. هر دو - بی محو شدنی - در هم حضور دارند. مناسبات به مفهوم زمینی اش انسانی تر است. از برابری بیشتری برخوردار است. به همین خاطر اخلاقی تر هم هست. دخل و خرج، یعنی نصیب و زحمت، هر دو بالاست. بلکه به نظر من اصلن با نوع پیشین قابل قیاس نیست. و این ها همه به برکت تابش آفتاب گرم آزادی بر آن درخت مودت است.

انتخاب ولی همیشه به عهده ی ماست...

پی نوشت:

برداشتی کاملن انسانی و زمینی از ابیاتی که در این نوشته آمده منظور نظر نگارنده بوده است که ممکن است لزومن منطبق بر منظور سرایندگان آنها یعنی سعدی و مولانا در زمینه ی (context) سروده شده نباشد.

+ محمد ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به خیر گذشت!؟

این چند سطر را چند سال پیش در آرزویی گفته بودم که به اندک زمانی بر آورده شد. بسیار بهتر از آن گونه که در سر می پروراندم: روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت / بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد.

«تردید»

ای … کهکشان های دروغینِ دوردست!

کآغوش بر گشوده شما را ...

فیروزه گنبدِ پاک-اش کنون سیاه

می بینم از سواد -که ش افکنده اید سخت-

تا نوربخش تر آیید در نظر

شب دیدگانِ ساده ی ما را ...

من را به خویش پناه دهید!

هر چند دانم از این ارتباطِ کور

-از دورتر ز دور-

همسایگی تان را

جز خلوت و سکوتِ شبِ سردِ بی خودی

هم خستگی ز تابشِ بی اختیارِ وَهم

-این سرکشِ خیال-

نورِ امید نیست،

ای وای! ای تنیده مرا تار و پود!

ای حسرتِ ستوده ی شب، نزد مردمان!

آیا مرا جسد

-هر چند خسته-

به دیدار آن…

تابنده مردمِ سوداپرستِ شب

خواهی رساند...؟

مرداد ١٣٨۴

«تردید»ها شاید هیچ وقت بدل به «یقین» نشوند، لیک هیچت غم مباد از این، وقتی برخی اوقات «ناامیدی» ها بدل به «امید» می شوند. هیچ چیز زندگی بخش تر از امید نیست، حتا اگر از جنس خیال باشد. به قول حضرت "حافظ":

شبِ تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد. 

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مثنوی

تصور کنید هر چیزی که دلتان بخواهد با یک چشم به هم زدن برایتان مهیاست. کافی است فقط و فقط اراده کنید، همین و بس. همین الان اگر دلتان بخواهد می توانید به زیباترین دره ها، آبشارها، کوه ها، دشت ها و سواحل در اقصی نقاط این دنیای پهناور قدم بگذارید و از هر آنچه خوش دارید در آن جا برخوردار شوید. سواحل کاراییب، جزایر فیجی، گرند کنیون، قطب جنوب، کره ماه و خلاصه هر جا. توصیف بیشترش اعم از این که می خواهید این شرایط را در کنار چه کسانی و به چه گونه بگذرانید را به عهده خودتان می گذارم، چون مزاج آدمیان در این گونه موارد ممکن است تا حدودی (فقط تا حدودی؟!) متفاوت باشد. اگر از شیخ اجل بخواهید با کمال خوش سلیقگی و مناعت طبع فقط به صحبت یاران موافق بسنده می کند:

یارا بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

حضرت "حافظ" البته نیم نگاهی به اطراف قضیه نیز دارد:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ... گرت مدام میسر شود زهی توفیق!

حالا شاید شما از "شیخ اجل" و حضرت "حافظ" خوش سلیقه تر(!) باشید و بخواهید کتاب بخوانید، علم بیاموزید، تفلسف کنید یا با بزرگان همنشینی کنید. برای شما هم جا هست. هر لحظه هم اراده کنید می توانید شرایط را به حالتی که مطلوب تر می دانید تغییر دهید. حتا می توانید پا را فراتر از آنچه تا کنون دیده اید و شنیدید و خوانده اید بگذارید. هر چه که حتا خیالش را هم بکنید برایتان فراهم است. خلاصه هیچ چیز برای لذت بردن از لحظاتتان مانع شما نمی شود ، حتا اخلاق! چون لذت هایتان رنجی را متوجه دیگری نمی کند. حتا زمان! یعنی مرگ هم قرار نیست به سراغتان بیاید. عمری دارید به درازای ابدیت که هیچ مانعی و عجله ای برای بهره برداری از آن ندارید. هیچ چیز هم محدود نیست. برایتان، از همه چیز، به هر اندازه که بخواهید هست.

حال سوال این جاست که چقدر طول می کشد که این شرایط برایتان ملال آور شود و حوصله تان سر برود؟

یک سال؟ دو سال؟ ده سال؟ صد سال؟ هزار سال؟ ... هیچ وقت، یعنی تا ابد؟!

"دیوان شمس" وصف الحال، و "مثنوی" تعلیمات کسی است که فراخنای جهان با عمری به درازای ابدیت برایش به تنگیِ رَحِم برای یک جنین نُه ماهه است:

من چو آدم بودم اول حبس کَرب١ ... پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب

من گدا بودم دراین خانه ی چو چاه ... شاه گشتم قصر باید بهر شاه

قصرها خود مر شهان را مأنس است ... مرده را خانه و مکان گوری بس است

این زمین و آسمانِ بس فراخ ... سخت تنگ آمد به هنگام مَناخ٢

همچو گرمابه که تفسیده٣ بود ... تنگ آیی جانت پخسیده۴ شود

گرچه گرمابه عریض است و طویل ... زان تَبَش تنگ آیدت جان و کَلیل۵

تا برون نایی بنگشاید دلت ... پس چه سود آمد فراخی منزلت؟

یا که کفش تنگ پوشی ای غوی۶! ... در بیابان فراخی می‌روی

آن فراخیِ بیابان تنگ گشت ... بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت

خوابِ تو آن کفش بیرون کردن است ... که زمانی جانت آزاد از تن است

اولیا را خواب، مُلک است ای فلان! ... همچو آن اصحابِ کهف اندر جهان

خواب می‌بینند و آنجا خواب نه ... در عدم در می‌روند و باب نه

خانه ی تنگ و درون جان چنگ‌لوک٧ ... کرد ویران تا کند قصر ملوک

چنگ‌لوکم چون جنین اندر رَحِم ... نُه‌مَهه گشتم شد این نقلان٨ مهم

گر نباشد درد زه٩ بر مادرم ... من دراین زندان میان آذرم

مادر طبعم ز درد مرگ خویش ... می‌کند ره تا رهد بره ز میش

تا چرد آن بره در صحرای سبز ... هین! رَحِم بگشا! که گشت این بره گبز١٠

درد زه گر رنج آبستان١١ بود ... بر جنین اشکستن زندان بود

حامله گریان ز زه کاین المناص؟١٢ ... و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص

____________________________________________________________________

توضیحات:

١- کرب : اندوه خفه کننده

٢- مناخ : محل خواب و جای آسودگی

٣- تفسیده : به غایت گرم شده

۴- پخسیده : پژمرده

۵- کلیل : کند و سست و مانده شده و خیره و گنگ

۶- غوی : گمراه

٧- چنگ‌لوک : آدمی یا حیوانی که دست و پای او کج و ناراست باشد

٨- نقلان : انتقال و از جایی به جایی شدن

٩- زه : زاییدن

١٠- گبز : بزرگ و فربه

١١- آبستان : آبستن

١٢- این المناص : گریزی یا نجاتی هست؟ (مناص : گریختن و دور شدن از چیزی و جدا گردیدن)

+ محمد ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

فَلُّ سَفَه

 

خنده ی خونمون که پایین می آمد میرفتیم خونشون شب نشین. همیشه یک داستان جدید واسه خندیدن و خندوندن داشت. آخه هر دفعه پیش یک سری آدم جدید کار می کرد. از دوره ی دبیرستان به بعد تابستون ها رو کلن کار می کرد. پدرش کارگر ساختمونی بود و هزینه ی درس خواندن ازدوره دبیرستان به بعد توی سبد خانوارشون پیش بینی نشده بود. بالاخره با هر بدبختی که بود تو یکی از دانشگاه های دولتی در رشته فلسفه قبول شده بود. از موقعی که دبیرستان می رفت تا آخرای دوره ی لیسانسش هر وقت که می رفتیم خونشون کتاب هاش رو می گرفتم ورق می زدم، آخه هیچ کی تو خونه ی ما علوم انسانی نخوانده بود. کتابهاشون خیلی برایم جذاب و خواندنی بودند، به خصوص متون ادبیات فارسی. بعضی وقت ها هم زمان هایی که دانشجو بود باهم می نشستیم و راجع به فیلسوف های مختلف و نظریاتشون برایم حرف می زد. از شوپنهاور زیاد می گفت! همیشه خدا ولی صحبت هاش به مسخره بازی و آفتابه گرفتن به هیکل همه کسانی که نظریاتشون چهار سال سرگرمش کرده بود ختم می شد. بیشتر خنده هاش حول و حوش این محور می چرخید که اگر این فیلسوف ها نفسشون از جای گرمی در نمی آمد ودو روز در شرایطی مثل فلانی و فلانی (آدم هایی که ما هر دو می شناختیم و دست کم پنجاه شصت سال بود که کار فیزیکی می کردند) بودند نظریاتشون چه شکلی از آب در می آمد. خندیدنش از خندوندنش خیلی خنده دارتر بود. اولش یک شیهه صاف از ته گلو بدون نوسان و به نسبت طولانی می داد بیرون، بعدش بدنش به یک سمت خم می شد و در حالی که سرش به کف زمین نزدیک تر و نزدیک تر می شد با یک دستش دلشو می گرفت دست دیگرش رو به آرومی می گذاشت روی شانه های من و بعدش هم نوسانات صوتی حنجره اش که طول موجش با گذشت زمان کمتر و کمتر می شد ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

تابستون های دوره ی لیسانسش هم به کار کردن می گذشت. نمی دونم چرا کنکور فوق لیسانس شرکت کرد، به هر حال قبول شد، ولی نرفت. می گفت دیگه نمی شد تو این وضعیت هم کار کرد هم درس خوند، تصمیم گرفت بره سر یک کار ثابت. بعد یکی دوسال بالاخره تونست بره سر یک کار دولتی. هنوز هم همون جا کار می کنه.  یک بار داشت برام از خاطرات دوران کارگریش تعریف می کرد. می گفت دم دمای ظهر یکی از روزهای گرم و شرجی تابستون، توی فریدون کنار، همین طور که داشته واسه آقای بنا آجر خالی می کرده یکی دیگه از کارگرها که وظیفه اش آوردن سیمان بود شروع می کنه با آقای بنا -که برای ادامه مراسم آجرچینی منتظر سیمان بوده- درد دل کردن ... که "آخه چرا؟ چرا باید دنیا این جوری باشه؟ ما چه گناهی کردیم آخه؟ این چه زندگی مشقت باریه که ما داریم..." همین جور که رفته بود تو حس و از بدبختی هاش واسه آقای بنا تعریف می کرد و به زمین و زمان فحش می داد آقای بنا طاقتش طاق میشه وبا ادبیات خاص فضای کارگری، تمامی بستگان اناث ایشان رودر مقابل دیدگانش به رژه در میاره ودر ادامه می گه: "پاشو برو اون سیمان رو ور دار بیار دو ساعته معطل خودت کردی ما رو!" ههههههههههههههه..... قااااااااااااه قااااااه قاااه ...!

دلم واسه خنده هاش خیلی تنگ شده، واسه دیدن دوباره آدم های واقعی بیشتر ...

 

+ محمد ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفت و گو با برتراند راسل

پرسش: ممکن است درباره بدترین ادوار زندگی تان برای ما صحبت کنید؟
پاسخ
: بدترین دوران زندگی من دوران جوانی و بلوغ بود.من معتقدم که اصولن خیلی از جوانان روزگار تیره ای دارند.
در آن زمان بی دوست و تنها بودم و هیچ کس را نداشتم که با او درد دل کنم. اغلب فکر خودکشی به سرم می زد. گاهی اوقات این فکر به حدی شدت می یافت که تصور می کردم قادر نباشم در برابر ایده خودکشی مقاومت کنم، اما در حقیقت چنین تصوری صحت نداشت. مسلمن خود را خیلی تیره بخت تصور می کردم، ولی حقیقت آن بود که بدبختی من جنبه اساسی و کلی نداشت و این حقیقت از برکت خوابی که دیدم برایم روشن گردید:
یک وقت خواب دیدم به شدت بیمارم و می خواهم بمیرم. عجیب است که پروفسور ژووت (Jowett) ،مترجم آثار افلاطون - که دانشمند بزرگی بود و با ما دوستی خانوادگی داشت - کنار تخت من نشسته بود. من با هیجان و احساسات زیادی به او می گفتم : "لااقل برای من در این دنیا یک تسلی وجود دارد و آن هم این است که به زودی از همه این ها خلاص خواهم شد". و او هم با لحن بلند خود جواب داد: "زندگی را می گویید؟" گفتم : "بله، زندگی!" پروفسور گفت : "وقتی بزرگتر شدی از این مهملات نخواهی بافت".
در همین موقع از خواب بیدار شدم و در حقیقت از آن زمان به بعد دیگر از این قبیل مهملات نبافتم!
پرسش: اگر به شما می گفتند خوشبختی در بی شعوری است چه عکس العملی نشان می دادید؟
پاسخ
: مخالفت می کردم. حتا من حاضرم برای به دست آوردن شعور از لذات خود چشم بپوشم. نه، می دانید مطلب چیست؟ هر چه فکر می کنم شعور را ترجیح می دهم.

بر گرفته از: "جهانی که من می شناسم" » گفت و گو با برتراند راسل

پی نوشت:
گفت پیغمبر که احمق هر که هست ... او عدو ماست، غول ره‌زن است
هر که او عاقل بود از جان ماست ... روح او و ریح او ریحان ماست
عقل، دشنامم دهد من راضیم ... زان که فیضی دارد از فیاضیم
نبود آن دشنام او بی‌فایده ... نبود آن مهمانیش بی‌مایده
احمق ار حلوا نهد اندر لبم ... من از آن حلوای او اندر تبم!

مثنوی معنوی » دفتر چهارم

+ محمد ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چه کسی بود صدا زد سهراب

سی سال است که ما از تراوش های روح پاک "سهراب" بی بهره ایم. حتما این بخش از شعر "ساده رنگ" سهراب سپهری را شنیده اید :
"... من اناری را
می کنم دانه به دل می گویم:
خوب بود این مردم،
دانه های دلشان پیدا بود..."
حال دنیایی را تصور کنید که دانه های دل همگی مان پیدا بود! گمان نمی کنم وحشتناک بودن چنان فضایی نیاز به شرح و بیان مفصلی داشته باشد. آدمیانی که ما باشیم به اندازه کافی پنهان کردنی داریم که نگران آشکار شدنشان باشیم. سعدی به خوبی از این نگرانی پرده بر می دارد:
حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد
نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی ... کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
تنها یک روح پاک و خالی از غرض و مرض است که جسارت پروراندن چنان خیالی را به ذهن و ضمیر خود می دهد. روحی لطیف و پاک همچون "سهراب" که "لحن آب و زمین" را خوب می فهمید.
قرن ها زین پیشتر مولانا نیز به گونه ای مشابه ولی بسیار عمیق و عرفانی و در حال و هوایی دیگر همین آرزو را داشت:
کاشکی هستی زبانی داشتی ... تا ز هستان پرده ها برداشتی
به نظر می رسد دنیا به دلیل محدودیت های ماهیتی اش (دنیای صورت مند و مادی) هم قابلیت و هم ابزار وانمایی تام و تمام همه هست ها را ندارد:
هر چه گویی ای دم هستی از آن ... پرده ی دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قال است و حال ... خون به خون شستن محال است و محال
اما امان از روزی که پرده ها بر افتد! آن جاست که تنها پاکان و زیبارویان به انتظار آن نشسته اند. به قول مولانا:
پس قیامت روز عرض اکبر است ... عرض آن خواهد که با زیب و فر است!
هر که چون هندوی بدسودایی است ... روز عرضش نوبت رسوایی ست
چون ندارد روی همچون آفتاب ... او نخواهد جز شبی همچون نقاب
فضا و شرایطی را تصور کنید که هیچ چیز برای پنهان شدن پشت آن ندارید. دیگر تاریکی شب هم به کمک شما نمی آید. همه چیز روشن است. با تمامی ویژگی های اخلاقی ،با برهنگی تام و تمام در برابر دیدگان خود و دیگران عرضه می شوید. روزی که همه یاران متقلب از وحشت بر ملا شدن حقایق از یکدیگر می گریزند و تنها دوست داران راستین اند که همچنان مهرورز باقی می مانند، آن چنان که شیخ اجل در یکی از زیبا ترین غزلیات خود می گوید:
به تشویش قیامت در که یار از یار بگریزد ... محب از خاک بر خیزد محبت همچنان دارد
این محبت همان محبتی است که بر آمده از معرفت است و دانش. به همین خاطر هم هست که بنیانی پایدار و هر دم محکم شونده تر دارد. هم زنده کننده مردگان است و هم بنده گرداننده ی اهالی غرور و نخوت:
از محبت تلخ ها شیرین شود ... از محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود ... از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند ... از محبت شاه بنده می کنند
ابیات بالا از مثنوی را شاید بارها و بارها دیده و شنیده باشید، اما ابیات پس از آن که کمتر بر سر زبان هاست به گمان من از اهمیت بسیار بیشتری برخوردارند:
این محبت هم نتیجه ی دانش است ... کی گزافه بر چنین تختی نشست؟
دانش ناقص کجا این عشق زاد؟ ... عشق زاید ناقص اما بر جماد
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید ... از صفیری بانگ محبوبی شنید
دانش ناقص نداند فرق را ... لاجرم خورشید داند برق را
عشق و محبت بی شناخت و معرفت یا بر آمده از جهل و نادانی است و یا دروغ و غرض و مرض. حال تمامی این هشدارها که مولانا می دهد برای دل های حقیقت جو و پاک و بی غرض و مرض است مبادا که به بیراهه روند، وگرنه بیمار دلان که جای خود دارند. یا نمی بینند :
چون غرض آمد هنر پوشیده شد ... صد حجاب از دل به سوی دیده شد
و یا در پی بر آوردن منافع و مطامع خویشند:
گرگ بر یوسف کجا عشق آورد؟ ... جز مگر از مکر تا او را خورد.
در پایان، تمرین برای آمادگی رو به رو شدن با روزی که پرده ها بر افتد - ولو تا دم آخر - شاید عنایتی را متوجه ما سازد و از ما آدمیانی بسازد که به حق، شایسته ی "آدمی" نامیده شدن باشد:
آنکه او شاه است او بی کار نیست ... ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر! ... کل یوم هو فی شان ای پسر!
اندر این ره می تراش و می خراش! ... تا دم آخر دمی فارغ مباش!
تا دم آخر دمی آخر بود ... که عنایت با تو صاحب سر بود
هر چه می کوشند اگر مرد و زن است ... گوش و چشم شاه جان بر روزن است
به روح پاک "سهراب" درود می فرستیم و خداوند را می خوانیم که روح ما را نیز همچون او آرزومند پیدا بودن دانه های دل مردم بگرداند!

+ محمد ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مواجهه "سعدی"، "حافظ" و "مولانا" با جفای خلق و جور زمانه

"سعدی" آدم دنیا دیده ای است. سفر های بسیار به همراه استعداد و تیزبینی کم نظیر او در تحلیل و دسته بندی تجربیاتی که می اندوخت برای او پختگی و حکمتی به ارمغان آورد که به خوبی در "بوستان" و "گلستان" او متجلی است. با این حال، نوع نگاه او به زمانه و قوانین حاکم بر مناسبات انسانی در آن، بیشتر معطوف به همین دنیاست. آنچنان که گویی اعمال به همان گونه ای قرار است به ما برگردد که از ما سر می زند. بر همین اساس هم نیکی می کند بلکه روزی روزگاری به نوعی مشابه یا متفاوت به او برگردد:
تو نیکی می کن و در دجله انداز ... که ایزد در بیابانت دهد باز
از دنیا و اهالی آن انتظار درستی و وفا دارد. از این رو جفا دیدن از خلق را بر نمی تابد و با دشنام از جفاکاران یاد می کند:
گر خردمند از اوباش جفایی بیند ... تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بی قیمت اگر کاسهٔ زرین بشکست ... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
حتا به این هم بسنده نمی کند و گهگاه در برخی موارد عنان از کف می دهد و عبارت های بسیار تند تری نیز به کار می برد:
سگی را لقمه ای هرگز فراموش ... نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ
وگر عمری نوازی سفله ای را ... به کمتر چیز آید با تو در جنگ
"حافظ" اما ادبیات ملایم تری دارد. گویی غلبه ی سیر انفس بر سیر آفاق در او سینه ی گشاده تری را در مواجهه با جفای خلق نصیب او ساخته است. با قناعت ویژه ای که از حافظ سراغ داریم، او تنها به دوری گزیدن از ایشان بسنده می کند:
بیاموزمت کیمیای سعادت ... ز هم صحبت بد جدایی جدایی!
با نگاهی تردید آمیز ولی همراه با امید بسیار حکمت ها و عنایات الهی را در جفاهایی که بر او می رود می بیند:
مکن حافظ از جور دوران شکایت ... چه دانی تو ای بنده کار خدایی؟
و در همین احوال از مشربی که اختیار کرده است این گونه احساس و ابراز خشنودی می کند:
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد ... از گرانان جهان رطل گران ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ... دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است ... طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس!
از هر چه بگذریم سخن حضرت دوست خوش تر است. نگاه حضرت "مولانا" اما چیز دیگری است. مولانا دنیا را به خوبی می شناسد. ساکنان دنیا را نیز به نیکی آزموده است. لذا بی هیچ اتلاف وقتی پناه می برد به جایی که دریای بی پایان آرامش و قرار است:
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست ... جز به خلوت گاه حق آرام نیست
گویی از اساس طرف حسابش کس دیگری است و اصلن انتظاری از خلق جفاکار ندارد. لذا نه تنها با ایشان به تندی برخورد نمی کند و زبان به دشنام و تحقیر آنان نمی گشاید، بلکه تمامی آن رفتار های ناصواب را در سایه ی الطاف خداوندی تفسیر می کند و با خشنودی از آن ها استقبال می کند. گویی دست عنایت خداوندی را در پس پشت این ماجراها، بی هیچ تردیدی، به وضوح می بیند. لذا همچون گنج های مخفی از آن ها یاد می کند. در حقیقت خود مولاناست که با کیمیاگری خاص خود از این خاک های بی ارزش زر می سازد:
این جفای خلق با تو در جهان ... گر بدانی گنج زر آمد نهان!
خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند
مولانا به جای احساس ملولی، از جفای خلق ابراز خرسندی می کند و آن ها را نعمت ها و محرک های الهی برای عنان گرداندن به سمت معشوق بی زوال خود می بیند. در بقیه موارد نیز این چنین است. چنان که روشنیی که موسی در وادی طور "آتش" می دید را نیز نه آتش بلکه "نور" عنایات خداوندی می بیند:
چون عنایت ها بر او موفور بود ... نار می پنداشت وان خود نور بود!

+ محمد ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()