خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

لولیان چنگمان افسانه‌گوی زندگیمان،‌ زندگیمان شعر و افسانه

ضمن پوزش‌طلبیدن از محضر صاحب‌نظران و بزرگان عرصه‌ی سخن و ادب پارسی، بوالفضولی‌های بنده را درباره‌ی گوشه‌هایی از ویژگی‌های برجسته‌ی شعر پارسی می‌توانید از این جا بشنوید. این برنامه به همت کانون فرهنگی نور در مونتریال برگزار شد.

+ محمد ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جنبش مدنی

نمی‌دانم چرا هیچ وقت هیچ کاندیدایی برای تبلیغ خودش هم که شده نگفت طرفداران من نسبت به آلوده شدن سطح شهر حساسیت نشان دهند و نگذارند برگه‌های تبلیغاتی (دست‌کم برگه‌های تبلیغاتی من) روی زمین بماند و چهره‌ی شهر را زشت کند و زحمت پاک‌کردنش برای کارگران شهرداری بماند.

هیچ کدام یک کمپین انتخاباتی در کوه، ساحل دریا یا پارکی طبیعی برگزار نکرد و بنا را بر جمع کردن زباله از آن مکان نگذاشت تا نفعش دست‌کم به طبیعت و ساکنان آن برسد.


این بهترین فرصت است برای فرهنگ‌سازی از این دست و بالابردن حساسیت جامعه نسبت به ده‌ها مورد ناهنجاری فرهنگی و اجتماعی از این قبیل که به نظر من پاره‌ای از مشکلات اساسی ماست.


ایده‌هایی از این دست را شما بر آن اضافه کنید شاید در آینده‌ای هر چند دور بهتر از آنی شویم که هستیم.


اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک / از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟
«حافظ»

یک قدح می نوش کن بر یاد من / گر همی خواهی که بدهی داد من
یا به یاد این فتاده ی خاک‌بیز / چون که خوردی جرعه‌ای بر خاک ریز
«مثنوی معنوی، دفتر اول»

+ محمد ; ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و ملحمه؟!

ویل دورانت در «تاریخ تمدن» به توصیف تاریخ پس از دوران صفوی در ایران که می‌رسد این گونه می‌نویسد:

«وضع ایران و اسلام در آخرین دوره‌ی اعتلای قدرت و ھنر آنھا چنین بود، تمدنی کاملن متفاوت با تمدن غرب و گاه‌گاه به گونه‌ای موھن مخالف آن. مسلمانان ما را کافر و مادی می‌دانستند. از این‌که تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یک زن نمی‌گرفتیم به ما می‌خندیدند، و گاھی سیل‌آسا برای خراب کردن دروازه‌ھای ما به حرکت درمی‌آمدند. در ایامی که اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، نمی‌بایستی از ما انتظار میداشتند که تمدن اسلامی را درک یا از ھنر آن تمجید کنیم. تمدن‌ھا ھنوز با یکدیگر رقابت می‌کنند، اما به طور کلی باعث خونریزی نمی‌شوند، و اکنون می‌توانند متقابلن یکدیگر را تحت تاثیر قرار دھند. شرق، صنایع و اسلحه‌ی ما را اقتباس می‌کند و به صورت غرب در می‌آید؛ غرب از ثروت و جنگ خسته می‌شود و طالب آرامش درون است. شاید بتوانیم به شرق کمک کنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در ھنر برساند. شرق غرب و غرب شرق است، و این دو با یکدیگر تلاقی خواھند کرد.»

شوربختانه نخستین رویارویی ما ایرانیان در عرصه‌ی رقابت تمدنی با تمدن غرب در چند سده‌ی اخیر در بخش نظامی و جنگ بود. شکست قشون عباس میرزا در جنگ با ارتش روس نخستین نمود آشکار ناتوانی ایران سنتی در برابر تجدد غرب بود. این نخستین تجربه‌ی احساس ناتوانی سنت در برابر تجدد دنیای غرب، تلنگری بود که به باور بسیاری از صاحب‌نظران سرآغاز جنبش روشنفکری در ایران شد؛ جنبشی که به جنبش مشروطیت در ایران انجامید. این جنبش سرانجام مطلوبی نداشت؛ هم سرعت مطالبات روشنفکران برای آن دوره زیاد بود  و هم حجم آن. قبای تجدد بر تن لاغر ایران گشاد بود. جسد نحیف ملت ایران باید با غذای «نقد» تغذیه می‌شد تا فربه‌تر شود؛ تا هم نای برخاستن داشته باشد و هم توان راه رفتن، و این قبای بلند و گشاد، دست و پاگیر و مانع راه رفتنش نشود. اما مشکل اصلی درست همین جا بود. ملت ایران این غذا را دوست نداشت. غذای «نقد» مانند لقمه‌ی گلوگیر و داروی تلخی بود که به مذاق ما هیچ خوش نمی‌آمد و فرو بردن آن جد و جهد بسیار می‌طلبید. هنوز فرهنگ، سنت و دین نقد نشده بود (هنوز هم نشده!). 
حال اگر خود را (دین و سنت و فرهنگ و تاریخ و ...) از غذا و شراب مقوی و مغذی نقد بی‌نیاز بدانیم و در عین حال، عرصه‌ی رقابت جهانی را عرصه‌ی جنگ و رویارویی بدانیم، در ظاهر به نظر می‌آید تنها راه نجات از این مخمصه، تقویت قوای نظامی است. ولی:

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و مَلحَمه؟!

تکیه کردی بر درختان و جدار / 
بر شدی ای اَقرعَک هم قَرع‌وار!
اول ار شد مرکبت سرو سهی / لیک آخر خشک و بی‌مغزی تهی!
رنگِ سبزت زرد شد ای قَرع، زود / زان که از گلگونه بود، اصلی نبود
«مثنوی معنوی، دفتر ششم»

اما اگر مذاق خود را درمان کنیم به گونه‌ای که خوراک و داروی نقد به کام ما شیرین بیاید و دنیا را 
عرصه‌ی تعامل ببینیم نه ورطه‌ی تقابل، باید به بالندگی و سرافرازی نسل پس از خود امیدوار باشیم.

اما به نظر می‌رسد در این راه ابتدا باید کسب دانش کرد و کالاشناسی را آموخت تا در این بازار آمیختگی‌های حق و باطل کالاهای مفید را شناخت و خرید:

این حقیقت دان، نه حق‌اند این همه / نه به کلی گمرهانند این رمه
مؤمنِ کَیِّس، مُمیّز، کو که تا / باز داند حیزکان را از فتی؟
گرنه معیوبات باشد در جهان / تاجران باشند جمله ابلهان
پس بود کالاشناسی سخت سهل / چون که عیبی نیست، چه نااهل و اهل!
ور همه عیب است، دانش سود نیست / چون همه چوب است این جا عود نیست
آن که گوید جمله حق‌اند، احمقی‌ست / وان که گوید جمله باطل، او شقی‌ست
می‌نماید مار اندر چشم، مال / هر دو چشم خویش را نیکو بمال! 
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

و در عین حال هیچ گاه از نقد و عیب‌بینی خودمان دست بر نداریم و دایم در کار شست و شوی باورهای خود باشیم و روزانه جرعه‌ای هر چند تلخ از داروی نقد بنوشیم:

چون که بر سر مر تو را ده ریش هست / مرهَمت بر خویش باید کار بست
«عیب کردن خویش را»، داروی اوست / چون شکسته گشت جای اِرحَمواست
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

+ محمد ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

جای خالی یک درس

به نظرم جای یک درس در میان درس‏هایی که در مدارس و حتا دانشگاه‏ها به دانش‏آموزان و دانشجویان آموخته می‏شود خالی است؛ حقوق ابتدایی آدمیان در مناسبات اجتماعی با دیگران، از جمله مفاهیمی است که در نهادهای آموزشی ما هیچ به آن پرداخته نشده است. 
از همان ابتدای کودکی تا دوره‏ی بلوغ در سطوح مختلف باید آموخت که جان آدمیان تا چه حد عزیز و محدوده‏ای نزدیک‏نشدنی است و نباید به آسانی حق حیات را از کسی ستاند! شاید پس از چند دهه شاهد کاهش جرایمی همچون قتل در کشور عزیزمان باشیم.
از همان دوران کودکی باید دانست که آزادی چه نعمت عزیز و چه حق بزرگی است که همه‏ی آدمیان به محض تولد واجد آنند و وقتی کسی را محبوس می‏کنند چه حق بزرگی را از او ستانده‏اند! شاید نسل آینده حساسیت بیشتری نسبت به کسانی که به ناحق نعمت آزادی از آنان دریغ داشته شده است از خود بروز دهد. 
باید همه به صورت مدرسه‏ای بدانند که سلامتی چه حق مهمی است و اگر کسی با ضربه‏ای یا حرکتی موجب آسیب‏رساندن به عضوی از اعضای بدن دیگری شود چه خطای بزرگی مرتکب شده است! باید مهابت و عظمت این خطا را جلوی چشمان آدمیان در سنین مختلف به تصویر کشید تا به هنگام اقدام به چنین اعمالی دست‏کم شخص خاطی بداند در آستانه‏ی انجام چه کار مهیبی است! شاید پس از چند دهه کمتر شاهد این باشیم که عده‏ای با چوب و چماق به جان دیگران افتاده‏اند.
باید از همان کودکی به بچه‏ها آموخت که عزت نفس و آبرو چیست و چرا مهم است و چقدر مهم است و چرا نباید با آن شوخی کرد! شاید پس از چند دهه شاهد نسلی باشیم که هم‏نوعان خود را بیشتر محترم بدارد و به راحتی با عزت و آبروی دیگران در اینترنت، رسانه‏ها و محافل عمومی بازی نکند. 
باید از همان کودکی و در مدرسه‏ها آموخت که نژادپرستی چیست و مصادیق آن چیست و چه پیامدهایی دارد و چه تفاوت‌هایی با ملی‌گرایی و میهن‌دوستی دارد و چرا باید مراقب گفتار و رفتار خود بود تا رنگ و بوی نژادپرستانه نداشته باشد! شاید نسل بعدی پختگی بیشتری در تعامل با نژادها، ملیت‏ها و قومیت‏های دیگر از خود بروز دهد. 
باید از همان دوران کودکی آموخت که میراث فرهنگی چیست و چه چیزهایی مصادیق آن هستند و چرا مهم است و به چه درد ما می‏خورد! شاید نسل آینده در پاسبانی از این گنج رایگان و شایگان از خود تلاش جدی‏تری نشان دهد و به آسانی آن را بازیچه‏ی مطامع سیاسی این و آن قرار ندهد. 
به نظر من باید هم اهمیت این امور و ده‏ها امور از این دست، هم مصادیق هر کدام از این مقوله‏ها و هم واکنش قانون در برابر عدم رعایت قوانین مربوط به هر کدام در مفاد درسی گنجانده شود تا در آینده نسلی آگاه‏تر داشته باشیم. باید مهارت‏های زندگی اجتماعی با رعایت نکات انسانی که کمابیش در همه جای دنیا محترم شمرده می‏شوند را از سنین کودکی آموخت به امید آن که از آن چه که هستیم بهتر شویم.

نکوهش مکن چرخ نیلوفری را / برون کن ز سر باد خیره‏سری را
درخت تو گر بار دانش بگیرد / به زیر آوری چرخ نیلوفری را
بسوزند چوب درختان بی‏بر / سزا خود همین است مر بی‏بری را!
«ناصر خسرو»

+ محمد ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

فرهنگ تغییر

از جان ادمز (John Adams) دومین رییس جمهور ایالات متحده نقل است که:

من باید سیاست و [فنون] جنگ را بیاموزم تا [روزی فرا رسد که] فرزندانم آزاد باشند که ریاضیات و فلسفه بخوانند. فرزندانم باید ریاضیات، فلسفه، جغرافیا، تاریخ طبیعی، کشتی سازی، ناوبری، تجارت و کشاورزی بیاموزند تا فرزندانشان بتوانند نقاشی، شعر، موسیقی، معماری، مجسمه سازی، پرده‏های نگارین بافتن و میناکاری بیاموزند.

ادمز از رهبران استقلال امریکا از بریتانیا در اواخر قرن هجدهم و همچنین یکی از نظریه پردازان سیاسی عصر روشنگری در امریکا بود. دوران ریاست جمهوری ادمز، پس از جورج واشنگتن و پیش از توماس جفرسون، در نخستین سال‏های پس از استقلال امریکا تقریبن هم‏زمان بود با سال‏های نخستین سلطنت فتحعلی شاه قاجار در ایران.

از آن زمان تا به حال دو انقلاب، یکی انقلاب مشروطیت و دیگری انقلاب اسلامی، و یک جنگ در ایران رخ داد و آن‏چه در این دو انقلاب و جنگ و پس از آنها بر بسیاری از دانشگاهیان، فیلسوفان، شاعران، هنرمندان، و حتا عالمان علوم تجربی رفته است را کمابیش همه می‏دانند. 
یکی از آن هنرمندانی که به گونه‏ای فجیع توسط تندروهای انقلابی پس از پیروزی انقلاب اسلامی کشته شد هنرمندی بود به نام سید جواد ذبیحی. خانم جِین لویسن -گردآورنده‏ی مجموعه‏ی ارزنده‏ی گلها- در معرفی مرحوم ذبیحی در وب‏سایت گلها این گونه می‏نویسد:

ذبیحی، سیّدجواد (در حدود ۱۲۹۰-۱۳۵۸ ش) خواننده‏ی آواز در موسیقی مذهبی ایران. از سرگذشت او اطلاع زیادی در دست نیست. شهرتش در تهران، هنگام مراسم تشییع جنازه‏ی رضاشاه پهلوی به سال  ۱۳۲۳ ش آغاز شد که در آن، صدای ذبیحی، مشایعان را همراهی می‌کرد. در سال‌های ۱۳۲۹-۱۳۵۶ ش وی معروف‌ترین خواننده‏ی مذهبی در رادیو تهران بود و مراسم مخصوص عیدها و عزاداری‌های شیعیان را با صدای خود افتتاح می‌کرد. در رادیو تهران نیز هنگام ایام قتل امامان شعیه، ماه رمضان، ماه محرم و هنگام نوروز و با مراسم سلام‌های درباری، ذبیحی حضور داشت. برنامه‏ی آوازی از او نیز در «برگ سبز» ضبط شده که به‌خاطر ملاحظات مذهبی جامعه در آن سال‌ها، بدون همراهی با ساز است. در واقع، حضور او در برنامه‏ی گل‌ها و برگ سبز حضوری تشریفاتی بود. شیوه‏ی خواندن ذبیحی، نوعی دکلاماسیون ملودیک و غالبن دور از موازین هنر آواز کلاسیک ایرانی است. حافظه‏ی سرشار از اشعار مناسب و توانایی فوق‌العاده‏ی حنجره‏ی او، محبوبیتش را تداوم می‌داد. یا این حال، طرفداری او از رژیم پهلوی و پاره‌ای از بی‌بند و باری‌های او و عضویت او در ساواک، خشم عده‌ای را برانگیخت و چند ماهی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ ش و در سال ۱۳۵۸ ش، به دست تعدادی از مخالفانش در یک پارک جنگلی حومه‏ی تهران به قتل رسید. ضبط‌های او هنوز گردآوری و منتشر نشده است.

چند هفته ای است گاه و بی‏گاه دو قطعه‏ی آوازی از مرحوم ذبیحی را گوش می‏کنم. در یکی (برگ سبز 4) غزلی عارفانه از فخرالدین عراقی را می‏خواند (در وب‏سایت گلها سراینده‏ی غزل به اشتباه صفی‏علی‏شاه ذکر شده است) و در دیگری (برگ سبز 9) غزلی بسیار لطیف از فروغی بسطامی را که اگرچه این هم غزلی است عارفانه ولی برخی ابیات آن یادآور غزل‏های عاشقانه‏ی ناب و آبدار سعدی است.

+ محمد ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آموزش تزویر و پرورش ریاکار

یکی از بستگان که آموزگار مدرسه است برایم تعریف می‏کرد که امسال مراسم ولادت امام علی (ع)، که هم‏زمان بود با درگذشت امام خمینی، در مدرسه‏شان این گونه برگزار شد که ابتدا پرچم ولادت را علم کردند و به دانش آموزان گفته شد که بخندند و در حال دست زدن و شادی کردن چند تا عکس از آنها گرفتند. بعد از آن بلافاصله روی همان پرچم قبلی پرچم مربوط به درگذشت امام خمینی را چسباندند و به بچه‏ها گفتند سرها را به پایین بیندازند و دست‏هایشان را بر روی پیشانی بگذارند. چند تا عکس هم از این بخش مراسم گرفته شد و در مجموع به عنوان گزارشی از یک فعالیت «فرهنگی» به اداره‏ی آموزش و پرورش فرستاده شد.
 مانده‏ام که باید از شوربختیِ هم‏زمان بودن با اینان بنالیم یا از نیک‏بختیِ هم‏زبان بودن با حافظ به خود ببالیم که این بیت از دیوانِ او پس از گذشت هفتصد سال غباری از کهنگی بر آن ننشسته و هنوز تر و تازه است:
درِ میخانه ببستند، خدایا مپسند ... که درِ خانه‏ی تزویر و ریا بگشایند

+ محمد ; ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

خمُش بر ناقِل و منقول می‌خند

در مناسبات اجتماعی با دیگران شاید برای شما هم زیاد پیش آمده باشد که کسی شما را نادان فرض کند، دست‏کم بگیرد، آن چنان که فکر می‏کنید هستید شما را باور نکند، یا حتا بخواهد شما را به شکل کودکانه‏ای به قول امروزی‏ها بپیچاند. اگر نخواهیم بگوییم که به شما دروغ می‏گوید راستش را هم نمی‏گوید. این گونه افراد غالبن آدم‏های صریح و شجاعی نیستند. به همین خاطر ممکن است به گونه‏ای کج دار و مریز، گفتار یا رفتارِ خود را با تکریم‏ها و ستایش‏هایی چند از شما بیامیزند تا به زعمِ خود از واکنش احتمالن نامطلوب شما در صورتِ صراحتِ لهجه در امان بمانند. نه این که لزومن آدم‏های بدی باشند، فقط پاره‏ای ملاحظات اجتماعی که اغلب برآمده از فرهنگِ بیمارِ حاکم بر جوامعِ بسته با مردمانی پنهان‏کار و قضاوت‏گر (judgmental) است، ممکن است آنها را وادار به چنین واکنش‏هایی کرده باشد.
بزرگ‏ترین دستاورد مواجهه با چنین افرادی به نظر بنده شناختی است که شما از ایشان پیدا می‏کنید و بر اساس آن می‏توانید مناسبات آینده‏تان را با ایشان به نحوی که می‏پسندید تنظیم کنید. بنابراین -به باور بنده- بیهوده است که خودتان را خسته کنید و تلاش کنید تا خلاف آن‏چه که درباره‏ی شما می‏پندارند را به ایشان بنمایانید. اگر نسبت به آن‏چه که هستید تردید دارید بهتر است که شخصیت و باورهای خود را بازبینی کنید و درونِ خود را  بیشتر و دقیق‏تر بکاوید. اما اگر به آن‏چه که هستید و به آن رسیده‏اید باور دارید و به آن شاد و خرسندید، با رعایت حقوق دیگران و بی آن که آزاری به کسی برسانید ، فارغ از آن‏که داوریِ دیگران درباره‏ی شما چیست کار خود را بکنید و راه خود را بروید و نقدی که برایتان حاصل آمده است را غنیمت بشمرید. وگرنه دغدغه‏ی نَقل، ممکن است نقدِ حال را به کامتان تلخ کند. آسان نیست، ولی خوشا به حال آنان که می‏توانند. به قول مولانا:
چو نَقدت دست داد از نَقل بس کن ... خمُش بر ناقِل و منقول می‌خند!
___________________________________________________________________________
پی‏نوشت:  قصدم از این نوشته نصیحت کردن نیست، بلکه بیشتر به اشتراک گذاشتن باوری است که به آن رسیده‏ام. با این حال از خوانندگان محترم این نوشته، به خاطر لحن احیانن نصیحت‏گرانه ای که در آن است پوزش می‏خواهم.

+ محمد ; ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

می‏سی‏سی‏پی

می‏سی‏سی‏پی فقیرترین ایالت امریکاست. بسیاری از ساکنان این ایالت که بیشتر آنها سیاه‏پوست هستندبه دلیل کمیِ درآمد از دولت کوپن غذای رایگان (food stamps) دریافت می‏کنند . اِورِت (Everet)، یکی از دوستان سفید پوستی که باهم والیبال بازی می‏کردیم و اوضاع مالی‏اش چندان خوب هم نیست یک بار پس از بازی به آرامی و در گوش من نارضایتی خود را از دولت در باره‏ی این موضوع این گونه ابراز می‏کرد که این جماعت (با اشاره به سیاه‏پوستانی که مشغول بسکتبال بودند) کار نمی‏کنند و ما که کار می‏کنیم باید مالیات بدهیم تا ایشان پول رایگان دریافت کنند.
ایالتی که در امریکا فقیر باشد مالیاتی هم که می‏پردازد کمتر است و در نتیجه پول کمتری برای هزینه کردن در راستای بهبود زیرساخت‏های توسعه خواهد داشت و این وضعیت، عقب‏مانگی آن را تشدید خواهد کرد. به همین خاطر دولت فدرال در راستای برقراری تعادل در کل کشور کمک‏های ویژه‏ای به این ایالت‏ها می‏کند. ولی از آن جا که در امریکا نظامِ حاکم اقتصادِ بازار آزاد و حاکمیتِ سرمایه است، این کمک‏ها محدود است تا مانع مفت‏خور پروری شود.
در امریکا میوه و سبزی و غذاهای سالم و طبیعی (organic) از غذاهای چرب و چاق‏کننده گران‏تر است، به همین دلیل این ایالت چاق‏ترین (obese) ایالت امریکا نیز هست و ساکنان آن در داشتن اضافه وزن نیز رتبه‏ی نخست را دربین تمامی پنجاه ایالت امریکا دارا هستند.
 همچنین میانگین سطح تحصیلات ساکنان ایالت می‏سی‏سی‏پی (Mississippians) در مقایسه با دیگر ایالت‏ها در پایین‏ترین رتبه قرار دارد. به همین دلیل و پاره‏ای باورهای سنتی و مذهبی، بالاترین آمار بارداری در دوران نوجوانی (teen pregnancy) هم متعلق به دختران این ایالت است. همین چند هفته پیش مقاله‏ای در روزنامه‏ دانشگاه ایالتی می‏سی‏سی‏پی درباره‏ی پیشگیری از بارداری چاپ شد که در نوع خود خیلی خواندنی بود. جایی از آن نوشته بود که هنوز هم برخی از دختران این‏جا بر این باورند که پس از برقراری ارتباط ج-ن-ص-ی بدون استفاده از وسایل پیشگیرانه، اگر با دست راست کمی نمک به شانه‏ی چپ خود بپاشند باردار نخواهند شد!
می‏سی‏سی‏پی مذهبی‏ترین (از نوع تندرو) ایالت امریکا هم هست؛ یعنی بیشترین نسبت تعداد کلیسا به جمعیت را داراست. لازم به ذکر است که کلیساها در امریکا تمامن با پول خود مردم تاسیس و اداره می‏شوند و هیچ کمکی از دولت دریافت نمی‏کنند.
این ایالت محافظه‏کار‏ترین ایالت امریکا هم هست. از چهل سال پیش تا‏کنون این ایالت همیشه به راست‏های جمهوری‏خواه (Republican) رای داده است. همین چند ماه پیش که مرحله‏ی مقدماتی انتخاب نامزد حزب جمهوری‏خواه بود، مردم ایالت‏های می‏سی‏سی‏پی و آلاباما از میان چهار نفر به ریک سنتورم (Rick Santorum) یعنی راست‏ترین، تندروترین و بی‏خرَدترین نامزد حزب جمهوری‏خواه رای دادند.
برقراریِ هر گونه ارتباط منطقی بین واقعیت‏هایی که در بالا گفته شد را به خودتان واگذار می‏کنم. ولی هر چه که هست فقط قصه‏ی این جماعت نیست. هر جای دیگری که فقر و جهل باهم همراه شوند ظلم، تندروی‏های متعصبانه و جاهلانه و ناهنجاری‏های فرهنگی و اجتماعی کمترین فرزندانی است که به ساکنان خود هدیه می‏کنند.

+ محمد ; ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

امان از این بحران هویت

سه چهار سال پیش یک شب میزبان چند نفر بودیم که اهل مغولستان بودند. پس از آشنا شدن و صرف چای و پذیرایی سر صحبت باز شد و همان گونه که حدس زدید صحبت از چنگیزخان شد. پرسیدم شما مغول‏ها نسبت به او چه احساسی دارید و از او چگونه و به چه نامی یاد می‏کنید؟ یکی از ایشان گفت تا چندی پیش از او به خون‏خواری و قساوت یاد می‏شد. ولی امروزه کم‏کم بخشی از هویت ما شده است و از او سعی داریم به نیکی یاد کنیم و ویژگی‏های افتخار آفرین او را بین خودمان یادآور شویم و به جهانیان بنمایانیم. از محتوای کلامش چنین بر می‏آمد که ما که چیز دیگری نداریم که با آن خودی بنمایانیم و به دنیا عرضه کنیم. پس چه بهتر که از این موضوع که نخستین چیزی است که با آوردن نام مغولستان همه به یاد او می‏افتند تصویر شایسته‏ی افتخاری بسازیم و با آن کسب هویتی کنیم. 
امروز یکی از دوستان به مناسبت نو شدن سال در فیسبوک این دو بیت شعر را فرستاده بود:
 
زرتشت بیا که با تو امید آید ... شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود ... آدم به طواف تخت جمشید آید
آغاز سال 7034 آریایی مبارک

بدون آن که زبانم لال مقایسه‏ای بخواهم بکنم، تا این دو بیت را خواندم، به خصوص در بیت دوم یاد سخنان دوستان مغولی‏ام افتادم. هویت از آن دسته مقوله‏هایی است که اگر نقد و موشکافی نشود و در جای مناسب خود قرار نگیرد عجیب استعداد خِرَد‏سِتانی و جنگ‏افروزی و ویران‏گری دارد. صد البته دین هم همین گونه است، و ده‏ها چیز دیگر.
خوشحالی من تنها از این است که ایران عزیز ما آن قدر سفره‏ی فرهنگی و معرفتی‏اش پربار و رنگارنگ و زیبا هست که نیازی به آب و رنگ و خال و خط های بی‏سلیقه‏اش نباشد:

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ ... کجاست فکر حکیمی و رای بَرهمَنی؟!
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند ... چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
 
با آرزوی سالی خوش و پربار برای همه‏ی شما هم‏وطنان عزیز

+ محمد ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سگ زرد پاچه‏گیر و شغال باحال

بشنوید ای دوستان این داستان ... خود حقیقت نقد حال ماست آن:

صاحبان قدرت برای دور نگه داشتن مردم از حقایق، بسته به روحیه‏شان و شرایط موجود روش‏های گوناگونی را در پیش می‏گیرند. همه‏ی آنچه این بار در این باره می‏خواستم بگویم را استوارت مک‏میلن کمتر از سه سال پیش در یک کاریکاتور به شیوایی هر چه تمام‏تر به تصویر کشیده است. شما را به تماشای دقیق این کاریکاتور که خلاصه‏ای تصویری از کتاب «تفریح و سرگرمی تا سرحد مرگ» نوشته‏ی نیل پُستمن است دعوت می‏کنم.

+ محمد ; ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فرهنگ استبدادی

دو هفته پیش رفته بودیم آتلانتا برای یکی از دوستان ماشین بخریم. فروشنده‏ی ماشین یک جوان عراقی بود که به اتفاق برادرش آمده بود برای فروش ماشین و تحویل مدارک. می‏گفتندند که حدود سه سال است به امریکا آمده‏اند. داخل ماشین که نشسته بودیم برای تست ماشین در اتوبان صحبت از اوضاع عراق شد. گفتیم: اوضاع پس از صدام چه تغییراتی کرده؟ گفتند: بسیار بدتر شده. گفتیم: چطور؟ در جواب یکی از برادران گفت: دوران صدام ما فقط یک صدام داشتیم، ولی الان صدها صدام داریم.

+ محمد ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از ماست که بر ماست، اما ...

مخاطب این نوشته بیشتر آن دسته از هم‏وطنان عزیزی هستند که از نادانی و کج‏رفتاری کثیری از عوام می‏نالند. از نامردمی‏ها، از بی‏اخلاقی‏ها، از فریب‏خوردن‏ها و فریب‏دادن‏ها و خلاصه از تمامی کج‏رفتاری‏های مردم می‏نالند و بخش عمده‏ای از مشکلات و نابسامانی‏های موجود در جامعه امروز ایران را به نوعی فرهنگی و یا اجتماعی می‏دانند. به نوعی به این باور رسیده‏اند و تاکید می‏کنند که «از ماست که بر ماست»؛ و البته ناگفته پیداست که در بیان این حقیقت -با پاشیدن نمکی آمیخته از افسوس و سرزنش بر زخم نابسامانی‏ها- از «ما»ی نخستین بیشتر منظورشان دیگران است و از «ما»ی دوم همه مردم من‏جمله خودشان را منظور دارند. کافی است واکنش برخی را هنگام مشاهده‏ی صحنه‏های هجوم مردم به بانک‏ها برای دریافت یارانه‏ها، بی‏مهری و عدم رعایت حقوق یکدیگر در رانندگی، ازدحام و هیاهو و جنگ و دعوا برای دریافت کالایی ارزان در یک صف شلوغ و یا چیزی از این دست را ببینید. از تمسخر‏ها و توهین و تحقیر‏ها که بگذریم، جملات و عباراتی از قبیل «خلایق هر چه لایق»، «حقمان است»، «حقشان است»، «از مردمی که چیز (هر چه می‏خواهد باشد) به این سادگی را نمی‏فهمند چه انتظاری می‏توان داشت» و مانند آن کمترین طعنه‏ها و سرزنش‏هایی است که از جانب برخی ناظرانِ از بیرون، نثار مردم می‏شود.

نه این که این برداشت و تحلیل هیچ سهمی از واقعیت نداشته باشد، اما نکته‏ای بسیار اساسی و کلیدی در این نوع نگاه و مواجهه مغفول مانده است و آن نکته این است که «رعایت موازین اخلاقی» و حزم و دوراندیشی را از جماعتی می‏توان انتظار داشت که دست‏کم نیازهای اولیه‏ی زندگی روزمره‏شان تامین شده باشد. به قول مولانا:

آدمی اول حریص نان بوَد ... زان که قوت و نان ستونِ جان بوَد
چون به نادر گشت مُستغنی ز نان ... طالب نام است و مدح شاعران

نیازهای عالی‏تر و حتا تفکرکردن شرایط عادی و نرمال می‏طلبد و در شرایط غیرعادی انتظار «اخلاقی بودن» و «غایت اندیشی داشتن» از مردم انتظار بالایی است. باور من این است که اگر کسری از شرایط سخت معیشتی که امروزه بر مردم ایران می‏گذرد بر مغرب‏زمینیان می‏گذشت اوضاع در آن بلاد به مراتب بدتر از آن‏چه که در ایران می‏گذرد می‏بود. مولوی در داستان معروف به «خر برفت و خر برفت» که داستانی است در نکوهش تقلید و در آغاز آن جمعی از صوفیان گرسنه خر مسافری را برای تامین عیش شبانه‏ی خود می‏فروشند، به نکته‏ی بسیار ظریفی اشاره می‏کند و به سرعت از آن می‏گذرد:

صوفیان تقصیر بودند و فقیر ... کادَ فقراً اَن یکُن کفراً یُبیر
ای توانگر که تو سیری هین مخند ... بر کژیِ آن فقیرِ دردمند
از سر تقصیر آن صوفی رمه ... خرفروشی در گرفتند آن همه

نکته بسیار ظریف و اخلاقی که مولوی در بیت دوم به آن اشاره می‏کند بسیار شنیدنی است. آنها گرسنه بودند و به خاطر فقر معیشتی دست به چنین کار نادرستی زدند و فقر هر آینه است که به کفری شدید و مردافکن بدل شود. هرچند آنها مقصر بودند ولی شایسته هم نیست که ما به دیده‏ی تخفیف و تمسخر به آنها بنگریم.
مایی که دست‏کم آسوده‏خاطر تر از آنانی هستیم که از ایشان سخن رفت بهتر است به جای تحقیر، تمسخر، ملامت کردن و حتا افسوس خوردن، واقعیت‏ها را آن گونه که هست بپذیریم و در جستجوی برون‏رفت از این وضعیت راه خدمت و شفقت در پیش بگیریم. به این معنا هر گونه خدمتی از جنس کارآفرینی و یا مانند آن به گونه‏ای که مردم عزت‏مندانه نیازهای معیشتی و اقتصادی خود را در این شرایط سخت برآورده سازند ضروری‏تر، پسندیده‏تر و کارگشاتر از هر گونه تلاش در جهت روشنگری‏های فکری خواهد بود. نه این که آموزش و روشنگری نیاز نیست که به نظر بنده امروز ما بیشتر از هر چیز دیگر در ایران به آن نیازمندیم، بلکه تمامی سخن بر سر فراهم آوردن هم‏زمانِ ملزومات پرداختن به روشنگری و دانش و بینش و هنر و اخلاق است که اگر بر آنها مقدم نباشند بدون آن لوازم، مقصود و مطلوب هم برآورده نخواهد شد.

+ محمد ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زبان فارسی حقیقتی فراتر از هویت و لطافت

زبان فارسی با‏ارزش‏ترین میراث فرهنگیی است که از گذشتگان ما به رایگان در اختیار ماست. زبان فارسی شاید بزرگ‏ترین و برجسته‏ترین بخش هویت ما ایرانیان است. ما را از دیگر اقوام و دیگر فرهنگ‏ها متمایز می‏کند. تاکید می‏کنم که «متمایز» می‏کند، نه این که برتری می‏بخشد. کمتر مردمی در دنیا هستند که آثار هزار سال پیش بزرگان تاریخ و فرهنگ خود را هنوز بتوانند بخوانند و بفهمند. از این منظر شاهنامه ارجمند‏ترین کتاب در ادب پارسی است و فردوسی بزرگ‏ترین نماینده‏ی این رویه از این میراث گران‏سنگ است و ما بیش از همه از این منظر وام‏دار این بزرگمردیم:

پی افگندم از نظم کاخی بلند ... که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی ... عجم زنده کردم بدین «پارسی»

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین ... پس از مرگ بر من کند آفرین!

نمیرم از این پس که من زنده‏ام ... که تخم سخن را پراکنده‏ام

اما به عقیده‏ی بنده این همه‏ی آن چیزی نیست که ما به خاطر آن این میراث عظیم را ارج می‏نهیم. و بلکه تاکید بر این چهره و برجسته‏کردن بیش از حد آن ما را به بیابان‏های بی‏سرزمینی خواهد رساند که در آنها گیاه مطبوع و معطری نمی‏روید و چه بسا جز خلنگ‏زارهای ستیزه و انزوا منزلگاهی و نزهتگاهی نباشد.  

از «هویت‏بخشی» که فراتر رویم زبان فارسی برای ما «شیرین» هم هست:

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند ... زین قند «پارسی» که به بنگاله می‏رود

سعدی و حافظ در اعتلای این چهره از ادب پارسی بی گمان ارجمندترینانند. نثر و نظم روان، لطیف و روح‏نوازش در گلستان، بوستان و به ویژه در غزلیات، سعدی را به درستی و به حق شایسته‏ی نامیده شدن به القابی همچون «استاد سخن» و «شیخ اجل» کرده است. شعر فاخر حافظ با میناگری‏های استادانه‏اش در انتخاب، تراشیدن و کنار هم نشاندن کلمات در غزل هایش چیزی نیست که به آسانی بتوان آن را در مقام مقایسه در کنار سایر آثار ادبی و شعری قرار داد:

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب ... تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
و یا:
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت ... تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت!

صد البته این شیرینی‏ها نصیب‏ ضمیرهای معرفت‏شناس و دهان‏‏‏های خوش‏ذوق اهالی وادی زبان «پارسی» است.
به بیان دیگر اگر چه:
شعر حافظ همه بیت‏الغزل معرفت است ... آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش!
اما:
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگه ... که لطف طبع و سخن‏گفتن دری داند

 با همه‏ی این احوال این زبان به اعتقاد بنده چیز دیگری -دست‏کم برای ما ایرانیان- در دل خود دارد که اهمیتش به مراتب بالاتر از «هویت‏بخشی» و «زیبایی و لطافت و شیرینی» است، و آن چیزی نیست جز شرح «حقیقت». مولوی در تراشیدن این وجه از الماس گران‏بهای ادب پارسی الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته است و از این زاویه بزرگ‏ترین سهم در به ودیعت نهادن این گنج شایگان آن هم به رایگان برای ما ایرانیان از آن اوست. این از اقبالناکی و بختیاری ما پارسی‏زبانان بوده است که هر گاه مولانا به اقتضای حال چند بیت به عربی سخن می‏گفته، گویی به دلیل احساس دینی که نسبت به زبان پارسی می‏کرده است به ناگاه جانب خود را به سوی این زبان بر می‏گردانده و به پارسی ادامه می‏داده است؛ حتا آن هنگام که سخن‏ها و معانی سیل‏آسا بر جان وی فرود می‏آمده است و در حالی که هر کدام از آنها می‏خواسته در بیرون آمدن از دهان رازگویش گوی سبقت را از دیگری برباید و او را از بسیاریِ سخن به خاموشی وا می‏داشته است:

فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه ... که اول من برون آیم، خمُش مانم ز بسیاری

الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری ... فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من «تازی» همی‌گویم به گوشم «پارسی» گوید ... مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‏آری؟

نکردی جرم ای مه‏رو، ولی اِنعام عام او ... به هر باغی گلی سازد که تا نبوَد کسی عاری

اگرچه مولانا در شرح احوالات خود در مواجهه با حقیقتِ بی‏صورت، همواره از بند زبان و حرف و گفت و صوت نالیده است:

حرف چه‏بود تا تو اندیشی از آن؟ ... حرف چه‏بود؟ خار دیوار رزان!

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم ... تا که بی این هر سه با تو دم زنم

یا در جایی دیگر:

ای خدا جان را تو بنما آن مقام ... کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام

ولی همین‏ها را هم خوشبختانه ترجیح می‏دهد به پارسی شرح کند:

 «پارسی» گوییم هین «تازی» بهِل ... هندوی آن تُرک باش ای آب و گل!

یا در داستان صدر جهان و عاشق بخارایی در مثنوی:

اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات ... انّ فی قتلی حیاتا فی حیات

یا منیر الخدِّ یا روح البقا ... اِجتذِب روحی و جُد لی باللقا

لی حبیبٌ حُبهُ یَشوی الحشا ... لو یشا یمشی علی عینی مَشی

«پارسی» گو گرچه «تازی» خوشتر است ... عشق را خود صد زبان دیگر است

بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود ... آن زبان‏ها جمله حیران می‌شود

بس کنم دلبر در آمد در خطاب ... گوش شو والله اعلم بالصواب

ما ایرانیان به این هدیه بسیار مفتخریم به این معنا که بسیار خشنودیم که از این انعام کریمانه محروم نمانده‏ایم. این افتخار به معنای فخر‏فروشی نیست بلکه به معنای خرسندی از گسترده بودن این خوان معنا برای ما پارسی‏زبانانی است که بی واسطه و حجاب زبان و ترجمه از نعمت دسترسی به تمامی میوه‏های جان‏بخش آن برخورداریم. حیف است که خود و فرزندان خود را از این نعمت بزرگ محروم نگه داریم.

+ محمد ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نقد فرهنگ

به اعتقاد بنده یکی از عادات زیانبار ما در فهم و دریافت موضوعات، نشاندن «علت» (cause) به جای «دلیل» (reason) در تحلیل و فهم موضوعات است. این گونه دیدگاه ها هم کار ذهن را ساده می کند و هم نتیجه ی تحلیل را جذاب و مخاطب پسند. نشاندن دیدگاه های جامعه شناسانه و دخیل دانستن «علل» و اسباب بیرونی (اقتصادی، خانوادگی، موقعیتی و از این دست) به جای کشف «دلایل» و نقد فلسفی، فکری و تحلیلی موضوعات، از این دست است. به عقیده ی بسیاری از صاحب نظران (به گمان بنده دلیل یاب) انقلاب ایران یک انقلاب روشنفکری بود و دلایل فکری، فرهنگی و نظری داشت. اما برخی دیگر (جویندگان علل و اسباب بیرونی) شرایط اقتصادی، دست های پنهان خارجی و عللی از این دست را در آن رخداد دخیل می دانند. حال به نظر بنده خیلی مهم نیست که کدام عامل یا ترکیبی از کدام دسته از عوامل را در این مورد خاص دخیل بدانیم، بلکه مهم این است که هنگامی که پای موضوعات انسانی، اخلاقی و مناسبات اجتماعی به میان می آید حواسمان به عواقب آن باشد. سوای نادرست بودن این نوع نگاه به پاره ای از موضوعات، این دیدگاه که بدبختانه بخشی از فرهنگ ما نیز شده است پیامدهای اجتماعی زیانباری هم به دنبال خود دارد که از آن جمله می توان به قضاوت گر (judgmental) بودن افراد نسبت به یکدیگر، پنهان کاری، تظاهر و ریاکاری به خاطر ترس از تحقیر و ده ها نمونه از این دست را برشمرد. به همین دلیل در هیچ موردی دوست ندارم از این ضرب المثل غیر انسانی، غیر اخلاقی و تحقیرآمیز استفاده کنم: «گربه دستش به گوشت نمی رسه می گه پیف پیف بو می ده!».

+ محمد ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ...

«هوش و استعداد ایرانی زبانزد خاص و عام است. متخصصین ایرانی در بهترین موسسات پژوهشی دنیا در حساس ترین پست ها مشغول به کارند و منشا پیشرفت های قابل توجهی بوده و هستند.» 

سخنان بالا و جملاتی از این دست خیلی آشنا به نظر می رسد. بارها و بارها از عوام گرفته تا نخبگان علمی و فرهنگی مان در تریبون های مختلف از رسانه های عمومی گرفته تا محفل های خصوصی و به گونه های مختلف (رسمی و غیررسمی) آنها را به زبان رانده اند. همه مان از گوشه و کنار شنیده ایم و دیده ایم که می گویند ایرانی هایی که بنده و جنابعالی باشیم در هوش و استعداد گوی سبقت را از عالم و آدم ربوده ایم و چه نابغه هایی که نیستیم. محدثین هم بیکار ننشسته اند و بر این قضیه صحه ی روایی نهاده اند که بروید و حالش را ببرید که در روایات آمده است که دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت (منبع: اسکناس پنج هزار تومانی، نه ... این ورش نه، آها پشتش) و خلاصه این که ما خیلی کارمان درست است، فقط کسی نیست قدر ما را بداند و حیف ما که داریم همین جور الکی به هدر می رویم!

بر اساس منطق فوق عرب ها (سوسمارخور های سابق) فقط دارند نفت می فروشند و از خجالت شکم و زیر شکمشان در می آیند و اصلن هم به فکر دانشگاه ها و موسسات آموزشی و نسل آینده شان نیستند. برای نمونه می توانید سری به دانشگاه های عربستان و قطر و امارات بزنید و ببینید که همه ی کار و زندگیشان را ول کرده اند و فقط دارند تلاش می کنند که دانشمندان و علمای ما را بدزدند و بگویند که آنها عرب بوده اند و یا سبیل نشنال جیوگرافیک را چرب کنند که اسم خلیج همیشه پارس را جعل کنند. اسپانیایی ها هم که به جز گاوبازی و عشق و حال کار دیگری بلد نیستند. امریکایی ها هم که فقط دنبال هفت تیر کشی و خبرهای زرد هالیوودی اند. دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی شان هم همان طور که قبلن گفته شد اگر ایرانی ها نباشند همه شان لنگ می ماند. هندی ها هم که گرسنگی و فقر و ازدیاد جمعیت امانشان نمی دهد که حتا «زیست» کنند چه برسد به «زندگی» و خلاقیت و از این صحبت ها. می ماند ژاپن و چین و کره و بقیه ی کشورهای با سر و سامان تر که آنها هم به خاطر آن است که کمی (تاکید می کنم فقط کمی!) بیشتر از بقیه کار می کنند و نخبه هایشان معمولی هایشان را مدیریت می کنند، وگر نه خودشان هم می دانند که هوش و استعداد مردم متوسط شان در مقایسه با مال ما مثل شلغم پخته است در برابر ساندویچ مغز!

کی می خواهیم سر از این خمار مستی بر داریم خدا می داند. به قول آن هنرمند بزرگ مرحوم علی حاتمی در «سوته دلان»:

«... اگه کلهات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال

بعد از اون تودهنی که خوردیم هر دو

طب رو رها کردم

شدم شاگرد مرحوم پدرم دواچی

اما تو این دواخونه هیچ مُسکنی* نبود برام

الا دوای اون طبیب ارمنی؛ زکاووسِ** عرق فروش

شبانه روزی اش کردیم؛ خاکه رو خاکه که مستیم از گُل نیفته ...»

__________________________________________________________________

پی نوشت:

البته استناد به تنها یک کتاب خیلی جالب نیست ولی فقط جهت اطلاع دیدن این جا خالی از لطف نیست.

*شاید هم «مُسکّر» (سُکر آور و مست کننده) درست باشد آن چنان که از دیالوگ شنیده می شود.

**در مورد املای درست «زکاووس» خیلی مطمئن نیستم. دوستانی که می دانند لطفن مرا راهنمایی کنند تا تصحیح کنم.

+ محمد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

والیبال، آزادی و دیگر هیچ!

بیشتر شنبه های هر آخر هفته می روم به سالن ورزشی دانشگاه و به همراه عده ای از دوستانی که به والیبال علاقه مندند و مهارتشان در این ورزش کمی بیشتر از متوسط است والیبال بازی می کنم. پارسال تابستان بود که یکی از اعضای همین مجموعه یعنی لارِن (Lauren) با من تماس گرفت و گفت یک تورنمنت والیبال روی ماسه قرار است به نفع صدمه دیدگان یک حادثه ی آتش سوزی که در یک مجتمع مسکونی در شهر کوچک ما رخ داده بود برگزار شود. او و شوهرش ثبت نام کرده اند و مایلند من و یکی از دوستان ایرانی دیگر را هم در تیمشان داشته باشد. لارِن مربی والیبال است و به همراه شوهرش آدام (Adam) که استاد دانشکده ی تربیت بدنی در دانشگاه ماست، در همین شهر زندگی می کنند. ما هم پاسخ مثبت دادیم تا این آمریکایی ها یک وقت فکر نکنند که ما ایرانی ها فقط در والیبال داخل سالن است که کارمان درست است، بلکه در والیبال ساحلی هم کم الکی نیستیم! بالاخره روز مسابقه فرا رسید. زمان مسابقه ساعت سه بعد از ظهر بود و هوا به شدت گرم. لارن می دانست که من مسلمان هستم، چون دیده بود ماه های رمضان را روزه می گیرم. پیش از آنکه لباس های خود را در بیاورد و با لباس مخصوص والیبال ساحلی (!) مسابقه را شروع کند پیش من آمد و گفت : «دلخور (offend) نمی شوی اگر من لباس رویم را در بیاورم و مسابقه را شروع کنیم؟ هوا خیلی گرم است!» من هم (علی رغم میل باطنی ام!) گفتم اختیار دارید، این چه حرفی است؟ اجازه ی ما هم دست شماست! اینها را البته توی دلم گفتم. به او گفتم این جا کشور شماست و شما حق دارید و آزادید هر جور که دوست دارید و قوانین داخلی تان اجازه می دهد لباس بپوشید. بعد دوباره برگشتم توی دلم گفتم: درثانی، مسلمان ها همه شان آن طوری هم که شما فکر می کنید نیستند. ما از نوع با حال هایشان هستیم!

می دانم که فقط به جهت رعایت احترام به من آن حرف ها را زده بود و انتظار نداشت که من با کارش مخالفت کنم. اما نفس این عمل مرا به یاد یکی از به یادماندنی ترین و درس آموز ترین جملات مرحوم مهندس بازرگان (رحمةالله علیه) می اندازد که می گفت:

«آزادی نه گرفتنی و نه دادنی است؛ آزادی یادگرفتنی است.»

______________________________________________

پی نوشت : در آن تورنمنت ما قهرمان شدیم!

+ محمد ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قرن شکلک چهر

وقتی در این زمانه زندگی می کنم مجبورم با مقتضیات دنیای جدید کنار بیایم. دنیایی که آدم ها در آن با یک کُد، یک آی دی، و یا یک پروفایل، قابل شناسایی، تفکیک، رتبه بندی و گهگاه قابل ارزش گذاری اند. دورانی که ابزار قدرتمندی به نام تکنولوژی همه چیزش را تحت تاثیر قرار داده است، حتا غایاتش را (البته اگر غایتی برای آن متصور باشد!). زمانه ای که موسیقی اش، سینمایش و فی الجمله هنرش بیشتر برای سرگرمی است تا به فکر وا داشتن. ابزارسازی اش بیشتر در خدمت تسخیر جهان و بر گذشتن هر چه بیشتر از مدارهای تصرف دنیا و ما فیهاست تا برای اندیشیدن، تفسیر و فهمیدن آن. به قول مرحوم اخوان ثالث : «...قرن شکلک چهر، بر گذشته از مدار ماه، لیک بس دور از قرار مِهر ...». نیم ذره اخلاقی هم اگر هست برای کم کردن دردسر های تصرف و بهره برداری است.

این دوران به گمان من دورانی است که حتا واژه ها معنای اصیل خود را از دست داده اند تا آدمیان را برای فهمیدن، کمتر به زحمت بیندازند. عقل، علم، عشق، دین، غیرت، سواد، جهل، مِهر، دوست، خدا، دنیا، آخرت، موفقیت، سود، زیان و ده ها واژه از این دست تنها مشتی از خروار خروار واژه هایی است که مثل نقل و نبات استفاده می شوند در حالی که فرسنگ ها از معانی اصلی شان که برای تبیین آن معانی وضع شده اند فاصله گرفته اند. گفت و گو ها، نوشته ها، آثار هنری و رسانه ها پُرند از این واژه ها در حالی که کمترین نسبتی با مفاهیم اصیلشان ندارند.

به هر روی باید با ادبیات، فرهنگ و هنر دنیای جدید آشنا بود و آنها را به رسمیت شناخت. خوب یا بد ما فرزندان این زمانه ایم و از زیستنی با مدارا و تفاهم در همسایگی اطرافیان، ما را گریزی نیست. ولی از طرف دیگر قبول این همه هبوط، و همنوایی کردن با جریان حاکم برخی مواقع برایم چندان ساده نیست. به همین خاطر وقتی مختار باشم و انتخابی در میان باشد ترجیح میدهم رنج بی همزبانی با جوان تر ها و دشواری دریافت معانی آثار قدیمی تر را به جان و دل بخرم و آنها را بخوانم و ببینم تا آثار پر فروش و پرتیراژ جدید را.

به فیلم که می رسم ترجیح می دهم «ویل هانتینگ نابغه»، «ابدیت و یک روز»، «مرگ یزدگرد»، «گربه روی شیروانی داغ»، «سانست بولوارد» یا حتا «اتوبوسی به نام هوس» را برای چندمین بار ببینم تا «عنصر پنجم»، «ماتریکس»، «اوتار» و امثالهم را برای اولین بار!

به موسیقی که می رسم ترجیح می دهم همان «هایده» و «شجریان» را بارها و بارها گوش کنم ولی «نامجو» و «همای مستان» را جز به اجبار نشنوم. 

به کتاب که می رسم ترجیح می دهم فارسی ام را بیشتر تقویت کنم و «کیمیای سعادت» و «مثنوی» را یک بار هم که شده از ابتدا تا انتها بخوانم، تا انگلیسی ام را تقویت کنم و «The Power of Now» را بخوانم. نمی گویم آثار جدید ارزش خواندن ندارند، فقط به گمان من دست چندم اند. اصالت کمتری دارند. به گمان من بیشتر به درد همزبانی با نسل جدید می خورند تا اینکه واجد حقایقی اصیل باشند.  این بزرگان به گفته ی خودشان شاگردان همان بزرگانی هستند که آثارشان بی واسطه در اختیار ماست. 

همین چند روز پیش بود به یک باره هوس کردم دیباچه ی «گلستان سعدی» را برای چندمین بار بخوانم. هنوز لذت بازخوانیش زیر زبانم هست. هنوز هم برایم تر و تازه و خواندنی است. به شعر که می رسم در غزلیات «حافظ» و «سعدی» هنوز سخنان و معانی تازه می یابم.

به معنای دنیا و زندگی که اندیشه ناک می شوم می روم سراغ «مثنوی». هر چه بیشتر می خوانم تازگی اش برایم بیشتر می شود. بیراه نبود که خودش می گفت:

گر شدی عطشان بحر معنوی ... فرجه‌ای کن در جزیره ی مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس ... مثنوی را معنوی بینی و بس

شاخ های تازه ی مرجان ببین ... میوه‌های رسته ز آب جان ببین

حرف‌گو و حرف‌نوش و حرف ها ... هر سه جان گردند اندر انتها

نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاک ... ساده گردند از صور گردند خاک

خاک شد صورت ولی معنی نشد ... هر که گوید شد تو گویش نه، نشد

در جهانِ روح، هر سه منتظر ... گه ز صورت هارب و گه مستقر

امر آید در صُوَر رو دَر روَد ... باز هم از امرش مجرد می‌شود

پس «لَهُ الخلق و لَهُ الاَمر»ش بدان ... خلق صورت، امرِ جان راکب بر آن

راکب و مَرکوب در فرمان شاه ... جسم بر درگاه وجان در بارگاه

چون که خواهد کآب آید در سبو ... شاه گوید جَیش جان را که «اِرکَبوا»

باز جان ها را چو خواند در عُلو ... بانگ آید از نقیبان که «انزِلوا»

بعد ازین باریک خواهد شد سخُن ... کم کن آتش هیزمش افزون مکن

 

+ محمد ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

Evolution of thoughts in America

At the begining :   "To be is to do"   Socrates

A little while later:   "To do is to be"  Jean-Paul Sartre

After all:   "Do-be-do-be-do"  Frank Sinatra

You can find more here.

+ محمد ; ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ...

این روزها از گوشه و کنار، اخبار را که می خوانم و به ویژه واکنش های برخی مردم را در مورد آن ها می بینم و می شنوم، برایم یادآور این قطعه از شعر «میراث» مرحوم اخوان ثالث است که در توصیفی حماسی از نیاکان خود می گوید:

«... نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتا برای آدمیّت، تنگ...»

و آدمیت انگار دیوارش از همه ی دیوارها کوتاه تر است. اولین چیزی است که تا دستمان کوتاه شد پایمان را رویش می گذاریم تا بتوانیم میوه های آفتابِ معرفت نخورده، نارسیده و پایین دستیِ هویت از شاخه های پر برگ و برِ درختِ بلندِ تاریخ و فرهنگ و ادبمان بچینیم و خودی بنمایانیم. دستمان هم اگر به چیزی نرسید، دستِ کم قامتمان بلند تر از آن چه هست جلوه خواهد کرد! حقیقت و آدمیت هم اگر در این میان له شد و راه به خانه ی خونمان نیافت باکی نیست که این روزها نه حال شناختن آن است و نه مجال پرداختن به این. بگذریم از جماعتی که نه سودای شناختن آن دارند و نه پروای نپرداختن به این.

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفت و گوی تمدن ها!

چند سال پیش - اوایل دوره ی کارشناسی ارشد بود به گمانم- به از شما نباشه یک دوست بسیار باحالی داشتیم که داشت برایمان از خاطرات گفت وگو های اینترنتی اش تعریف می کرد. می گفت که داشتم با یک بابای اهل هندوستان چت می کردم که دیدم یارو هندیه خیلی ادعاش میشه. (البته داخل پرانتز بگم که ادبیاتی که این دوست عزیزمون برای رساندن مفهوم ادعا کردن به کار برده بود یه کم خودمونی تر بود!) خلاصه خواستم یه درسی به این هندیه بدم... برگشتم بهش گفتم : "تو تا به حال اسم نادر به گوشت خورده؟" با خنده هایی ریز که همه ی بار سنگین طنازی، حاضرجوابی، افتخار، اقتدار، بزرگی، و فتح الفتوح در پنجه افکندن با یکی دیگر از مدعیان روزگار را یکجا به دوش می کشید برق دندان هایش (که مرا به یاد کوه نور می انداخت) از صورتی چهره اش (که دریای نور را برایم تداعی می کرد) بیرون زد و ادامه داد : "آقا ... دیگه رفت که رفت!"

+ محمد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()