خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

خواب زمستانی

مدتها بود چنین فیلم زیبایی ندیده بودم. «خواب زمستانی»، آخرین ساخته‌ی «نوری بیلگه جیلان»، به معنای کلمه یک شاهکار است. از آن دسته فیلم‌هایی است که من خیلی دوست دارم. از آنها که هوش از سر بیننده می‌رباید و تازه پس از پایان فیلم، در ذهن بیننده شروع می‌شود. در جریان تماشای این فیلم «سه ساعت و شانزده دقیقه‌ای»، بارها و بارها پیش آمد که خواستم فیلم را نگه دارم، کمی قدم بزنم، فکر کنم و پس از آن ادامه‌ی فیلم را ببینم، بی آن که از دیدن فیلمی تا این اندازه طولانی ذره‌ای خسته شوم. فیلم، درست برای کسانی است که عاشق اندیشیدن هستند و دوست دارند کسی آنها و باورها و رفتارهایشان را به چالش بکشد و آنها را با پنهانی‌ترین زوایای درونی‌شان روبه‌رو کند. در برابر آنها آینه‌ای بگذارد تا خودشان را بهتر ببینند و به خود و دنیای اطراف خود عمیق‌تر بیندیشند. خلاصه این فیلم از نظر من تقریبن تمامی مولفه‌های یک فیلم زیبا و دیدنی را دارد. تماشای آن را از دست ندهید.

+ محمد ; ۱:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یک فیلم این‌ور جوبی، یک فیلم این‌ور و اون‌ور جوبی، و بالاخره یک فیلم اون‌ور جوبی

جشنواره‌ی امسال مونتریال یک فیلم ایرانی هم در مسابقه داشت: «زندگی مشترک آقای محمودی و بانو» به کارگردانی روح‌الله حجازی.
روح‌الله حجازی موضوعی بسیار به روز و مناسب را برای فیلم خود در نظر گرفته است؛ تقابل بین سنت و تجدد در خانواده‌ی ایرانی. این موضوع ذوابعاد، دغدغه‌ی فکری هر اندیشمند و هنرمند ایرانی است که کشورش و مردمش سال‌هاست در گذار از سنت به تجدد با این چالش روبه‌رو هستند. اگرچه به قول معروف حجازی موضوع را حرام نکرده است، ولی چندان خوب هم از پسش بر نیامد. شخصیت‌پردازی‌ها قوام لازم را ندارند. فیلمنامه آنچنان که باید و شاید محکم نیست. شاید هم به این دلیل است که ما در کل فیلمنامه‌نویس خوب در ایران نداریم. هنرپیشه‌ی خوب هم نداریم. از بین بازیگران فیلم، بازی ترلان پروانه (دختر آقای محمودی) به نظرم بهتر از بقیه آمد. در مجموع اگرچه این فیلم چندان چنگی به دلم نزد، ولی در برهوت و فترتی که سینمای ایران نزدیک به یک دهه است در آن گرفتار است، باز هم کورسوی امیدی بود. ارزش یک بار دیدن را دارد. امیدوارم حجازی روند روبه‌رشدی را در کارهای بعدیش به نمایش بگذارد.

«گذشته» آخرین فیلم فرهادی را هم هفته‌ی پیش دیدم. مثل بقیه‌ی فیلم‌های فرهادی فیلم خوبی بود. اما قبلی‌ها بهتر بودند («چهارشنبه‌سوری» و «درباره‌ی الی» از نظر من بهترین‌های فرهادی‌اند). این یکی زیادی شلوغ بود. شاید تا حدودی بدیهی بودن موضوعی که فرهادی در این فیلم به آن پرداخته بود روی من اثر منفی گذاشته باشد. با این حال پرداخت خوب و دیالوگ‌های حساب‌شده‌ و در برخی موارد طنازی که در فیلم است باعث می‌شود هر ایرانی مایل باشد دست‌کم دو بار این فیلم را ببیند. از جمله‌ی آن دیالوگ‌ها این بخش از سخنان «شهریار» بود به «احمد»:
_تو آدم این جا نبودی. روز اول چی بهت گفتم؟ یا این ور یا اون ور. نمی‌شه یه پات این‌ور جوب باشه یه پات اون‌ور جوب. یه جا جوب گشاد می‌شه!

فیلم دیگری که ماه گذشته دیدم آخرین فیلم وودی آلن بود یعنی «Blue Jasmine». پیشنهاد می‌کنم کلاسیک شاهکار الیا کازان یعنی «اتوبوسی به نام هوس» را پیش از این فیلم ببینید، بعد این فیلم را ببینید. به نظرم این فیلم به نوعی ستایش و یا یادنامه‌ای بود بر «اتوبوسی به نام هوس» اما در نوع امروزی‌اش. فیلمی بسیار دیدنی با بازی خیره‌کننده‌ی نقش اول فیلم یعنی «Cate Blanchett».

+ محمد ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یک پذیرایی ساده به صرف لذتی خودآزارانه برای میهمانان

«پذیرایی ساده»، آخرین فیلم مانی حقیقی را دیروز دیدم. علی‌رغم جسارتی که در موضوع فیلم نهفته است پرداخت چندان قوی ندارد. فضای فیلم به اندازه‌ی کافی سیاه و خشن هست که بیننده‌ای مثل من که محبوب‌ترین فیلمش «خانه‌ی دوست کجاست» است آن را دوست نداشته باشد. با این حال موضوع فیلم و عرصه‌ای که مانی حقیقی با جسارت تمام بر آن گام نهاده است قابل اعتناست. توصیه می‌کنم کسانی که تاب مواجه‌شدن با درندگی‌های بی‌محابای عقل سرکش را ندارند این فیلم را نبینند. توصیفی که خود مانی حقیقی از فیلمش دارد به نظرم از همه گویاتر است؛ «این فیلمی است که تماشاگر قرار است از دیدنش لذتی خودآزارانه ببرد». 
عقل موجود بسیار مهیبی است. مدتهاست به این باور رسیده‌ام که سخت‌ترین کار در این دنیا تفکر است. گام زدن در وادی تفکر بسیار خطرناک و دلهره‌آور است، چون اصلن معلوم نیست شما را به کجاها خواهد کشاند. همه کس تاب رویارویی و یا همراهی با عقل را ندارند. به همین خاطر اغلب از او می‌گریزند؛ برای گریز از آن برخی نزدیک آن نمی‌شوند، برخی خود را به نفهمی می‌زنند و برخی هم خود را سرگرم چیزهای دیگری می‌کنند تا با عقل مواجه نشوند. حال آن مشغولیات می‌تواند روزمرگی باشد، کار باشد، مخدرات و مسکرات باشد، مذهب باشد و یا هر چیز دیگر.

جمله عالم زاختیار و هست خود / می‌گریزد در سر سرمست خود
تا دمی از هوشیاری وا رهند / ننگ خمر و زَمر بر خود می‌نهند
جمله دانسته که این هستی فَخ است / فکر و ذکر اختیاری دوزخ است
می‌گریزند از خودی در بی‌خودی / یا به مستی یا به شغل ای مهتدی
«مثنوی معنوی/ دفتر ششم» 

حال این فیلم به طرز بی‌رحمانه‌ای - درست مانند آن که شخصی را زنده زنده در مقابل دیدگانتان تشریح کنند - شما را با پرسش‌های جدی مواجه می‌کند بی آن که پاسخی بخواهد به آنها بدهد. حتا خود مانی حقیقی هم در این گیر و دار، تاب این گستاخی و درندگی را نمی‌آورد و در عرصه‌ی کلنجار رفتن‌های خشن و دردناک با این وضعیت در صحنه‌ی قبرستان که اوج فیلم است کم می‌آورد، بی‌تاب می‌شود، مرتجعانه تسلیم می‌شود و از عقل جا می‌ماند. بیش از این نمی‌خواهم درباره‌ی این فیلم بنویسم و به دوستانی که تمایل دارند در این باره بیشتر بخوانند پیشنهاد می‌کنم این‌جا و این‌جا را بخوانند. جالب‌ترین بخش گفت و گوی مانی حقیقی با سوسن شریعتی را در این چند جمله‌ی مانی حقیقی دیدم که به نوعی عصاره‌ی این فیلم است:
«در درس منطق که یک زمانی من خیلی عاشقش بودم بحث این بود که بتوانی فلان جمله‌ی افلاطون را به یک فرمول شبه ریاضی تبدیل کنی. ما هم عملن در این سکانس (سکانس قبرستان) این کار را کردیم؛ می‌خواستیم تماشاگر در مقابل خشونت منطق و نه صرف خشونت رایج، حیرت کند. به نظر من تهاجمی‌ترین و خشن‌ترین رفتار، منطقی حرف زدن است. منطق یک وجه خشن دارد، چون به صورت سیستماتیک تمام مسایل جانبی را، عواطف را، احساسات را، عرف و سنت را، همه‌ی این‌ها را حذف می‌کند. وقتی یک حرف خشن به یک فرمول ریاضی تقلیل پیدا می‌کند، آدم در موقعیت پیچیده‌ای قرار می‌گیرد. به جایی می‌رسد که چیزی که واضح است را باید قبول کند، اما نمی‌تواند. یک عمر با این باور زندگی کرده است و کنار گذاشتنش دردناک است. فرو می‌پاشد.»

+ محمد ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ای عدوی شرم و اندیشه بیا

«راز درون چشمانشان» عنوان فیلمی است آرژانتینی که دیروز از طرف انجمن دانشجویان اسپانیولی در دانشگاه ما به نمایش در آمد و من هم دیدم. این فیلم جایزه‏ی بهترین فیلم خارجی آکادمی اسکار در سال 2010 را از آن خود کرد، یعنی همان جایزه‏ای که اصغر فرهادی امسال به خاطر «جدایی نادر از سیمین» گرفت.
از پایان هالیوودی‏اش که بگذریم فیلمی بسیار دیدنی بود. اگر به دنبال دیدن فیلمی جذاب درباره‏ی احوالات درونی و واکنش‏های بیرونی آدمیانِ وامانده بر سر دوراهیِ دشوار و مردافکنِ «عشق» و «ترس» می‏گردید تماشای این فیلم به شدت توصیه می‏شود. منظورم از ترس در این جا بیشتر چیزی نزدیک به «تردید» است. همان حسی که به خاطر عاقبت اندیشی و واهمه از پیچیده شدنِ وضعیت و به باد رفتنِ داشته‏های شخصیتی، دست و دلِ آدمی را می‏لرزاند، پایش را سست می‏کند و او را از اقدام متهورانه باز می‏دارد. همان نگرانیی که حافظ داشت:
طریقِ عشق، طریقی عجب خطرناک است ... نعوذُ بالله اگر ره به مقصدی نبری!
فیلم را که ببینید متوجه خواهید شد از چه چیزی حرف می‏زنم.

+ محمد ; ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

درخت زندگی

چندی پیش فیلم «درخت زندگی» آخرین ساخته‏ی ترنس مالیک را دیدم. فیلمی با داستانی تراژیک و ترکیبی موزون از صحنه‏هایی مسحور کننده از بی‏کرانگی‏های گیتی و موسیقی مکمل و آواز گروه کُر برای همراه کردن مخاطب در حس مقهور بودنِ بشرِ بی‏مقدار در قبضه‏ی قدرت خداوندی. فیلم تلاشی است در به تصویر کشیدن گرفتار آمدن بشر در میان دو انگشت خداوند؛ یکی قهر و یکی لطف.

دیده و دل هست بین اِصبَعین ... چون قلم در دست کاتب ای حسین
اِصبَع لطف است و قهر و در میان ... کِلک دل با قبض و بسطی زین بَنان
ای قلم بنگر گر اجلالی‏ستی ... که میان اِصبَعین کیستی
جمله قصد و جنبشت زین اِصبَع است ... فرق تو بر چار راه مجمَع است
این حروف حالهات از نَسخ اوست ... عزم و فَسخت هم ز عزم و فَسخ اوست
جز نیاز و جز تضرع راه نیست ... زین تقلب هر قلم آگاه نیست

فیلم راوی زندگی فرزندی است [جَک] که هر دو چهره‏ی پروردگار خویش را دوست دارد؛ پدر (مظهر قدرت و سرپنجه‏ی قهاریتِ باری که از آستین طبیعت بیرون زده است ) و مادر (مظهر لطف و عطوفت و بخشش). «پدر، مادر، شما همواره در درون من باهم در کشمکش هستید» زمزمه‏ای است که جَک می‏کند و در عین حال هر دوشان را دوست دارد:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِدّ ... ای عجب من عاشق این هر دو ضد؟!

اصلن مگر چاره‏ی دیگری هم دارد؟ پناهگاه دیگری هم مگر هست؟ «درخت زندگی» حکایت کودکی است [جَک] که تا پایان عمر همواره غرق در پرسش‏های بی‏جواب است؛ اگر او (خدا) ما را دوست دارد این بلاها و مصیبت‏ها چیست؟ وگرنه چرا کار را یک‏سره نمی‏کند و همه را نیست و نابود نمی‏سازد؟ پرسش‏هایی ساده و در عین حال بسیار اساسی در باب عدالت خداوند: سنجیدن اخلاق خداوند با ترازوی معیارهای اخلاق بشری! چیستیِ خداوند، قدرت، سیطره، حیات، مرگ، بهشت، دوزخ، عذاب، عشق، قهر، لطف، بی‏نهایت و مفاهیمی از این دست و برداشت‏ها و تصوراتی که از آنها دارد دغدغه‏هایی است که مالیک بر پرده‏ی سینما به تصویر کشیده است.
اینکه هر بار می‏گویم این فیلم «تلاشی» است برای پرداختن به دغدغه‏های این چنین دلیلش آن است که به اعتقاد بنده در این کار چندان موفق نیست. اصلن سینما به اعتقاد بنده نه تنها قابلیت پرداختن به این امور را ندارد، بلکه بدترین ابزار برای این قبیل موضوعات است. دلیلش هم روشن است. این قبیل موضوعات مربوط به عوالم بی‏صورت‏اند. بزرگ‏ترین و اصلی‏ترین سرمایه‏ی سینما تصویر است و تصویر از شرح عوالم بی‏صورت (الهیات) عاجز. به همین خاطر وقتی می‏خواهد بی‏نهایت را نشان دهد کهکشان‏ها و آسمان‏ها را نشان می‏دهد، با آتشفشان جهنم را تداعی می‏کند، با کتک زدن  و محبوس کردن قهاریت را و قس علیهذا. ولی نمی‏تواند بگوید که این‏ها چیزی که من منظورم است نیستند. این‏ها چیزهایی هستند که به اعتقاد بزرگانی همچون مولانا حتا از دایره‏ی وهم و خیال هم بیرونند، چه برسد به تصویر:

از همه اوهام و تصویرات دور ... نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور

نمونه‏های بسیار در آثار مولوی می‏توان یافت که عالم الهیات و معنا را عالم بی‏چون (فاقد زمان و مکان و اندازه و رنگ و صورت و اصلن چگونگی و کیفیت) میداند:

ای خنُک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت ... برگذشت از نُه فلک بر لامکان باشنده شد

نماز شام چو خورشید در غروب آید ... ببندد این رهِ حس، راهِ غیب بگشاید
به پیش درکند ارواح را فرشته‏ی خواب ... به شیوه‏ی گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مَرغزار روحانی ... چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

لامکانی که در او نورِ خداست ... ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست ... هر دو یک چیزند، پنداری که دوست

صورت شهری که آن‏جا می‌روی ... ذوق بی‌صورت کشیدت ای روی
پس به معنی می‌روی تا لامکان ... که خوشی غیر مکان است و زمان
صورت یاری که سوی او شوی ... از برای مونسی‌اش می‌روی
پس به معنی سوی بی‌صورت شدی ... گرچه زان مقصود غافل آمدی

چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین؟ ... چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود؟

و یا در وصف بی‏چونی و عالم بی‏کیفیت:

بعد از این ما را مگو چونی، و از چون در گذر! ... چون ز چونی دَم زند آن کس که شد بی‏چونِ خویش؟

رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی‌چون شوم ... صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا!

نی نی برو مجنون برو، خوش در میان خون برو! ... از چون مگو، بی‌چون برو، زیرا که جان را نیست جا

چون بوَد آن چون که از چونی رهید؟ ... در حیاتستانِ بی‏چونی رسید
گشت چونی‌بخش اندر لامکان ... گِردِ خوانش جمله چون‏ها چون سگان

از منازل‏های جانش یاد داد ... وز سفرهای روانش یاد داد
وز زمانی کز زمان خالی بُدست ... وز مقام قدس که اجلالی بُدست

باغِ سبزِ عشق کاو بی منتهاست ... جز غم و شادی در او بس میوه هاست

و یا در جایی دیگر مولانا در یکی از شگفت‏انگیزترین غزلیات دیوان شمس این تصویرگری‏های فراواقعی را ابتدا به اوج رسانده سپس با اشاره به بی‏چون‏بودن آن‏چه می‏بیند، دهان فرو می‏بندد و در بیان آن اظهار ناتوانی می‏کند:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون ... دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید ... چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُمِ پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد ... که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورَد آن آبِ دریا را ... چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را ... کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا ... چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم ... که خوردم از دهان‏بندی در آن دریا کفی افیون

حتا او معتقد است که کتاب آسمانی را نیز باید با پاگذاشتن فراتر از عوالم صورت و کیفیت خواند و فهم کرد:

تا ز چونی غُسل ناری تو تمام ... تو بر این مُصحَف منِه کف ای غلام!

این جا درست جایی است که بزرگان معناگرایی همچون مولانا ابزاری را برمی‏گزینند که آنها را تا جایی که ممکن است برای توصیف آن عوالم یاری کند؛ زبان تمثیل. اصلن این امور را جز به زبان تمثیل نمی‏توان گفت. زبان عالم معنا زبان تمثیل است. اگر با شکَرِ شعر هم در آمیزد که نور علی نور می‏شود.
هر چند گرفتار آمدن در بند کلام همواره موجب گله و شکایت مولانا بوده است و مخاطب را همواره از این منظر در معرض خطا و برداشت نادرست از گفته‏های خود می‏دیده است و دوست می‏داشت که بی حرف و گفت و صوت سخن بگوید، اما گویی چاره‏ای جز استفاده از زبان تمثیل برای گسیل عقلِ صورت‏بین به عالم معنا نمی‏بیند:

این سخن هم ناقص است و ابتر است ... آن سخن که نیست ناقص آن سَر است
گر بگوید زان، بلغزد پای تو ... ور نگوید هیچ از آن، ای وایِ تو
ور بگوید در مثال صورتی ... بر همان صورت بچفسی ای فتی

جای‏سوز اندر مکان کی در رود؟ ... نور نامحدود را حد کی بود؟
لیک تمثیلی و تصویری کنند ... تا که در یابد ضعیفی عشقمند
مِثل نبوَد لیک باشد آن مثال ... تا کند عقل مجمد را گسیل

با این همه مولانا از این شیوه چندان خشنود هم به نظر نمی‏رسد، چون حتا زبان تمثیل را هم در شرح حقیقتی که با آن مواجه است سخت قاصر می‏بیند:

تو بهاری ما چو باغ سبز خوش ... او نهان و آشکارا بخششش
تو چو جانی ما مثال دست و پا ... قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثال این زبان ... این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خنده‌ایم ... که نتیجه‏ی شادی فرخنده‌ایم
جنبش ما هر دمی خود اشهد است ... که گواه ذوالجلال سَرمَد است
گردش سنگ آسیا در اضطراب ... اشهد آمد بر وجود جوی آب
ای برون از وهم و قال و قیل من ... خاک بر فرق من و تمثیل من!

با این دغدغه‏هایی که در ذهنش دارد، نمی‏دانم اگر مالیک زبان فارسی می‏دانست باز هم درباره‏ی این موضوعات فیلم می‏ساخت یا بقیه‏ی عمر خود را فقط مثنوی و دیوان شمس می‏خواند.
+ محمد ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

معجزه‏ی هزاره

موبد: «چون هزاره به سر رسد، دورانِ میش بشوَد و دورانِ گرگ اندر آید؛ و دیویَسنان* بر کالبدِ افریشتگان پای کوبند!»
 «مرگ یزدگرد» (مجلس شاه‏کُشی)، بهرام بیضایی

__________________________________________________________________________
*دیویَسنان :  پرستندگانِ دیو

+ محمد ; ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جریان انحرافی

این روزها بیرون آمدن شعارهای میهن پرستانه از زبان برخی اربابان قدرت و رونق دادن به بازار هویت از جانب آنها، مرا به یاد جمله ای به یاد ماندنی در بخشی از یک دیالوگ در فیلم راه های افتخار می اندازد. این جمله از گفته های معروف ساموئل جانسون است که ترجیح می دهم اصلش را بیاورم:

Patriotism is the last refuge of the scoundrel.

+ محمد ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کپی برابر اصل

مصاحبه ای با عباس کیارستمی در یوتیوب هست که منبعش را نمی دانم، ولی محتوای آن برایم خیلی جذاب و شنیدنی است. از او درباره ی فیلم خوب می پرسند و او می گوید[نقل به مضمون]:

«چیزهایی که در یک فیلم نمی پسندم را راحت تر می توانم نام ببرم و طبیعتن در فیلم های من وجود ندارند، چون آن ها را دوست ندارم؛ قصه سرایی، به هیجان آوردن تماشاچی، نصیحت کردن، تحقیر کردن و احساس گناه کردن مخاطب. فیلم خوب باید بادوام باشد، از لحظه ای که تمام می شود در ذهن تماشاچی شروع به ساخته شدن شود. بسیاری از فیلم ها هستند که به ظاهر فیلم های کسالت باری هستند ولی فیلم های خیلی بدی نیستند. فیلم هایی هستند که وقتی آن ها را می بینی از روی صندلی جُنب نمی خوری و از شدت تاثیر گذاری آنی که دارند عالم و آدم را فراموش می کنی، ولی وقتی از سالن سینما خارج می شوی می بینی سرت کلاه رفته. انگار تماشاچی را در تمام مدت فیلم به گروگان گرفته و او را احساساتی می کنند. من چنین فیلم هایی را مطلقن دوست ندارم. برعکس برخی فیلم ها آن چنان آرام و مهربان هستند که به تماشاچی هایشان گاهی وقت ها فرصت می دهند که در میانه ی فیلم چُرت کوتاهی هم بزند، آزار دهنده نیستند ولی فردا و فرداها ممکن است ذهن و ضمیر بیننده را وادار به فکر کردن کنند و او را دعوت کنند تا با فیلم زندگی کند.»

به نظر من این ها از بهترین اوصافی است که می توان برای یک فیلم خوب نام برد. ذکر این اوصاف به من بیشتر کمک می کند تا دلایل خود را برای نپسندیدن فیلم های فیلم سازانی چون حاتمی کیا تبیین کنم. از این منظر به اعتقاد بنده آثار سینمایی فیلم سازی همچون حاتمی کیا در قیاس با آثار سینمایی کسی همچون کیارستمی مانند روضه خوانی یک مداح حرفه ای در قیاس با آواز شجریان است. بر این مبنا من فیلم های حاتمی کیا را دوست ندارم. فیلم هایی که شلوغ، پر سر و صدا، نصیحت گر، سرکوفت زننده و برانگیزاننده اند و در عین حال تاریخ مصرفی به نسبت کوتاه مدت دارند. 

بگذریم. چند شب پیش فیلم «کپی برابر اصل»، آخرین ساخته ی کیارستمی را دیدم. فیلم خوبی بود، ولی انتظارات مرا از فیلم ساز بزرگی چون او برآورده نکرد. به نظر بنده آن دسته از آثار کیارستمی موفق ترند که به موضوعات و مفاهیمی می پردازند که «ساده» ولی در عین حال «عمیق» هستند؛ مفاهیمی مثل دوستی، زندگی، مرگ و از این قبیل. از این دست می توان فیلم های «خانه ی دوست کجاست؟»، «زیر درختان زیتون» و «طعم گیلاس» را نام برد. ولی در مورد «کپی برابر اصل»، موضوع -یعنی ازدواج، زندگی مشترک و مناسبات بین زن و مرد- از یک «پیچیدگی» ذاتی برخوردار است. با نگاهی ساده -هر چند عمیق- نمی توان وارد آن حیطه شد و حق مطلب را ادا کرد. نگاه ساده و به اعتقاد بنده در برخی مواقع ساده انگارانه ای که کیارستمی به موضوع انداخته است فیلم را دچار گونه ای عدم تناسب کرده است. در همین راستا به عنوان مثال در اواخر فیلم (سکانس دیالوگ با پیرمرد و گوش کردن به توصیه های او و پس از آن ورود به رستوران و ماجراهای داخل رستوران) کیارستمی از خط قرمزهایی که هم خود او ترسیم کرده بود عدول می کند و شروع می کند به نصیحت کردن. اگرچه خیلی پررنگ نیست ولی باز توی ذوق می زند. تغییر آنی رفتار زن (بینوش) تنها پس از آن که مرد -به توصیه ی پیرمرد- دستش را با تردید و به تصنع بر شانه های زن (بینوش) می گذارد، آن هم به آن فرم، بیشتر به طنز شبیه است تا واقعیت. به زنان حق می دهم به کیارستمی بابت این فیلم خرده بگیرند و ابراز ناخرسندی کنند.

شاید هم انتقادهای من از این فیلم بر می گردد به اعتقاد شخصی من که از نظر من «کپی» هیچ گاه برابر «اصل» نبوده و نیست.

در مجموع همچون آثار دیگر کیارستمی «کپی برابر اصل» فیلمی است که ارزش دست کم دو بار دیدن را دارد.

___________________________________________________________________________

پی نوشت:

در دو ماه آینده به جهت آماده شدن برای دفاع از پایان نامه خیلی سرم شلوغ خواهد بود و ممکن است نتوانم این جا را به روز کنم. پس از آن سعی می کنم فعال تر باشم.

+ محمد ; ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اول شاهنامه

آماده سازی و پروراندن ذهن مخاطب برای بیان و انتقال مفاهیم از جمله کارهای دشواری است که از میان متفکران و صاحبان نظر فقط هنرمندان از پس آن به خوبی بر می آیند.

از این منظر نخستین قسمت سریال «زیر تیغ» ساخته ی محمدرضا هنرمند را می توان قسمت آماده سازی ذهن مخاطب نامید. همه چیز در ابتدا آرام است و به خوبی و خوشی پیش می رود تا آن جا که حادثه ای به هنگام بازی بچه ها رخ می دهد و دختر بچه ای در حال بازی کردن با طناب به دار آویخته می شود. فضای ملتهب و پر آشوب برای نجات دخترک و دست و پا زدن های اطرافیان در برخورد با این حادثه نمایی است کوچک از آن چه در آینده قرار است بیننده با آن رو به رو شود. مخاطب تقریبن می تواند بفهمد با چه گرهی مواجه است. ذهنش آماده است و فرصت می یابد تا کمی اندیشه کند و منصفانه تر به جزییات داستان بنگرد. چرا که کارگردان، قضیه را از نمایی بالاتر و کلی تر در ابتدا برای او بازگو کرده است.

اپیزود آغازین فیلم «آبی» اثر ماندگار کریستف کیشلوفسکی با صحنه ای مشابه همراه است. پسری نوجوان در کنار جاده ای مه آلود مشغول بازی با کره ای سوراخ دار و میله ای چوبی است که با یک نخ به هم متصل اند. او شانس خود را برای انداختن کره به روی میله به گونه ای که حفره ی روی کره بر روی میله قرار گیرد امتحان می کند. پس از تعدادی تلاش مکرر و ناموفق به گونه ای تصادفی این اتفاق رخ می دهد و لبخند رضایت به لبان پسر می نشیند. درست در همین لحظه خودرویی به درخت برخورد می کند و تصادفی دیگر رخ می دهد که یکی از سرنشینان را در اندوه سنگین از دست دادن همسر و فرزند خردسالش می نشاند. ذهن مخاطب تقریبن آماده است؛ حوادث رخ می دهند و اکنون نوبت رویارویی ما با آنهاست. حوادثی که در جایی با لبخند همراهند و در جایی دیگر مصیبت بارند. 

در این میان چیزی که مهم است این است که ما چه جایگاهی در متن این حوادث داریم و چگونه می توان از منظری بالاتر به این جریانات نگریست و درس های هستی شناسانه تری گرفت.

نقطه ی اوج این گونه پروراندن ذهن مخاطب و حکمت آموزی را می توانید از زبان حکیم ابوالقاسم فردوسی در نخستین معرفی سهراب در شاهنامه ببینید. سهراب قهرمان بزرگ شاهنامه است و به گونه ای بسیار غم انگیز آن هم ناخواسته و نادانسته و به ناحق به دست پدر کشته می شود، چنان که فردوسی در پایان داستان به مخاطبان نازک دل حق می دهد حتا اگر بر رستم -محوری ترین و بزرگترین قهرمان شاهنامه- خشم بگیرند:

یکی داستان است پر آب چشم ... دل نازک از رستم آید به خشم

 اما فردوسی پیش از آن که داستان غم انگیز قربانی شدن سهراب به پیشگاه رستم و به دست خود او را روایت کند با هنرمندی تمام هم ذهن مخاطب را برای شنیدن تراژدی آماده می کند و هم منظر خواننده را از زمین به آسمان می برد و به خواننده حکمت می آموزد:

اگر تندبادی برآید ز کُنج ... به خاک افگنَد نارسیده ترُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ ... هنرمند دانیمش ار بی‌هنر؟

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ ... ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست ... بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا درِ آز رفته فراز ... به کس بر نشد این درِ راز باز

به رفتن مگر بهتر آیدش جای ... چو آرام یابد به دیگر سرای

دمِ مرگ چون آتش هولناک ... ندارد ز برنا و فرتوت باک

در این جای رفتن نه جای درنگ ... بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که داد است و بیداد نیست ... چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ ... یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای ... تو را خامشی به که تو بنده‌ای

بر این کار یزدان تو را راز نیست ... اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی در آن کوش چون بگذری ... سرانجام نیکی برِ خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست ... از آن کین که او با پدر چون بجست

+ محمد ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برنامه ریزی و ازدواج به سبک وودی آلن و سقراط

بعضی از جملات قصار مثل زلزله تمام وجود آدم را با همه ی محتویاتش به لرزه درمی آورند؛ یعنی اگر بعد از خواندنشان دست کنی جیبت می بینی هرچه اسکناس گذاشتی تو جیبت شده پول خرد!

در این میان یک سری از آن ها خوبی شان این است که تکلیف آدم را -دست کم از دیدگاه گوینده شان- در قبال موضوع معلوم می کنند. مثل این:

«اگر می خواهی خدا را بخندانی از طرح و برنامه های آینده ات برایش بگو!»     وودی آلن

بعضی دیگر اما درست کارکرد وارونه دارند. هر طور که آن ها را بخوانی و تفسیرشان کنی آخرش یک جورهایی بلاتکلیفی. مثل این:

«ازدواج کنید به هر وسیله ای که می توانید. اگر زن خوبی گیرتان آمد خوشبخت خواهید شد؛ اگر هم گرفتار یک همسر بد شوید فیلسوف خواهید شد.»      سقراط

ولی شما فی الجمله جملات قصار را خیلی جدی نگیرید. کاری که خودتان درست می دانید را انجام دهید و بعد اگر خواستید سر فرصت بنشینید و جمله قصار خودتان را برای عدم استفاده دیگران به یادگار بگذارید.

___________________________________________________________________

پی نوشت:

Husbands and Wives فیلمی است خوب از وودی آلن که چندان بی ارتباط به فرمایش جناب سقراط نیست. دیدنش را از دست ندهید.

+ محمد ; ۳:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خانه ی دوست کجاست؟

"خانه ی دوست کجاست"، ساخته "عباس کیارستمی" یکی از زیباترین فیلم هایی است که تا به حال دیده ام. نوشته ای که می خوانید برداشت شخصی من از این اثر هنری است.

"احمد احمد پور" پسرکی است در جستجوی خانه دوست، ولی در نهایت به خود دوست ومفهوم "دوستی" می رسد. او هر روز با دوست به سر می برد. در کنار دوست نشسته است. هم بازی با اوست. اما نمی داند خانه اش کجاست. به او نرسیده است:

دوست نزدیک تر از من به من است ... وین عجب تر که من از وی دورم!

مسیر سلوک از کنار دوست به بوی دوست و کوی دوست و در نهایت به خود دوست با یک اتفاق آغاز می شود. اتفاقی که مسببش هم به نوعی دوست است:

تشنه می‌نالد که ای آب گوار ... آب هم نالد که کو آن آب‌خوار؟

جذب آب است این عطش در جان ما ... ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر ... کرده ما را عاشقان همدگر

اتفاقی به ظاهر تلخ و هولناک که پس از جسارت کردن در گام زدن در آن راه و تحمل دشواری های مسیر به پایانی شیرین تر از آن چه در سر پرورانده می شد منتهی می شود:

روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت ... بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد

دفتر مشق دوستش (محمد رضا نعمت زاده) در کیف پسرک (احمد احمد پور) جا مانده است. اگر فردا نعمت زاده مشق هایش را در کاغذی به جز دفترش بنویسد(او سه بار مرتکب این جرم شده است) با خطر اخراج رو به روست. احمد پور به جستجوی خانه محمد رضا بر می آید تا دفترچه اش را به او برساند. اما این مسیر ساده نیست. نزدیک هم نیست. از آن لحظه ای که در می یابد باید برود، مشکلاتش از همان ابتدا آغاز می شود. مخالفت های مادرش، غر زدن های مادربزرگ، پرداختن به روزمرگی هایش (رسیدگی به نوزاد) همه و همه انگار موانعی هستند که او را از همان ابتدا راهزنی می کنند. اما شوق رسیدن به چهره زیبا و روشن دوست، مانع از پا نهادن او همچون سپند بر آتش طریق نمی شود:

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست ... و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل ... در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

یوسف را به متاع ناچیز دنیا و کسب رضایت این و آن نمی فروشد:

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

راه را با به جان خریدن همه موانع دشوارش آغاز می کند. مادرش با چند پرسش و پاسخ و استدلال ساده او را متهم به دروغ گویی، بازی گوشی و نادانی می کند. نه این که کسی بد خواه او باشد، فقط هیچ کس او را نمی فهمد:

بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست ... زحمتی می برم از مردم نادان که مپرس

گفتگو هاست در این راه که جان بگدازد ... هر کسی عربده ای، این که مبین! آن که مپرس!

مادرش بر سرپسرک داد می زند و او را تهدید به برخوردی تند می کند (از سر خیر خواهی!) اما او خطر را به جان می خرد و راه را با فراراز خانه به شوق رسیدن به کوی دوست آغاز می کند:

گفت ای ناصح! خمش کن! چند پند؟ ... پند کم ده! زان که بس سخت است پند

سخت‌تر شد بند من از پند تو ... عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف که عشق می‌افزود درد ... بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

آزمودم مرگ من در زندگی ست ... چون رهم زین زندگی پایندگی ست

تو مکن تهدیدم از کشتن که من ... تشنه ی زارم به خون خویشتن

گرچه این عاشق بخارا می‌رود ... نه به درس و نه به استا می‌رود

عاشقان را شد مدرس حسن دوست ... دفتر و درس و سبق شان روی اوست

 نوای خوش موسیقی حکایت گر این اشتیاق است. تداعی کننده صدای زنگ مرکبی است که به سمت دوست روانه شده است. "احمد پور" فقط چیزی شنیده است که خانه "نعمت زاده" در روستای "پشته" است، همین و بس! فقط با همین نشانه به راه می افتد:

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ... این قدر هست که بانگ جرسی می آید

صدای زنگی در گوش او پیچیده است، اما تفسیر آن با خود اوست. باید راه بیفتد و کشف کند. از تپه های "پشته" بالا می رود. مسیری پیچ در پیچ با درختی بر بالای تپه همچون علامتی و نشانه ای به خانه دوست. اما پشت تپه موانع دیگری نیز هست. مسیر های پر فراز و نشیب و دشوار، جنگل،قبرستان، گذرگاه های باریک ، همه و همه برای او مانع تراشی می کنند:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآن جا ... سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت!

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ ... کش صد هزار منزل بیش است در بدایت!

اما هنوز امید به رسیدن آن قدر قوی است که کمترین نگاهی به آن موانع نمی اندازد، تردید به خود راه نمی دهد و راه را ادامه می دهد. به "پشته" می رسد. ازهرکسی نشانی را می پرسد ولی کسی نمی داند. گه گاه نشانه هایی از او می بیند و می شنود ولی هیچ کدام او را به خانه دوست نمی رساند:

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز؟ ... که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

پس از پرس و جوی فراوان با دست خالی از همان مسیر های پیچ در پیچ باز می گردد. پایین آمدن از تپه های "پشته" دیگر با موسیقی همراه نیست. گویی که شوق از ضمیر او رخت بر بسته است. نصیحت و ملامت ملامت گران (پدربزرگ "احمد") نمکی است که بر زخم هایش پاشیده می شود:

ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل، شیخان گمراه

ولی همین نمک پاشیدن ها هم بی حکمت نیست. گویی رازی در آن ها نهفته است. درست به هنگام دست و پنجه نرم کردن با ملامت گران و ناصحان گمراه است که شنیدن نام دوست (در معامله ای بر سر یک "در" یا "پنجره" چوبی) امید را در دل او زنده می کند و او را دوباره روانه "پشته" می کند. نوای موسیقی دوباره نواخته می شود و خطر کردن و گرفتار آمدن در زلف پیچ در پیچ دوست به امید رسیدن به روی دوست از سر گرفته می شود. با پای پیاده به دنبال مرد سوار بر مرکب، به امید رسیدن به کوی دوست:

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من ... پیاده می روم و همرهان سوارانند

خسته و نزار بالاخره می رسد. درست در آخرین لحظه که فکر می کند که او را یافته، می فهمد کس دیگری را به جای او اشتباه گرفته است و پاسخی بسیار در خور تامل می شنود که : "این جا نعمت زاده زیادند، کدامشان را می خواهی؟!"

هوا کم کم تاریک می شود و او نگران و وحشت زده:

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ... زنهار از این بیابان! وین راه بی نهایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود ... از گوشه ای برون آی! ای کوکب هدایت!

درست در این مرحله پر از تاریکی و سرگشتگی، پیرمرد نجار تنها همراهی است که به درستی او را راهنمایی می کند. اما نه به کوی دوست بلکه به کوی دوستی و عشق:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ... ظلمات است، بترس از خطر گمراهی!

پیرمرد پس از گرداندن او در کوچه پس کوچه های آن جا، با هدیه گلی به او می گوید که آن را لای دفتر مشق خود بگذارد. به او می گوید خانه دوستت همین جاست. انگار نشانه ای است برای او که دوست تو با خود توست. "خانه دوست همین جا، همه جاست". درست این جاست که عشق و دوستی در دل "احمد" درونی می شود. به خانه بر می گردد. با نگرانی به مادرش می گوید می خواهد مشق هایش را بنویسد. غذا نمی خورد. نمی خواهد بخوابد:

بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا ... سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من!

با خود به دشواری راه می اندیشد. مسیر سختی را طی کرده است. همه ملامت ها و خطرات را به جان خریده است، منتها هنوز نرسیده است:

طریق عشق، طریقی عجب خطرناک است ... نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری

خدا نکند که امشب خوابش ببرد و نتواند مشق ها را تمام کند. شروع به نوشتن می کند. تنها! بی توجه به خوراکی که مادرش برایش آورده است. تنهایی در این مرحله بسیار سخت است و راهزن. درست این جاست که "باد"، همچون خیالی از کوی دوست، در تاریکی و تنهایی، امید را در دل او دوباره زنده می کند و او را به ادامه نوشتن وا می دارد:

دل از من برد و روی از من نهان کرد ... خدا را! با که این بازی توان کرد؟

سحر تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد

مشق ها را (دو بار، یک بار در دفتر خود و یک بار در دفتر "محمدرضا نعمت زاده") می نویسد و فردا کمی دیر به کلاس می رسد. معلم از او می پرسد: "تو مگر از پشته می آیی که دیر آمدی؟" او در پاسخ ابتدا می گوید "بله آقا" و سپس با کمی تامل می گوید "نه آقا". هر دو بار راست می گوید. او از خانه ی خودش آمده است که روستای دیگری است ("کوکر") ولی در عین حال از کوی دوست نیز آمده است. خانه ی دوست دیگر برای او بیرونی نیست. در دل اوست. درونی شده است. نشانه اش هم گل لای دفتر مشق است که پیر طریقت به او هدیه کرده است برای جشن روز وصال:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ... سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گوشمع میارید در این جمع که امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمام استو

کلام آخر آن که:

دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است ... هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست!

+ محمد ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()