خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود

چهار پنج سال پیش بود به گمانم، یک روز توی برگر کینگ (Burger King) دانشگاه، با دکتر پیتمن (Charles U. Pittman) - یکی از استادان دپارتمان شیمی - نشسته بودیم و داشتیم ناهار می‌خوردیم. صحبت از ایران و امریکا و اوضاع سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و این‌ها در دو کشور بود که کشیده شد به فرهنگ و هنر و ادبیات و مطالعات جانبی. انتظار نداشتم او کسی از بزرگان ادبی و فرهنگی ایران را بشناسد. به همین خاطر از بزرگان فرهنگ و ادب در امریکا از او پرسیدم و کمی از آشنایی مختصرم با بزرگان فرهنگ و ادبیات امریکا همچون رلف والدو امرسون (Ralph Waldo Emerson) برایش گفتم و این که چقدر رساله‌های خواندنی فاخری دارد. او گفت امرسون را در حد بسیار کمی می‌شناسد و پس از تمجید مختصری از او، گفت خیلی وقت نمی‌کند به مطالعات غیرتخصصی بپردازد و مشغله‌های آکادمیک برای او مجالی برای پرداختن به این جور چیزها باقی نمی‌گذارد (دکتر پیتمن بیش از هفتصد مقاله‌ی علمی پژوهشی دارد).

ناهار را که خوردیم و از هم خداحافظی که کردیم با خودم گفتم چه فایده؟! آدمی که درگیری‌های شغلی به او اجازه‌ی پرداختن به شعر و هنر ندهد پس برای چه زندگی می‌کند؟ اصلن زندگی می‌کند؟!

از وقتی که به یاد می‌آورم تا به حال، روزی را به خاطر ندارم که بی شعر به شب رسانده باشم. چند وقتی است که مشغله‌های کاری‌ام زیاد شده و پروژه‌ی گردآوری و نوشتن شرح مثنوی را متوقف کرده‌ام. برای خودم نگرانم. کشاکش دشواری است؛ از یک طرف روز به روز کار و مشغله بیشتر می‌شود، ایده‌های کاری و علمی خوب به ذهن آدم می‌رسد و راه را برای پیشرفت روزافزون بازتر و هموارتر می‌کند و آدم را بیشتر درگیر خود می‌کند. از طرف دیگر از چیزهایی دارم مایه می‌گذارم که برای من دلپذیرترین و عزیزترین‌ها هستند و همواره مرا زنده و شاداب نگه داشته‌اند. البته بخشی از مشغله‌های کاری به دلیل نیازهای معیشتی گریزناپذیر است، ولی از آن به بعد می‌شود پاسخ به وسوسه‌های خودخواهانه‌ای از قبیل زیاده‌خواهی وجاه‌طلبی و مانند آن که کمابیش در همه‌ی ما آدمیان هست. 

این کشاکش مرا به یاد آخرین بیت از یکی از غزلیات بسیار مشهور مرحوم حسین منزوی می‌اندازد که می‌گوید: چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرمِ کوچکِ ابریشم / تمامِ عمر، قفس می‌بافت ولی به فکرِ پریدن بود! 

غزلی است بسیار زیبا:

خیالِ خامِ پلنگِ من به سوی ماه جهیدن بود
و ماه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگِ من ـ دلِ مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماهِ بلندِ من ـ ورای دست رسیدن بود

گلِ شکفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ی دیدارت
شروعِ وسوسه‌ای در من، به نامِ دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری، موازیانِ به ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گلِ مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گلِ شیپوری، مدام گرمِ دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشتِ غم‌انگیزی، که کرمِ کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکرِ پریدن بود

حسین منزوی

+ محمد ; ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

شرح عشق از زبان شیطان

مولانا در یکی از پرمغزترین داستان‌های مثنوی در دفتر دوم در قالب گفت‌و‌گویی بین معاویه و ابلیس، آنان را در مقابل یکدیگر قرار می‌دهد تا سخنان خویش را در دهان ایشان بنهد و معارفی را که در نظر اوست به مخاطبان منتقل کند. خلاصه‌ی داستان این است که ابلیس سحرگاه معاویه را از خواب بیدار می‌کند و چنین وانمود می‌کند که او را برای ادای نماز صبح بیدار کرده است. معاویه از در انکار در آمده و این خیرخواهی ابلیس را باور نمی‌کند و  گفت‌و‌گو پیش می‌رود تا ابلیس به بدخواهی خود اقرار می‌کند و غرض اصلی خویش از بیدارکردن معاویه را آشکار می‌کند.
در بخشی از گفت‌و‌گو که معاویه منکر خیرخواهی ابلیس در بیدارکردن خویش شده، پاسخ ابلیس بسیار شنیدنی است. شیطان به معاویه می‌گوید این چنین به چشم حقارت و رذالت در من نگاه نکن! من هم یکی از پروردگان دستگاه خداوندم و تنها نقشی که به من سپرده شده نقشی منفی است، وگرنه من هم بازیگر فیلم‌نامه‌ای هستم که نویسنده‌اش اوست و من هم خادم و هم عاشق اویم. در این ابیات، لطیف‌ترین و دلنشین‌ترین سخنان عاشقانه را مولانا در دهان ابلیس نهاده است که فقط و فقط باید اصل آن را خواند و هر گونه توصیفی از آن گویی غباری است که آن را می‌پوشاند و از لطافت آن می‌کاهد:

گفت ما اول فرشته بوده‌ایم / راهِ طاعت را به جان پیموده‌ایم
سالکانِ راه را مَحرَم بُدیم / ساکنانِ عرش را همدم بُدیم
پیشه‌ی اول کجا از دل رود؟ / مِهرِ اول کی ز دل بیرون شود؟
در سفر گر روم بینی یا خُتَن / از دلِ تو کی رود حُبُّ الوطن؟
ما هم از مستانِ این مِی بوده‌ایم / عاشقان درگهِ وی بوده‌ایم
نافِ ما بر مِهرِ او بُبریده‌اند / عشقِ او در جانِ ما کاریده‌اند
روزِ نیکو دیده‌ایم از روزگار / آبِ رحمت خورده‌ایم اندر بهار
...
ای بسا کز وی نوازش دیده‌ایم / در گلستانِ رضا گردیده‌ایم
بر سرِ ما دستِ رحمت می‌نهاد / چشمه‌های لطف از ما می‌گشاد
...
گر عِتابی کرد دریای کَرَم / بسته کی گردند درهای کَرَم؟
...
فُرقَت از قهرش اگر آبستن است / بهرِ قدرِ وصلِ او دانستن است
تا دهد جان را فراقش گوشمال / جان بداند قدرِ ایّامِ وصال
...
چند روزی که ز پیشم رانده‌ست / چشمِ من در روی خوبش مانده‌ست
کز چنان رویی چنین قهر؟ ای عجب! / هر کسی مشغول گشته در سبب
...
چون که
 بر نَطعَش جُز این بازی نبود / گفت بازی کن! چه دانم در فزود؟
آن یکی بازی که بُد، من باختم / خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم می‌چشم لذّاتِ او / ماتِ اویم، ماتِ اویم، ماتِ او
...
خود اگر کفر است و گر ایمانِ او / دست‌باف حضرت است و آنِ او 

__________________________________________________________________________
مثنوی معنوی، دفتر دوم، داستان بیدارکردن ابلیس مر معاویه را که خیز وقت نماز است. 

+ محمد ; ٤:٤٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

طریق ترجمانی

دوستانم بارها این سخن را از من شنیده‌اند که می‌توان با کسی که ایرانی نیست و زبان مادریش فارسی نیست ارتباط برقرار کرد، با او نشست و برخاست داشت، با او تفریح کرد، در احساساتش با او شریک شد، با او خندید، شوخی کرد، یا در اندوهش شریک شد و در بسیار چیزهایی از این دست با او همراه شد. همه‌ی این‌ها و بیش از آن هم شدنی است. ولی صد سال هم اگر بگذرد نمی‌توان به او فهماند «شیخ صنعان خرقه رهن خانه‌ی خمّار داشت» یعنی چه؟! هیچ گاه «دورباش غیرتت آمد خیال / گِرد بر گِرد سراپرده‌ی جمال» او را آن‌چنان در کام نخواهد کشید که ممکن است یک پارسی‌زبان را صید خویش کند. این چیزی نیست که با ترجمه‌ی واژه به واژه بتوان آن را دریافت یا با آن ارتباط برقرار کرد. این‌ها تجربه‌ی دست اول، ناب و شخصی بزرگانی است که در بستر زبان و فرهنگی خاص آن را بیان کرده‌اند. ترجمه‌ای در کار نیست، اگر هم هست نوع ویژه‌ای است که معنا را به لفظ در می‌آورد؛ معنایی که اگر چه در برخی موارد متعلق به عالم بی‌واژه است:
ای خدا جان را تو بنما آن مقام ... کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام

ولی به لفظ که در می‌آید رنگ و بوی زبان و فرهنگی را به خود می‌گیرد که دیگر به سادگی نمی‌توان آن را به زبان و فرهنگی دیگر منتقل کرد.

با این مقدمه، بسیاری از ما ایرانیان هر چقدر که بکوشیم و زبان عربی را یاد بگیریم شاید نتوانیم با آیات و عبارات قرآن آن‌گونه ارتباط برقرار کنیم که شخصی عرب‌زبان و برآمده از فرهنگ عربی اگر بخواهد می‌تواند با آن مأنوس شود. اگر هم فهمی و انسی در میان باشد از ورای چندین لایه واسطه و حجاب ترجمه و تفسیر و شرح است که دست‌کم آن لطفِ دریافتِ بی‌واسطه‌ی زبان را ندارد:

پرده بردار و برهنه گو، که من / می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گویی مترجمی لازم است که آن سخنان را به زبان و خُلق و خوی ما در آورد. ناگفته پیداست که این کار از عهده‌ی هر کسی ساخته نیست. کسی باید باشد که بویی و نصیبی از آن تجربیات وحیانی و پیامبرگونه برده باشد و در عین حال، شرط امانت را وفادارانه به جای بیاورد.

بنابراین اگر بزرگی همچون «شیخ بهایی» در وصف مولانا می‌گوید:
من نمی‌گویم که آن عالی‌جناب / هست پیغمبر ولی دارد کتاب
مثنویّ معنویّ مولوی / هست قرآنی به لفظ پهلوی
مثنویّ او چو قرآن مدلّ / هادی بعضی و برخی را مضلّ

و یا از بزرگی دیگر همچون «جامی» در وصف مولانا نقل می‌شود که:
 من چه گویم وصف آن عالی‌جناب / نیست پیغمبر ولی دارد کتاب

و یا اگر بزرگی دیگر همچون «اقبال لاهوری» می‌گوید:
پیر رومی خاک را اکسیر کرد / از غبارم جلوه‌ها تعمیر کرد
 روی خود بنمود پیر حق‌سرشت / کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت

این سخنان را نباید از جنس غلو مداحان و سخنان اغراق آمیز در ستایش مولانا و آثارش دانست. همچنین این سخنان بدین معنا نیست که مولانا کتابی جدید و شریعتی جدید بنیان نهاده است که باید قرآن را به کناری نهاد و کتاب او را جایگزین آن کرد. به هیچ وجه. بلکه این‌ها همه صرف «توصیف» است و نه اغراق و ستایش؛ توصیف از نقشی که مولانا به طریق ترجمانیِ خویش برای آن بزرگان داشت و ضمیر تشنه‌ی آنان را با آن شربت‌های شیرین و گوارا سیراب می‌ساخت. 

نمی‌دانم آیا مولانا خود چنین رسالتی را در خود احساس می‌کرد یا نه، ولی اشاراتی در مثنوی و دیوان شمس هست که گویی قرار است کسی باشد که ترجمان پارسی‌زبانان به معنایی که شرح آن رفت باشد:
الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری ... فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری
چو من تازی همی‌گویم به گوشم پارسی گوید ... مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‏آری؟
نکردی جرم ای مه‏رو، ولی اِنعام عام او / به هر باغی گلی سازد که تا نبوَد کسی عاری

و یا:
چو نامت پارسی گویم کند تازی مرا لابه / چو تازی وصف تو گویم برآرد پارسی زاری

و یا:
اخلّایی اخلّایی، زبان پارسی می‌گو /  که نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی

و یا:
 پارسی گوییم هین تازی بهِل / هندوی آن تُرک باش ای آب و گل!

و یا:
اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات / انّ فی قتلی حیاتا فی حیات
یا منیر الخدِّ یا روح البقا / اِجتذِب روحی و جُد لی باللقا
لی حبیبٌ حُبهُ یَشوی الحشا / لو یشا یمشی علی عینی مَشی
پارسی گو گرچه تازی خوشتر است / عشق را خود صد زبان دیگر است
بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود / آن زبان‏ها جمله حیران می‌شود
بس کنم دلبر در آمد در خطاب / گوش شو والله اعلم بالصواب

و بالاخره این غزل ناب که مولانا در آن شیوه‌ی ترجمانی خود را آشکار می‌کند که چگونه پنهانی از آن آفتاب حقیقت می‌پرسد و سپس به ما جواب می‌گوید:

چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم / نه شبم نه شب‌پرستم که حدیث خواب گویم
چو رسول آفتابم، به طریق ترجمانی / پنهان از او بپرسم به شما جواب گویم
به قدم چو آفتابم به خرابه‌ها بتابم / بگریزم از عمارت سخن خراب گویم
به سر درخت مانم که ز اصل دور گشتم / به میانه‌ی قُشورم همه از لُباب گویم
من اگر چه سیبِ شیبم ز درختِ بس بلندم / من اگر خراب و مستم سخنِ صواب گویم
چو دلم ز خاکِ کویش بکشیده است بویش / خجلم ز خاکِ کویش که حدیثِ آب گویم
بگشا نقاب از رخ که رخِ تو است فرّخ / تو روا مبین که با تو ز پسِ نقاب گویم
چو دلت چو سنگ باشد پر از آتشم چو آهن / تو چو لطف شیشه گیری قدح و شراب گویم
ز جبین زعفرانی کر و فرّ لاله گویم / به دو چشم ناودانی صفت سحاب گویم
چو ز آفتاب زادم به خدا که کیقبادم / نه به شب طلوع سازم نه ز ماهتاب گویم
اگرم حسود پرسد دل من ز شُکر ترسد / به شکایت اندرآیم غم اضطراب گویم
برِ رافضی چگونه ز بنی قُحانه لافم؟ / برِ خارجی چگونه غم بوتراب گویم؟
 چو رباب از او بنالد چو کمانچه رو درافتم / چو خطیب خطبه خواند من از آن خطاب گویم
به زبان خموش کردم که دل کباب دارم / دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم

___________________________________________________________________________
پ.ن. از مرحوم هادی حائرى کتابی بسیار ارزشمند بر جای مانده است با عنوان «نخبة العرفان عن آیات القرآن و تفسیرها» که ابیاتی از مثنوی و دیوان شمس که مستقیم یا غیرمستقیم ناظر بر آیه یا آیاتی از قرآن کریم است را گردآوری کرده است.  

+ محمد ; ٦:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

لولیان چنگمان افسانه‌گوی زندگیمان،‌ زندگیمان شعر و افسانه

ضمن پوزش‌طلبیدن از محضر صاحب‌نظران و بزرگان عرصه‌ی سخن و ادب پارسی، بوالفضولی‌های بنده را درباره‌ی گوشه‌هایی از ویژگی‌های برجسته‌ی شعر پارسی می‌توانید از این جا بشنوید. این برنامه به همت کانون فرهنگی نور در مونتریال برگزار شد.

+ محمد ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۸ مهر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هلال

هلال ماه نو از آن دسته موجوداتی است که ویژگی‌های جالبی دارد. نخست آن که دیدن آن بسیار سخت است؛ در افقی بسیار کوتاه و در زمانی بین روشنایی و تاریکی (هنگام غروب آفتاب) طلوع می‌کند و در اندک زمانی به تندی از نظر محو می‌شود. اگر کمی رصدکننده حواسش نباشد دیدن آن را از دست خواهد داد، بنابراین بسیار باید مراقب بود.
دیگر این که ممکن است با کوچکترین خللی در اطراف چشم مانند افتادن مژه‌ای یا موی ابرویی بر روی آن، بیننده را به اشتباه بیندازد و به خطا گمان کند هلال ماه را دیده است. گویی در مرز درونی بودن (subjectivity) و بیرونی بودن (objectivity) قرار دارد و دیدن یا ندیدن آن یک جورهایی انگار بسته به آن است که رصدکننده دلش بخواهد که آن را ببیند یا نه.
حال با برشمردن این ویژگی‌ها و همچنین به این دلیل که عیدها و آغاز ماه‌های قمری باید بر اساس مشاهده‌ی هلال ماه نو تعیین شوند، «هلال ماه» یا «ماه نو» بسیار مورد توجه ادیبان و عارفان ایرانی بوده است. 
در نخستین داستان مثنوی در دفتر اول، هنگامی که آن حکیم الهی برای درمان بیماری کنیزک از دور پدیدار می‌شود مولانا او را این گونه توصیف می‌کند:

[دید شخصی فاضلی پُرمایه‌ای / آفتابی درمیان سایه‌ای
می‌رسید از دور مانند هلال / نیست بود و هست، بر شکلِ خیال] دفتر اول

تشبیه آن حکیم الهی به هلال و ذکر این نکته که آن شخص، همانند هلال گویی در مرز نیستی و هستی بود نکته‌ی بسیار درخور تأملی است. 

در جایی دیگر در دفتر سوم وقتی مولانا روبه‌رو شدن مریم با آن موجود غیبی که حامل بشارت عیسی به مریم بود را روایت می‌کند، از زبان آن فرشته به مریم می‌گوید:

[مریما بنگر که نقش مشکلم / هم هلالم هم هم خیال اندر دلم
چون خیالی در دلت آمد نشست / هر کجا که می‌گریزی با تو است
جز خیالی عارضی باطلی / کو بود چون صبح کاذب آفلی
من چو صبح صادقم از نور رب / که نگردد گِرد روزم هیچ شب
] دفتر سوم

آن فرشته به مریم می‌گوید که ببین من موجود بسیار پیچیده‌ای هستم؛ هم مانند هلال هستم و وجودم بیرونی است و وابسته به ذهن و خیال تو نیست و چه تو باشی و چه نباشی من وجود دارم (Objective هستم) و در عین حال مانند خیالی که از درون تو برمی‌خیزد هستم و اگر کسی در کنار تو باشد مرا نمی‌تواند ببیند و تنها تویی که مرا می‌بینی (Subjective هستم). در ضمن وقتی می‌گویم خیال منظورم خیالات موهوم و آشفته (Hallucination) که عارضی هستند و اصالت ندارند و مانند صبح کاذب افول می‌کنند نیستم. بلکه همانند صبح صادقی هستم که عین روشنی و روز است و موهومات در آن راه ندارد. به همین خاطر مولانا از این موجود به صفت «نقش مشکل» یعنی صورتی سخت پیچیده و اشکال برانگیز یاد می‌کند.
حافظ هم در این باره سخنان بسیار نغز دارد و در وصف معشوق می‌گوید:

[چو ماه نو ره بیچارگان نَظّاره / زند به گوشه‌ی چشمی و در نقاب رود] حافظ

می‌گوید نگار من همانند ماه نو به یک کرشمه، یک گوشه‌ی چشم، یک چشمک و یا چیزی مانند آن، همه‌ی ما بیچارگانی که مدت‌هاست در انتظار دیدن او به انتظار نشسته‌ایم و صبر کرده‌ایم و خون جگر خورده‌ایم و نخوابیدیم و چشم‌ها را باز نگه داشته‌ایم را راهزنی می‌کند (دل و دین و قرار و سرمایه و سود و خلاصه همه‌ی آن چه اندوخته‌ایم را با خود می‌برد) و سپس بی‌درنگ روی در نقاب می‌کشد و محو می‌شود. 

و درست به همین اعتبار است که گفته‌اند:
یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشی / شاید که نگاهی کند آگاه نباشی
در غزلی دیگر،حافظ این نکته را حافظانه‌تر تقریر می‌کند:

[شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو / ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست] حافظ


واگر کسی بداند که «شیدا» به معنای «سخت شیفته و آشفته از عشق» لغتی است که از واژه‌ی «شید» به معنای «نور و روشنی» گرفته شده است و در نظر داشتن این نکته که بنا به باور قدما تابیدن نور ماه در بیماری صرع و جنون دخیل بوده است، زیبایی لفظی و معنایی این بیت حافظ برای او دوچندان خواهد شد.

می‌گوید نگار من یک گوشه‌ی چشمی نشان داد، و جلوه‌ای نمود و سپس رخ در نقاب کشید. حال آن گوشه‌ی چشم چه بود و تفسیرش چه بود و او چه باید بکند تا دوباره جلوه‌ای دیگر را شایسته‌ی دیدن شود «مشکل حکایتی ست که تقریر می‌کنند». 

+ محمد ; ٦:٥۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳ تیر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و ملحمه؟!

ویل دورانت در «تاریخ تمدن» به توصیف تاریخ پس از دوران صفوی در ایران که می‌رسد این گونه می‌نویسد:

«وضع ایران و اسلام در آخرین دوره‌ی اعتلای قدرت و ھنر آنھا چنین بود، تمدنی کاملن متفاوت با تمدن غرب و گاه‌گاه به گونه‌ای موھن مخالف آن. مسلمانان ما را کافر و مادی می‌دانستند. از این‌که تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یک زن نمی‌گرفتیم به ما می‌خندیدند، و گاھی سیل‌آسا برای خراب کردن دروازه‌ھای ما به حرکت درمی‌آمدند. در ایامی که اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، نمی‌بایستی از ما انتظار میداشتند که تمدن اسلامی را درک یا از ھنر آن تمجید کنیم. تمدن‌ھا ھنوز با یکدیگر رقابت می‌کنند، اما به طور کلی باعث خونریزی نمی‌شوند، و اکنون می‌توانند متقابلن یکدیگر را تحت تاثیر قرار دھند. شرق، صنایع و اسلحه‌ی ما را اقتباس می‌کند و به صورت غرب در می‌آید؛ غرب از ثروت و جنگ خسته می‌شود و طالب آرامش درون است. شاید بتوانیم به شرق کمک کنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در ھنر برساند. شرق غرب و غرب شرق است، و این دو با یکدیگر تلاقی خواھند کرد.»

شوربختانه نخستین رویارویی ما ایرانیان در عرصه‌ی رقابت تمدنی با تمدن غرب در چند سده‌ی اخیر در بخش نظامی و جنگ بود. شکست قشون عباس میرزا در جنگ با ارتش روس نخستین نمود آشکار ناتوانی ایران سنتی در برابر تجدد غرب بود. این نخستین تجربه‌ی احساس ناتوانی سنت در برابر تجدد دنیای غرب، تلنگری بود که به باور بسیاری از صاحب‌نظران سرآغاز جنبش روشنفکری در ایران شد؛ جنبشی که به جنبش مشروطیت در ایران انجامید. این جنبش سرانجام مطلوبی نداشت؛ هم سرعت مطالبات روشنفکران برای آن دوره زیاد بود  و هم حجم آن. قبای تجدد بر تن لاغر ایران گشاد بود. جسد نحیف ملت ایران باید با غذای «نقد» تغذیه می‌شد تا فربه‌تر شود؛ تا هم نای برخاستن داشته باشد و هم توان راه رفتن، و این قبای بلند و گشاد، دست و پاگیر و مانع راه رفتنش نشود. اما مشکل اصلی درست همین جا بود. ملت ایران این غذا را دوست نداشت. غذای «نقد» مانند لقمه‌ی گلوگیر و داروی تلخی بود که به مذاق ما هیچ خوش نمی‌آمد و فرو بردن آن جد و جهد بسیار می‌طلبید. هنوز فرهنگ، سنت و دین نقد نشده بود (هنوز هم نشده!). 
حال اگر خود را (دین و سنت و فرهنگ و تاریخ و ...) از غذا و شراب مقوی و مغذی نقد بی‌نیاز بدانیم و در عین حال، عرصه‌ی رقابت جهانی را عرصه‌ی جنگ و رویارویی بدانیم، در ظاهر به نظر می‌آید تنها راه نجات از این مخمصه، تقویت قوای نظامی است. ولی:

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و مَلحَمه؟!

تکیه کردی بر درختان و جدار / 
بر شدی ای اَقرعَک هم قَرع‌وار!
اول ار شد مرکبت سرو سهی / لیک آخر خشک و بی‌مغزی تهی!
رنگِ سبزت زرد شد ای قَرع، زود / زان که از گلگونه بود، اصلی نبود
«مثنوی معنوی، دفتر ششم»

اما اگر مذاق خود را درمان کنیم به گونه‌ای که خوراک و داروی نقد به کام ما شیرین بیاید و دنیا را 
عرصه‌ی تعامل ببینیم نه ورطه‌ی تقابل، باید به بالندگی و سرافرازی نسل پس از خود امیدوار باشیم.

اما به نظر می‌رسد در این راه ابتدا باید کسب دانش کرد و کالاشناسی را آموخت تا در این بازار آمیختگی‌های حق و باطل کالاهای مفید را شناخت و خرید:

این حقیقت دان، نه حق‌اند این همه / نه به کلی گمرهانند این رمه
مؤمنِ کَیِّس، مُمیّز، کو که تا / باز داند حیزکان را از فتی؟
گرنه معیوبات باشد در جهان / تاجران باشند جمله ابلهان
پس بود کالاشناسی سخت سهل / چون که عیبی نیست، چه نااهل و اهل!
ور همه عیب است، دانش سود نیست / چون همه چوب است این جا عود نیست
آن که گوید جمله حق‌اند، احمقی‌ست / وان که گوید جمله باطل، او شقی‌ست
می‌نماید مار اندر چشم، مال / هر دو چشم خویش را نیکو بمال! 
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

و در عین حال هیچ گاه از نقد و عیب‌بینی خودمان دست بر نداریم و دایم در کار شست و شوی باورهای خود باشیم و روزانه جرعه‌ای هر چند تلخ از داروی نقد بنوشیم:

چون که بر سر مر تو را ده ریش هست / مرهَمت بر خویش باید کار بست
«عیب کردن خویش را»، داروی اوست / چون شکسته گشت جای اِرحَمواست
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

+ محمد ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

تولد دوباره

آدمی ابتدا در دامان خداوند بود. کانون توجهات او بود و همه‏ی آسمان‏ها وستارگان و افلاک را به دور زمین و حول محور زندگی آدمیان در گردش می‏دید. ابر و باد و مه و خورشید و فلک، همه و همه در کار بودند تا او، و تنها او، از این نعمات برخوردار گردد و هم با نگاه بر نداشتن از خداوند و او را همه کاره دیدن، پاسِ این برخورداری را نگاه دارد.

قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم بود که بزرگانی همچون کوپرنیک، کپلر و گالیله دنیای جدیدی را به آدمیان معرفی کردند. زمین دیگر محور کاینات نبود. ستارگان تنها برای راهنمایی مسافران و دریانوردان خلق نشده بودند. ستارگانی بسیار بی‏شمارتر از آنهایی که با چشم دیده می‏شدند وجود داشتند که آدمی با چشم غیرمسلح نمی‏توانست آنها را حتا ببیند. آدمی از دامان خداوند و کانون توجهات او به میانه‏ی بی‏نهایتی بس هولناک و فضایی بی‏کران و پر از سکوتی وحشتناک پرتاب شده بود. آدمیزاد در جهانی پیچیده در لفاف الوهیت مانند رحِم زندگانی می کرد و اکنون از عالَم رحِم رانده شده بود. این، تولدی دوباره برای آدمی بود که درد داشت. دردی که فریاد وحشت و احساس تنهایی و بی‏پناهی پاسکال از آن تولد، از ورای قرنها هنوز به گوش می‏رسد:

سکوت ابدی این فضاهای لایتناهی مرا به وحشت می‏افکَنَد.

"Le silence eternel des ces espaces infinis m'effraie - The eternal silence of these infinite spaces frightens me".

سالها طول کشید تا آدمی این حقیقت را بپذیرد و به آن عادت کند. اما باز چیزی می‏خواست تا او را تکیه‏گاه کند. چه چیزی بهتر از خود علم؟ آدمیِ سبب‏دان چه چیزی بهتر از «سبب‏دانی» دم دست داشت تا بر او تکیه کند؟ رازهای عالَم را یکی پس از دیگری به مدد آن می‏گشود و پیش می‏رفت.
به عدم قطعیت و مکانیک کوانتمی که رسید با عجایب و غرایب بسیاری روبه‏رو شد. بسیاری از پدیده‏ها در این دستگاه، توجیه عِلّی نداشت و انگار نیروهایی برآمده از دست‏هایی پنهانی و فوق فهم بشری، ذرات را می‏راند. آن‏گاه بسیاری از بزرگان پای خود را یکسره بر فرق علّیت نهادند و از بیخ و بن منکرِ آن شدند. فیلسوفانی همچون هیوم هم این قافله را همراهی کردند و به کلی منکر ضرورت اصل علّیت شدند. با گشوده شدن برخی ناشناخته‏ها و ظهور نظریه‏های جدید، اکنون پس از گذشت چند دهه، اصل علیت هم در میان دانشمندان علوم تجربی و هم در میان فیلسوفان جانی دوباره یافته است. دانشمندان جدید و نظریه‏پردازان امروزین در علوم و فلسفه پا را حتا از دامنه‏ی محدودیت‏های علمی نیز فراتر نهاده‏اند و وارد مقولاتی همچون «خدا» و «آگاهی» و «شعور» شده‏اند که تا به امروز مفاهیمی ناشناخته‏اند.
نبرد بین دانشمندان و دانشوران خداباور و اندیشمندان خداناباور همچنان ادامه دارد. گویی تولدی دوباره در راه است. اما این تولد بعید است از زمره‏ی تولدهای گذشته باشد. باید منتظر ماند و دید که آدمی این بار چگونه متولد خواهد شد.

مطالب گفته شده در بالا همان قدر که برای من یادآور این ابیات از مثنوی هستند به همان اندازه هم با این ابیات بی‏ارتباطند:
 
چون دوم بار آدمی‏زاده بزاد / پای خود بر فرق علت‏ها نهاد
علتِ اولی نباشد دینِ او / علت جزوی ندارد کینِ او
می‌پرد چون آفتاب اندر افق / با عروسِ صدق و صورت چون تُتُق
بلک بیرون از افق وز چرخ‏ها / بی مکان باشد چو ارواح و نُهی
بل عقولِ ماست سایه‌های او / می‌فتد چون سایه‌ها در پایِ او
+ محمد ; ٦:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کفر گفتی، مستعد شو نیش را

از دو سه هفته پیش دست به کاری زدم که شاید بیست سال، شاید هم بیشتر اگر عمری باقی باشد و توفیق دست دهد به درازا بیانجامد. کتاب مثنوی را دارم برای خودم یک بار می‏نویسم، علامت‏های لازم را برای درست خوانده شدن اعمال می‏کنم و توضیح یا شرحی اگر لازم داشته باشد زیر هر بیت اضافه می‏کنم. در توضیح ابیات، تلاشم بیشتر استفاده از بخش‏های دیگری از مثنوی یا دیوان شمس است تا منظومه‏ی افکار مولانا از زبان خودش پدیدار شود که «شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت».

برای اعراب‏گذاری مقدمه‏ی منثور دفتر اول که به عربی است از یکی از دوستان عرب‏زبانم یاری طلبیدم و از او خواستم که باهم این مقدمه را بخوانیم و راهنماییم کند تا علامت‏‏هایی که در آنها تردید دارم را بر روی حروف مربوط به آنها بگذارم که درست خوانده شوند. اسمش محمد است، اهل مصر است و سخت مذهبی است. دانشجوی دکترای مهندسی مکانیک است و در دانشگاهی که من دوره‏ی پسادکتری را می‏گذرانم تحصیل می‏کند.

محمد درخواستم را پذیرفت، به دفتر کارم آمد و شروع کردیم. یکی دو جمله از مقدمه را که خواندیم، از من پرسید: «این‏ها چیست و درباره‏ی چه چیزی گفته شده؟» گفتم: «دارم بر روی کتابی تحقیق می‏کنم و این جملات مقدمه‏ی آن کتاب است و نویسنده‏ی آن درباره‏ی کتابش این ادعاها را کرده است و این صفات را به گفته های خود نسبت داده است.» کمی تعجب کرد، لبخند تلخی زد و ادامه دادیم. دو سه جمله جلوتر که رفتیم کم کم رنگ رویش عوض شد و خطاب به من گفت: «ببین محمد! من خیلی دارم به خودم فشار می‏آورم و خودم را کنترل می‏کنم تا ادامه بدهم، ولی حقیقتن برایم سخت است. تمام بدنم به لرزه افتاده است. چطور جرأت می‏کند...» در ادامه یک استغفرالله زیر لب گفت و از من عذرخواهی کرد از این که نمی‏تواند ادامه دهد. من هم که کم کم نگران شده بودم به او گفتم مجبور نیست ادامه دهد. تا همین جا هم خیلی کمک کرده و از این که او را احیانن در وضعیت دشواری قرار داده‏ام عذرخواهی کردم.

از دفتر کارم که رفت با خود فکر کردم مولوی هشت سده پیش، این حرف‏ها را زده و آن زمان به قدر مسلم مردم نسبت به این گونه سخنان حساس‏تر بودند و واکنش‏های تندتری از خود نشان می‏دادند. حقوق بشر و آزادی بیان و قانون به معنای مدنی امروزین هم که نبود. جوامع، دینی بودند و فقها و حاکمان شرع همه‏کاره برای اجرای احکام. ولی مولانا در امان ماند.

بی‏جهت نبود آنچنان که در مناقب‏العارفین افلاکی آمده است مولانا در پاسخ به این پرسش پسرش که «یک دهم سخنانی که تو می‏گویی را پیشینیان تو زدند و سرشان بالای دار رفت و چگونه است که آسیبی به تو نمی‏رسد؟» می‏گوید: «ایشان را مقام عاشقی بود و عاشقان بلاکش باشند و ما را مقام معشوقی است».

حالا احساس می‏کنم اندکی و تاکید می‏کنم تنها اندکی به فهم معنای این ابیات و درک وضعیت مولانا به هنگام سرودن این ابیات در دیوان کبیر و مثنوی نزدیک‏تر شده‏ام:

حلاجِ اشارت‏گو از خلق به دار آمد ... وز تندیِ اسرارم حلاج زند دارم  [دیوان کبیر]

بند کن چون سیل سیلانی کند ... ور نه رسوایی و ویرانی بود  [مثنوی، دفتر اول]

مُجمَلَش گفتم، نکردم زان بیان ... ورنه هم افهام سوزد هم زبان
من چو لب گویم لبِ دریا بود ... من چو «لا» گویم مراد «الا» بود
من ز شیرینی نشستم رو تُرُش ... من ز بسیاریِ گفتارم خمُش
تا که شیرینیِ ما از دو جهان ... در حجابِ رو تُرُش باشد نهان
تا که در هر گوش ناید این سخُن ... یک همی گویم ز صد سِرِّ «لَدُن»  [مثنوی، دفتر اول]

برکنارِ بامی، ای مستِ مُدام! ... پست بنشین، یا فرود آ، والسلام!  [مثنوی، دفتر چهارم]

+ محمد ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

فرهنگ تغییر

از جان ادمز (John Adams) دومین رییس جمهور ایالات متحده نقل است که:

من باید سیاست و [فنون] جنگ را بیاموزم تا [روزی فرا رسد که] فرزندانم آزاد باشند که ریاضیات و فلسفه بخوانند. فرزندانم باید ریاضیات، فلسفه، جغرافیا، تاریخ طبیعی، کشتی سازی، ناوبری، تجارت و کشاورزی بیاموزند تا فرزندانشان بتوانند نقاشی، شعر، موسیقی، معماری، مجسمه سازی، پرده‏های نگارین بافتن و میناکاری بیاموزند.

ادمز از رهبران استقلال امریکا از بریتانیا در اواخر قرن هجدهم و همچنین یکی از نظریه پردازان سیاسی عصر روشنگری در امریکا بود. دوران ریاست جمهوری ادمز، پس از جورج واشنگتن و پیش از توماس جفرسون، در نخستین سال‏های پس از استقلال امریکا تقریبن هم‏زمان بود با سال‏های نخستین سلطنت فتحعلی شاه قاجار در ایران.

از آن زمان تا به حال دو انقلاب، یکی انقلاب مشروطیت و دیگری انقلاب اسلامی، و یک جنگ در ایران رخ داد و آن‏چه در این دو انقلاب و جنگ و پس از آنها بر بسیاری از دانشگاهیان، فیلسوفان، شاعران، هنرمندان، و حتا عالمان علوم تجربی رفته است را کمابیش همه می‏دانند. 
یکی از آن هنرمندانی که به گونه‏ای فجیع توسط تندروهای انقلابی پس از پیروزی انقلاب اسلامی کشته شد هنرمندی بود به نام سید جواد ذبیحی. خانم جِین لویسن -گردآورنده‏ی مجموعه‏ی ارزنده‏ی گلها- در معرفی مرحوم ذبیحی در وب‏سایت گلها این گونه می‏نویسد:

ذبیحی، سیّدجواد (در حدود ۱۲۹۰-۱۳۵۸ ش) خواننده‏ی آواز در موسیقی مذهبی ایران. از سرگذشت او اطلاع زیادی در دست نیست. شهرتش در تهران، هنگام مراسم تشییع جنازه‏ی رضاشاه پهلوی به سال  ۱۳۲۳ ش آغاز شد که در آن، صدای ذبیحی، مشایعان را همراهی می‌کرد. در سال‌های ۱۳۲۹-۱۳۵۶ ش وی معروف‌ترین خواننده‏ی مذهبی در رادیو تهران بود و مراسم مخصوص عیدها و عزاداری‌های شیعیان را با صدای خود افتتاح می‌کرد. در رادیو تهران نیز هنگام ایام قتل امامان شعیه، ماه رمضان، ماه محرم و هنگام نوروز و با مراسم سلام‌های درباری، ذبیحی حضور داشت. برنامه‏ی آوازی از او نیز در «برگ سبز» ضبط شده که به‌خاطر ملاحظات مذهبی جامعه در آن سال‌ها، بدون همراهی با ساز است. در واقع، حضور او در برنامه‏ی گل‌ها و برگ سبز حضوری تشریفاتی بود. شیوه‏ی خواندن ذبیحی، نوعی دکلاماسیون ملودیک و غالبن دور از موازین هنر آواز کلاسیک ایرانی است. حافظه‏ی سرشار از اشعار مناسب و توانایی فوق‌العاده‏ی حنجره‏ی او، محبوبیتش را تداوم می‌داد. یا این حال، طرفداری او از رژیم پهلوی و پاره‌ای از بی‌بند و باری‌های او و عضویت او در ساواک، خشم عده‌ای را برانگیخت و چند ماهی بعد از انقلاب ۱۳۵۷ ش و در سال ۱۳۵۸ ش، به دست تعدادی از مخالفانش در یک پارک جنگلی حومه‏ی تهران به قتل رسید. ضبط‌های او هنوز گردآوری و منتشر نشده است.

چند هفته ای است گاه و بی‏گاه دو قطعه‏ی آوازی از مرحوم ذبیحی را گوش می‏کنم. در یکی (برگ سبز 4) غزلی عارفانه از فخرالدین عراقی را می‏خواند (در وب‏سایت گلها سراینده‏ی غزل به اشتباه صفی‏علی‏شاه ذکر شده است) و در دیگری (برگ سبز 9) غزلی بسیار لطیف از فروغی بسطامی را که اگرچه این هم غزلی است عارفانه ولی برخی ابیات آن یادآور غزل‏های عاشقانه‏ی ناب و آبدار سعدی است.

+ محمد ; ۱:٢۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هیات علمی

اردیبهشت ماه سال هفتاد و نه بود. به مناسبت روز معلم بر و بچه های دفتر مجله‏ی مکانیک جشنی را ترتیب دادند و از من خواستند شعری را که مدتها بود رویش کار می‏کردم در برابر استادان بخوانم. کمی دلهره داشتم. شوخی با آن استادهایی که ما با آنها سر و کار داشتیم کار ساده‏ای نبود.  به خصوص که من هنوز درسم تمام نشده بود. ولی خوشبختانه به خیر گذشت. چند تا از استادها را یادم هست بس که خندیدند از چشم‏هاشان اشک می‏آمد. برای آنهایی که محضر استادان دهه‏ی هفتاد دانشکده‏ی مهندسی مکانیک دانشگاه شریف را درک کرده باشند این شعر پر از خاطره است. عنوانش را گذاشته بودم «هیات علمی». خودم ندیدم ولی بعدها شنیدم در خبرنامه‏ی مکانیک شریف (خمش) هم چاپ شد. یک سال بعد به درخواست دکتر فرهانیه (رییس وقت دانشکده) در مراسم گردهم‏آیی دانش‏آموختگان دانشکده آن را دوباره خواندم. پیشاپیش از استادانی که نامشان در این شعر برده شده حلالیت می‏طلبم:

«هیات علمی»

این کیست این؟ آن کیست این؟ این هیات علمی‏ست این!
ترمو بُوَد شغلِ یکی، استادِ طراحی‏ست این!

استاد و دانشجو نگر! هردو ببین تو در به در!
هم در نهان هم در حَضَر، تنها به این‏جا نیست این!

قربانگهِ عُظما نگر! بین نمره های پُشتِ در!
استاد کو؟ رفته سفر! بدبختیِ ثانی‏ست این!

دنبالِ امضا گر روی، افتاده تو از پا شَوی
فُرمَت چو آخر بنگری دارای امضا نیست این!

صف‏های ثبتِ نام بین! کاین محشر عظماست این؟
یا روز عاشوراست این؟ بنگر چه غوغایی‏ست این!

دکتر «حسینی» باشد او، گر دَه گرفتی تو از او
سجده کن و چیزی مگو، کاین لطفِ یزدانی‏ست این!

«کیخسرو» این «فیروزبخش»، الاستیسیتی پیشه اش
«کارگر نُوین» همسایه اش، بایومکانیکی‏ست این!

پروژه‏ی تخیلی ، سیستم‏های خلّاقه‏ای
همچون «امیر فاضلی» در عرصه‏ی ذهنی‏ست این!

یزدی چو امریکا رَوَد در گویِشَش غوغا شود
جزوه ش شَلَم شوربا شوَد، دانی تو «سلطانی» ست این!

درس ار گرفتی با «علی»، اُمید نوزده گر بری
سیزده چو دادت شاد زی! «نوری بروجردی» ست این!

کرده ست یادِ آلپ را «ساعیِ» اسکی بازِ ما
این درسِ نیروگاه، خود جولانگه اِسکی‏ست این!

گر «حیدری» پرسد زِ من: بیتش چه باشد؟ گویمش:
هر وقت دهد شش پوند به من آنگه بگویم چیست این!

«فیروزیان» این تَهمتَن! چایی به دست و کُت به تن!
بِنگر تو این تنّ و بَدَن! میرِ بدن‏سازی‏ست این!

لبخند هایش دلنشین، تکلیف هایش آتشین!
دکتر «وثوقی» باشد این، مِکاترونیکی‏ست این!

نِسوان ز هیات دو بُوَد، یک از دوشان «هویت طلب»
بایومکانیکی شده، لکن جَماداتی‏ست این!

انگشت و پا و دست و سر، هم مشکلِ دیسکِ کمر
گِیت است کارش مختصر، بانو «نریمانی» ست این!

خانم «قبادی» را ببین! با «شمعخانی» او قَرین
بانو به واقع دومین مامانِ «مقداری» ست این!

خونسردتر آدم از او، نَبوَد، اگر باشد بگو!
لُپّش هماره چون لبو! آقای «سفت جانی» ست این!

«راد» آمدست اکنون نگر! شیران به پیشش گورخر!
شش متر و نیم دورِ کمر! تمثال خوش‏تیپی ست این!

گوید که : "دوستان" ساده است، هر مساله خود "ساده" است
گر "خیلی ساده" گوید او، دان «نقد آبادی» ست این!

«اصغر» بُوَد نامش ولیک، اکبر بُوَد در کامپوزیت
اوضاع نمره ش باشه خیط، دارد سبیلی بیست این!

هیس هیس کلانتر آمده، عمرِ جهان سر آمده
زِلزالِ اکبر آمده، داد و هوار کیست این؟

دانشجوان! دانشجوان! گاه فرار است این زمان
چون صورِ اسرافیل دان، آوای «مقداری» ست این!

کلینت ایستوود باشد آن، اما «ملایک» نامِ این!
سیگار برگ آن را قرین، با عینکِ دودی‏ست این!

کرده است ما را کانفیوز، پرّانده است از ما فیوز
نمره ش؟ قوزِ بالای قوز! چه «احمدیان»ی ‏ست این!؟

پیچِ حواسش گشته شُل، دانشجوانش گشته خُل!
در نمره دادن آبِ گُل، نیک «احمدیان»ی ست این!

«خَیِّر» برون آمد زِ در، زن حاضر و خود رو به دَر
سریالِ درسِ این بشَر، فیلمِ ویدیویی ست این!

یک دَم «مظفّر» را بگو در احتراق است او نکو
کامباسشن اِنجین را اَبو، «وَرنوسفادرانی» ست این!

گَس داینامیک را او پدر، طیاره ها را پیشبَر
لاغر چو شِمشِ اوس صفَر، «مظاهری بادی» ست این!

در «دورعلی» نیکو نگَر، زان پیش گردی در به در
درس و پروژه‏ش ای پسر! غرقابِ طوفانی‏ست این!

مرغِ عمو دارد یه پا، رقّاص شو سازِ وِرا
ور نه شوی پادرهوا، فارغ ز اِم-آی-تی ست این!

در آی-اس-اِم-ای چِیرمَن، اندر دیزاین آرسَن لوپَن!
پیغمبرِ هر فوت و فن در "دو دره بازی" ست این!

در توربولِنس و اِف-ای-اِم کردست جمله را شِلِم!
مجنونِ سیگار و دخان از کالج «لیل» ی ست این!

اوس «کاظم» است این خوبرو، گر کارِ تو افتد به او
زن بشکن و چیزی مگو، شادی و آسانی‏ست این!

ماشینِ «کاظم» شد دو تا، دارد پژو هم تویوتا
شلوارش کِی گردد دو تا؟ من خود ندانم کِی ست این!

«صباغ زاده» ست این مدیر! در راهرو او سر به زیر
سَر نیست این سَر تو بگیر لامپِ دویست واتی ست این!

دان «شاملو» را پیشبَر، در سمع و هم اندر بصر
در استرس لَب ذونظر، دکتر به هر فیلدی ست این!

پا در گِل و گِردَک بَصَر حیران بمانی ای پسر!
در کارِ این فوق بشر، «ایرج» عمو «شاد»ی ست این!

ماشینِ این یک را ببین! حیران بماندم من که این
ناوِ «وثوقی»بَر بُوَد یا خودروی شخصی است این!؟

دانشجوان مسکینِ او، شاهان قُراضه چین او
چرخِ فلک در شینِ او، دان «شهنواز» این است این!

جان را گُل افشان می کند، گلواژه باران! می کند
تفسیر قرآن می کند، «مهدی گل افشانی» ست این!

شد شادی و هم زندگیت، با ترمودینامیک اِدیت
مُخ‏ها از او گشته تیلیت! «مهدی بهادرّی» ست این!

«روحی» مگر گشتی تو خُل؟ وز زندگی گشتی تو شُل؟
خود نگذرانده خر زِ پُل با دمبِ شیر بازی ست این!

بسم الله ای افسونکده! بسم الله ای مجنونکده!
بسم الله ای دانشکده! ای کرده ما را خُل چنین!

اردیبهشت هزار و سیصد و هفتاد و نه

+ محمد ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مناجات مثنویه

خواندن بخش‏هایی از ابتدای «لب لباب مثنوی» برای آنانی که مناجات‏های مثنوی را دوست دارند در این شب‏های ماه مبارک خالی از لطف نیست. مناجات‏های مثنوی پر از نکته‏های خداشناسانه، لطیف و ناب است:

مناجات اول در افاضت بِحار موهبت الهی که سرگشتگان ساحل عدم را قبل از سابقه‏ی خدمت و رابطه‏ی دعوت ، استحقاقِ وجود بخشید و بعد از فیضِ وجود، قابلیتِ استفاضه داد «و هوَ المُفیضُ الجواد»؛

کای کمینه بخششت مُلک جهان ... من چه گویم چون تو می‏دانی نهان؟
ای که جان خیره را رهبر کنی ... وی که بی ره را تو پیغمبر کنی
می‏کنی جزوِ زمین را آسمان ... می‏فزایی در زمین از اختران
آب را و خاک را بر هم زدی ... زآب و گِل نقشِ تنِ آدم زدی
لذت هستی نمودی نیست را ... عاشق خود کرده بودی نیست را
ما نبودیم و تقاضامان نبود ... لطفِ تو نا گفته‏ی ما می‏شنود
ای دعا ناگفته از تو مستجاب ... داده دل را هر دمی صد فتحِ باب
«یا خَفیَّ الذاتِ محسوسَ العطا ... انتَ کالماءِ و نحنُ کالرَّحا»
تو بهاری ما چو باغِ سبزِ خَوش ... او نهان و آشکارا بخششش

تو چو جانی ما مثال دست و پا ... قبض و بسطِ دست، از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثالِ این زبان ... این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خنده‌ایم ... که نتیجه‏ی شادیِ فرخنده‌ایم
روز، نور و مَکسَب و تابم توی ... شب، قرار و سَلوَت و خوابم توی
ای خدا ای فضلِ تو حاجت روا ... با تو یاد هیچ کس نبوَد روا
حضرتِ پر رحمت است و پر کرَم ... عاشق او هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریا ... مِسّ و نقره بنده‏ی آن کیمیا
بعد ازین ما دیده خواهیم از تو بس ... تا نپوشد بحر را خاشاک و خس
چشم‌بندِ خلق، جز اسباب نیست ... هر که لرزد بر سبب ز اصحاب نیست
«یا الهی سُکِّرَت اَبصارُنا ... فاعفُ عَنّا اُثقِلَت اَوزارُنا»
چون «خَلَقتُ الخلق کَی یُربَح عَلَی» ... لطفِ تو فرمود ای قَیوم حَی
«لا لِاَن اَربَح علیهِم» جود توست ... که شود زو جمله ناقص‏ها درست
ای کریمی که کرَم‏های جهان ... محو گردد پیشِ ایثارت نهان
از غفوریِ تو غُفران چشم‌سیر ... روبهان بر شیر از عفوِ تو چیر
بی‌حدی تو در جمال و در کمال ... در کژی ما بی‌حدیم و در ضلال
بی حدیِ خویش بگمار ای کریم ... بر کژیِ بی حدِ مُشتی لئیم
بهرِ ما نی، بهرِ آن لطفِ نخست ... که تو کردی گمرهان را باز جُست
ای بداده رایگان صد چشم و گوش ... بی ز رشوَت بخش کرده عقل و هوش
در عدم ما مستحقان کی بدیم؟ ... که بر این جان و بر این دانش زدیم
پیش از استحقاق، بخشیده عطا ... دیده از ما جمله کفران و خطا

رو نگردانیم از فرمان تو ... کفر باشد غفلت از احسان تو
بحر کاو آبی به هر جو می‌دهد ... هر خسی را بر سر و رو می‌نهد
کم نخواهد گشت دریا زین کَرَم ... از کرم دریا نگردد بیش و کم
آبِ دریا جمله در فرمانِ توست ... آب و آتش ای خداوند آنِ توست
گر تو خواهی آتش آبِ خوش شود ... ور نخواهی آب هم آتش شود
گرچه بشکستند جامت قومِ مست ... آن‏که مست از تو بوَد عُذریش هست
ای شهنشه مستِ تخصیصِ توَند ... عفو کن از مستِ خود ای عفومند
لذت تخصیصِ تو وقت خطاب ... آن کند که ناید از صد خُم شراب
چون‏که مستم کرده‌ای حدّم مزن ... شرع، مستان را نبیند حد زدن
چون شوم هشیار آن‏گاهم بزن ... که نخواهم گشت خود هشیار من
هرکه از جام تو خورد ای ذوالمِنَن ... تا ابد رَست از هُش و از حد زدن

مناجات دوم در بیان اجابتِ دعای بنده به رحمت، و میل دادن او را به سوی خواهش و تضرع، و آن را بهانه‏ی عنایت ساختن، و اگر نه خود آن حضرت میلِ دعا دادی که را داعیه‏ی این جرأت بودی؟ و اگر نه اراده‏ی اجابت داشتی هرگز به دعا نفرمودی. رمز «ادعونی استجب لکم» موید این حال است و فرمان «فادعوالله» موکِّد این مَقال و «هوالکبیرالمتعال»؛

این دعا هم بخشش و تعلیمِ توست ... گر نه در گلخن گلستان از چه رُست؟
هم دعا از تو اجابت هم زتو ... ایمنی از تو مَهابت هم ز تو
ای عظیم از ما گناهانِ عظیم ... تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص خود را سوختیم ... وین دعا را هم ز تو آموختیم
حُرمتِ آن که دعا آموختی ... در چنین ظلمت چراغ افروختی
عفو کن ای عفو در صندوقِ تو ... سابقِ لطفی، همه مَسبوق تو
عفو کن زین بندگانِ تن‏پرست ... عفو از دریای عفو اولی‏تر است
من که باشم که بگویم عفو کن؟ ... ای تو سلطان و خلاصه‏ی امرِ «کُن»
ای تو پاک از جهل و علمت پاک از آن ... که فراموشی کند بر وی نهان
چون کَسَم کردی، اگر لابه کنم ... 
مستمع شو لابه‌ام را از کَرَم
زان‏که از نقشم چو بیرون برده‌ای ... آن شفاعت هم تو خود را کرده‌ای
چون ز رخت من تهی گشت این وطن ... تر و خشک خانه نَبوَد آنِ من
هم دعا از من روان کردی چو آب ... هم نباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودی اول آرنده‏ی دعا ... هم تو باش آخِر اجابت را رَجا
این طلب در ما هم از ایجاد توست ... رَستن از بیداد، یا رب دادِ توست
بی‌طلب تو این طلب‌مان داده‌ای ... گنجِ احسان بر همه بگشاده‌ای
این دعا تو امر کردی ز ابتدی ... ورنه خاکی را چه زهره‏ی این بُدی؟
چون دعامان امر کردی ای عُجاب ... این دعای خویش را کن مستجاب
ای بکرده یار هر اغیار را ... وی بداده خلعتِ گُل خار را
لذت اِنعامِ خود را وا مَگیر ... نُقل و باده و جامِ خود را وا مَگیر
ور بگیری کیت جست و جو کند؟ ... نقش، با نقاش چون نیرو کند؟
منگر اندر ما مکن در ما نظر ... اندر اِکرام و سخای خود نگر

مناجات سوم در استدعای مدد در هنگام حیرت در آن ذات، که کُنه معرفتش نه به مرتبه‏ایست که مشهود و مفهوم و مُدرَک و معلوم گردد «و لا یُحیطون بهِ عِلما، جَلَّ عن الفکر اَن یُحیطَ به، سبحانه لا اله الا هو، جَلَّ عن التمثیل و عَزَّ عن التصویر، لَیس کمثلهِ شَیء، و هو السمیع البصیر»؛

«یا خفیاً قَد مَلَأتَ الخافِقَین ... قد عَلَوتَ فَوقَ نورِ المشرِقَین»
ای برون از وهم و قال و قیلِ من ... خاک بر فرقِ من و تمثیلِ من
رحم فرما بر قصورِ فهم‏ها ... ای ورای عقل‏ها و وَهم‏ها
قطره‏ی دانش که بخشیدی ز پیش ... متصل گردان به دریاهای خویش
قطره‏ی علم است اندر جانِ من ... وارَهانش از هوا وز خاکِ تن
ای مُبَدَّل کرده خاکی را به زر ... خاکِ دیگر را بکرده بوالبشر
کار تو تبدیلِ اَعیان و عطا ... کار من سهو است و نِسیان و خطا
سهو و نسیان را مُبدّل کن به علم ... من همه خِلمم مرا کن صبر و حلم
ای که خاکِ شوره را تو نان کنی ... وی که نانِ مرده را تو جان کنی
ای صفاتت آفتابِ معرفت ... و آفتابِ چرخ، بندِ یک صفت
گاه خورشیدی و گه دریا شوی ... گاه کوهِ قاف و گه عنقا شوی
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ... ای فزون از وهم‏ها، وز بیش بیش
از تو ای بی نقشِ با چندین صُوَر ... هم مُشَبِّه هم موحِّد خیره‌سر

+ محمد ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
comment نظرات ()

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی ... که میوه‏ی نو دهد دایم درون دل سفر دارد

روحت شاد سهراب! من این شعرت را با چشمان خودم دیدم:

کفش‌‏هایم کو؟،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شاید همه‏ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌‏ها می‏گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه‏ی سبز پتو خواب مرا می‏روبد.
بوی هجرت می‏آید:
بالش من پُر آواز پَر چلچله‌‏هاست.

صبح خواهد شد
و به این کاسه‏ی آب
آسمان هجرت خواهد کرد.

باید امشب بروم.
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم.
هیچ چشمی، عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کس زاغچه‌‏ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه‏ی یک ابر دلم می‏گیرد
وقتی از پنجره می‏بینم حوری
- دختر بالغ همسایه -
پای کمیاب‌‌ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند.

چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلن شاعره‌‏ای را دیدم
آن‌‏چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبی از شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

باید امشب بروم.

باید امشب چمدانی را
که به اندازه‏ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی‏واژه که همواره مرا می‏خواند.
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش‌هایم کو؟ 

____________________________________________________________________
پ. ن.:
عنوان این نوشته برگرفته از یکی از عالی‏ترین غزلیات مولاناست که می‏توانید این‏جا بخوانید. 

+ محمد ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

امان از این بحران هویت

سه چهار سال پیش یک شب میزبان چند نفر بودیم که اهل مغولستان بودند. پس از آشنا شدن و صرف چای و پذیرایی سر صحبت باز شد و همان گونه که حدس زدید صحبت از چنگیزخان شد. پرسیدم شما مغول‏ها نسبت به او چه احساسی دارید و از او چگونه و به چه نامی یاد می‏کنید؟ یکی از ایشان گفت تا چندی پیش از او به خون‏خواری و قساوت یاد می‏شد. ولی امروزه کم‏کم بخشی از هویت ما شده است و از او سعی داریم به نیکی یاد کنیم و ویژگی‏های افتخار آفرین او را بین خودمان یادآور شویم و به جهانیان بنمایانیم. از محتوای کلامش چنین بر می‏آمد که ما که چیز دیگری نداریم که با آن خودی بنمایانیم و به دنیا عرضه کنیم. پس چه بهتر که از این موضوع که نخستین چیزی است که با آوردن نام مغولستان همه به یاد او می‏افتند تصویر شایسته‏ی افتخاری بسازیم و با آن کسب هویتی کنیم. 
امروز یکی از دوستان به مناسبت نو شدن سال در فیسبوک این دو بیت شعر را فرستاده بود:
 
زرتشت بیا که با تو امید آید ... شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود ... آدم به طواف تخت جمشید آید
آغاز سال 7034 آریایی مبارک

بدون آن که زبانم لال مقایسه‏ای بخواهم بکنم، تا این دو بیت را خواندم، به خصوص در بیت دوم یاد سخنان دوستان مغولی‏ام افتادم. هویت از آن دسته مقوله‏هایی است که اگر نقد و موشکافی نشود و در جای مناسب خود قرار نگیرد عجیب استعداد خِرَد‏سِتانی و جنگ‏افروزی و ویران‏گری دارد. صد البته دین هم همین گونه است، و ده‏ها چیز دیگر.
خوشحالی من تنها از این است که ایران عزیز ما آن قدر سفره‏ی فرهنگی و معرفتی‏اش پربار و رنگارنگ و زیبا هست که نیازی به آب و رنگ و خال و خط های بی‏سلیقه‏اش نباشد:

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ ... کجاست فکر حکیمی و رای بَرهمَنی؟!
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند ... چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
 
با آرزوی سالی خوش و پربار برای همه‏ی شما هم‏وطنان عزیز

+ محمد ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تحلیل

برخی می‏گویند جنگ در می‏گیرد چون انتخابات نزدیک است و به منظور نشان دادن امریکایی مقتدر و حافظ بی چون و چرای امنیت ملی شهروندان خود، افروختن شعله‏ی یک جنگ دیگر برای دمکرات‏های امریکا ضروری است. دسته‏ای دیگر سودآوری کمپانی‏های نظامی در صورت بروز جنگ را دلیل عمده‏ی کوبیدن بر طبل جنگ قلمداد می‏کنند و از آن به عنوان برون رفتی از بحران اقتصادی موجود یاد می‏کنند. 
برخی دیگر اما می‏گویند جنگ در نمی‏گیرد، چون در صورت بروز احتمالی آن قیمت نفت خیلی زیاد خواهد شد و برای ساکنان نیمکره‏ی غربی چندان خوشایند نیست. پاره‏ای دیگر می‏گویند جنگی در نمی‏گیرد چون اوضاع اقتصادی جنگ‏جویان خوب نیست و پول کافی برای برآمدن از عهده‏ی هزینه‏های نظامی آن ندارند.
هیچ کس، حتا یک تحلیل‏گر هم نگفته که جنگ می‏شود یا نمی‏شود چون یکی از طرفین نگران کشته شدن آدم‏های غیر نظامی هستند. نگران به بار آمدن ویرانی اند. نگران زخمی کردن زمین اند. لابد خودش هم می‏داند اگر چنین چیزی بگوید نه تنها خنده و تمسخر حضار را به همراه خواهد داشت، بلکه دیگر در هیچ برنامه‏ای حتا به عنوان سه‏پایه‏ی گلدان هم از او دعوت به عمل نخواهد آمد چه برسد به عنوان تحلیل‏گر مسایل منطقه! 

بد زمانه‏ای است. به یاد این بخش از «آخر شاهنامه» می‏افتم:
...
هان، کجاست ؟
پایتخت این دژآیین قرن پُر آشوب 
قرن شکلک چهر 
برگذشته از مدارِ ماه 
لیک بس دور از قرارِ مهر 
قرن خون آشام 
قرن وحشتناک‏تر پیغام 
کاندران با فضله‏ی موهومِ مرغِ دورپروازی
چار رکنِ هفت اقلیمِ خدا را در زمانی بر می‏آشوبند 
هر چه هستی ، هر چه پستی ، هر چه بالایی
سخت می‏کوبند پاک می‏روبند 
هان، کجاست ؟
پایتخت این بی‏آزرم و بی‏آیین قرن 
کاندرآن بی گونه‏ای مهلت 
هر شکوفه‏ی تازه رو بازیچه‏ی باد است 
همچنان که حرمت پیرانِ میوه‏ی خویش بخشیده 
عرصه‏ی انکار و وَهن و غَدر و بیداد است 
پایتخت این‏چنین قرنی  
کو؟
بر کدامین بی‏نشان قله ست 
در کدامین سو ؟ 
... 
______________________________________________________________________
دکلمه‏ی شعر با صدای دلنشین سراینده‏ی آن، مرحوم مهدی اخوان ثالث، را این‏جا می‏توانید بشنوید. 
+ محمد ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اگر در سرای سعادت کس است ...

یکی از خدمات بزرگی که بزرگانی همچون سعدی و حافظ به جامعه‏ی سنتی و مذهب زده‏ی قشری و عبوسِ ایرانِ پس از اسلام کرده‏اند این بود که در همان گفتمان مذهبی، حساسیت و توجه مردم را از ثواب‏‏ها و گناه‏های فردی به سمت هنجارها و ناهنجاری‏های اجتماعی معطوف کردند. این تیزبینی و آسیب‏شناسی زیرکانه کم کشفی نبود که این بزرگان در فضای پر از اعوجاج و ناراستی حاکم بر آن دوران، بر آن انگشت تاکید نهادند. سعدی با صراحت و تندی و بی‏پروایی تام و تمام به این امر همت می‏گماشت:

جماعتی که نظر را حرام می‌گویند ... نظر حرام بکردند و خون خلق حلال!

طریقت (عبادت) به جز خدمت خلق نیست ... به تسبیح و سجاده و دلق نیست

به دیوان حافظ که به دقت بنگریم به روشنی درمی‏یابیم که او در این باره چقدر استادانه و با زیرکی تمام و همچنین با طنز ویژه‏ی حافظی‏اش به سالوسیان و اربابان قدرت و هم‏دستان شریعت‏فروش آنان می‏تاخته است:

صوفیِ شهر بین که چون لقمه‏ی شُبهه می‌خورَد ... پاردُمش دراز باد آن حیَوان خوش علف

فقیه مدرسه دی مست بود و فتوی داد ... که می حرام، ولی به ز مال اوقاف است

درِ میخانه ببستند خدایا مپسند ... که درِ خانه‏ی تزویر و ریا بگشایند

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند ... چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس ... توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند؟
گوییا باور نمی‌دارند روز داوری ... کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
یا رب این نودولتان را با خر خودشان نشان ... کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند؟ ... پنهان خورید باده که تعزیر می‌کنند
ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند ... عیب جوان و سرزنش پیر می‌کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب ... چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل شیخان گمراه
از دستِ زاهد کردیم توبه ... و از فعلِ عابد استغفرالله

ریا حلال شمارند و جام باده حرام ... زهی طریقت و ملت، زهی شریعت و کیش!
+ محمد ; ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درخت زندگی

چندی پیش فیلم «درخت زندگی» آخرین ساخته‏ی ترنس مالیک را دیدم. فیلمی با داستانی تراژیک و ترکیبی موزون از صحنه‏هایی مسحور کننده از بی‏کرانگی‏های گیتی و موسیقی مکمل و آواز گروه کُر برای همراه کردن مخاطب در حس مقهور بودنِ بشرِ بی‏مقدار در قبضه‏ی قدرت خداوندی. فیلم تلاشی است در به تصویر کشیدن گرفتار آمدن بشر در میان دو انگشت خداوند؛ یکی قهر و یکی لطف.

دیده و دل هست بین اِصبَعین ... چون قلم در دست کاتب ای حسین
اِصبَع لطف است و قهر و در میان ... کِلک دل با قبض و بسطی زین بَنان
ای قلم بنگر گر اجلالی‏ستی ... که میان اِصبَعین کیستی
جمله قصد و جنبشت زین اِصبَع است ... فرق تو بر چار راه مجمَع است
این حروف حالهات از نَسخ اوست ... عزم و فَسخت هم ز عزم و فَسخ اوست
جز نیاز و جز تضرع راه نیست ... زین تقلب هر قلم آگاه نیست

فیلم راوی زندگی فرزندی است [جَک] که هر دو چهره‏ی پروردگار خویش را دوست دارد؛ پدر (مظهر قدرت و سرپنجه‏ی قهاریتِ باری که از آستین طبیعت بیرون زده است ) و مادر (مظهر لطف و عطوفت و بخشش). «پدر، مادر، شما همواره در درون من باهم در کشمکش هستید» زمزمه‏ای است که جَک می‏کند و در عین حال هر دوشان را دوست دارد:

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جِدّ ... ای عجب من عاشق این هر دو ضد؟!

اصلن مگر چاره‏ی دیگری هم دارد؟ پناهگاه دیگری هم مگر هست؟ «درخت زندگی» حکایت کودکی است [جَک] که تا پایان عمر همواره غرق در پرسش‏های بی‏جواب است؛ اگر او (خدا) ما را دوست دارد این بلاها و مصیبت‏ها چیست؟ وگرنه چرا کار را یک‏سره نمی‏کند و همه را نیست و نابود نمی‏سازد؟ پرسش‏هایی ساده و در عین حال بسیار اساسی در باب عدالت خداوند: سنجیدن اخلاق خداوند با ترازوی معیارهای اخلاق بشری! چیستیِ خداوند، قدرت، سیطره، حیات، مرگ، بهشت، دوزخ، عذاب، عشق، قهر، لطف، بی‏نهایت و مفاهیمی از این دست و برداشت‏ها و تصوراتی که از آنها دارد دغدغه‏هایی است که مالیک بر پرده‏ی سینما به تصویر کشیده است.
اینکه هر بار می‏گویم این فیلم «تلاشی» است برای پرداختن به دغدغه‏های این چنین دلیلش آن است که به اعتقاد بنده در این کار چندان موفق نیست. اصلن سینما به اعتقاد بنده نه تنها قابلیت پرداختن به این امور را ندارد، بلکه بدترین ابزار برای این قبیل موضوعات است. دلیلش هم روشن است. این قبیل موضوعات مربوط به عوالم بی‏صورت‏اند. بزرگ‏ترین و اصلی‏ترین سرمایه‏ی سینما تصویر است و تصویر از شرح عوالم بی‏صورت (الهیات) عاجز. به همین خاطر وقتی می‏خواهد بی‏نهایت را نشان دهد کهکشان‏ها و آسمان‏ها را نشان می‏دهد، با آتشفشان جهنم را تداعی می‏کند، با کتک زدن  و محبوس کردن قهاریت را و قس علیهذا. ولی نمی‏تواند بگوید که این‏ها چیزی که من منظورم است نیستند. این‏ها چیزهایی هستند که به اعتقاد بزرگانی همچون مولانا حتا از دایره‏ی وهم و خیال هم بیرونند، چه برسد به تصویر:

از همه اوهام و تصویرات دور ... نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور

نمونه‏های بسیار در آثار مولوی می‏توان یافت که عالم الهیات و معنا را عالم بی‏چون (فاقد زمان و مکان و اندازه و رنگ و صورت و اصلن چگونگی و کیفیت) میداند:

ای خنُک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت ... برگذشت از نُه فلک بر لامکان باشنده شد

نماز شام چو خورشید در غروب آید ... ببندد این رهِ حس، راهِ غیب بگشاید
به پیش درکند ارواح را فرشته‏ی خواب ... به شیوه‏ی گله بانی که گله را پاید
به لامکان به سوی مَرغزار روحانی ... چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید

لامکانی که در او نورِ خداست ... ماضی و مستقبل و حال از کجاست؟
ماضی و مستقبلش نسبت به توست ... هر دو یک چیزند، پنداری که دوست

صورت شهری که آن‏جا می‌روی ... ذوق بی‌صورت کشیدت ای روی
پس به معنی می‌روی تا لامکان ... که خوشی غیر مکان است و زمان
صورت یاری که سوی او شوی ... از برای مونسی‌اش می‌روی
پس به معنی سوی بی‌صورت شدی ... گرچه زان مقصود غافل آمدی

چه زمان باشد آن زمان که بلرزد ز تو زمین؟ ... چه عجب باشد آن مکان چو مکان لامکان شود؟

و یا در وصف بی‏چونی و عالم بی‏کیفیت:

بعد از این ما را مگو چونی، و از چون در گذر! ... چون ز چونی دَم زند آن کس که شد بی‏چونِ خویش؟

رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی‌چون شوم ... صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زوتر بیا!

نی نی برو مجنون برو، خوش در میان خون برو! ... از چون مگو، بی‌چون برو، زیرا که جان را نیست جا

چون بوَد آن چون که از چونی رهید؟ ... در حیاتستانِ بی‏چونی رسید
گشت چونی‌بخش اندر لامکان ... گِردِ خوانش جمله چون‏ها چون سگان

از منازل‏های جانش یاد داد ... وز سفرهای روانش یاد داد
وز زمانی کز زمان خالی بُدست ... وز مقام قدس که اجلالی بُدست

باغِ سبزِ عشق کاو بی منتهاست ... جز غم و شادی در او بس میوه هاست

و یا در جایی دیگر مولانا در یکی از شگفت‏انگیزترین غزلیات دیوان شمس این تصویرگری‏های فراواقعی را ابتدا به اوج رسانده سپس با اشاره به بی‏چون‏بودن آن‏چه می‏بیند، دهان فرو می‏بندد و در بیان آن اظهار ناتوانی می‏کند:

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون ... دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید ... چو کشتی ام دراندازد میان قُلزُمِ پرخون
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد ... که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون
نهنگی هم برآرد سر خورَد آن آبِ دریا را ... چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را ... کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا ... چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون
چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم ... که خوردم از دهان‏بندی در آن دریا کفی افیون

حتا او معتقد است که کتاب آسمانی را نیز باید با پاگذاشتن فراتر از عوالم صورت و کیفیت خواند و فهم کرد:

تا ز چونی غُسل ناری تو تمام ... تو بر این مُصحَف منِه کف ای غلام!

این جا درست جایی است که بزرگان معناگرایی همچون مولانا ابزاری را برمی‏گزینند که آنها را تا جایی که ممکن است برای توصیف آن عوالم یاری کند؛ زبان تمثیل. اصلن این امور را جز به زبان تمثیل نمی‏توان گفت. زبان عالم معنا زبان تمثیل است. اگر با شکَرِ شعر هم در آمیزد که نور علی نور می‏شود.
هر چند گرفتار آمدن در بند کلام همواره موجب گله و شکایت مولانا بوده است و مخاطب را همواره از این منظر در معرض خطا و برداشت نادرست از گفته‏های خود می‏دیده است و دوست می‏داشت که بی حرف و گفت و صوت سخن بگوید، اما گویی چاره‏ای جز استفاده از زبان تمثیل برای گسیل عقلِ صورت‏بین به عالم معنا نمی‏بیند:

این سخن هم ناقص است و ابتر است ... آن سخن که نیست ناقص آن سَر است
گر بگوید زان، بلغزد پای تو ... ور نگوید هیچ از آن، ای وایِ تو
ور بگوید در مثال صورتی ... بر همان صورت بچفسی ای فتی

جای‏سوز اندر مکان کی در رود؟ ... نور نامحدود را حد کی بود؟
لیک تمثیلی و تصویری کنند ... تا که در یابد ضعیفی عشقمند
مِثل نبوَد لیک باشد آن مثال ... تا کند عقل مجمد را گسیل

با این همه مولانا از این شیوه چندان خشنود هم به نظر نمی‏رسد، چون حتا زبان تمثیل را هم در شرح حقیقتی که با آن مواجه است سخت قاصر می‏بیند:

تو بهاری ما چو باغ سبز خوش ... او نهان و آشکارا بخششش
تو چو جانی ما مثال دست و پا ... قبض و بسط دست از جان شد روا
تو چو عقلی ما مثال این زبان ... این زبان از عقل دارد این بیان
تو مثال شادی و ما خنده‌ایم ... که نتیجه‏ی شادی فرخنده‌ایم
جنبش ما هر دمی خود اشهد است ... که گواه ذوالجلال سَرمَد است
گردش سنگ آسیا در اضطراب ... اشهد آمد بر وجود جوی آب
ای برون از وهم و قال و قیل من ... خاک بر فرق من و تمثیل من!

با این دغدغه‏هایی که در ذهنش دارد، نمی‏دانم اگر مالیک زبان فارسی می‏دانست باز هم درباره‏ی این موضوعات فیلم می‏ساخت یا بقیه‏ی عمر خود را فقط مثنوی و دیوان شمس می‏خواند.
+ محمد ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این روزها...

ای ببسته خواب جان از جادوی ... سخت‌دل یارا که در عالم توی!
هین گلوی صبر گیر و می‏فشار ... تا خنک گردد دل عشق، ای سوار!
تا نسوزم کی خنک گردد دلش؟ ... ای دل من خاندان و منزلش!
خانه‏ی خود را همی سوزی، بسوز! ... کیست آن کس کاو بگوید «لایجوز»؟
خوش بسوز این خانه را ای شیر مست ... خانه‏ی عاشق چنین اولی‏تر است

بر گرفته از داستانی شنیدنی در دفتر ششم مثنوی

+ محمد ; ٦:٥٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زبان فارسی حقیقتی فراتر از هویت و لطافت

زبان فارسی با‏ارزش‏ترین میراث فرهنگیی است که از گذشتگان ما به رایگان در اختیار ماست. زبان فارسی شاید بزرگ‏ترین و برجسته‏ترین بخش هویت ما ایرانیان است. ما را از دیگر اقوام و دیگر فرهنگ‏ها متمایز می‏کند. تاکید می‏کنم که «متمایز» می‏کند، نه این که برتری می‏بخشد. کمتر مردمی در دنیا هستند که آثار هزار سال پیش بزرگان تاریخ و فرهنگ خود را هنوز بتوانند بخوانند و بفهمند. از این منظر شاهنامه ارجمند‏ترین کتاب در ادب پارسی است و فردوسی بزرگ‏ترین نماینده‏ی این رویه از این میراث گران‏سنگ است و ما بیش از همه از این منظر وام‏دار این بزرگمردیم:

پی افگندم از نظم کاخی بلند ... که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی ... عجم زنده کردم بدین «پارسی»

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین ... پس از مرگ بر من کند آفرین!

نمیرم از این پس که من زنده‏ام ... که تخم سخن را پراکنده‏ام

اما به عقیده‏ی بنده این همه‏ی آن چیزی نیست که ما به خاطر آن این میراث عظیم را ارج می‏نهیم. و بلکه تاکید بر این چهره و برجسته‏کردن بیش از حد آن ما را به بیابان‏های بی‏سرزمینی خواهد رساند که در آنها گیاه مطبوع و معطری نمی‏روید و چه بسا جز خلنگ‏زارهای ستیزه و انزوا منزلگاهی و نزهتگاهی نباشد.  

از «هویت‏بخشی» که فراتر رویم زبان فارسی برای ما «شیرین» هم هست:

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند ... زین قند «پارسی» که به بنگاله می‏رود

سعدی و حافظ در اعتلای این چهره از ادب پارسی بی گمان ارجمندترینانند. نثر و نظم روان، لطیف و روح‏نوازش در گلستان، بوستان و به ویژه در غزلیات، سعدی را به درستی و به حق شایسته‏ی نامیده شدن به القابی همچون «استاد سخن» و «شیخ اجل» کرده است. شعر فاخر حافظ با میناگری‏های استادانه‏اش در انتخاب، تراشیدن و کنار هم نشاندن کلمات در غزل هایش چیزی نیست که به آسانی بتوان آن را در مقام مقایسه در کنار سایر آثار ادبی و شعری قرار داد:

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب ... تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
و یا:
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت ... تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت!

صد البته این شیرینی‏ها نصیب‏ ضمیرهای معرفت‏شناس و دهان‏‏‏های خوش‏ذوق اهالی وادی زبان «پارسی» است.
به بیان دیگر اگر چه:
شعر حافظ همه بیت‏الغزل معرفت است ... آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش!
اما:
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگه ... که لطف طبع و سخن‏گفتن دری داند

 با همه‏ی این احوال این زبان به اعتقاد بنده چیز دیگری -دست‏کم برای ما ایرانیان- در دل خود دارد که اهمیتش به مراتب بالاتر از «هویت‏بخشی» و «زیبایی و لطافت و شیرینی» است، و آن چیزی نیست جز شرح «حقیقت». مولوی در تراشیدن این وجه از الماس گران‏بهای ادب پارسی الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته است و از این زاویه بزرگ‏ترین سهم در به ودیعت نهادن این گنج شایگان آن هم به رایگان برای ما ایرانیان از آن اوست. این از اقبالناکی و بختیاری ما پارسی‏زبانان بوده است که هر گاه مولانا به اقتضای حال چند بیت به عربی سخن می‏گفته، گویی به دلیل احساس دینی که نسبت به زبان پارسی می‏کرده است به ناگاه جانب خود را به سوی این زبان بر می‏گردانده و به پارسی ادامه می‏داده است؛ حتا آن هنگام که سخن‏ها و معانی سیل‏آسا بر جان وی فرود می‏آمده است و در حالی که هر کدام از آنها می‏خواسته در بیرون آمدن از دهان رازگویش گوی سبقت را از دیگری برباید و او را از بسیاریِ سخن به خاموشی وا می‏داشته است:

فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه ... که اول من برون آیم، خمُش مانم ز بسیاری

الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری ... فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من «تازی» همی‌گویم به گوشم «پارسی» گوید ... مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‏آری؟

نکردی جرم ای مه‏رو، ولی اِنعام عام او ... به هر باغی گلی سازد که تا نبوَد کسی عاری

اگرچه مولانا در شرح احوالات خود در مواجهه با حقیقتِ بی‏صورت، همواره از بند زبان و حرف و گفت و صوت نالیده است:

حرف چه‏بود تا تو اندیشی از آن؟ ... حرف چه‏بود؟ خار دیوار رزان!

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم ... تا که بی این هر سه با تو دم زنم

یا در جایی دیگر:

ای خدا جان را تو بنما آن مقام ... کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام

ولی همین‏ها را هم خوشبختانه ترجیح می‏دهد به پارسی شرح کند:

 «پارسی» گوییم هین «تازی» بهِل ... هندوی آن تُرک باش ای آب و گل!

یا در داستان صدر جهان و عاشق بخارایی در مثنوی:

اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات ... انّ فی قتلی حیاتا فی حیات

یا منیر الخدِّ یا روح البقا ... اِجتذِب روحی و جُد لی باللقا

لی حبیبٌ حُبهُ یَشوی الحشا ... لو یشا یمشی علی عینی مَشی

«پارسی» گو گرچه «تازی» خوشتر است ... عشق را خود صد زبان دیگر است

بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود ... آن زبان‏ها جمله حیران می‌شود

بس کنم دلبر در آمد در خطاب ... گوش شو والله اعلم بالصواب

ما ایرانیان به این هدیه بسیار مفتخریم به این معنا که بسیار خشنودیم که از این انعام کریمانه محروم نمانده‏ایم. این افتخار به معنای فخر‏فروشی نیست بلکه به معنای خرسندی از گسترده بودن این خوان معنا برای ما پارسی‏زبانانی است که بی واسطه و حجاب زبان و ترجمه از نعمت دسترسی به تمامی میوه‏های جان‏بخش آن برخورداریم. حیف است که خود و فرزندان خود را از این نعمت بزرگ محروم نگه داریم.

+ محمد ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این درها را باز کنید

باورهای اعتقادی ما از هر جنس و در هر موضوع که باشند، برداشت ها و دریافت های ما از محیط پیرامونی و آدمیانی که با آن ها سروکار داریم، نحوه ی مواجهه ی ما با آن ها که در پی آن باورها شکل می گیرد و حتا احوالات درونی خودمان نه تنها خالی از شک و شبهه نیست، بلکه اگر کسی کمی، تاکید می کنم تنها کمی، سر به سر مان بگذارد و با افکارمان در بپیچد خواهیم یافت که انبان ذهنمان چندان که خیال می کردیم هم از ثبات و یقین پر نیست. این که بی پروا حرف می زنیم و ترس و واهمه ای از خالی شدن و یا درماندن در آن چه از پس آن در انتظارمان خواهد بود نداریم به خاطر آن است که احساس مسوولیت چندانی در قبال آن چه می گوییم و می اندیشیم و بر مبنای آن عمل می کنیم نداریم. حداکثر خودمانیم و زندگی شخصی مان. در جاهایی هم که احساس خطر می کنیم، یا با محافظه کاری و پای بندی به سنت های دیرین و بی عملی جانب احتیاط را در پیش می گیریم و یا آن که با مشغول کردن ذهن به امور دیگر از اندیشیدن بیشتر می گریزیم و خود را از سرپنجه ی نیرومند عقاب بلند پرواز «عقل» می رهانیم.

[همین جا بد نیست بگویم به باور بنده چند چیز است که مواجهه با آن ها از مخوف ترین حوادثی است که ممکن است برای کسی رخ دهد. یکی از آن ها هشیاری و یا به بیانی جامع تر «عقل» است. بیشتر ما فرار را بر قرار در برابر این موجود مهیب ترجیح می دهیم. چنان که مولانا درباره ی آنانی که به امور بیهوده می پردازند و از پرداختن به پرسش های اساسی خود را مغفول می دارند اشاره می کند:

تا دمی از هوشیاری وا رهند ... ننگ بنگ و خمر بر خود می نهند

جمله خلقان سُخره ی اندیشه اند ... زین سبب خسته دل و غم پیشه اند]

اندیشه ی به چالش کشیده شدن و هولناکیِ خالی شدن و مواجه دیدن خود در برابر دیدگان خلایق و مهم تر از آن در برابر خویشتن، آن هم با انبانی تهی از معرفت نو و سخن تازه، هر صاحب نظر دوراندیشی را از سخن گفتن صِرف بر حذر می دارد، چه برسد به پرداختن هزینه برای بسط آن گفته ها و اندیشه ها!

به نظر دو گونه مواجهه با این مهابت وجود دارد؛

یا باورهایمان و به تبَع آن ایمانمان به آن ها از جنس ایمان پیامبران است، آن چنان که چشمه ی وجودشان را به دریایی بی پایان متصل می دیدند و ترسی از خالی شدن و به چالش کشیده شدن در هیچ عرصه ای و در هیچ عمقی از اعماق معرفت نداشتند:

متصل چون شد دلت با آن عَدَن ... هین بگو مَهراس از خالی شدن

امر «قُل» زین آمدش کای راستین ... کم نخواهد شد، بگو، دریاست این

که در آن صورت آنان خود می دانند چه کنند و از کجا روشنی طلب کنند و نیازی به سخنان تاریک من و شما ندارند. البته این نوع مواجهه با حقیقت چندان ساده هم نیست، چنان که سهراب در شعر کم نظیر خود یعنی «مسافر» ذره ای از آن را به ما می نمایاند:

«... و ایستادم تا 
 دلم قرار بگیرد 
 صدای پرپری آمد 
 و در که باز شد 
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم ...»

صد البته این نعمت نصیب خواص است ولی بیشتر ما آدمیان از متوسطانیم و داشته ها و باورهایمان از جنس آن یقینیات نیست. بنابراین شایسته و بایسته است که فضا را برای به نقد کشیده شدن با جسارت تمام بگشاییم و هر لحظه آن باورها را شستشو کنیم و نو کنیم و پله پله به سطوح بالاتر برسانیم فارغ از این که مقصدی هست، و بلکه این راه و روش را خودِ مقصد بدانیم:

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدرِ توست راه 

 در غیر این صورت انتظار خریدار داشتن از سخنان و باورهایمان در این بازار پر کالای دنیای جدید و اندیشه های مدرن انتظاری بس بیهوده است:

ترک معشوقی کن و کن عاشقی ... ای گمان برده که خوب و فایقی

ای که در معنا ز شب خامُش تری ... گفتِ خود را چند جویی مشتری؟

وگرنه:

گر نیی تو نخل وار ایثار کُن ... کهنه بر کهنه نِه و انبار کن

کهنه و پوسیده و گندیده را ... تحفه می بَر بهر هر نادیده را

آن که نو دید، او خریدار تو نیست ... صیدِ حق است او، گرفتار تو نیست

یک نکته ی بسیار مهم هم در این باره شایان ذکر است و آن این است که جسارت در گشودن درب های نقد و به چالش کشیده شدن به معنای ماجراجویی های لاابالی وار در همه ی ایده ها و روش ها نیست. به هر حال جسارت در عمل همیشه بهتر است همراه با بصیرت در نظر باشد:

ظالم آن قومی که چشمان دوختند ... وز سخن ها عالَمی را سوختند

عالَمی را یک سخن ویران کند ... روبهان مرده را شیران کند

+ محمد ; ٧:۱٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ز اعتقاد سست پرتقلیدشان ... وز خیال دیده ی بی‌دیدشان

با وجود این که در ابتدا اما و اگر های بسیاری درباره ی کشته شدن بن لادن پس از انتشار اخبار مربوط به آن در افکار عمومی مردم جهان و همچنین مردم امریکا وجود داشت دولت امریکا تلاش چندانی برای اثبات این قضیه نکرد. خوب که به موضوع بنگریم و خود را در جایگاه ناباوران به این قضیه و یا افراد دارای توهم توطئه (Conspiracy theory) بنشانیم خواهیم دید هیچ دلیل و مدرکی نه در این مورد و نه در هر مورد دیگر این گروه را قانع نخواهد کرد و باور آنان را تغییر نخواهد داد؛ عکس ها می توانند فتوشاپی باشند. جسد می تواند قلابی باشد و خودش را به مکان نامعلومی برده باشند. اصلن بن لادن می تواند از خودشان باشد و این همه لشکرکشی و بگیر و ببند سرپوشی باشد بر اهدافی به مراتب بلندتر و با اهمیت تر. همه ی این ها و نظریه هایی از این دست را نه می توان اثبات کرد و نه می توان رد کرد. همه ی این ها می توانند درست یا نادرست باشند. اما نکته ی مهم از دید من در این مورد و موارد مانند آن چیز دیگری است و آن نکته این است که اگر کسی نخواهد چیزی را بپذیرد به هیچ عنوان نمی توان برایش آن را به اثبات رساند. این از آن دسته نکاتی است که به خوبی هم در میان مردم و هم در رسانه های امریکا جا افتاده است. بنابراین دولت امریکا بدون احساس هیچ گونه فشاری (نه از جانب افکار عمومی و نه از جانب مطبوعات) با ارایه ی کمترین سند و مدرک، کشته شدن بن لادن را اعلام می کند و کمابیش همگان هم قانع می شوند. دولتمردان امریکا به خوبی می دانند ارایه ی اسناد و مدارک اضافی مانند عکس، فیلم و مانند آن که دال بر کشته شدن بن لادن باشد جز افزایش تعداد نظریه های مبتنی بر توهم توطئه و بروز حاشیه های دردسرزا ارمغان دیگری برای آنان در پی نخواهد داشت. 

با نگاهی جامع تر که به موضوع نگاه می کنم می بینم در زندگی و مناسبات اجتماعی هم قصه کمابیش همین گونه است. اگر کسی از شخص شما، رفتاری از شما و یا گفتاری از شما برداشتی نادرست و خلاف واقع داشته باشد، تلاش برای تصحیح آن ذهنیت معمولن راه به جایی نمی برد و بلکه در بیشتر موارد اثر معکوس دارد. همان که مولانا گفت:

گفت هر مردی که باشد بد گمان ... نشنود او راست را با صد نشان

هر درونی که خیال‌اندیش شد ... چون دلیل آری خیالش بیش شد

چون سخن در وی روَد علت شود ... تیغِ غازی، دزد را آلت شود

پس جواب او سکوت است و سکون ... هست با ابله سخن گفتن جنون

بنابراین توصیه ی مولانا آن است که خیال اندیشان را باید به حال خودشان وا نهاد و در همان حال از آنان روی برگرداند (اَعرِض عنهم)، چون تمامی درها را برای ورود آلترناتیوهایی جز آن چه در ذهن و ضمیرشان می گذرد بسته اند. در این حالت هر دارویی که تجویز کنید جز دردافزایی حاصلی به بار نخواهد آورد:

آن مسلمان تَرکِ ابله کرد و تفت ... زیر لب «لاحول» گویان باز رفت

گفت چون از جِدّ و پندم وز جدال ... در دل او بیش می‌زاید خیال

پس ره پند و نصیحت بسته شد ... امر «اَعرِض عنهم» پیوسته شد

چون دوایت می‌فزاید درد، پس ... قصه با طالب بگو، بر خوان عَبَس!

+ محمد ; ٧:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

واژه ای در قفس است

چندی پیش دوست عزیز و نازنینی که «تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد» با خطی خوش این دو بیت از مثنوی را به نستعلیق در قالب چلیپا نوشت و برایم فرستاد:

نردبان خلق، این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

من هم آن را به عنوان تصویر شناسه ی کاربر به هنگام بالا آمدن سیستم عامل لپ تاپ ام گذاشتم تا هر روز که چشمم به آن می افتد تلنگری باشد برای موزون کردن خودم به آن میزان. الان که مدتی است از آن روز گذشته، بیم دهندگی و راه گشایی آن ابیات بلند در لابه لای خلنگ زار های عادت و تکرار هر روزه به شدت در حال محو شدن است. عادت از این نوع چیز خوبی نیست؛ چشم ها را می بندد. حساسیت ها را کم می کند. لطف قضایا را از بین می برد. درست مثل طلوع هر روزه ی خورشید می ماند. همین خورشیدی که هر روز مثل دیروز طلوع می کند. همین خورشید برای برخی که چشم هاشان بازتر است با خورشید دیروزی فرق دارد. برای فیزیک دانان اختر شناسی که هر روز آن را رصد می کنند، لکه های سیاه روی آن را دنبال می کنند و انفجارهای بزرگ روی آن را ثبت می کنند خورشید دیگر آن خورشیدی نیست که ما هر روز می بینیم و می شناسیم. آنها هر روز چیز جدیدی از آن می بینند و می فهمند چون دقیق تر به آن نگاه می کنند. درخت و کوه و برگ و شعر هم همین طورند. به عقیده ی سهراب در «سوره ی تماشا» این انگار یکی از عذاب های الهی است که سهم کسی از زندگی، طبیعت و نو شدن های پی در پی اش فقط مشاهده ی تکرار مکررات و عادت کردن به آن و بی توجهی به معانی و حتا ظواهر بدیع و نوشونده اش باشد:

«... چشمشان را بستیم. 
دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش‌. 
جیبشان را پُرِ عادت کردیم‌...»

چشم های نو بیننده می باید تا ظواهر مکرر شونده در زندگی روزمره، برای کسی نو زاینده شوند. آن چنان که برای حافظ بود:

«هر دم از روی تو نقشی زنَدم راهِ خیال ... با که گویم که در این پرده چه ها می بینم؟!»

برای فرار از عادی شدن آن ابیات بلند، می روم سراغ مثنوی و ابیات پیشین و پسین آن دو بیت را می خوانم شاید کمی بیناتر شوم که می بینم مولانا هم با سعدی هم نواست که «سعدیا گر چه سخن دان و مصالح گویی / به عمل کار بر آید به سخن دانی نیست»:

مهتری نفت است و آتش ای غَوی ... ای برادر چون بر آذر می‌روی؟

هر چه او هموار باشد با زمین ... تیرها را کی هدف گردد؟ ببین!

سر بر آرد از زمین آن گاه او ... چون هدف ها زخم یابد بی رفو

نردبان خلق این ما و منی است ... عاقبت زین نردبان افتادنی است

هر که بالاتر رود ابله‌تر است ... که استخوان او بتر خواهد شکست

این فروع است و اصولش آن بوَد ... که ترفع شرکتِ یزدان بوَد

چون نمُردی و نگشتی زنده زو ... یاغیی باشی به شرکت مُلک‌جو

چون بدو زنده شدی آن خود وی است ... وحدت محض است، آن شرکت کِی است؟

«شرح این در آینه ی اعمال جو ... که نیابی فهمِ آن از گفت و گو»

گر بگویم آن چه دارم در درون ... بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود زیرکان را این بس است ... بانگ دو کردم اگر در ده کس است

+ محمد ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اول شاهنامه

آماده سازی و پروراندن ذهن مخاطب برای بیان و انتقال مفاهیم از جمله کارهای دشواری است که از میان متفکران و صاحبان نظر فقط هنرمندان از پس آن به خوبی بر می آیند.

از این منظر نخستین قسمت سریال «زیر تیغ» ساخته ی محمدرضا هنرمند را می توان قسمت آماده سازی ذهن مخاطب نامید. همه چیز در ابتدا آرام است و به خوبی و خوشی پیش می رود تا آن جا که حادثه ای به هنگام بازی بچه ها رخ می دهد و دختر بچه ای در حال بازی کردن با طناب به دار آویخته می شود. فضای ملتهب و پر آشوب برای نجات دخترک و دست و پا زدن های اطرافیان در برخورد با این حادثه نمایی است کوچک از آن چه در آینده قرار است بیننده با آن رو به رو شود. مخاطب تقریبن می تواند بفهمد با چه گرهی مواجه است. ذهنش آماده است و فرصت می یابد تا کمی اندیشه کند و منصفانه تر به جزییات داستان بنگرد. چرا که کارگردان، قضیه را از نمایی بالاتر و کلی تر در ابتدا برای او بازگو کرده است.

اپیزود آغازین فیلم «آبی» اثر ماندگار کریستف کیشلوفسکی با صحنه ای مشابه همراه است. پسری نوجوان در کنار جاده ای مه آلود مشغول بازی با کره ای سوراخ دار و میله ای چوبی است که با یک نخ به هم متصل اند. او شانس خود را برای انداختن کره به روی میله به گونه ای که حفره ی روی کره بر روی میله قرار گیرد امتحان می کند. پس از تعدادی تلاش مکرر و ناموفق به گونه ای تصادفی این اتفاق رخ می دهد و لبخند رضایت به لبان پسر می نشیند. درست در همین لحظه خودرویی به درخت برخورد می کند و تصادفی دیگر رخ می دهد که یکی از سرنشینان را در اندوه سنگین از دست دادن همسر و فرزند خردسالش می نشاند. ذهن مخاطب تقریبن آماده است؛ حوادث رخ می دهند و اکنون نوبت رویارویی ما با آنهاست. حوادثی که در جایی با لبخند همراهند و در جایی دیگر مصیبت بارند. 

در این میان چیزی که مهم است این است که ما چه جایگاهی در متن این حوادث داریم و چگونه می توان از منظری بالاتر به این جریانات نگریست و درس های هستی شناسانه تری گرفت.

نقطه ی اوج این گونه پروراندن ذهن مخاطب و حکمت آموزی را می توانید از زبان حکیم ابوالقاسم فردوسی در نخستین معرفی سهراب در شاهنامه ببینید. سهراب قهرمان بزرگ شاهنامه است و به گونه ای بسیار غم انگیز آن هم ناخواسته و نادانسته و به ناحق به دست پدر کشته می شود، چنان که فردوسی در پایان داستان به مخاطبان نازک دل حق می دهد حتا اگر بر رستم -محوری ترین و بزرگترین قهرمان شاهنامه- خشم بگیرند:

یکی داستان است پر آب چشم ... دل نازک از رستم آید به خشم

 اما فردوسی پیش از آن که داستان غم انگیز قربانی شدن سهراب به پیشگاه رستم و به دست خود او را روایت کند با هنرمندی تمام هم ذهن مخاطب را برای شنیدن تراژدی آماده می کند و هم منظر خواننده را از زمین به آسمان می برد و به خواننده حکمت می آموزد:

اگر تندبادی برآید ز کُنج ... به خاک افگنَد نارسیده ترُنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر؟ ... هنرمند دانیمش ار بی‌هنر؟

اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ ... ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟

از این راز جان تو آگاه نیست ... بدین پرده اندر تو را راه نیست

همه تا درِ آز رفته فراز ... به کس بر نشد این درِ راز باز

به رفتن مگر بهتر آیدش جای ... چو آرام یابد به دیگر سرای

دمِ مرگ چون آتش هولناک ... ندارد ز برنا و فرتوت باک

در این جای رفتن نه جای درنگ ... بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که داد است و بیداد نیست ... چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ ... یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای ... تو را خامشی به که تو بنده‌ای

بر این کار یزدان تو را راز نیست ... اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی در آن کوش چون بگذری ... سرانجام نیکی برِ خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست ... از آن کین که او با پدر چون بجست

+ محمد ; ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بهاریه

از وقتی که به این غزل دیوان شمس برخوردم هرسال دست کم در روزهای آغازین سال نو چندین بار می خوانمش. بهاریه ی است کم نظیر. هم به لحاظ لفظ و هم به لحاظ معنا یک شاهکار است:

مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد ... زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد

درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان ... صبا برخواند افسونی که گلشن بی‌قرار آمد

سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگر ... چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد

بنفشه در رکوع آمد چو سنبل در خشوع آمد ... چو نرگس چشمکش می‌زد که وقت اعتبار آمد

چه گفت آن بید سرجنبان که از مستی سبک سر شد؟ ... چه دید آن سرو خوش قامت که رفت و پایدار آمد؟

قلم بگرفته نقاشان که جانم مست کف‌هاشان ... که تصویرات زیباشان جمال شاخسار آمد

هزاران مرغ شیرین پر نشسته بر سر منبر ... ثنا و حمد می‌خواند که وقت انتشار آمد

چو گوید مرغ جان یاهو بگوید فاخته کوکو ... بگوید چون نبُردی بو نصیبت انتظار آمد

بفرمودند گل‌ها را که بنمایید دل‌ها را ... نشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد

به بلبل گفت گل، بنگر به سوی سوسن اخضر ... که گر چه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد

جوابش داد بلبل، رو به کشف راز من بگرو ... که این عشقی که من دارم چو تو بی‌زینهار آمد

چنار آورد رو در رَز که ای ساجد قیامی کن ... جوابش داد کاین سجده مرا بی‌اختیار آمد

منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت ... مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنار آمد

برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ ... بر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد

رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان رو ... به گل گفت او نمی‌داند که دلبر بردبار آمد

چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولی ... برای امتحانِ آن ز هر سو سنگسار آمد

کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود می‌خندد ... چرا شیرین نخندد خوش کاش از خسرو نثار آمد

کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشد ... جفای دوستان با هم نه از بهر نِفار آمد

زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسف ... پی تَجمیش و بازی دان که کَشاف سرار آمد

خورَد سنگ و فروناید که من آویخته شادم ... که این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد

که من منصورم آویزان ز شاخ دارِ اَلرحمان ... مرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد

هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه ... درون سینه زن پنهان دمی که بی‌شمار آمد

+ محمد ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حافظانه

«حافظ» در همه ی احوالات با معشوق خود عاشقانه سخن نمی گوید.

هر چند از اساس عاشق را در مقام نیاز می بیند و معشوق را در مقام ناز:

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است ... چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

اگر چه در اغلب موارد معشوق از عشق و سرسپردگی عاشق مستغنی است، هزار خرمن طاعت به پیشگاه او به نیم جوی نمی ارزد، و هیچ نیازی به عشق ورزیدن عاشق ندارد:

به هوش باش که هنگام باد استغنا ... هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند

و هر چند «حافظ» به خوبی می داند که جمال معشوق نیازی به عشق ورزیدن حافظانه ی او ندارد:

ز عشق ناتمام ما جمال یار مُستغنی است ... به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟

ولی اوضاع همیشه بر این منوال نیست. گاه چنان از نرسیدن، خلف وعده شدن و غم فراق به تنگ می آید که دم فروبستن و ادب مقام عاشقی نگه داشتن بر او به غایت دشوار می آید و -هر چند به اکراه- زبان به گله می گشاید:

دارم از زلف سیاهش گِله چندان که مپرس ... که چنان زو شده ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکُناد ... که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

اما هنوز هم کارد به استخوانش نرسیده است. هنوز در گله مندی های خود ادب نگه می دارد، جانب حرمتِ مقام معشوق را فرو نمی گذارد و خود در مقام عاشقی باقی می ماند. وصال را شایسته ی آنانی می داند که حتا در دشوارترین شرایط از معشوق گله مند نیستند. لذا انگشت اتهام و ملامت را به سمت خود متوجه می داند:

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم ... آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شب پره ی اعمی نرسد ... که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار؟ زهی لاف دروغ! ... عشقبازانِ چنین مستحق هجرانند

به همین خاطر تلخیِ شکایت را به شکَر شُکر می آمیزد:

زان یار دلنوازم شُکری است با شکایت ... گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم ... یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت!

و هم از معشوق در برون رفت از این احوالات مردافکن یاری و عنایت می طلبد:

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار ... ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گهگاه که گله مند تر می شود و سخنان تندتری بر زبان می آورد زود زبان خود را گاز می گیرد و به خود نهیب می زند و مقام خود را یادآور می شود:

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ... ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی ... هیچ عاشق سخنِ سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مُرصع میِ لعل ... ای بسا دُر که به نوک مژه‌ات باید سُفت

تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد ... هر که خاکِ درِ میخانه به رخساره نرُفت

اما نمی دانم چه بر «حافظ» رفت، چه بی مهری دید، از چه چیزی گله مند بود و روی سخنش با که بود آن زمان که این گونه لب به سخن می گشود:

گلبُنِ حُسنت نه خود شد دلفروز ... ما دم همت بر او بگماشتیم!

هر چند باز هم آن نهیب را به خود می زند که:

گفت خود دادی به ما دل حافظا ... ما محصل بر کسی نگماشتیم

اما باز هم به درشتی سخن گفتن «حافظ» با معشوق، آن هم آن گونه که اساس دوستی و محبت را نشانه برود در حکم خودکشی است، آن هم نه در پای معشوق که در پای خود و آن چنان که از آموزه های رندانه ی خود اوست در عالم دوستی و محبت هیچ چیز فراق افکن تر از خودبینی نیست:

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست ... کفر است در این مذهب خودبینی و خود رایی

هر چه که بود حکایت کننده ی یکی از سهمناک ترین مراحلی است که «حافظ» در گام برداشتن در وادی پرسنگلاخ عاشقی سعی در پشت سر گذاشتن آن داشت. بی خود نبود که همواره «حافظ» نگران نرسیدن بود و به خود نهیب می زد که:

چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی ... که جام جم نکند سود، وقت بی‌بصری

طریقِ عشق، طریقی عجب خطرناک است! ... نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری

+ محمد ; ۳:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

جانا نخست ما را مرد مدام گردان ... وآنگه مدام درده ما را مدام گردان!

احوالات روحی بزرگان عرصه های هنر، ادبیات، عرفان، فلسفه و اندیشه ورزی را کمابیش می توان از روی آثارشان ردیابی کرد. چیزی که برای من جالب است نحوه ی برخورد این بزرگان با آن احوالات است.

برخی از آنان پیوسته دچار گونه ای قبض روحی هستند و جز تاریکی و سیاهی چیزی در این عالم نمی یابند و همان ها را به شیواترین شکل بیان می کنند. آثار بزرگانی چون خیام، شوپنهاور، هدایت، کافکا و امثالهم را که می خوانید به این گونه نگاه ها بر می خورید. دریافت ها از یک دیدگاه (تاریک و سیاه دیدن دنیا و هیچ بر هیچ بودن زندگی) شاید به هم نزدیک باشند ولی راهکارهای روبرویی با آنها متفاوت است. به عنوان نمونه اگر از خیام بپرسید، زندگی کردن در لحظه، شراب نوشیدن و کام جویی از دنیا را به عنوان راهی برای فراموشی و گریز از [رنجِ] هشیاریِ گرفتار آمدن در آن احوالات در میان می نهد. شوپنهاور که می گفت «دنیا بدتر از آن چه که هست نمی توانست باشد»، به دامان هنر -به عنوان یک آرام بخش- پناه می برد تا شاید کمی این فضا را برای خود تحمل پذیر تر کند. دیگرانی هم که تحمل کشیدن بار سنگین هستی را نداشته اند آن را از بیخ و بن برکندند و در جستجوی آرامش به دامان نیستی پناه برده اند.

اما در بیشتر موارد وضعیت آن گونه نیست. تنها در برخی اوقات است که تیرگی بر ضمیر شخص غالب است و پس از مدتی آن تیرگی از درون شخص رخت بر می بندد و جای خود را به انبساط خاطر می دهد. در بیشتر موارد این نوسانات و بالا و پایین شدن ها به کرات رخ می دهد و در نادر موارد به قراری فرح بخش و سرانجامی خوش می انجامد.

حال پرسش در این جاست که آیا هر حالتی را باید روایت کرد؟ به بیان بهتر آیا هر دیدگاهی شایسته ی روایت گری است؟ چه چیزی شخص متفکر یا هنرمند را وا می دارد که دوست داشته باشد در گرفتار آمدن در تیرگی ها کسان دیگری را نیز شریک الاذواق خود بگرداند؟ چه حسی است که او را وا می دارد تا در احساس «نرسیدن» و یا «گرفتار آمدن در ظلمت و تاریکی» و یا «پلید دیدن زندگی» دیگران را هم سهیم بپسندد؟ حتا اگر به واقع دنیا آن گونه تیره و تار باشد که آنها می بینند چه جای دعوت به همراهی و گشودن چشمانِ به فرض نابینای دیگران بر آن حقایق تلخ است؟

[در این جا لازم است بگویم که منظور بنده از آثاری از این دست، آنهایی نیستند که مشفقانه دغدغه های اجتماعی و آلودگی های جامعه را  بی پرده و آینه وار، فارغ از پسند و ناپسند عام، به تصویر می کشند. بلکه آنهایی را می گویم که از اساس به لحاظ فلسفی دنیا را این گونه می بینند و جهان بینی شان روح آنها را در قبض می دارد و می فشرد.]

درست در این جاست که به اعتقاد بنده می توان بزرگان «بزرگوار» را از دیگر بزرگان بازشناخت. در پایان دفتر نخست «مثنوی»، مولانا احوالات روحی خوبی ندارد و احساس می کند چشمه ی سخنانش دیگر زلال نیست و خاک آلود می نماید. از طرفی هم آن قدر «بزرگوار» است که به هیچ روی حاضر نیست جز شهد و شیرینی به لقمه برگیرندگان خوان معرفتش عنایت کند. همچنین دوست ندارد با ظاهری بشاش و «لب خندان» ولی باطنی ملول و «دل خونین» از میهمانان خود پذیرایی کند، که او به هیچ روی اهل ظاهرسازی نیست و جز به معنا رضایت نمی دهد. بنابراین ترجیح می دهد خاموشی پیشه سازد و کمی صبر کند تا حالش خوش شود:

سخت خاک‌آلود می‌آید سخُن ... آب، تیره شد سر چَه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند ... او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب ... صبر کن واللهُ اَعلم بالصواب

و پس از مدتی (حدود دو سال) که پلیدی ها (خون) به شهد و شیرینی (شیر) مبدل می شود دفتر دوم را می آغازد:

مدتی این مثنوی تاخیر شد ... مهلتی بایست تا خون شیر شد

تا نزاید بخت تو فرزند نو ... خون، نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو!

بلبلی زین جا برفت و باز گشت ... بهر صید این معانی بازگشت

ساعد شه مسکن این باز باد ... تا ابد بر خلق این در باز باد

+ محمد ; ٤:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ایده آلیست ها

راسل در کتاب "Marriage and Morals" می نویسد:

«پیش از جنگ [جهانی] یکی از ایراداتی که نسبت به اعطای حق رای به زنان می شد این بود که می گفتند زنان طبیعتن مخالف با هر گونه جنگ و خشونتی هستند، اما زنان در طی دوران جنگ این اتهام را در مقیاس وسیعی رد کردند و به خاطر سهم بزرگی که در این خونریزی و کشت و کشتار داشتند حق رای به ایشان ارزانی شد. این نتیجه برای پیشروان ایده آلیستی که تصور می کردند زنان مایه ی اخلاقی سیاست را بالا می برند شاید اندکی دلسرد کننده و ناگوار بود، اما از ظواهر امر چنین بر می آید که سرنوشت ایده آلیست ها همیشه این بوده که چیزی را که در راه نیل به آن مجاهدت می کنند به گونه ای تحصیل کنند که کاخ آمالشان را در هم بریزد.»

در نهایت چنان که تاریخ نشان می دهد این همه گیر شدن اندیشه های حقوق بشری بود که زنان را نیز از مواهب خویش بهره مند ساخت و نه سودای بالارفتن مایه ی اخلاقی سیاست. اما تاکید من بر روی اصل قضیه و درستی یا نادرستی تاریخی آن نیست، بلکه حاشیه ی قابل تاملی است که راسل بر این برگ از تاریخ در مورد ایده آلیست ها می نویسد و آن رایی است که درباره ی سرنوشت آنها می دهد؛ یعنی فرو ریختن کاخ آمالشان در راه نیل به اهدافی که در پی آنند. به هر روی کمال گرایان و ایده آلیست ها آرمان هایی دارند که در پی تحقق آنند.

حال برای یک ایده آلیست به قول مرحوم اخوان ثالث «...سه ره پیداست ... نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر...»:

یا در حسرت بر آورده شدن ایده آل های خود همچون «مسعود سعد سلمان» یک عمر تلخ کام زندگی می کند:

در آرزوی بوی گل نوروزم ... در حسرت آن نگار عالم سوزم

از شمع سه گونه کار می آموزم ... می گریم و می گدازم و می سوزم

یا همچون حضرت «حافظ» در برخی احوالات (جوانی و خامی!) در زیر و زبر کردن دنیا می کوشد:

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد ... من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!

و یا باز هم همچون «حافظ»، ولی این بار پس از تجربه اندوزی های فراوان (در دوران پختگی) با واقعیات و محدودیت های انسانی و این جهانی کنار می آید و به قول استاد «بهاءالدین خرمشاهی» دیگر به دنبال انسان کامل شدن نیست، بلکه کاملن انسان می ماند:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست ... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

البته این به هیچ روی بدان معنی نیست که غایت اندیشی و کمال گرایی را رها می کند و دست از حرکت به سمت آرمان های انسانی و اخلاقی بر می دارد و نسبت به آلودگی های روحی خویش بی اعتناست. بلکه در عین پذیرفتن امکان خطاکاری و لغزش برای آدمی و خاطر نشان کردن تردامنی (گناهکار بودن) و خواب آلودگی (غفلت زدگی) خویش، به شست و شوی مداوم خویش نیز همت می گمارد تا از چاه طبیعت به پاکی به در آید:

دوش رفتم به در میکده خواب آلوده ... خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده

آمد افسوس کنان مغبچه ی باده فروش ... گفت بیدار شو ای رهرو خواب آلوده

شست و شویی کن و آن گه به خرابات خرام ... تا نگردد ز تو این دیر خراب آلوده

پاک و صافی شو و از چاه طبیعت به درآی ... که صفایی ندهد آب تُراب آلوده

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق ... غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

لذا به هیچ روی با جماعتی که هیچ آرمان و ایده آل معنویی ندارند و به این امر مفتخر نیز هستند همراهی نمی کند. زهد فروشی نمی کند ولی به آلودگی به فسق نیز مباهی نیست:

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات ... مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

محل نور تجلی است رای انور شاه ... چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش

بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر ... که هست گوش دلش محرم پیام سروش

در نهایت انتخاب همچون همه ی موارد دیگر با صاحبان اختیار است:

رموز مصلحت ملک خسروان دانند ... گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش

+ محمد ; ۳:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

قرن شکلک چهر

وقتی در این زمانه زندگی می کنم مجبورم با مقتضیات دنیای جدید کنار بیایم. دنیایی که آدم ها در آن با یک کُد، یک آی دی، و یا یک پروفایل، قابل شناسایی، تفکیک، رتبه بندی و گهگاه قابل ارزش گذاری اند. دورانی که ابزار قدرتمندی به نام تکنولوژی همه چیزش را تحت تاثیر قرار داده است، حتا غایاتش را (البته اگر غایتی برای آن متصور باشد!). زمانه ای که موسیقی اش، سینمایش و فی الجمله هنرش بیشتر برای سرگرمی است تا به فکر وا داشتن. ابزارسازی اش بیشتر در خدمت تسخیر جهان و بر گذشتن هر چه بیشتر از مدارهای تصرف دنیا و ما فیهاست تا برای اندیشیدن، تفسیر و فهمیدن آن. به قول مرحوم اخوان ثالث : «...قرن شکلک چهر، بر گذشته از مدار ماه، لیک بس دور از قرار مِهر ...». نیم ذره اخلاقی هم اگر هست برای کم کردن دردسر های تصرف و بهره برداری است.

این دوران به گمان من دورانی است که حتا واژه ها معنای اصیل خود را از دست داده اند تا آدمیان را برای فهمیدن، کمتر به زحمت بیندازند. عقل، علم، عشق، دین، غیرت، سواد، جهل، مِهر، دوست، خدا، دنیا، آخرت، موفقیت، سود، زیان و ده ها واژه از این دست تنها مشتی از خروار خروار واژه هایی است که مثل نقل و نبات استفاده می شوند در حالی که فرسنگ ها از معانی اصلی شان که برای تبیین آن معانی وضع شده اند فاصله گرفته اند. گفت و گو ها، نوشته ها، آثار هنری و رسانه ها پُرند از این واژه ها در حالی که کمترین نسبتی با مفاهیم اصیلشان ندارند.

به هر روی باید با ادبیات، فرهنگ و هنر دنیای جدید آشنا بود و آنها را به رسمیت شناخت. خوب یا بد ما فرزندان این زمانه ایم و از زیستنی با مدارا و تفاهم در همسایگی اطرافیان، ما را گریزی نیست. ولی از طرف دیگر قبول این همه هبوط، و همنوایی کردن با جریان حاکم برخی مواقع برایم چندان ساده نیست. به همین خاطر وقتی مختار باشم و انتخابی در میان باشد ترجیح میدهم رنج بی همزبانی با جوان تر ها و دشواری دریافت معانی آثار قدیمی تر را به جان و دل بخرم و آنها را بخوانم و ببینم تا آثار پر فروش و پرتیراژ جدید را.

به فیلم که می رسم ترجیح می دهم «ویل هانتینگ نابغه»، «ابدیت و یک روز»، «مرگ یزدگرد»، «گربه روی شیروانی داغ»، «سانست بولوارد» یا حتا «اتوبوسی به نام هوس» را برای چندمین بار ببینم تا «عنصر پنجم»، «ماتریکس»، «اوتار» و امثالهم را برای اولین بار!

به موسیقی که می رسم ترجیح می دهم همان «هایده» و «شجریان» را بارها و بارها گوش کنم ولی «نامجو» و «همای مستان» را جز به اجبار نشنوم. 

به کتاب که می رسم ترجیح می دهم فارسی ام را بیشتر تقویت کنم و «کیمیای سعادت» و «مثنوی» را یک بار هم که شده از ابتدا تا انتها بخوانم، تا انگلیسی ام را تقویت کنم و «The Power of Now» را بخوانم. نمی گویم آثار جدید ارزش خواندن ندارند، فقط به گمان من دست چندم اند. اصالت کمتری دارند. به گمان من بیشتر به درد همزبانی با نسل جدید می خورند تا اینکه واجد حقایقی اصیل باشند.  این بزرگان به گفته ی خودشان شاگردان همان بزرگانی هستند که آثارشان بی واسطه در اختیار ماست. 

همین چند روز پیش بود به یک باره هوس کردم دیباچه ی «گلستان سعدی» را برای چندمین بار بخوانم. هنوز لذت بازخوانیش زیر زبانم هست. هنوز هم برایم تر و تازه و خواندنی است. به شعر که می رسم در غزلیات «حافظ» و «سعدی» هنوز سخنان و معانی تازه می یابم.

به معنای دنیا و زندگی که اندیشه ناک می شوم می روم سراغ «مثنوی». هر چه بیشتر می خوانم تازگی اش برایم بیشتر می شود. بیراه نبود که خودش می گفت:

گر شدی عطشان بحر معنوی ... فرجه‌ای کن در جزیره ی مثنوی

فرجه کن چندان که اندر هر نفس ... مثنوی را معنوی بینی و بس

شاخ های تازه ی مرجان ببین ... میوه‌های رسته ز آب جان ببین

حرف‌گو و حرف‌نوش و حرف ها ... هر سه جان گردند اندر انتها

نان‌دهنده و نان‌ستان و نان‌پاک ... ساده گردند از صور گردند خاک

خاک شد صورت ولی معنی نشد ... هر که گوید شد تو گویش نه، نشد

در جهانِ روح، هر سه منتظر ... گه ز صورت هارب و گه مستقر

امر آید در صُوَر رو دَر روَد ... باز هم از امرش مجرد می‌شود

پس «لَهُ الخلق و لَهُ الاَمر»ش بدان ... خلق صورت، امرِ جان راکب بر آن

راکب و مَرکوب در فرمان شاه ... جسم بر درگاه وجان در بارگاه

چون که خواهد کآب آید در سبو ... شاه گوید جَیش جان را که «اِرکَبوا»

باز جان ها را چو خواند در عُلو ... بانگ آید از نقیبان که «انزِلوا»

بعد ازین باریک خواهد شد سخُن ... کم کن آتش هیزمش افزون مکن

 

+ محمد ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
comment نظرات ()

من چقدر هستم یا چقدر می خواهم باشم؟

من با سعدی در این زمینه کاملن موافقم که هیچ لذتی و هیچ بهره ای در این دنیا بهتر و بالاتر از هم نشینی و هم صحبتی با دوست همدل و یار مَحرم نیست:

جانا! بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

اما هر کسی از این بهشت دوستی که بر پایه ی محبتی دوسویه است تصور و توصیف خودش را دارد. وصف دو دسته از آنها را من می گویم، باقی را اگر خواستید شما توصیف کنید. انتخاب هم که در نهایت با خودتان است.

گونه ای از دوستی و هم نشینی ممکن است یکی را گرفتار دیگری کند. اسیر کند. بهره ی هر کسی از این گرفتار شدن البته بستگی به اندازه ی قدرت و نفوذ گفتار و رفتار از یک طرف و فهم و گنجایش و پذیرایی ضمیر از طرف دیگر دارد. ولی در هر حال یکی جذب دیگری می شود. حالا در هر سطحی و به هر نوعی. انگار با بال های او می تواند پرواز را تجربه کند و از بُعد یا ارتفاعی دیگر به چیزها نگاه کند. چیزهای جدیدی را می بیند که تا به حال یا ندیده بود و یا آن گونه که به او عرضه می شد در آنها نظر نمی کرد. منظره های نو در پیش چشمان او می گشاید، اما با چشمانِ آن دیگری باید به آنها بنگرد و لذت ببرد. یکی برای دیگری جالب است. جذاب است. جلوتر که می رود به او احساس نیاز بیشتری می کند. بودن او در کنارش به او احساس آرامش و امنیت می دهد. با او خوش است و احساس آزادی می کند، حتا در زندان! فقط کافی است در کنارش باشد:

دمی با دوست در خلوت به از صد سال در عشرت ... من آزادی نمی خواهم، که با یوسف به زندانم

تعلق خاطر و ذهن و ضمیر می آورد. تمام کوشش مصروف آن است که آن رشته ی پیوند را محکم تر کند، یا دست کم نگه دارد و از دست ندهد. خاطرش از این بابت که راحت شد دیگر نگران نیست. از آن به بعد دیگر مسوولیتی متوجه او نیست جز نگه داشتن سرِ رشته ی پیوند. به همین خاطر در بیشتر موارد شیرین هم هست. جرأت زیادی نمی خواهد جز جسارتِ سپردن. واژه ی «سپردن» همیشه در این گونه موارد به مفهوم لذیذش به کار برده می شود. دوست دارد سر وگوش و ذهن و دل و ضمیرش را به او «بسپارد» و این گونه محظوظ شود. دوست دارم دوباره تکرار کنم که این سپردن ها در ابعاد و در سطوح گوناگون ممکن است رخ دهد و لزومی هم ندارد که کاملن یک طرفه باشد. از نازل ترین تا عالی ترین سطحش می تواند باشد، با هر تفسیری که از «نازل» و «عالی» در نظر داشته باشید.

هم نشینی، همدمی و دوستی از نوعی دیگر اما درست به عکس است. او نه تنها شما را اسیر خود نمی کند و اسیر خود نمی خواهد، بلکه تمام بندها را یک به یک از پای شما باز می کند. شما را آزاد می کند. آماده ی پرواز می کند. بعد به شما می گوید خودت باید بپری. جرأت بیشتری می طلبد. چون مسوولیت پرواز تو با خودت است. اگر دوست داشته باشی می توانی با او پرواز کنی ولی با بال های خودت. همراهی طلب می کند تا سرسپردگی. اما آزادی شرط اصلی و ضروری این همراهی است، به همین خاطر دوست دارد شما را آزاد کند:

کیست مولا؟ آن که آزادت کند ... بند رقّیت ز پایت وا کند

این نوع دوستی نه تنها اختیار سِتان نیست بلکه نقش شما را هم در نشاندن و هم در رشد نهال دوستی محفوظ می دارد. به همین خاطر نه مسوولیت زداست و نه آسان. بلکه به همان اندازه که لذت بخش تر است جد و جهد بیشتری نیز می طلبد. ثمراتش به مراتب بیشتر و بهتر است اما انتظارات بیشتری هم از طرفین می طلبد. هیچ کدام از طرفین یکدیگر را کودک (نادان)، ضعیف و یا نیازمند فرض نمی کنند. به همین دلیل گذشت، چشم پوشی، محبت، عنایت، کمک یا برداشتن باری از دوشی هم اگر باشد از سر تصدق، امتیاز گرفتن، ترحم و یا ضعیف و خُرد انگاشتن دیگری نیست، بلکه برای چشیدن دوباره ی لذت همراهی و همدوشی در پرواز در ارتفاعی برابر و کشف سرزمین های تازه است. هستی، شخصیت و «خود» یکی در دیگری محو نمی شود. هر دو - بی محو شدنی - در هم حضور دارند. مناسبات به مفهوم زمینی اش انسانی تر است. از برابری بیشتری برخوردار است. به همین خاطر اخلاقی تر هم هست. دخل و خرج، یعنی نصیب و زحمت، هر دو بالاست. بلکه به نظر من اصلن با نوع پیشین قابل قیاس نیست. و این ها همه به برکت تابش آفتاب گرم آزادی بر آن درخت مودت است.

انتخاب ولی همیشه به عهده ی ماست...

پی نوشت:

برداشتی کاملن انسانی و زمینی از ابیاتی که در این نوشته آمده منظور نظر نگارنده بوده است که ممکن است لزومن منطبق بر منظور سرایندگان آنها یعنی سعدی و مولانا در زمینه ی (context) سروده شده نباشد.

+ محمد ; ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پس زبان محرمی خود دیگر است

مخاطب اگر مَحرم نباشد، مجبوری برای هر بند از گفته ها و هر فصل از کرده هایت کلید واژه درست کنی. توضیح بدهی. حتا سکوت هایت را، نگفتن هایت را. و درست همین جاست که با این کار نه تنها گرهی از انبانِ فروبسته ی معنا گشوده نمی شود بلکه گره دیگری هم بر گره های پیشین می افزایی. با هر توضیح، توضیح دیگری لازم می آید و همین طور مشکل است که بر روی مشکل انباشته می شود:

آفتِ اِدراک، آن حال است و قال ... خون به خون شستن محال است و محال

از خیر توضیحات اضافی برای روشن شدن معنا و رفع سوء تفاهم ها در می گذری، چرا که باز هم به گفته ی مولانا:

هر درونی که خیال اندیش شد ... چون دلیل آری خیالش بیش شد

همه ی نامحرمان را با خیالاتشان رها می کنی و بند از پای طوطی کم گوی و کم دان فکر خود باز می کنی تا به تنهایی، پروازِ تا دوردستانش در جست و جوی سخنِ تازه را به تماشا بنشینی. از شکرستان معنا که باز می گردد به او می گویی: زان شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو! از او ارمغان تازه طلب می کنی و می گویی اگر تحفه اش کهنه باشد خریدارش نیستی: 

کهنه و گندیده و پوسیده را ... تحفه می بر بهر هر نادیده را

و می گویی:

هین سخنِ تازه بگو تا دو جهان تازه شود ... وا رهد از حدِ جهان، بی حد و اندازه شود

زبان که به سخن می گشاید اما می بینی باز قصه همان است که بود. حکایت شیرین همان مهر دیرین است:

پیشه ی اول کجا از دل رود؟ ... مهر اول کی ز دل بیرون شود؟ 

ولی این بار انگار جور دیگری است. طعم دیگری دارد. رنگ و بوی دیگری دارد. تکراری نیست:

یک قصه بیش نیست غم عشق، وین عجب ... کز هر زبان که می شنوم نامکرر است

به این ابیات از مثنوی که می رسم با خودم می گویم خوش به حال زلیخا که مَحرمانی داشت تا از سِرّ یوسف با آنها بگوید. وگرنه روان به سلامت به در نمی برد. بعد از این که بارها و بارها این ابیات را زمزمه می کنم یادم می رود این ابیات را که دیدم آن حکایت ها از ذهنم گذشت یا اول آن حکایت ها در ذهنم بود و بعد به این ابیات رسیدم :

آن زلیخا از سِپَندان تا به عود ... نامِ جمله چیز، یوسف کرده بود

نامِ او در نام ها مَکتوم کرد ... مَحرمان را سِر آن معلوم کرد

چون بگفتی: «موم زآتش نرم شد» ... این بُدی: «کآن یار با ما گرم شد»

ور بگفتی مَه بَرآمد، بنگرید! ... ور بگفتی سبز شد آن شاخِ بید

ور بگفتی برگ ها خوش می‌طپند ... ور بگفتی خوش همی‌سوزد سپند

ور بگفتی گل به بلبل راز گفت ... ور بگفتی شَه سِرِ شهناز گفت

ور بگفتی چه همایون است بخت ... ور بگفتی که بر افشانید رخت

ور بگفتی که سَقا آورد آب ... ور بگفتی که بر آمد آفتاب

ور بگفتی دوش دیگی پخته‌اند ... یا حوایج از پَزِش یک لَخته‌اند

ور بگفتی هست نان ها بی‌نمک ... ور بگفتی عکس می‌گردد فلک

ور بگفتی که به درد آمد سَرَم ... ور بگفتی دردِ سَر شد خوشترم

گر ستودی اِعتناقِ او بُدی ... ور نکوهیدی فراقِ او بُدی

صد هزاران نام گر بر هم زدی ... قصدِ او و خواهِ او یوسف بُدی

+ محمد ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ...

این روزها از گوشه و کنار، اخبار را که می خوانم و به ویژه واکنش های برخی مردم را در مورد آن ها می بینم و می شنوم، برایم یادآور این قطعه از شعر «میراث» مرحوم اخوان ثالث است که در توصیفی حماسی از نیاکان خود می گوید:

«... نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتا برای آدمیّت، تنگ...»

و آدمیت انگار دیوارش از همه ی دیوارها کوتاه تر است. اولین چیزی است که تا دستمان کوتاه شد پایمان را رویش می گذاریم تا بتوانیم میوه های آفتابِ معرفت نخورده، نارسیده و پایین دستیِ هویت از شاخه های پر برگ و برِ درختِ بلندِ تاریخ و فرهنگ و ادبمان بچینیم و خودی بنمایانیم. دستمان هم اگر به چیزی نرسید، دستِ کم قامتمان بلند تر از آن چه هست جلوه خواهد کرد! حقیقت و آدمیت هم اگر در این میان له شد و راه به خانه ی خونمان نیافت باکی نیست که این روزها نه حال شناختن آن است و نه مجال پرداختن به این. بگذریم از جماعتی که نه سودای شناختن آن دارند و نه پروای نپرداختن به این.

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به خیر گذشت!؟

این چند سطر را چند سال پیش در آرزویی گفته بودم که به اندک زمانی بر آورده شد. بسیار بهتر از آن گونه که در سر می پروراندم: روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت / بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد.

«تردید»

ای … کهکشان های دروغینِ دوردست!

کآغوش بر گشوده شما را ...

فیروزه گنبدِ پاک-اش کنون سیاه

می بینم از سواد -که ش افکنده اید سخت-

تا نوربخش تر آیید در نظر

شب دیدگانِ ساده ی ما را ...

من را به خویش پناه دهید!

هر چند دانم از این ارتباطِ کور

-از دورتر ز دور-

همسایگی تان را

جز خلوت و سکوتِ شبِ سردِ بی خودی

هم خستگی ز تابشِ بی اختیارِ وَهم

-این سرکشِ خیال-

نورِ امید نیست،

ای وای! ای تنیده مرا تار و پود!

ای حسرتِ ستوده ی شب، نزد مردمان!

آیا مرا جسد

-هر چند خسته-

به دیدار آن…

تابنده مردمِ سوداپرستِ شب

خواهی رساند...؟

مرداد ١٣٨۴

«تردید»ها شاید هیچ وقت بدل به «یقین» نشوند، لیک هیچت غم مباد از این، وقتی برخی اوقات «ناامیدی» ها بدل به «امید» می شوند. هیچ چیز زندگی بخش تر از امید نیست، حتا اگر از جنس خیال باشد. به قول حضرت "حافظ":

شبِ تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد. 

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مثنوی

تصور کنید هر چیزی که دلتان بخواهد با یک چشم به هم زدن برایتان مهیاست. کافی است فقط و فقط اراده کنید، همین و بس. همین الان اگر دلتان بخواهد می توانید به زیباترین دره ها، آبشارها، کوه ها، دشت ها و سواحل در اقصی نقاط این دنیای پهناور قدم بگذارید و از هر آنچه خوش دارید در آن جا برخوردار شوید. سواحل کاراییب، جزایر فیجی، گرند کنیون، قطب جنوب، کره ماه و خلاصه هر جا. توصیف بیشترش اعم از این که می خواهید این شرایط را در کنار چه کسانی و به چه گونه بگذرانید را به عهده خودتان می گذارم، چون مزاج آدمیان در این گونه موارد ممکن است تا حدودی (فقط تا حدودی؟!) متفاوت باشد. اگر از شیخ اجل بخواهید با کمال خوش سلیقگی و مناعت طبع فقط به صحبت یاران موافق بسنده می کند:

یارا بهشت، صحبت یاران همدم است ... دیدار یار نامتناسب جهنم است

حضرت "حافظ" البته نیم نگاهی به اطراف قضیه نیز دارد:

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ... گرت مدام میسر شود زهی توفیق!

حالا شاید شما از "شیخ اجل" و حضرت "حافظ" خوش سلیقه تر(!) باشید و بخواهید کتاب بخوانید، علم بیاموزید، تفلسف کنید یا با بزرگان همنشینی کنید. برای شما هم جا هست. هر لحظه هم اراده کنید می توانید شرایط را به حالتی که مطلوب تر می دانید تغییر دهید. حتا می توانید پا را فراتر از آنچه تا کنون دیده اید و شنیدید و خوانده اید بگذارید. هر چه که حتا خیالش را هم بکنید برایتان فراهم است. خلاصه هیچ چیز برای لذت بردن از لحظاتتان مانع شما نمی شود ، حتا اخلاق! چون لذت هایتان رنجی را متوجه دیگری نمی کند. حتا زمان! یعنی مرگ هم قرار نیست به سراغتان بیاید. عمری دارید به درازای ابدیت که هیچ مانعی و عجله ای برای بهره برداری از آن ندارید. هیچ چیز هم محدود نیست. برایتان، از همه چیز، به هر اندازه که بخواهید هست.

حال سوال این جاست که چقدر طول می کشد که این شرایط برایتان ملال آور شود و حوصله تان سر برود؟

یک سال؟ دو سال؟ ده سال؟ صد سال؟ هزار سال؟ ... هیچ وقت، یعنی تا ابد؟!

"دیوان شمس" وصف الحال، و "مثنوی" تعلیمات کسی است که فراخنای جهان با عمری به درازای ابدیت برایش به تنگیِ رَحِم برای یک جنین نُه ماهه است:

من چو آدم بودم اول حبس کَرب١ ... پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب

من گدا بودم دراین خانه ی چو چاه ... شاه گشتم قصر باید بهر شاه

قصرها خود مر شهان را مأنس است ... مرده را خانه و مکان گوری بس است

این زمین و آسمانِ بس فراخ ... سخت تنگ آمد به هنگام مَناخ٢

همچو گرمابه که تفسیده٣ بود ... تنگ آیی جانت پخسیده۴ شود

گرچه گرمابه عریض است و طویل ... زان تَبَش تنگ آیدت جان و کَلیل۵

تا برون نایی بنگشاید دلت ... پس چه سود آمد فراخی منزلت؟

یا که کفش تنگ پوشی ای غوی۶! ... در بیابان فراخی می‌روی

آن فراخیِ بیابان تنگ گشت ... بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت

خوابِ تو آن کفش بیرون کردن است ... که زمانی جانت آزاد از تن است

اولیا را خواب، مُلک است ای فلان! ... همچو آن اصحابِ کهف اندر جهان

خواب می‌بینند و آنجا خواب نه ... در عدم در می‌روند و باب نه

خانه ی تنگ و درون جان چنگ‌لوک٧ ... کرد ویران تا کند قصر ملوک

چنگ‌لوکم چون جنین اندر رَحِم ... نُه‌مَهه گشتم شد این نقلان٨ مهم

گر نباشد درد زه٩ بر مادرم ... من دراین زندان میان آذرم

مادر طبعم ز درد مرگ خویش ... می‌کند ره تا رهد بره ز میش

تا چرد آن بره در صحرای سبز ... هین! رَحِم بگشا! که گشت این بره گبز١٠

درد زه گر رنج آبستان١١ بود ... بر جنین اشکستن زندان بود

حامله گریان ز زه کاین المناص؟١٢ ... و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص

____________________________________________________________________

توضیحات:

١- کرب : اندوه خفه کننده

٢- مناخ : محل خواب و جای آسودگی

٣- تفسیده : به غایت گرم شده

۴- پخسیده : پژمرده

۵- کلیل : کند و سست و مانده شده و خیره و گنگ

۶- غوی : گمراه

٧- چنگ‌لوک : آدمی یا حیوانی که دست و پای او کج و ناراست باشد

٨- نقلان : انتقال و از جایی به جایی شدن

٩- زه : زاییدن

١٠- گبز : بزرگ و فربه

١١- آبستان : آبستن

١٢- این المناص : گریزی یا نجاتی هست؟ (مناص : گریختن و دور شدن از چیزی و جدا گردیدن)

+ محمد ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چه کسی بود صدا زد سهراب

سی سال است که ما از تراوش های روح پاک "سهراب" بی بهره ایم. حتما این بخش از شعر "ساده رنگ" سهراب سپهری را شنیده اید :
"... من اناری را
می کنم دانه به دل می گویم:
خوب بود این مردم،
دانه های دلشان پیدا بود..."
حال دنیایی را تصور کنید که دانه های دل همگی مان پیدا بود! گمان نمی کنم وحشتناک بودن چنان فضایی نیاز به شرح و بیان مفصلی داشته باشد. آدمیانی که ما باشیم به اندازه کافی پنهان کردنی داریم که نگران آشکار شدنشان باشیم. سعدی به خوبی از این نگرانی پرده بر می دارد:
حق جل و علا می‌بیند و می‌پوشد و همسایه نمی‌بیند و می‌خروشد
نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی ... کسی به حال خود از دست کس نیاسودی
تنها یک روح پاک و خالی از غرض و مرض است که جسارت پروراندن چنان خیالی را به ذهن و ضمیر خود می دهد. روحی لطیف و پاک همچون "سهراب" که "لحن آب و زمین" را خوب می فهمید.
قرن ها زین پیشتر مولانا نیز به گونه ای مشابه ولی بسیار عمیق و عرفانی و در حال و هوایی دیگر همین آرزو را داشت:
کاشکی هستی زبانی داشتی ... تا ز هستان پرده ها برداشتی
به نظر می رسد دنیا به دلیل محدودیت های ماهیتی اش (دنیای صورت مند و مادی) هم قابلیت و هم ابزار وانمایی تام و تمام همه هست ها را ندارد:
هر چه گویی ای دم هستی از آن ... پرده ی دیگر بر او بستی بدان
آفت ادراک آن قال است و حال ... خون به خون شستن محال است و محال
اما امان از روزی که پرده ها بر افتد! آن جاست که تنها پاکان و زیبارویان به انتظار آن نشسته اند. به قول مولانا:
پس قیامت روز عرض اکبر است ... عرض آن خواهد که با زیب و فر است!
هر که چون هندوی بدسودایی است ... روز عرضش نوبت رسوایی ست
چون ندارد روی همچون آفتاب ... او نخواهد جز شبی همچون نقاب
فضا و شرایطی را تصور کنید که هیچ چیز برای پنهان شدن پشت آن ندارید. دیگر تاریکی شب هم به کمک شما نمی آید. همه چیز روشن است. با تمامی ویژگی های اخلاقی ،با برهنگی تام و تمام در برابر دیدگان خود و دیگران عرضه می شوید. روزی که همه یاران متقلب از وحشت بر ملا شدن حقایق از یکدیگر می گریزند و تنها دوست داران راستین اند که همچنان مهرورز باقی می مانند، آن چنان که شیخ اجل در یکی از زیبا ترین غزلیات خود می گوید:
به تشویش قیامت در که یار از یار بگریزد ... محب از خاک بر خیزد محبت همچنان دارد
این محبت همان محبتی است که بر آمده از معرفت است و دانش. به همین خاطر هم هست که بنیانی پایدار و هر دم محکم شونده تر دارد. هم زنده کننده مردگان است و هم بنده گرداننده ی اهالی غرور و نخوت:
از محبت تلخ ها شیرین شود ... از محبت مس ها زرین شود
از محبت دردها صافی شود ... از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده می کنند ... از محبت شاه بنده می کنند
ابیات بالا از مثنوی را شاید بارها و بارها دیده و شنیده باشید، اما ابیات پس از آن که کمتر بر سر زبان هاست به گمان من از اهمیت بسیار بیشتری برخوردارند:
این محبت هم نتیجه ی دانش است ... کی گزافه بر چنین تختی نشست؟
دانش ناقص کجا این عشق زاد؟ ... عشق زاید ناقص اما بر جماد
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید ... از صفیری بانگ محبوبی شنید
دانش ناقص نداند فرق را ... لاجرم خورشید داند برق را
عشق و محبت بی شناخت و معرفت یا بر آمده از جهل و نادانی است و یا دروغ و غرض و مرض. حال تمامی این هشدارها که مولانا می دهد برای دل های حقیقت جو و پاک و بی غرض و مرض است مبادا که به بیراهه روند، وگرنه بیمار دلان که جای خود دارند. یا نمی بینند :
چون غرض آمد هنر پوشیده شد ... صد حجاب از دل به سوی دیده شد
و یا در پی بر آوردن منافع و مطامع خویشند:
گرگ بر یوسف کجا عشق آورد؟ ... جز مگر از مکر تا او را خورد.
در پایان، تمرین برای آمادگی رو به رو شدن با روزی که پرده ها بر افتد - ولو تا دم آخر - شاید عنایتی را متوجه ما سازد و از ما آدمیانی بسازد که به حق، شایسته ی "آدمی" نامیده شدن باشد:
آنکه او شاه است او بی کار نیست ... ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر! ... کل یوم هو فی شان ای پسر!
اندر این ره می تراش و می خراش! ... تا دم آخر دمی فارغ مباش!
تا دم آخر دمی آخر بود ... که عنایت با تو صاحب سر بود
هر چه می کوشند اگر مرد و زن است ... گوش و چشم شاه جان بر روزن است
به روح پاک "سهراب" درود می فرستیم و خداوند را می خوانیم که روح ما را نیز همچون او آرزومند پیدا بودن دانه های دل مردم بگرداند!

+ محمد ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مواجهه "سعدی"، "حافظ" و "مولانا" با جفای خلق و جور زمانه

"سعدی" آدم دنیا دیده ای است. سفر های بسیار به همراه استعداد و تیزبینی کم نظیر او در تحلیل و دسته بندی تجربیاتی که می اندوخت برای او پختگی و حکمتی به ارمغان آورد که به خوبی در "بوستان" و "گلستان" او متجلی است. با این حال، نوع نگاه او به زمانه و قوانین حاکم بر مناسبات انسانی در آن، بیشتر معطوف به همین دنیاست. آنچنان که گویی اعمال به همان گونه ای قرار است به ما برگردد که از ما سر می زند. بر همین اساس هم نیکی می کند بلکه روزی روزگاری به نوعی مشابه یا متفاوت به او برگردد:
تو نیکی می کن و در دجله انداز ... که ایزد در بیابانت دهد باز
از دنیا و اهالی آن انتظار درستی و وفا دارد. از این رو جفا دیدن از خلق را بر نمی تابد و با دشنام از جفاکاران یاد می کند:
گر خردمند از اوباش جفایی بیند ... تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
سنگ بی قیمت اگر کاسهٔ زرین بشکست ... قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
حتا به این هم بسنده نمی کند و گهگاه در برخی موارد عنان از کف می دهد و عبارت های بسیار تند تری نیز به کار می برد:
سگی را لقمه ای هرگز فراموش ... نگردد گر زنی صد نوبتش سنگ
وگر عمری نوازی سفله ای را ... به کمتر چیز آید با تو در جنگ
"حافظ" اما ادبیات ملایم تری دارد. گویی غلبه ی سیر انفس بر سیر آفاق در او سینه ی گشاده تری را در مواجهه با جفای خلق نصیب او ساخته است. با قناعت ویژه ای که از حافظ سراغ داریم، او تنها به دوری گزیدن از ایشان بسنده می کند:
بیاموزمت کیمیای سعادت ... ز هم صحبت بد جدایی جدایی!
با نگاهی تردید آمیز ولی همراه با امید بسیار حکمت ها و عنایات الهی را در جفاهایی که بر او می رود می بیند:
مکن حافظ از جور دوران شکایت ... چه دانی تو ای بنده کار خدایی؟
و در همین احوال از مشربی که اختیار کرده است این گونه احساس و ابراز خشنودی می کند:
من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد ... از گرانان جهان رطل گران ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم ... دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است ... طبع چون آب و غزلهای روان ما را بس!
از هر چه بگذریم سخن حضرت دوست خوش تر است. نگاه حضرت "مولانا" اما چیز دیگری است. مولانا دنیا را به خوبی می شناسد. ساکنان دنیا را نیز به نیکی آزموده است. لذا بی هیچ اتلاف وقتی پناه می برد به جایی که دریای بی پایان آرامش و قرار است:
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست ... جز به خلوت گاه حق آرام نیست
گویی از اساس طرف حسابش کس دیگری است و اصلن انتظاری از خلق جفاکار ندارد. لذا نه تنها با ایشان به تندی برخورد نمی کند و زبان به دشنام و تحقیر آنان نمی گشاید، بلکه تمامی آن رفتار های ناصواب را در سایه ی الطاف خداوندی تفسیر می کند و با خشنودی از آن ها استقبال می کند. گویی دست عنایت خداوندی را در پس پشت این ماجراها، بی هیچ تردیدی، به وضوح می بیند. لذا همچون گنج های مخفی از آن ها یاد می کند. در حقیقت خود مولاناست که با کیمیاگری خاص خود از این خاک های بی ارزش زر می سازد:
این جفای خلق با تو در جهان ... گر بدانی گنج زر آمد نهان!
خلق را با تو چنین بدخو کنند ... تا تورا ناچار رو آن سو کنند
مولانا به جای احساس ملولی، از جفای خلق ابراز خرسندی می کند و آن ها را نعمت ها و محرک های الهی برای عنان گرداندن به سمت معشوق بی زوال خود می بیند. در بقیه موارد نیز این چنین است. چنان که روشنیی که موسی در وادی طور "آتش" می دید را نیز نه آتش بلکه "نور" عنایات خداوندی می بیند:
چون عنایت ها بر او موفور بود ... نار می پنداشت وان خود نور بود!

+ محمد ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خانه ی دوست کجاست؟

"خانه ی دوست کجاست"، ساخته "عباس کیارستمی" یکی از زیباترین فیلم هایی است که تا به حال دیده ام. نوشته ای که می خوانید برداشت شخصی من از این اثر هنری است.

"احمد احمد پور" پسرکی است در جستجوی خانه دوست، ولی در نهایت به خود دوست ومفهوم "دوستی" می رسد. او هر روز با دوست به سر می برد. در کنار دوست نشسته است. هم بازی با اوست. اما نمی داند خانه اش کجاست. به او نرسیده است:

دوست نزدیک تر از من به من است ... وین عجب تر که من از وی دورم!

مسیر سلوک از کنار دوست به بوی دوست و کوی دوست و در نهایت به خود دوست با یک اتفاق آغاز می شود. اتفاقی که مسببش هم به نوعی دوست است:

تشنه می‌نالد که ای آب گوار ... آب هم نالد که کو آن آب‌خوار؟

جذب آب است این عطش در جان ما ... ما از آن او و او هم آن ما

حکمت حق در قضا و در قدر ... کرده ما را عاشقان همدگر

اتفاقی به ظاهر تلخ و هولناک که پس از جسارت کردن در گام زدن در آن راه و تحمل دشواری های مسیر به پایانی شیرین تر از آن چه در سر پرورانده می شد منتهی می شود:

روزی نگر که طوطی جانم سوی لبت ... بر بوی پسته آمد و بر شکر اوفتاد

دفتر مشق دوستش (محمد رضا نعمت زاده) در کیف پسرک (احمد احمد پور) جا مانده است. اگر فردا نعمت زاده مشق هایش را در کاغذی به جز دفترش بنویسد(او سه بار مرتکب این جرم شده است) با خطر اخراج رو به روست. احمد پور به جستجوی خانه محمد رضا بر می آید تا دفترچه اش را به او برساند. اما این مسیر ساده نیست. نزدیک هم نیست. از آن لحظه ای که در می یابد باید برود، مشکلاتش از همان ابتدا آغاز می شود. مخالفت های مادرش، غر زدن های مادربزرگ، پرداختن به روزمرگی هایش (رسیدگی به نوزاد) همه و همه انگار موانعی هستند که او را از همان ابتدا راهزنی می کنند. اما شوق رسیدن به چهره زیبا و روشن دوست، مانع از پا نهادن او همچون سپند بر آتش طریق نمی شود:

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست ... و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل ... در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

یوسف را به متاع ناچیز دنیا و کسب رضایت این و آن نمی فروشد:

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد ... آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

راه را با به جان خریدن همه موانع دشوارش آغاز می کند. مادرش با چند پرسش و پاسخ و استدلال ساده او را متهم به دروغ گویی، بازی گوشی و نادانی می کند. نه این که کسی بد خواه او باشد، فقط هیچ کس او را نمی فهمد:

بهر یک جرعه که آزار کسش در پی نیست ... زحمتی می برم از مردم نادان که مپرس

گفتگو هاست در این راه که جان بگدازد ... هر کسی عربده ای، این که مبین! آن که مپرس!

مادرش بر سرپسرک داد می زند و او را تهدید به برخوردی تند می کند (از سر خیر خواهی!) اما او خطر را به جان می خرد و راه را با فراراز خانه به شوق رسیدن به کوی دوست آغاز می کند:

گفت ای ناصح! خمش کن! چند پند؟ ... پند کم ده! زان که بس سخت است پند

سخت‌تر شد بند من از پند تو ... عشق را نشناخت دانشمند تو

آن طرف که عشق می‌افزود درد ... بوحنیفه و شافعی درسی نکرد

آزمودم مرگ من در زندگی ست ... چون رهم زین زندگی پایندگی ست

تو مکن تهدیدم از کشتن که من ... تشنه ی زارم به خون خویشتن

گرچه این عاشق بخارا می‌رود ... نه به درس و نه به استا می‌رود

عاشقان را شد مدرس حسن دوست ... دفتر و درس و سبق شان روی اوست

 نوای خوش موسیقی حکایت گر این اشتیاق است. تداعی کننده صدای زنگ مرکبی است که به سمت دوست روانه شده است. "احمد پور" فقط چیزی شنیده است که خانه "نعمت زاده" در روستای "پشته" است، همین و بس! فقط با همین نشانه به راه می افتد:

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست ... این قدر هست که بانگ جرسی می آید

صدای زنگی در گوش او پیچیده است، اما تفسیر آن با خود اوست. باید راه بیفتد و کشف کند. از تپه های "پشته" بالا می رود. مسیری پیچ در پیچ با درختی بر بالای تپه همچون علامتی و نشانه ای به خانه دوست. اما پشت تپه موانع دیگری نیز هست. مسیر های پر فراز و نشیب و دشوار، جنگل،قبرستان، گذرگاه های باریک ، همه و همه برای او مانع تراشی می کنند:

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآن جا ... سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت!

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟ ... کش صد هزار منزل بیش است در بدایت!

اما هنوز امید به رسیدن آن قدر قوی است که کمترین نگاهی به آن موانع نمی اندازد، تردید به خود راه نمی دهد و راه را ادامه می دهد. به "پشته" می رسد. ازهرکسی نشانی را می پرسد ولی کسی نمی داند. گه گاه نشانه هایی از او می بیند و می شنود ولی هیچ کدام او را به خانه دوست نمی رساند:

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز؟ ... که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت

پس از پرس و جوی فراوان با دست خالی از همان مسیر های پیچ در پیچ باز می گردد. پایین آمدن از تپه های "پشته" دیگر با موسیقی همراه نیست. گویی که شوق از ضمیر او رخت بر بسته است. نصیحت و ملامت ملامت گران (پدربزرگ "احمد") نمکی است که بر زخم هایش پاشیده می شود:

ما را به رندی افسانه کردند ... پیران جاهل، شیخان گمراه

ولی همین نمک پاشیدن ها هم بی حکمت نیست. گویی رازی در آن ها نهفته است. درست به هنگام دست و پنجه نرم کردن با ملامت گران و ناصحان گمراه است که شنیدن نام دوست (در معامله ای بر سر یک "در" یا "پنجره" چوبی) امید را در دل او زنده می کند و او را دوباره روانه "پشته" می کند. نوای موسیقی دوباره نواخته می شود و خطر کردن و گرفتار آمدن در زلف پیچ در پیچ دوست به امید رسیدن به روی دوست از سر گرفته می شود. با پای پیاده به دنبال مرد سوار بر مرکب، به امید رسیدن به کوی دوست:

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من ... پیاده می روم و همرهان سوارانند

خسته و نزار بالاخره می رسد. درست در آخرین لحظه که فکر می کند که او را یافته، می فهمد کس دیگری را به جای او اشتباه گرفته است و پاسخی بسیار در خور تامل می شنود که : "این جا نعمت زاده زیادند، کدامشان را می خواهی؟!"

هوا کم کم تاریک می شود و او نگران و وحشت زده:

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ... زنهار از این بیابان! وین راه بی نهایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود ... از گوشه ای برون آی! ای کوکب هدایت!

درست در این مرحله پر از تاریکی و سرگشتگی، پیرمرد نجار تنها همراهی است که به درستی او را راهنمایی می کند. اما نه به کوی دوست بلکه به کوی دوستی و عشق:

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ... ظلمات است، بترس از خطر گمراهی!

پیرمرد پس از گرداندن او در کوچه پس کوچه های آن جا، با هدیه گلی به او می گوید که آن را لای دفتر مشق خود بگذارد. به او می گوید خانه دوستت همین جاست. انگار نشانه ای است برای او که دوست تو با خود توست. "خانه دوست همین جا، همه جاست". درست این جاست که عشق و دوستی در دل "احمد" درونی می شود. به خانه بر می گردد. با نگرانی به مادرش می گوید می خواهد مشق هایش را بنویسد. غذا نمی خورد. نمی خواهد بخوابد:

بی پا و سر کردی مرا بی خواب و خور کردی مرا ... سرمست و خندان اندر آ ای یوسف کنعان من!

با خود به دشواری راه می اندیشد. مسیر سختی را طی کرده است. همه ملامت ها و خطرات را به جان خریده است، منتها هنوز نرسیده است:

طریق عشق، طریقی عجب خطرناک است ... نعوذ بالله اگر ره به مقصدی نبری

خدا نکند که امشب خوابش ببرد و نتواند مشق ها را تمام کند. شروع به نوشتن می کند. تنها! بی توجه به خوراکی که مادرش برایش آورده است. تنهایی در این مرحله بسیار سخت است و راهزن. درست این جاست که "باد"، همچون خیالی از کوی دوست، در تاریکی و تنهایی، امید را در دل او دوباره زنده می کند و او را به ادامه نوشتن وا می دارد:

دل از من برد و روی از من نهان کرد ... خدا را! با که این بازی توان کرد؟

سحر تنهایی ام در قصد جان بود ... خیالش لطف های بی کران کرد

مشق ها را (دو بار، یک بار در دفتر خود و یک بار در دفتر "محمدرضا نعمت زاده") می نویسد و فردا کمی دیر به کلاس می رسد. معلم از او می پرسد: "تو مگر از پشته می آیی که دیر آمدی؟" او در پاسخ ابتدا می گوید "بله آقا" و سپس با کمی تامل می گوید "نه آقا". هر دو بار راست می گوید. او از خانه ی خودش آمده است که روستای دیگری است ("کوکر") ولی در عین حال از کوی دوست نیز آمده است. خانه ی دوست دیگر برای او بیرونی نیست. در دل اوست. درونی شده است. نشانه اش هم گل لای دفتر مشق است که پیر طریقت به او هدیه کرده است برای جشن روز وصال:

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ... سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گوشمع میارید در این جمع که امشب ... در مجلس ما ماه رخ دوست تمام استو

کلام آخر آن که:

دوستی در اندرون خود خدمتی پیوسته است ... هیچ خدمت جز محبت در جهان پیوست نیست!

+ محمد ; ٦:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()