خانه‌ی دوست کجاست؟

بی نهایت حضرت است این بارگاه ... صدر را بگذار، صدر توست راه

شوپنهاور و غرور ملی

«مبتذل‌ترین نوع غرور، غرور ملّی است، زیرا کسی که به ملّیت خود افتخار می‌کند در خود کیفیت باارزشی برای افتخار ندارد، وگرنه به چیزی متوسل نمی‌شد که با هزاران هزار نفر در آن مشترک است. برعکس، کسی که امتیازات فردی مهمی در شخصیت خود داشته باشد، کمبودها و خطاهای ملت خود را واضح‌تر از دیگران می‌بیند، زیرا مدام با این‌ها برخورد می‌کند. اما هر نادان فرومایه که هیچ افتخاری در جهان ندارد، به مثابه‌ی آخرین دستاویز به ملتی متوسل می‌شود که خود عضوی از آن است. چنین کسی آماده و خوشحال است که از هر خطا و حماقتی که ملتش دارد، با چنگ و دندان دفاع کند.»
آرتور شوپنهاور، در باب حکمت زندگی، فصل سوم (درباره‌ی آن‌چه داریم)، 1851، ترجمه‌ی محمد مبشری. 

+ محمد ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و ملحمه؟!

ویل دورانت در «تاریخ تمدن» به توصیف تاریخ پس از دوران صفوی در ایران که می‌رسد این گونه می‌نویسد:

«وضع ایران و اسلام در آخرین دوره‌ی اعتلای قدرت و ھنر آنھا چنین بود، تمدنی کاملن متفاوت با تمدن غرب و گاه‌گاه به گونه‌ای موھن مخالف آن. مسلمانان ما را کافر و مادی می‌دانستند. از این‌که تحت تسلط زنان بودیم و بیش از یک زن نمی‌گرفتیم به ما می‌خندیدند، و گاھی سیل‌آسا برای خراب کردن دروازه‌ھای ما به حرکت درمی‌آمدند. در ایامی که اختلافی بزرگ میان مسلمانان و مسیحیان بود، نمی‌بایستی از ما انتظار میداشتند که تمدن اسلامی را درک یا از ھنر آن تمجید کنیم. تمدن‌ھا ھنوز با یکدیگر رقابت می‌کنند، اما به طور کلی باعث خونریزی نمی‌شوند، و اکنون می‌توانند متقابلن یکدیگر را تحت تاثیر قرار دھند. شرق، صنایع و اسلحه‌ی ما را اقتباس می‌کند و به صورت غرب در می‌آید؛ غرب از ثروت و جنگ خسته می‌شود و طالب آرامش درون است. شاید بتوانیم به شرق کمک کنیم تا بر فقر و خرافات فایق آید و شرق بتواند ما را به فروتنی در فلسفه و به ظرافت در ھنر برساند. شرق غرب و غرب شرق است، و این دو با یکدیگر تلاقی خواھند کرد.»

شوربختانه نخستین رویارویی ما ایرانیان در عرصه‌ی رقابت تمدنی با تمدن غرب در چند سده‌ی اخیر در بخش نظامی و جنگ بود. شکست قشون عباس میرزا در جنگ با ارتش روس نخستین نمود آشکار ناتوانی ایران سنتی در برابر تجدد غرب بود. این نخستین تجربه‌ی احساس ناتوانی سنت در برابر تجدد دنیای غرب، تلنگری بود که به باور بسیاری از صاحب‌نظران سرآغاز جنبش روشنفکری در ایران شد؛ جنبشی که به جنبش مشروطیت در ایران انجامید. این جنبش سرانجام مطلوبی نداشت؛ هم سرعت مطالبات روشنفکران برای آن دوره زیاد بود  و هم حجم آن. قبای تجدد بر تن لاغر ایران گشاد بود. جسد نحیف ملت ایران باید با غذای «نقد» تغذیه می‌شد تا فربه‌تر شود؛ تا هم نای برخاستن داشته باشد و هم توان راه رفتن، و این قبای بلند و گشاد، دست و پاگیر و مانع راه رفتنش نشود. اما مشکل اصلی درست همین جا بود. ملت ایران این غذا را دوست نداشت. غذای «نقد» مانند لقمه‌ی گلوگیر و داروی تلخی بود که به مذاق ما هیچ خوش نمی‌آمد و فرو بردن آن جد و جهد بسیار می‌طلبید. هنوز فرهنگ، سنت و دین نقد نشده بود (هنوز هم نشده!). 
حال اگر خود را (دین و سنت و فرهنگ و تاریخ و ...) از غذا و شراب مقوی و مغذی نقد بی‌نیاز بدانیم و در عین حال، عرصه‌ی رقابت جهانی را عرصه‌ی جنگ و رویارویی بدانیم، در ظاهر به نظر می‌آید تنها راه نجات از این مخمصه، تقویت قوای نظامی است. ولی:

بر دویدی چون کدو فوق همه / کو تو را پای جهاد و مَلحَمه؟!

تکیه کردی بر درختان و جدار / 
بر شدی ای اَقرعَک هم قَرع‌وار!
اول ار شد مرکبت سرو سهی / لیک آخر خشک و بی‌مغزی تهی!
رنگِ سبزت زرد شد ای قَرع، زود / زان که از گلگونه بود، اصلی نبود
«مثنوی معنوی، دفتر ششم»

اما اگر مذاق خود را درمان کنیم به گونه‌ای که خوراک و داروی نقد به کام ما شیرین بیاید و دنیا را 
عرصه‌ی تعامل ببینیم نه ورطه‌ی تقابل، باید به بالندگی و سرافرازی نسل پس از خود امیدوار باشیم.

اما به نظر می‌رسد در این راه ابتدا باید کسب دانش کرد و کالاشناسی را آموخت تا در این بازار آمیختگی‌های حق و باطل کالاهای مفید را شناخت و خرید:

این حقیقت دان، نه حق‌اند این همه / نه به کلی گمرهانند این رمه
مؤمنِ کَیِّس، مُمیّز، کو که تا / باز داند حیزکان را از فتی؟
گرنه معیوبات باشد در جهان / تاجران باشند جمله ابلهان
پس بود کالاشناسی سخت سهل / چون که عیبی نیست، چه نااهل و اهل!
ور همه عیب است، دانش سود نیست / چون همه چوب است این جا عود نیست
آن که گوید جمله حق‌اند، احمقی‌ست / وان که گوید جمله باطل، او شقی‌ست
می‌نماید مار اندر چشم، مال / هر دو چشم خویش را نیکو بمال! 
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

و در عین حال هیچ گاه از نقد و عیب‌بینی خودمان دست بر نداریم و دایم در کار شست و شوی باورهای خود باشیم و روزانه جرعه‌ای هر چند تلخ از داروی نقد بنوشیم:

چون که بر سر مر تو را ده ریش هست / مرهَمت بر خویش باید کار بست
«عیب کردن خویش را»، داروی اوست / چون شکسته گشت جای اِرحَمواست
«مثنوی معنوی، دفتر دوم»

+ محمد ; ٥:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
comment نظرات ()

میراث مهجور

جان لیمبرت یکی از دیپلمات‏های باسابقه‏ی ایالات متحده و یکی از اسیران حادثه‏ی گروگان‏گیری پس از انقلاب است. او دانش آموخته‏ی تاریخ و مطالعات خاورمیانه از هاروارد است. پس از آموختن زبان فارسی، در محضر آنماری شیمل -شرق‏شناس و مولانا شناس بزرگ معاصر- در هاروارد به مطالعه‏ی مولوی پرداخته است و آن گونه که خود می‏گوید آن‏جا بود که فهمید چقدر نمی‏داند! او زبان فارسی را به خوبی صحبت می‏کند. مدت چهار سال استاد تاریخ دانشگاه شیراز بوده و همسرش نیز ایرانی است.
گردانندگان یکی از جلسات دوره‏ای که در آن شرکت کنندگان به مولانا و اندیشه‏های او می‏پردازند (Rumi Forum) در مارچ 2009 از جان لیمبرت دعوت به عمل آوردند تا درباره‏ی ایرانیان و نحوه‏ی مواجهه با آن‏ها سخن بگوید. او  در این جلسه پس از آن که چند بیتی از یکی از غزل‏های ناب دیوان شمس را به زبان فارسی می‏خواند می‏رود سر اصل مطلب و در این میان نکات بسیار ظریفی را مطرح می‏کند که همه‏شان شنیدنی است. اگر وقت و حوصله‏اش را دارید شنیدن کامل این گفت و گوی یک ساعته را از دست ندهید. اما بخشی از سخنانش که نظر من را به خود جلب کرد آن بخش (از دقیقه‏ی 8 تا 13) است که می‏گوید:

ایرانیان تاریخ بسیار بلندی دارند. این تاریخ در زبان، هنر، مناسبات اجتماعی و فعالیت‏های روزانه‏ی ایرانیان به روشنی نمایان است. بخشی از آن متعلق به پیش از اسلام است و بخشی دیگر مربوط به پس از اسلام. این دو گاهی هم‏گرا می‏شوند و گاهی واگرا که بر روی هم هویتی دوگانه و گه‏گاه پارادوکسیکال به ایرانیان می‏بخشد. مساله این جاست که ایرانیان به مطالعه‏ی تاریخ در دانشگاه‏ها چندان وقعی نمی‏نهند. همه چیزهایی از تاریخ می‏دانند ولی هیچ کس آن را مطالعه نمی‏کند:
 «.Everybody knows about it, but nobody studies it»

ناگفته پیداست که نگاه تاریخی به تحولات سیاسی، مذهبی، فرهنگی و مانند آن حاوی درس‏های بسیاری برای ما ایرانیان است و از نظر بسیاری از روشنفکران ایران هم دور نمانده است. اما در آن میان، به باور بنده نگاه تاریخی و مطالعه‏ی سیر تدریجی تحولات در مذهب و آموزه‏های دینی کمتر از بقیه مورد توجه ایرانیان مسلمان قرار گرفته است. با چنین نگاهی است که محققی همچون محمد ارکون -اسلام‏پژوهی نوگرا که نگاهش به اسلام تمامن تاریخی است- به این نتیجه‏ی جالب می‏رسد که:

عالمان [دینی] در خاورمیانه نگهبانان «ایمان» نیستند، بلکه نگهبانان «عقیده»اند.

برای آنانی که می‏خواهند با پالایش باورها و عقاید و زدودن گرد و خاکِ کُهنگی از آن، سهمشان از مقوله‏ی ایمان ذاتِ مُقوّی و مُغذّیِ آن باشد مطالعه‏ی تاریخی دین یکی از آن پالاینده‏های اولیه است. چرا که به قول مولانا:
ذاتِ ایمان نعمت و لوتی‏ست هول ... ای قناعت کرده از ایمان به قول
گرچه آن مَطعومِ جان است و نظر ... جسم را هم زان نصیب است ای پسر
گر نگشتی دیوِ جسم آن را اَکول ... «اَسلَمَ الشیطان» نفرمودی رسول
دیو زان لوتی که مرده حَی شود ... تا نیاشامد مسلمان کی شود؟
دیو بر دنیاست عاشق کور و کَر ... عشق را عشقی دگر بُرَّد مگر
از نهان‏خانه‏ی یقین چون می‌چشد ... اندک‌اندک رختِ عشق آنجا کَشد
گر جهان باغی پُر از نعمت شود ... قِسم موش و مار هم خاکی بُوَد

+ محمد ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

امان از این بحران هویت

سه چهار سال پیش یک شب میزبان چند نفر بودیم که اهل مغولستان بودند. پس از آشنا شدن و صرف چای و پذیرایی سر صحبت باز شد و همان گونه که حدس زدید صحبت از چنگیزخان شد. پرسیدم شما مغول‏ها نسبت به او چه احساسی دارید و از او چگونه و به چه نامی یاد می‏کنید؟ یکی از ایشان گفت تا چندی پیش از او به خون‏خواری و قساوت یاد می‏شد. ولی امروزه کم‏کم بخشی از هویت ما شده است و از او سعی داریم به نیکی یاد کنیم و ویژگی‏های افتخار آفرین او را بین خودمان یادآور شویم و به جهانیان بنمایانیم. از محتوای کلامش چنین بر می‏آمد که ما که چیز دیگری نداریم که با آن خودی بنمایانیم و به دنیا عرضه کنیم. پس چه بهتر که از این موضوع که نخستین چیزی است که با آوردن نام مغولستان همه به یاد او می‏افتند تصویر شایسته‏ی افتخاری بسازیم و با آن کسب هویتی کنیم. 
امروز یکی از دوستان به مناسبت نو شدن سال در فیسبوک این دو بیت شعر را فرستاده بود:
 
زرتشت بیا که با تو امید آید ... شب نیز صدای پای خورشید آید
تاریخ اگر دوباره تکرار شود ... آدم به طواف تخت جمشید آید
آغاز سال 7034 آریایی مبارک

بدون آن که زبانم لال مقایسه‏ای بخواهم بکنم، تا این دو بیت را خواندم، به خصوص در بیت دوم یاد سخنان دوستان مغولی‏ام افتادم. هویت از آن دسته مقوله‏هایی است که اگر نقد و موشکافی نشود و در جای مناسب خود قرار نگیرد عجیب استعداد خِرَد‏سِتانی و جنگ‏افروزی و ویران‏گری دارد. صد البته دین هم همین گونه است، و ده‏ها چیز دیگر.
خوشحالی من تنها از این است که ایران عزیز ما آن قدر سفره‏ی فرهنگی و معرفتی‏اش پربار و رنگارنگ و زیبا هست که نیازی به آب و رنگ و خال و خط های بی‏سلیقه‏اش نباشد:

مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ ... کجاست فکر حکیمی و رای بَرهمَنی؟!
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند ... چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی
 
با آرزوی سالی خوش و پربار برای همه‏ی شما هم‏وطنان عزیز

+ محمد ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

زبان فارسی حقیقتی فراتر از هویت و لطافت

زبان فارسی با‏ارزش‏ترین میراث فرهنگیی است که از گذشتگان ما به رایگان در اختیار ماست. زبان فارسی شاید بزرگ‏ترین و برجسته‏ترین بخش هویت ما ایرانیان است. ما را از دیگر اقوام و دیگر فرهنگ‏ها متمایز می‏کند. تاکید می‏کنم که «متمایز» می‏کند، نه این که برتری می‏بخشد. کمتر مردمی در دنیا هستند که آثار هزار سال پیش بزرگان تاریخ و فرهنگ خود را هنوز بتوانند بخوانند و بفهمند. از این منظر شاهنامه ارجمند‏ترین کتاب در ادب پارسی است و فردوسی بزرگ‏ترین نماینده‏ی این رویه از این میراث گران‏سنگ است و ما بیش از همه از این منظر وام‏دار این بزرگمردیم:

پی افگندم از نظم کاخی بلند ... که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی ... عجم زنده کردم بدین «پارسی»

هر آن کس که دارد هُش و رای و دین ... پس از مرگ بر من کند آفرین!

نمیرم از این پس که من زنده‏ام ... که تخم سخن را پراکنده‏ام

اما به عقیده‏ی بنده این همه‏ی آن چیزی نیست که ما به خاطر آن این میراث عظیم را ارج می‏نهیم. و بلکه تاکید بر این چهره و برجسته‏کردن بیش از حد آن ما را به بیابان‏های بی‏سرزمینی خواهد رساند که در آنها گیاه مطبوع و معطری نمی‏روید و چه بسا جز خلنگ‏زارهای ستیزه و انزوا منزلگاهی و نزهتگاهی نباشد.  

از «هویت‏بخشی» که فراتر رویم زبان فارسی برای ما «شیرین» هم هست:

شکّر شکن شوند همه طوطیان هند ... زین قند «پارسی» که به بنگاله می‏رود

سعدی و حافظ در اعتلای این چهره از ادب پارسی بی گمان ارجمندترینانند. نثر و نظم روان، لطیف و روح‏نوازش در گلستان، بوستان و به ویژه در غزلیات، سعدی را به درستی و به حق شایسته‏ی نامیده شدن به القابی همچون «استاد سخن» و «شیخ اجل» کرده است. شعر فاخر حافظ با میناگری‏های استادانه‏اش در انتخاب، تراشیدن و کنار هم نشاندن کلمات در غزل هایش چیزی نیست که به آسانی بتوان آن را در مقام مقایسه در کنار سایر آثار ادبی و شعری قرار داد:

کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب ... تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند
و یا:
حافظ تو این سخن ز که آموختی؟ که بخت ... تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت!

صد البته این شیرینی‏ها نصیب‏ ضمیرهای معرفت‏شناس و دهان‏‏‏های خوش‏ذوق اهالی وادی زبان «پارسی» است.
به بیان دیگر اگر چه:
شعر حافظ همه بیت‏الغزل معرفت است ... آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش!
اما:
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگه ... که لطف طبع و سخن‏گفتن دری داند

 با همه‏ی این احوال این زبان به اعتقاد بنده چیز دیگری -دست‏کم برای ما ایرانیان- در دل خود دارد که اهمیتش به مراتب بالاتر از «هویت‏بخشی» و «زیبایی و لطافت و شیرینی» است، و آن چیزی نیست جز شرح «حقیقت». مولوی در تراشیدن این وجه از الماس گران‏بهای ادب پارسی الحق و الانصاف سنگ تمام گذاشته است و از این زاویه بزرگ‏ترین سهم در به ودیعت نهادن این گنج شایگان آن هم به رایگان برای ما ایرانیان از آن اوست. این از اقبالناکی و بختیاری ما پارسی‏زبانان بوده است که هر گاه مولانا به اقتضای حال چند بیت به عربی سخن می‏گفته، گویی به دلیل احساس دینی که نسبت به زبان پارسی می‏کرده است به ناگاه جانب خود را به سوی این زبان بر می‏گردانده و به پارسی ادامه می‏داده است؛ حتا آن هنگام که سخن‏ها و معانی سیل‏آسا بر جان وی فرود می‏آمده است و در حالی که هر کدام از آنها می‏خواسته در بیرون آمدن از دهان رازگویش گوی سبقت را از دیگری برباید و او را از بسیاریِ سخن به خاموشی وا می‏داشته است:

فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه ... که اول من برون آیم، خمُش مانم ز بسیاری

الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری ... فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من «تازی» همی‌گویم به گوشم «پارسی» گوید ... مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی‏آری؟

نکردی جرم ای مه‏رو، ولی اِنعام عام او ... به هر باغی گلی سازد که تا نبوَد کسی عاری

اگرچه مولانا در شرح احوالات خود در مواجهه با حقیقتِ بی‏صورت، همواره از بند زبان و حرف و گفت و صوت نالیده است:

حرف چه‏بود تا تو اندیشی از آن؟ ... حرف چه‏بود؟ خار دیوار رزان!

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم ... تا که بی این هر سه با تو دم زنم

یا در جایی دیگر:

ای خدا جان را تو بنما آن مقام ... کاندر او بی‌حرف می‌روید کلام

ولی همین‏ها را هم خوشبختانه ترجیح می‏دهد به پارسی شرح کند:

 «پارسی» گوییم هین «تازی» بهِل ... هندوی آن تُرک باش ای آب و گل!

یا در داستان صدر جهان و عاشق بخارایی در مثنوی:

اُقتلونی اُقتلونی یا ثِقات ... انّ فی قتلی حیاتا فی حیات

یا منیر الخدِّ یا روح البقا ... اِجتذِب روحی و جُد لی باللقا

لی حبیبٌ حُبهُ یَشوی الحشا ... لو یشا یمشی علی عینی مَشی

«پارسی» گو گرچه «تازی» خوشتر است ... عشق را خود صد زبان دیگر است

بوی آن دلبر چو پرّان می‌شود ... آن زبان‏ها جمله حیران می‌شود

بس کنم دلبر در آمد در خطاب ... گوش شو والله اعلم بالصواب

ما ایرانیان به این هدیه بسیار مفتخریم به این معنا که بسیار خشنودیم که از این انعام کریمانه محروم نمانده‏ایم. این افتخار به معنای فخر‏فروشی نیست بلکه به معنای خرسندی از گسترده بودن این خوان معنا برای ما پارسی‏زبانانی است که بی واسطه و حجاب زبان و ترجمه از نعمت دسترسی به تمامی میوه‏های جان‏بخش آن برخورداریم. حیف است که خود و فرزندان خود را از این نعمت بزرگ محروم نگه داریم.

+ محمد ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

جریان انحرافی

این روزها بیرون آمدن شعارهای میهن پرستانه از زبان برخی اربابان قدرت و رونق دادن به بازار هویت از جانب آنها، مرا به یاد جمله ای به یاد ماندنی در بخشی از یک دیالوگ در فیلم راه های افتخار می اندازد. این جمله از گفته های معروف ساموئل جانسون است که ترجیح می دهم اصلش را بیاورم:

Patriotism is the last refuge of the scoundrel.

+ محمد ; ٢:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ...

«هوش و استعداد ایرانی زبانزد خاص و عام است. متخصصین ایرانی در بهترین موسسات پژوهشی دنیا در حساس ترین پست ها مشغول به کارند و منشا پیشرفت های قابل توجهی بوده و هستند.» 

سخنان بالا و جملاتی از این دست خیلی آشنا به نظر می رسد. بارها و بارها از عوام گرفته تا نخبگان علمی و فرهنگی مان در تریبون های مختلف از رسانه های عمومی گرفته تا محفل های خصوصی و به گونه های مختلف (رسمی و غیررسمی) آنها را به زبان رانده اند. همه مان از گوشه و کنار شنیده ایم و دیده ایم که می گویند ایرانی هایی که بنده و جنابعالی باشیم در هوش و استعداد گوی سبقت را از عالم و آدم ربوده ایم و چه نابغه هایی که نیستیم. محدثین هم بیکار ننشسته اند و بر این قضیه صحه ی روایی نهاده اند که بروید و حالش را ببرید که در روایات آمده است که دانش اگر در ثریا هم باشد مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت (منبع: اسکناس پنج هزار تومانی، نه ... این ورش نه، آها پشتش) و خلاصه این که ما خیلی کارمان درست است، فقط کسی نیست قدر ما را بداند و حیف ما که داریم همین جور الکی به هدر می رویم!

بر اساس منطق فوق عرب ها (سوسمارخور های سابق) فقط دارند نفت می فروشند و از خجالت شکم و زیر شکمشان در می آیند و اصلن هم به فکر دانشگاه ها و موسسات آموزشی و نسل آینده شان نیستند. برای نمونه می توانید سری به دانشگاه های عربستان و قطر و امارات بزنید و ببینید که همه ی کار و زندگیشان را ول کرده اند و فقط دارند تلاش می کنند که دانشمندان و علمای ما را بدزدند و بگویند که آنها عرب بوده اند و یا سبیل نشنال جیوگرافیک را چرب کنند که اسم خلیج همیشه پارس را جعل کنند. اسپانیایی ها هم که به جز گاوبازی و عشق و حال کار دیگری بلد نیستند. امریکایی ها هم که فقط دنبال هفت تیر کشی و خبرهای زرد هالیوودی اند. دانشگاه ها و موسسات تحقیقاتی شان هم همان طور که قبلن گفته شد اگر ایرانی ها نباشند همه شان لنگ می ماند. هندی ها هم که گرسنگی و فقر و ازدیاد جمعیت امانشان نمی دهد که حتا «زیست» کنند چه برسد به «زندگی» و خلاقیت و از این صحبت ها. می ماند ژاپن و چین و کره و بقیه ی کشورهای با سر و سامان تر که آنها هم به خاطر آن است که کمی (تاکید می کنم فقط کمی!) بیشتر از بقیه کار می کنند و نخبه هایشان معمولی هایشان را مدیریت می کنند، وگر نه خودشان هم می دانند که هوش و استعداد مردم متوسط شان در مقایسه با مال ما مثل شلغم پخته است در برابر ساندویچ مغز!

کی می خواهیم سر از این خمار مستی بر داریم خدا می داند. به قول آن هنرمند بزرگ مرحوم علی حاتمی در «سوته دلان»:

«... اگه کلهات باد نداشت، سال سرهنگیت بود امسال

بعد از اون تودهنی که خوردیم هر دو

طب رو رها کردم

شدم شاگرد مرحوم پدرم دواچی

اما تو این دواخونه هیچ مُسکنی* نبود برام

الا دوای اون طبیب ارمنی؛ زکاووسِ** عرق فروش

شبانه روزی اش کردیم؛ خاکه رو خاکه که مستیم از گُل نیفته ...»

__________________________________________________________________

پی نوشت:

البته استناد به تنها یک کتاب خیلی جالب نیست ولی فقط جهت اطلاع دیدن این جا خالی از لطف نیست.

*شاید هم «مُسکّر» (سُکر آور و مست کننده) درست باشد آن چنان که از دیالوگ شنیده می شود.

**در مورد املای درست «زکاووس» خیلی مطمئن نیستم. دوستانی که می دانند لطفن مرا راهنمایی کنند تا تصحیح کنم.

+ محمد ; ٩:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ز شیر شتر خوردن و سوسمار ...

این روزها از گوشه و کنار، اخبار را که می خوانم و به ویژه واکنش های برخی مردم را در مورد آن ها می بینم و می شنوم، برایم یادآور این قطعه از شعر «میراث» مرحوم اخوان ثالث است که در توصیفی حماسی از نیاکان خود می گوید:

«... نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانه‌ی خونشان
کرده جا را بهر هر چیز دگر، حتا برای آدمیّت، تنگ...»

و آدمیت انگار دیوارش از همه ی دیوارها کوتاه تر است. اولین چیزی است که تا دستمان کوتاه شد پایمان را رویش می گذاریم تا بتوانیم میوه های آفتابِ معرفت نخورده، نارسیده و پایین دستیِ هویت از شاخه های پر برگ و برِ درختِ بلندِ تاریخ و فرهنگ و ادبمان بچینیم و خودی بنمایانیم. دستمان هم اگر به چیزی نرسید، دستِ کم قامتمان بلند تر از آن چه هست جلوه خواهد کرد! حقیقت و آدمیت هم اگر در این میان له شد و راه به خانه ی خونمان نیافت باکی نیست که این روزها نه حال شناختن آن است و نه مجال پرداختن به این. بگذریم از جماعتی که نه سودای شناختن آن دارند و نه پروای نپرداختن به این.

+ محمد ; ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفت و گوی تمدن ها!

چند سال پیش - اوایل دوره ی کارشناسی ارشد بود به گمانم- به از شما نباشه یک دوست بسیار باحالی داشتیم که داشت برایمان از خاطرات گفت وگو های اینترنتی اش تعریف می کرد. می گفت که داشتم با یک بابای اهل هندوستان چت می کردم که دیدم یارو هندیه خیلی ادعاش میشه. (البته داخل پرانتز بگم که ادبیاتی که این دوست عزیزمون برای رساندن مفهوم ادعا کردن به کار برده بود یه کم خودمونی تر بود!) خلاصه خواستم یه درسی به این هندیه بدم... برگشتم بهش گفتم : "تو تا به حال اسم نادر به گوشت خورده؟" با خنده هایی ریز که همه ی بار سنگین طنازی، حاضرجوابی، افتخار، اقتدار، بزرگی، و فتح الفتوح در پنجه افکندن با یکی دیگر از مدعیان روزگار را یکجا به دوش می کشید برق دندان هایش (که مرا به یاد کوه نور می انداخت) از صورتی چهره اش (که دریای نور را برایم تداعی می کرد) بیرون زد و ادامه داد : "آقا ... دیگه رفت که رفت!"

+ محمد ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()